نفس بریده
پنجشنبه ۸ بهمن ۸۸
دفعه قبل که در همین زندان اوین ادمها را یکی یکی به پای چوبه مرگ می بردند، من کوچک تر از آن بودم که بفهمم مرگ و اعدام یعنی چه. آدمهای اطراف من اهل این حرفها نبودند و اثری از آن روزهای سیاه در کتابها و روزنامه هم نبود. اینترنت که آمد، اعدام های دهه شصت از اولین چیزهایی بود که خواندم. روزهای اول باورم نمی شد. باورم نمی شد این همه رذالت، این هم ظلم و این همه سکوت را. حالا... حالا جلوی چشمان من، همان آدم کش های دیروز، دارند دوباره طناب دار را دور گردن مخالفانشان محکم می کنند. حالا من، منی که همیشه می پرسیدم چرا هیچ کسی ان روزهای کاری نکرد؟ خفقان گرفته ام و دارم تماشا می کنم و هیچ از من برنمی آید. اول احسان، بعد فصیح و حالا محمدرضا و آرش..... نفر بعدی کیست؟ نکند چشم باز کنم و ببینیم شیوا و کوهیار و تمام آن 9 نفر دیگر ی که در اوین اند و تمام آن 21 نفر دیگیری که در کردستانند و تمام انهایی که هنوز اسمشان در این لیست سیاه لعنتی نرفته ،هم اعدام شده اند؟ مگر باورمان می شد که این چهار نفر را اعدام کنند؟ مگر اصلا اینهمه شقاوت باور کردنی است.
نمی فهمیدم چطور می شود اینهمه آدم را کشت و آن همه آدم را وادار به سکوت کرد.
آن وقتها هنوز مخالف اعدام هم نبودم. هجده سالم بود فقط. اما می فهمیدم که اعدام زندانی سیاسی، آن هم اعدام دسته جمعی، آن هم اعدام بدون داشتن هر حق انسانی، چقدر ناعادلانه است.
نمی فهمیدم چطور می شود انهمه ادم را کشت و همه را طوری خفه کرد که انگار این ادمها اصلا نبوده اند. هیچ وقت، هیچ کدام از ادمهایی را که ان روزها سکوت کردند و از آن ماجرا گذشتند نفهمیدم.مهم نیست که ترسو بودند یا ضعیف. مهم این است که جلو چشمانشان انهمه ادم اعدام شد و هیچ نکردند.
احساس ناتوانی میکنم. انگار دوباره فلج شده ام و کسی راه نفسم را بسته است.شده ام مثل روزی که راحله در زندان اعدام شد و من آنقدر مچاله شدم که هنوز، بعد از دو سال سکندری می خورم گاه به گاه.
هی می خواهم بنویسم باید فریاد شویم و هی خط می زنم انقدر که دورم و گیجم و نفس بریده.
.........
سه شنبه ۶ بهمن ۸۸
خجالت می کشم از خودم که آنجا نیستم این روزها، که آزادم. هر قدر هم در گوشم بخوانم و بخوانند که بودنت در اینجا مفیدتر است، فایده ای ندارد. اشکهایی که بعد هفت ماه هنوز بند نیامده اند این حرفها را نمی فهمند.
جای من امن است و شرمنده همه انهایی هستم که در این روزهای سخت تلخ لعنتی پشت دیوارهای سرد و بلند اوین شب و روز را دوره می کنند.
دوباره ها دوباره ها
شنبه ۳ بهمن ۸۸
دوباره خوابت را دیدم. هشیار هشیار بودم در خواب و آن دیوار قطوری که بین مان کشیده شده را خوب می دیدم. بی قراری خودم برای تو را هم می دیدم و مثل همیشه نمی شد که جلو بیایم. مثل همه وقتهایی که خوابت را می بینم ایستاده بودم یک گوشه و فقط نگاهت می کردم.
باید یک روز از همه آنچه با بودنت به من دادی و جای خالی همیشگی ات در زندگی این روزهایم بنویسم. باید بنویسم که حسرت نداشتنت هیچ وقت هیچ وقت از دلم پاک نشد.
........
پنجشنبه ۱ بهمن ۸۸
دلم گرفته امشب. از اون دل گرفتن هایی که حتی به اشک هم آرام نمی گیره. قبلن ها هر وقت دلم می گرفت هوای خونه را می کردم. حالا اما حتی خونه هم نمی خوام. یه تیکه جا توی این دنیای بزرگ که من و تو بتونیم باهم باشیم برام کافیه. نه که دلتنگ خونه نباشم و دلتنگی ام فقط برای دوری تو باشه. بهانه تو را گرفته ام، اما بیشتر از اون، اینکه یکی دستش را گذاشته روی گلومون و داره خفه مون می کنه من را به تنگ آورده.
دلم برای تو تنگ شده، اما دارم برای ژیلا گریه می کنم که تا هفت سال نمی تونه حتی یه فنجان چای با بهمن بخوره.
دلم هوای تو را کرده اما دارم برای بچه های عبدالله مومنی و احمد زید ابادی گریه می کنم که وقتی پدرشون بیاد بیرون دیگه بچه نیستن و برای همه عمر لذت بچگی کردن برای پدرشون را از دست دادن.
دلم آغوش گرم تو را می خواد، اما دارم برای همه اونایی گریه می کنم که حالا گوشه اوین دارن از سرما می لرزن.
می دونی دوری را بلدم تحمل کنم. دلتنگی هایم را بلدم حتی تبدیل به شادی کنم، اما این دستی که داره همه مون را خفه می کنه، اینقدر بی رحم و پر زوره که هیچ کاری اش نمی تونم بکنم.
از اینکه ازت دورم عاصی نشدم. از اینکه مجبورم ازت دورت باشم و این دوری انتخاب من نیست عاصی ام.
دلم برای خونه تنگ شده اما راستش می ترسم از اون خونه ای که دیگه امن نیست. از همون شب لعنتی که حریم خونه ام را شکستن و من چند دریا اون طرف تر از صدای لگد کردن فرشهای خونه ام زیر پاهای کثیفشون لرزیدم، دیگه می ترسم از اون خونه ای که حتی اندازه یه چهار دیواری چهل متری هم برای ما امن نیست ...............
این حق ما نیست
چهارشنبه ۳۰ دی ۸۸
نه، این همه رنج حق ما نیست. حق ما نیست که یک وجب خاک برای زندگی و یک روزنه برای نفس کشیدن هم از ما دریغ شود. حق ما نیست که برای دوباره دست در دست شدنمان اجازه عبور از این مرزهای لعنتی را انتظار بکشیم.
باید بنویسمت
چهارشنبه ۲۳ دی ۸۸
می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی. زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........ می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید....
آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش.
اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است.
به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هرچی که می گفتم احمقانه بود. آدم وقتی حققیت را می دونه و نمی تونه بگه و لال هم نمیشه مدام حرفهای احمقانه می زنه.
تو تنها ته خطی ای نبودی که اونجا دیدم، پس چرا نمیشه فراموشت کنم؟ چرا نمیشه بنویسمت و خلاص شم از تصویر تو با اون ابروهای تراشیده و دستای پر از رد تیغ و نگاه پر از زندگی ات که موقع فروغ خوندن برق می زد.
می خوام بنویسمت اما کلمه ها را هر جور کنار هم ردیف می کنم نمی تونن زنی را که در ته ته ته دنیا، بین امید و ناامیدی دست و پا می زند و هنوز خیلی خیلی برای مردن جوان است تصویر کند.
کلمه ها نمی توانند بگویند چرا من بعد از شبی که تو را دیدم تا خود صبح زار زدم و نفسم بند امده بود و آن بغض لعنتی هنوز خیلی وقتها راه نفسم را می بندد.
باید بنویسمت.باید بنویسمت.
چهارشنبه ۱۶ دی ۸۸
دیشب دوباره خوابت را دیدم. هرقدر هم که باورم نکنی دلتنگی های من برایت تمامی ندارند.
دیوانه عاشق
چهارشنبه ۹ دی ۸۸
انگار اینجا، این صفحه بنفش را نگه داشته ام برای آن زنی که وسط این همه ماجراهای جدی دنیا، وسط همین روزهای لعنتی که خانه ام آتش گرفته، عاشق می شود، دلتنگ می شود، دیوانه می شود، دلش سرگردانی می خواهد و گم شدن و با شادی های کوچک این جهان دیوانه می خندد و می رقصد.
چهارشنبه ۹ دی ۸۸
هنوز سه ماه نیست که چمدانم را اینجا باز کرده ام و هی می ترسم نکند یک جا نشین شوم ؟
آدمی که در یک سال پنج کشور عوض کرده، معلوم است که یک جا قرارش نمی گیرد. گاهی از این همه ناآرامی خودم می ترسم. اینکه آدم مطمئن باشد از پس هرکاری برمی آید و هیچ «نتوانستنی» در دنیا وجود ندارد، همان قدر که لذت دارد، ترس هم دارد.
حواسم باشه هیچ وقت پیدا نشم
پنجشنبه ۳ دی ۸۸
بدترین چیز اینه که چشم باز کنی و ببین آدمی شدی که نمی شناسی اش. که یه دفعه ای یه روز خودت را توی اینه نگاه کنی و ببینی آدمی شدی که هزار سال می گفتی چطور میشه آدم این شکلی بشه و نچ نچ می کردی و حالا خودت یکی از همون هایی. باید فراموش کنم اون ادمی را که می ترسیدم توی اینه ببینمش. باید حواسم باشه که دیگه هیچ وقت پیدا نشم. هیچ وقت.
یه زمانی فکر می کردم من، منزه ام از خیلی چیزها، مثلا از این که احمق باشم، که زیر بار خشونت برم، که ترسو باشم، که جرات گفتن حقیقت و بدتر از اون فهمیدن حقیقت را نداشته باشم. بعد فهمیدم همه این چیزهای وحشتناک فقط یک قدم با آدم فاصله دارند. فهمیدم تمام مدت باید چهار دنگ حواست باشه که از آدم بودن نیافتی.
یه روزهایی خیلی نزدیک بودم به احمق شدن،به ترسیدن، به نتونستن،به سوختن و ساختن،به خفقان گرفتن...سخت ترین روزهای زندگی ام بودن اون روزها..... مثل ادمی بودم که افتاده توی چاه و نمی تونه بیاد بیرون. نه که چاهه خیلی عمیق باشه، ادمه نمی تونست....
بعد وقتی همه چی مسخره میشه که تو یه عمر از نترسیدن و اراده ادم برای تغییر همه چی و زیر بار هیچ حماقتی نرفتن گفته باشی و بعد هی نگاه خودت کنی و بالا بیاری.
مهم نیست عمر این روزها چقدر کوتاه یا بلند بوده. مهم نیست که تونستی بزنی بیرون از اون چاهه اخرش. مهم اینه که حواست باشه مرز آدم بودن و آدم نبودن با همون معیارهایی که خودت داری یه خط باریکه.
از همه اینها بدتر احمق بودنه و بدتر از اون خودت را به حماقت زدن، که یعنی نمی بینی، نمی فهمی، نمی دونی. مهم نیست بهانه اش چی باشه. هر چیزی ممکنه ادم را لال کنه اما همه مصلحت ها و دلیل های دنیا نمی تونن جلوی اون زخمی را که با هر بهونه و نشونه ای سرباز می کنه را بگیرن.
کاش حافظه تاریخی ام هم مثل حافظه جغرافیایی ام بود. کاش همه چی را مثل ادرس خونه ام فراموش می کردم.
کاش حالا که گم شدم و دارم از این گم شدنم وسط اقیانوس لذت می برم، همه اون ترس های قدیمی را بدم موج ها ببرن. باید یه جایی بزرگ بنویسم: گسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد. شاید هم باید کلی چیز بنویسم در مدح گم شدن توی یه جای خیلی خیلی دور.