صفحه اصلی | فروردین 1386 »

اسفند 1385 آرشیو

1 اسفند 1385

سلام

پنج خرداد 1382

وقتی که به بلاگستان می آیم و توی وبلاگ های مختلف سرک می کشم. احساس می کنم که وارد يک دنيای نو شدم . دنيايی با ويژگی های خاص خودش که هم نو و تازه است و هم عجيب و غريب. آدم های اين دنيا شايد هم ديگر را نشناسند . شايد بعضی هاشان ایران باشند و بعضی هاشان فرسنگ ها دورتر در کانادا و سوئد و آلمان و... . موضوعاتی هم که به آن می پردازند اینقدر گسترده است که از فلسفه و سیاست تا موسیقی و ورزش و یادداشت های شخصی را در برمی گیرد. ولی با اين حال همه شان عضو يک جامعه هستند . جامعه وبلاگ نويسان ايرانی و سعی می کنند در شرایطی که ظرفیت کمی برای گفت و شنود وجود دارد ، هر طوری که هست حرف های نگفته شان را بزنند، به حرف های همديگر گوش کنند و يک فضای آزاد برای تعامل و گفت و شنود بوجود بياورند و در کنار آن یک نوع متفاوت از دوستی را تجربه کنند. دوستی که موقع مرگ ماه پیشونی و زندانی شدن سینا مطلبی به وضوح خودش را نشان داد.
من هم بعد از مدتی وبلاگ خوانی وسوسه شدم که پا به اين دنيای تازه بگذارم از پشت این صورتک از خودم و دلمشغولی هایم بنویسم

نا اميدي ممنوع

۱۳۸۲/۰۳/۰۷
امروز خيلی دلم گرفته بود و نشستم كلی از دلتنگی هايم نوشتم ولی وقتی كه خواستم publish كنم . همه اش پاك شد. اول خواستم همه چيزهايی را كه نوشته بودم دوباره بنويسم ولی فكر كردم شايد حكمت اين كار اين بوده كه از دلتنگی هايم حرفی نزنم و نگذارم كه نااميدی برصورتكم چيره شود. من معمولا زياد اهل دردل كردن نيستم و ترجيح می دهم كه خودم يك طوری با غصه هايم كنار بيايم و يك با ر هم كه خواستم دردل كنم اين طور شد.

نزديك محل كار من يك كتابفروشی كوچولو هست. به اسم داروگ كه من هر وقت بی حوصله، ناراحت، عصبانی و بطور كلی ناميزون باشم به آنجا می روم و چند ساعتی بين كتاب ها پرسه ميزنم وبعد با يه بغل كتاب و خلق خوش می آيم بيرون. با اينكه من خيلی اهل كتابخانه و كتابفروشی رفتن هستم ، ولی داروگ يك چيز ديگر است. طبقه دوم اين كتابفروشی يك ميز گرد است با چهار تا صندلی و بساط چايی و نسكافه و آب خنك و تا دلتان بخواهد كتاب . فروشنده های داروگ هم آدم های كتابخوان و خيلی با فرهنگی هستند كه كتاب ها را با وسواس خاصی انتخاب می كنند و هر كتابی را برای فروش نمی آورند و كلا فضای داروگ طوری است كه آنهايی كه زياد اهل كتاب نيستند مشتاق مطالعه می شوند و كتابخوان ها هم دلشان نمی خواهد كه از آن بيرون بيايند. اگر راهتان به خيابان لارستان و تخت طاووس افتاد حتما يك سری به داروگ بزنيد . پشيمان نمی شويد

2 اسفند 1385

خرداد

سه شنبه 27 خرداد 1382


این ها سه پرده از زندگی زنان این کشور است. هزاران پرده دردناک تر را نیز هر روز مبینیم و می شنویم و از نزدیک با آن در گیر هستیم و جز سکوت و فراموشی و نهایتا اندوه و تاثر ...پاسخی بدان نمی دهیم. کم هستند کسانی که مانند سایت زنان ایران که حداقل این دردها را انعکاس دهند


۱

بهار امسال هوا خيلی سرد است

ساعت 9 صبح است. آمده است به تحریریه روزنامه. می خواهد با یکی از اعضای گروه اجتماعی حرف بزند: " نیاز به راهنمایی دارم."
از مانتوی سیاه و مقنعه اش معلوم است که کارمند است:" رئیس کارگزینی." مضطرب است. عجله دارد. می گوید: " باید سریع برگردم اداره. کلی کار دارم."
دستش می لرزد. پنجره را می بندم. می گوید: " سردم نیست. قرصم را نخورده ام." برایش آب می آورم تا قرصش را بخورد. می گوید:" لرزش د ستش به خاطر ضعف اعصاب است." سال گذشته شکمش را عمل کرده و لرزش دستهایش به خاطر داروی بیهوشی است.
می گوید:" می گویند ضعف اعصاب می آورد."
به او می گویم:" معلوم نیست همکاران گروه اجتماعی چه زمانی بیایند. فکر می کنید می توانم کمکی کنم؟"
لیوان را در دستانش می چرخاند؛ و من هنوز حس می کنم که سردش است. می گوید:" فقط یک سئوال دارم."
برایش هم مهم است که این سئوال را با کسی در میان بگذارد که او را نمی شناسد.
می گوید:" آیا وقتی زنی مریضی سختی می گیرد، این حق مر است که بتواند به راحتی او را طلاق بدهد و رهایش کند و برود؟ آن هم با تکیه بر اینکه حق طلاق در جامعه ما به عهده مرد است؟"
می پرسد:"اگر یک مرد، مدام امنیت روانی همسرش با گفتن جمله مریض! سرطانی! تهدید کند، مفر قانونی برای اعتراض زن وجود دارد؟"
می پرسد:" آیا اگر مرد هم یک بیماری صعب العلاج بگیرد، زن ایرانی به همین راحتی می تواند با حربه طلاق، آزارش بدهد؟"
از او می پرسم:" چطور یک زن می تواند به زندگی با مردی که دیگر دوستش ندارد، ادامه بدهد؟"
می گوید:" خانم بچه نداری؟"
می گویم:" شما داری؟"
می گوید:" یک دختر 10 ساله."
می گویم:" فکر می کنی پدر و مادری که همدیگر را دوست ندارند خیلی به درد یک دختر بچه ای که نزدیک سن بلوغ هم هست، می خورند؟"
می گوید:" نمی دونم. نمی دونم. اما آدم با چه امیدی می تونه زندگیشو رها کنه؟"
می گویم:" مگر کار نمی کنی؟"
می گوید:" در این چند سال حتی حقوقم را همراه با فیش حقوقی ام ازم گرفته. کفش و لباس خودم و دخترمو، همه وسایل مدرسه شو با پول خودم خریدم."
می گویم:" پس می توانی از عهده زندگی بر بیایی!"
می گوید:"باید از صفر شروع کنم. برای خرید خانه کلی پول جور کردم، اما اونو به نام خودش کرد. ماشین رو هم."
می گویم:" خوب! چرا بهش اعتراض نکردی؟"
می گوید:"فکر می کردم احمقانه است. زن و شوهری که همدیگرو دوست دارن، اصلا نباید درباره این چیزا با هم حرف بزنن."
می گویم:"حالا چطور فکر می کنی؟"
می گوید:" چند روز پیش بهش گفتم مگر در خرید خونه و ماشین، من هم سهم نداشتم. باید سه دانگ اونها رو به نام من کنی! گفت: اِ... بمیری تا هشت یکش [ یگ هشتم از ارث باقیمانده از متوفی] به خونواده ت برسه!"
می گویم:" فکر می کنی از صفر شروع کردن سخت تر از تحمل شرایط فعلی ات است؟"
می گوید:" می ترسم!"
می گوید:"امیدوارم شاید آدم بشود."
می گوید:"آرزو دارم یک روز محتاج من بشود."
می گوید:" دلم می خواد سرطان بگیره."
می گوید:" دوستش ندارم."
می گوید:" چه کسی زنی را که شکمش از بالا تا پایین بخیه است، دوست دارد؟"
می گوید:"میدونم دیگه هیچ جاذبه جنسی برای او ندارم. ولی زندگی مگه فقط اینهاست؟"
می گوید:" وقتی هم که مهربان می شود یکد فعه می پرسد قول می دهی اگه طلاقت ندهم، برایم یک زن خوشگل بگیری؟"
می گوید:" شوهرم می گوید سهم من از زندگی یک زن مریض است."
می گوید:" توی روی من می گوید: سرطانی! باورتان می شود؟"
می گوید:" بهش می گویم خب! چرا طلاقم نمی دهی تا زودتر راحت شوی. می گوید: فکر نمی کردم زنده بمانی. می گوید: بالاخره از شرت راحت می شم. سرطان که درمون نداره."
می گوید:" به نظر شما چطور دلش می آید؟ باورتون می شه، یه نفر دلش بیاد به یه انسان دیگه این حرفارو بزنه؟"
نگاهش می کنم. بهار امسال هوا خیلی سرد است.


۲

با او ازدواج کن و بعد خودت را بکش!

من لیلا هستم، 20 ساله. پدرم دارای دو همسر بود و از مادر من چهار فرزند داشت که من بچه بزرگ هستم. پدرم کشاورز بود و حدود یک سال و نیم پیش فوت شد. من سه سال پیش با دوستانم زیاد بیرون می رفتم و خانواده ام بسیار ناراضی بودند. در آن موقع پدرم سکته ناقص کرده بود و با مادرم تصمیم گرفتند برای جلوگیری از کارهای من مرا به خانه عمویم که سه پسر مجرد داشت بفرستند. 6 ماه آنجا بودم که یک شب پسرعموی بزرگم که متاهل است گفت: تو باید با برادر کوچکم سعید ازدواج کنی. گفتم: من او را دوست ندارم و خودم را می کشم. گفت: با او ازدواج کن و بعد خودت را بکش. تا اینکه در نیمه های یک شب که در خواب بودم با شنیدن صدای قفل در از خواب بیدار شدم و دیدم زن عمویم و بچه هایش از اتاق بیرون رفته اند.
به سعید گفتم: چه خبر شده که به پشت سرم زد و من بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم دستها و دهانم را بسته و در حال تجاوز به من است. دو روز بعد بدون اینکه مرا عقد کنند برایم جشن عروسی گرفتند.
دو ماه به همین ترتیب گذشت و من باردار شدم بدون اینکه عقد کرده باشم. تا اینکه یک روز بعد از ظهر ساعت 4 با برداشتن 100 هزار تومان از سعید از خانه فرار کردم و قصد داشتم به منزل خودمان بروم که ماردم را ببینم و بعد به آبادان بروم. اما پسر عمویم مرا دید و من با ماشین دربستی رفتم ترمینال آبادان. یک شب در آبادان بودم و فردای آن روز به شهرستان شیراز رفتم و در راه شیراز با پسری به نام حمید آشنا شدم. او دانشجو بود. مرا به منزل خاله اش برد و گفت که من نامزد او هستم. بعد از چهار روز به آبادان برگشتیم و برایم شناسنامه جعلی درست کرد و اسم خودش را در شناسنامه من زد و پس از مدتی مرا به قم نزد خانواده اش برد و گفت من زن او هستم و عراقی می باشم. 7 ماه نزد او بودم تا فرزندم سعید به دنیا آمد. پس از دو ماه خانواده عمویم رد پای مرا پیدا کردند و با پلیس 110 به منزل ما ریختند و ما را گرفتند و من با بچه ام مدت یک سال و چهار ماه در زندان بودیم سپس مرا به یکی از مراکز دولتی و بچه ام را به یک مرکز دیگر فرستادند.
به گزارش خبرنگار سایت زنان ایران، دادگاه هم اکنون حکم داده که فرزند 1/5 ساله لیلا باید به پدرش تحویل داده شود. وی از ترس کشته شدن نمی تواند از مرکزی که در آنجا زندگی می کند بیرون بیاید.


۳

برو خودت را بفروش و برای من پول بیاور!

من آمنه هستم، 15 ساله. شغل پدرم کارگری است و سه برادر کوچکتر از خودم دارم. یک روز من مدرسه بودم و پدرم سر کار بود.دایی و شوهر خاله ام به منزل ما آمده بودند و مادرم را به جرم رابطه با مردی کشتند. من که از مدرسه آمدم جسد مادرم را دیدم. چون دایی و شوهر خاله ام فرار کردند پدرم را یک سال زندانی کردند. در این مدت ما پیش عمه ام بودیم تا پدرم آزاد شد و ما را نزد خود برد و مدام به من می گفت برو خودت را بفروش و برای من پول بیاور. تا اینکه دو سال و نیم پیش یک شب که پدرم مرا خیلی کتک زده بود، ساعت 3 بعد از نیمه شب فرار کردم و به آبادان رفتم. به منزل زنی که از قبل دوست مادرم بود. بعد از سه هفته آن زن هر روز برای من مرد می آورد و از آنها پول می گرفت و من هم به خاطر جا، لباس و غذا ناچار بودم چیزی نگویم.
بعد از یک سال و هفت ماه خسته شدم. با آن زن دعوا کردم و از منزلش بیرون آمدم. در خیابان با پسری آشنا شدم و برای او داستان زندگی خود را گفتم. در همان وقت پلیس 110 ما را گرفت و به دادگاه برد. 20 ضربه شلاق به من و 50 ضربه شلاق به آن پسر زدند و مرا تحویل یک مرکز دولتی دادند.


دوشنبه 26 خرداد 1382

وطن

بيشتر از يک هفته از شروع نارامی ها يی که از کوی دانشگاه آغاز شد.می گذرد.در اين مدت وقتی به وبلاگ های مختلفی که در اين رابطه می نوشتند سر می زدم .يک حرف مشترک از همه آنها می شنيدم . همه نگران بودند. نگران جايی که به آن وطن می گويند . من هم نگرانم. نگران کشورم و فرزندانش.نگران دانشجويانی که اين روزها به خيابان ها می آيند وبغض های در گلو مانده شان را فرياد می کنند.حق با عمو رضا است دانشجويان خسته اند ولی من شک دارم که اين فريادهای پراکنده به جايی برسد.
برای اينکه بتوانيم وضعيت موجود را تغيير دهيم و ايرانی آزاد و آباد بسازيم بايد بدانيم که چه می خواهيم و چگونه می توانيم به خواسته هايمان جامه عمل بپو شانيم. در کشور ما منطق تحولات اجتماعی منطقی خشونت بار. حذفی و پر آشوب بوده است وچرخه « استبداد- فتنه و آشوب - استبداد» چرخه مسلط تغييرات اجتماعی در جامعه ايرانی است . گذشتگان ما همواره در دام دايره ای بسته از اعتراضات خشونت بارو سرکوب های خشونت بارتر اسير بوده اند! و هيچ تجربه روشن و قابل اتکايی از حرکت های آرام و اصلاحی برای ما برجای نگذاشته اند و از آنجا که تجربه ای در حرکت بر مسير قانون و دموکراسی نداشته اند هرگاه که اعتراضات و شورش ها به نتيجه ای رسيده است . پس از مدتی دموکراسی و ارمان های حرکت به فراموشی سپرده شده و نظام غير دموکراتيک ديگری جايگزين نظام قبلی شده است.
برای اينکه دموکراسی و آزادی پارادايم غالب جامعه ما باشد بايد به دنبال تغيير پايدار و مستمر در حوزه های گوناگون اجتماعی باشيم و با مبارزه و اعتراضات در چارچوب قانون به دنبال اصلاح ساختارها و جايگزين کردن الگوهای واقع بينانه و تجربه شده باشيم.
اصلاح گام به گام قوانين حاکم برجامعه گرچه زمان بر است و موانع بسياری را در مقابل خواهد داشت . اما قطعا به نتيجه خواهد رسيد به شرط آنکه همه با هم بخواهيم .دستانمان را در هم زنجير کنيم و حتی اگر لازم شد به خيابانها بياييم ....
در اين چند روز مدام آهنگ ياردبستانی من را باخود زمزمه می کنم و به اين فکر می کنم که :
دست من و تو ميتونه
پرده ها را پاره کنه
کی ميتونه جز من و تو درد ما را چاره کنه
..........


---------------------------------------------

يكشنبه 25 خرداد 1382

اخبار دست اول
چند تا از بچه های کوی دانشگاه از اهالی بلاگستان هستند .اگر می خواهيد در جريان آخرين اخبار کوی دانشگاه باشيد . يکسری به سروش .مهدی و زهرا
بزنيد.

---------------------------------------------

يكشنبه 25 خرداد 1382

سکوت
چقدر سخته که آدم دلش برای کسی که دوستش داره تنگ بشه و نتونه بهش بگه. برای اينکه اون نيست يا که هست ولی نمی شه بهش گفت و سخت تر اينه که بهش بگی جوابی جز سکوت نشنوی........


شنبه 24 خرداد 1382

اولين ديدار
قرار است که پنجم مرداد بچه های بلاگ اسکای دور هم جمع بشوند. فکر خيلی خوبی است . من هم دلم می خواهد که صدر. عمورضا. صنم. نازنين. صلاح و... را ببينم و خارج از اين دنيای مجازی با آنها آشنا شوم و شايد بقول صدر اين اولين ديدار آغاز اولين حرکت باشد.
اما من کمی هم می ترسم . می ترسم که اين اولين ديدار آغاز سکون ما باشد نه حرکتمان. می ترسم آزادی را که به يمن ناشناس بودن و نوشتن از پشت صورتک هايمان بدست آورده ايم از دست بدهيم. می دانم ما فقط از دغدغه ها و حرف های دلمان می نويسيم و نوشته هايمان طوری نيست که به کسی بر بخورد . اما هستند کسانی که کمتر از اين ها را هم برنمی تابند. مگر سينا مطلبی چه می نوشت که کنج زندان نصيبش شد. مگر اشراقی و باطبی و ... چه کرده بودند که ماهها و سالها در بند بودند و هستند....
می دانم دارم محافظه کاری می کنم.اما وقتی که قواعد بازی مشخص نباشد و طرف مقابل فرمان کنده براند. بايد مواظب بود و از فضايی که برا ی گفتن شنيدن و شناختن همديگر بدست آورده ايم بيشتر مراقبت کرد. البته من اصلا اعتقاد ندارم که بايد فرياد ها را در گلو خفه کرد و دم برنياورد . اما بايد هزينه ای که می پردازيم با کاری که کرده ايم تناسب داشته باشد.....
شايد بهتر باشد که در اين مورد بيشتر فکر کنيم.....
---------------------------------------------

پنج شنبه 22 خرداد 1382

يک نامه از طرف خدا
ديروز يه نامه ای برام اومد که به دستم نرسيد
نه آدرس گيرنده روش بود نه فرستنده
ولی مطمئن بودم که نامه برا من نو شته شده
نامه ای که به دستم نرسيده بود رو خوندم توش اين آيه نو شته شده بود

و آنگاه که اسمان دلها شکا فته شود و ......


فهميدم نو يسنده نامه خدا ست
برام نوشته بود چرا ازش غافل شدم با اينکه اون هيچ وقت من رو از ياد نمی بره
نوشته بود من رو با هزار اميد و ارزو خلق کرده
نو شته بود تا حالا فکر کردی که تو اصلا می دانی چند وقته از نيستان رها شدی

اين جمله رو که خوندم بغض گلو م رو گرفت

ياد حرفهای ابن عربی افتادم که می گفت هنگام طواف بيت شخصی رو ديده که شبيه خودش بوده از می پرسه که تو کی هستی
جواب می ده که حقيقت ابن عربيه و چهل هزار سال پيش به دنيا اومده

بعد يا د خودم افتادم ياد درون گنديده ام
ياد اينکه تا ابد زنده ام و هيچ وقت مرگی در کار نيست

جمله آخر نامه اين بود

و آن دستهای تو نبود بلکه دست پروردگارت بود

امروز صبح وقتی که به سراغ راز و نياز صلاح رفتم يادم افتاد که اين نامه برای من هم اومده بود ولی فراموشش کرده بودم . يا شايد هم اصلا بازش نکرده بودم.
---------------------------------------------

سه شنبه 20 خرداد 1382

يک روح جمعي
چند روز پيش برای اولين بار سراغ خودنويس رفتم. صدر در وبلاگش از يک حرکت رو به جلو سخن گفته بود و از اين که اولين ديدار ما می تواند سر آغاز اولين حرکتمان باشد. .من هم با او موافقم و فکر می کنم که ما اگر بخواهيم واراده کنيم . می توانيم از اين پل ارتباطی که مرزها را درهم شکسته و مارا از اقصی نقاط دنيا به هم متصل کرده است به بهترين نحو استفاده کنيم. بلاگستان اينقدر گسترده و متنوع است که هر کدام از ما می توانيم همفکران خود را پيدا کنيم و بر روی دغدغه های مشترکمان متمرکز شويم. البته می دانم که وبلاگ برای بسياری از ما حياط خلوتی است که از ناگفته هايمان بنويسيم و خودمان باشيم.ولی اينکه بتوانيم کسانی را پيداکنيم که دلمشغولی های مشترکی داشته باشيم . فرصتی است که شايد هيچ جای ديگر امکان آن برايمان فراهم نباشد.
صدر در يادداشتی به نام نهيبی ديگر از کودکانی نوشته بود که به جای تجربه شادی های کودکانه حسرت و رنج را تجربه می کنند . من هميشه دل نگران اين کودکان بودم . ولی به تنهايی هيچ کاری را نمی توان به پيش برد و هر حرکتی وقتی به سرانجام ميرسد که يک روح جمعی بر آن حاکم باشد و بخواهد که وضعيت موجود را تغيير دهد.وقتی ديدم که صدر هم دغدغه اين کودکان را دارد خوشحال شدو و فکر کردم شايد کسان ديگری هم اين دلمشغولی را داشته باشند و بتوانيم با هم کاری بکنيم.
اولين و البته بهترين راهی که به نظر م رسيد. استفاده از ظرفيت سازمان های غيردولتی بود. اتفاقا ديروز يکی از اعضای انجمن حمايت از حقوق کودکان را ديدم.( اين انجمن درباره کودکان کار هم مطالعاتی کرده است و پروژه هايی را در دست انجام دارد.)و قرار شد که بروم دفتر انجمن و مفصل با آنها دراين رابطه صحبت کنم.نتايج مذاکرات را حتما می نويسم.
در ضمن من يک دستکاری در وبلاگم کردم و همه لينک ها پاک شد . در اولين فرصت درستش می کنم.


---------------------------------------------

يكشنبه 18 خرداد 1382


من چند وقت پيش يک اتفاقی برايم افتاد که فهميدم از خودم به عنوان يک زن شناخت زيادی ندارم و مثل هميشه که موقع درماندگی به کتاب پناه می برم. اين بار هم به سراغ اين بهترين دوستم رفتم و شروع به مطالعه در زمينه زنان کردم.يکسری کتاب مثل جنس دوم -سيمون دوبوار * زن مادر -رويا منجم *زنان زير سايه پدر خوانده ها- نوشين احمدی خراسانی يکسری رمان که در مورد زندگی زنان بود مثل وانهاده سيمون دوبوار و..... را خواندم ( که البته بعضی هاشان هنوز تمام نشده است) .وقتی که وبلاگم را راه انداختم تصميم گرفتم حتما از دغدغه ها و سوالاتی که در اين رابطه دارم بنويسم و از کسانی هم که وبلاگ من را می خوانند بخواهم که به من کمک کنند تا در اين مورد بيشتر بفهمم. از فردا شروع می کنم و منتظر نظرات شما هم هستم

---------------------------------------------

شنبه 17 خرداد 1382

رهايي
ای کاش می شد پاره کنم هرچه بند تعلق است و خودم را خلاص کنم. هزار بار خواستم که از اين دلبستگی رها شوم .اما نتوانسته ام و هربار چند قدمی پيش نرفته پشيمان شده ام. ای کاش که اين بار بتوانم.

---------------------------------------------

چهار شنبه 07 خرداد 1382

دلم گرفته

وقتی رفت صدای پای سکوت را شنیدم
که آرام بر دیوار دل تنگی من تکیه کرد
کاش صدای خاموش خواهش مرا می شنید
که فریاد وار عریانی روح مرا نمایان می ساخت
دلم گرفته است
حتی رویا هم توان پرواز مرا ندارد
و من در سکون سکوت خویش هیچ بودن را تجربه می کنم
دلم گرفته است
برای شنیدن صدای باران مجالی نیست
برای قهقهه مستانه و رندی شبانه هم توانی نیست
برای گریه هم قوایی نیست
گام بردار که سخت محتاج توام
و ....

اين شعر را از وبلاگ گل يخ برداشتم . با اجازه شاعرش دريای

3 اسفند 1385

جهاني ديگر هم ممكن است

جمعه ۱۵ مهر ۸۴

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن وقت همان‌طور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد مي‌زدم و التماس مي‌كردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب مي‌پريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه مي‌رود و دختركي كه در خواب فرياد مي‌زند.
كابوس‌هايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بال‌هاي كاغذي‌اش كه با بمبي كه در حياط خانه‌شان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نمي‌ديدم.
بزرگتر كه شدم، چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد.راه مي‌رفتم، غذا مي‌خوردم، حرف مي‌زدم و مي‌خنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهاب‌هايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستاره‌هايي كه اندازه نوك سوزن بودند و مي‌گفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدم‌ها جلو نمي روند، دور خودشان مي‌چرخند. بعضي در حياط خانه‌شان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرم‌‌هاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستون‌هايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي مي‌كنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا مي‌رسيدند، مي ديدند كه قله‌اي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرم‌ها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له مي‌كنند. آدم‌ها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان مي‌چرخيدند، در دايره‌هايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق مي‌كرد.
كرم‌ها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگي‌شان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفته‌اند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مي‌اندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف مي‌كنند و يادشان مي‌رود كه براي پريدن به دنيا آمده‌اند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدم‌هاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجه‌ها و حالت تهوع‌هاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شده‌اند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نمي‌دانم واقعا از دنيا چه مي‌خواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اين‌ها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم مي‌چرخم. در دايره‌هايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير مي‌كند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدم‌هاي سرخوش كه مثل آدم‌هاي مست و ديوانه است. حالا مدت‌ها است كه سكوت كرده‌ام و ديگرچرخش آدم‌ها را به مسخره نمي‌گيرم. حالا مدت‌ها است كه سردرگمي‌ام را فرياد نمي‌ زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا مي‌دهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيله‌ام را آغاز كنم و مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدم‌ها مسخره‌ام مي‌كنند، باورم نمي‌كنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم مي‌كنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت مي‌گيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر مي‌كردم وقتي‌كه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدمي‌كه فكر مي‌كني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستي‌ات را مي‌پذيرد و تو شريكي براي سردرگمي‌هايت پيدا مي‌كني. اما آدم‌ها اهل منطق‌اند و حساب و كتاب و من اين را نمي‌دانستم. فكر مي‌كردم همه آدم بزرگ‌ها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم مي‌شود مي‌رفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است

پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حس‌هاي لحظه‌اي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..

من ار سكوت تو مي‌ترسم

سه شنبه ۱۹ مهر ۸۴

آدمي كه هميشه با افتخار مي‌گفت «من با نداي قلبم جلو مي‌روم.»حالا دلش ساكت ساكت شده، براي اولين بار در جنگ با عقل عقب كشيده و با بي‌اعتنايي مي‌گويد: «هر كاري مي‌خواهي بكن. من قبولت دارم.»
من اما اين سكوتش را دوست ندارم و راستش را بخواهي از اينكه زمام زندگي‌ام را به دست عقل بسپارم مي‌ترسم.قلب من چشمم بود و حالا مثل آدمي‌ام كه بايد با چشم‌بندي سياه كه روز و شبش را يكي كرده، جلو بروم. هرچقدر هم كه دستانم را حايل خطرات كنم، فايده اي ندارد هيچ چيز جاي ندايي را كه به من اطمينان مي‌داد و جلو مي‌‌راندم نمي‌گيرد.
نمي‌دانم شايد تقصير خودم بود.شايد سكوت دلم براي اين است كه به او شك كرده‌ام و شايد هم براي اينكه در يك لحظه عصبي گفتم كه ديگر به تو اعتماد نمي‌كنم.تو زنگار گرفته‌اي.
من واقعا ترسيده بودم. واقعا ترسيده ام كه نكند دلم زنگار گرفته باشد يا بدتر از آن خطا كرده باشد. من ياد گرفته‌ام كه خطاي عقلم را ببخشم اما «خطاي قلب»؟اصلا معنايش را نمي‌فهمم!مگر مي‌شود قلب هم اشتباه كند؟ مگر مي‌شود دلتنگي، دلشوره، شادي، آرامش، خواستن و همه حس‌هايي كه مرا به جلو مي برد و سرشار از اطمينان و اعتماد مي‌كرد، دروغ باشد؟ يا اغراق و هر چيز ديگري كه «واقعيت» نيست.
عصباني كه بودم به دلم گفتم اگر ايمان بياورم كه خطا كرده‌اي ديگر هيچ وقت به تو اعتماد نمي‌كنم و قلبم ساكت شد و ديگر هيچ نگفت. هيچ هيچ هيچ. حالا ديگر نه دلتنگي مي‌كند، نه بهانه مي‌گيرد، نه چيزي مي‌خواهد.گوشه‌اي نشسته و تكاپوي عقل را براي مشغول كردن من تماشا مي‌كند.اين روزها آرامم و دو برابر هميشه كار مي‌كنم و تك لحظه‌هاي پريشاني‌ام نيز با تمسخر عقل دود هوا مي شود.

دنيا چقدر تند مي‌چرخه

پنجشنبه ۲۱ مهر ۸۴

گاهي اوقات چرخ زندگي يك دفعه سرعت مي‌گيرد و آدم حيران مي‌ماند كه اين‌همه اتفاق ريز و درشت يك دفعه از كجا پيدايشان شده.اين روزها ساعت چهار صبح بيدار مي‌شوم و مستقيم مي‌روم آشپزخانه بساط سحر را راه مي‌ا‌ندازم و سخت‌تر از آن با هزار قربان و صدقه اهل خانه را بيدار مي‌كنم و تا ساعت 11 شب كه به خانه برگردم، همينطور دارم مي‌دوم و به هزار چيز فكر مي‌كنم و تازه اخر شب باز هم كيفم پر است از تكه كاغذ‌هايي با سوژه‌هاي نوشته نشده و كتاب‌هاي خوانده‌نشده و مقالات پرينت گرفته شده‌اي كه نگاهشان هم نكرده‌ام و بدتر از همه اين‌ها تصميمي كه مدام به عقب مي‌رانمش.
ذهنم آنقدر شلوغ است، آنقدر به اين و آن و بدتر از همه خودم قول داده‌ام كه دلم مي‌خواهد زمان را متوقف كنم تا لاقل نصف كارهايم را انجام دهم.
اصلا حالا كه وقت نوشتن گزارش هاي درست و حسابي ندارم وخودم مي‌دانم كه سوژه‌هايم يكي يكي مي‌سوزد، بگذاريد به سنت سفرهايم كه همه چيز را با هيجان تعريف مي‌كنم و يك خط هم درباره‌اش نمي‌نويسم، سوژه سوزي كنم.

1.در مسابقات بين المللي قرآن كه هرسال در ايران برگزار مي‌شود، زنان فقط مي‌توانند در رشته تفسير شركت كنند و رشته‌هاي حفظ و قرائت در انحصار مردان جهان اسلام است، چون زنان را شايسته اين ميدان نمي‌دانند و جالب اين است كه امسال براي دومين سال پياپي در تنها حوزه‌اي كه زنان حق حضور دارند مقام اول را به خودشان اختصاص داده‌اند. سال گذشته خانمي كخ نفر اول مسابقات تفسير ايران بوده، در سراسر جهان اسلام هم رتبه اول را آورد و امسال هم علاوه بر ايران نماينده مصر هم يك خانم بود. كه نماينده ايران دوم و نماينده مصر پنجم شد.

2. نمي‌دانم به نمايشگاه قرآن سري زده‌ايد يا نه، ولي محصولاتي كه در اين نمايشگاه عرضه مي‌شود كاملا منطبق با نگاهي است كه ما به قرآن داريم. عمده محصولاتي كه در ان نمايشگاه عرضه شده است، عبارتند از تابلوي هاي هنري قرآني از معرق و فرش و خوش نويسي و تابلو فرش و چرم و حجم برجسته، نوارها و سي‌دي هاي حفظ و قرائت قرآن به روش‌هاي مختلف، قرآن در انواع و اقسام و سايزهاي مختلف و لوازم مختلفي كه با آيات قرآن تزئين شده‌اند از ساعت و جاسوچي و قاب موبايل گرفته تا ديوار كوب و كيف و .... و تازه جالب تر از همه غرفه فروش بالش‌هاي قرآني بود كه با يك فيش به كامپيوتر و ضبط وصل ميشوند و موقع خواب برايتان قرآن مي‌خوانند!!!
البته كتاب هم در اين نمايشگاه پيدا مي‌شود، آن‌هم خيلي زياد و با عناوين جذاب: رمز ازدواج موفق، چگونه فرزندي نابغه داشته باشيم، بهشت خانواده، ميوه‌هاي بهشتي، داروخانه معنوي، احكام هتل داري، احكام تاكسيراني، آحكام آرايشگري و .... و البته همه از منظر قرآن! خلاصه در بخش كتاب نمايشگاه تا دلتان بخواهد پر است از كتاب‌هاي سطحي و كليشه‌اي و كتاب‌هاي جدي كه از منظر فكر و اندشه و نقد به قرآن بپردازد، تقريبا انگشت شمار است.
بي انصافي كه نكرده باشم در طبقه اول نمايشگاه، يك سري ازكتاب‌ها و مقالات جدي را گذاشته اند. اما اولا: انها براي نمايش است و نه خريد و دوما: بشتر كتاب هاي به زبان‌هاي بيگانه است و براي عموم قابل استفاده نيست.
خلاصه نمايشگاه دقيقا بر همان نگاه غالب ما كه قرآن را برا تبرك و ثوابش مي‌خوانيم و براي شب اول قبر مي‌خواهيم بود.

3. خيلي خوب است كه تفكراتي كه هميشه در پيش ذهنيت خيلي ها وجود داشت اين روزها دارد روشن و آشكار خود را نشان مي‌دهد. خيلي از مسئولان دولتي و حتي غيردولتي زنان را فقط در حد يك كارمند جزء و دست چندم قبول دارند و يك زن «مدير» در ذهنشان هم نمي‌گنجد. مصوبه جديد وزير محترم ارشاد هم كاملا منطبق بر اين تصور است. خصوصا كه زنان خبرنگار را هم مستنثي كردند تا كاملا تاكيد كنند كه مدر زن نمي‌خواهيم. شب‌ها زود به خانه برويد. چون همه مي دانيم كه لااقل در سيستم اداري ايران مديران هر بخش گاهي تا 8 شب و بيشتر هم سر كار هستند و حالا بحث اضافه كاري و تبعيضي كه در اين زمينه روا مي‌شود بماند...
يك نكته ديگر هم كه در اين ميان مورد توجه آقايان بوده همان است كه چند پست پيش گفتم: كار نيمه وقتي كه به كارخانه و بچه داري و شوهر داري صدمه نزند. چون دليل نمي‌شود كه مرد و زن خسته و كوفته با هم به خانه بيايند و با هم به آشپزخانه بروند و به بچه ها برسند و اينها . خلاصه مردي گفتن، زني گفتن.چزي شبيه همان توصه مادربزرگها كه : « مادرجون اگه مي خواهي دستت تو جيب خودت بره عيبي نداره اما از شوهر و بچه هات كم نگذار.»

4. دلم مي‌خواست كمي هم راجع به بكارت. راجع به پروژه جديدم و راجع به جدال تماشايي عقل و قلبم و نتايج جالب كه دارند مي‌گيرند بنويسم. اما فرصت نيست و بايد به سرعت نور بروم دنبال كارهايم.

گردهمايي زنان ايراني براي همبستگي با زنان جهان عليه فقر و خشونت

سه شنبه ۲۶ مهر ۸۴

راس ساعت 12 ديروز 25 مهرماه 1384_ روز جهاني مبارزه با فقر _ تعداد زيادي از زنان که خواستار اعلام همبستگي خود با زنان اقصي نقاط جهان بودند در مخالفت با فقر و خشونت عليه زنان ، در ميدان انقلاب تهران گرد هم آمدند.
اين گردهمايي علي رغم حضور نيروي انتظامي و تعدادي لباس شخصي باز هم طبق قرار قبلي تا ساعت 1 دوام خود را حفظ کرد و در اين ساعت به کار خود خاتمه داد.


سکوت جايز نيست

روبروي سينما بهمن جمع مي شويم. اينجا فضاي خوبي حاکم است. مي دانيم لااقل آنهايي که در اين جمع هستند مثل همه ي آنهايي که قرار است امروز _ 17 اکتبر _ به وقت محلي در ساعت 12 ظهر در خيابان ها گرد هم آيند، به خشونت عليه زنان و فقر تحميل شده به آنان واقف و معترضند.
روي برگه هاي مختلفي که در دست زنان است جملات زير ديده مي شوند:
_ امروز، روز جهاني مبارزه با فقر است. ما زنان هر گونه خشونت را که زاييده ي فقر است محکوم مي کنيم.
_ زنان و کودکان بيشترين آسيب را از فقر مي بينند.
...
در بين جمعيت برو شوري توزيع مي شود که در آن به توضيح منشور جهاني زنان براي حقوق بشر که بر پايه ي پنج اصل برابري _ آزادي _ عدالت_ همبستگي و صلح است، پرداخته و خواسته هاي زنان را درباره ي مبارزه با خشونت عليه زنان و فقر آنها توضيح داده است.
در اين بروشور اعلام شده است که سلطه مردسالاري، سرمايه داري جهاني، رشد بنياد گرايي، اشغال کشور ها و جنگ، حکومت هاي گريزان از احترام به حقوق شهروندي، شرکت هاي چند مليتي، نهادهاي قدرتمند مالي بين المللي و سازمان ملل که قادر به برقراري صلح و ثبات در جهان نيست؛ محکوم هستند.

اين بروشور همچنين در بين عابران که در حال عبور از پياده روي ميدان انقلاب هستند توزيع مي شود.

اتومبيل هايي که از خيابان مي گذرند ، سرعت شان را کم کرده و پلاکارد هاي زنان و جملات نوشته شده بر آنها را نگاه مي کنند. آنهايي هم که پياده مي گذرند مکث مي کنند و لااقل مي پرسند که چه خبر است . همه با اشتياق به آنها جواب مي دهند و سعي مي کنند آنها را نسبت به اين حرکت جهاني آگاه کنند.

کم کم نيروي انتظامي از راه مي رسد. تجمع کنندگان در حالي که از بروشورهاي خود به ماموران نيروي انتظامي مي دهند برايشان توضيح مي دهند که اين تجمع تا ساعت 1 بايد برقرار باشد . نيروي انتظامي تعدادي از رهگذران را که ايستاده اند متفرق مي کند و در حالي که بروشورها را در دست دارد گرد محل مي ايستد. تا ساعت 1 که ديگر با خيال راحت هر چه سريع تر همه را متفرق کند. اگرچه پيش از اعلام آنها هم خود حاضرين راس ساعت 1 ختم گردهمايي را اعلام کرده بودند.

هم اکنون ما خواهان مفاد زير هستيم:
_ پيوستن به کنوانسيون رفع انواع تبعيض عليه زنان و پيمان منع شکنجه و اجراي بي قيد و شرط مفاد اين پيمان ها
_ برابر شمردن زنان و مردان در برخورداري از تمامي حقوق اجتماعي و مدني فارغ از قوميت، مذهب، عقيده و طبقه ي اجتماعي
_ رفع تبعيض از حقوق نا برابر زنان در کليه قوانين موضوعه
_ رفع تبعيض جنسيتي در ساختار قدرت و تصميم گيري
_ لغو قراردادهاي ظالمانه ي استخدام موقت کارگران، کارمندان، پرستاران، معلمان و ...
_ تخصيص اعتبار براي رسيدگي به وضعيت هزاران زن سرپرست خانوار

پي نوشت:متاسفانه من نتوانستم در اين تجمع شركت كنم و اين گزارش را مريم ميرزاي عزيز نوشته است. اگر هم مايليد در جريان تجمع همزمان زنان در شهرهاي مختلف جهان قرار بگيريد، گزارش منيژه نجم عراقي را بخوانيد

10:25 AM | نظرات : 2


دنيا چقدر تند مي‌چرخه

پنجشنبه ۲۱ مهر ۸۴

گاهي اوقات چرخ زندگي يك دفعه سرعت مي‌گيرد و آدم حيران مي‌ماند كه اين‌همه اتفاق ريز و درشت يك دفعه از كجا پيدايشان شده.اين روزها ساعت چهار صبح بيدار مي‌شوم و مستقيم مي‌روم آشپزخانه بساط سحر را راه مي‌ا‌ندازم و سخت‌تر از آن با هزار قربان و صدقه اهل خانه را بيدار مي‌كنم و تا ساعت 11 شب كه به خانه برگردم، همينطور دارم مي‌دوم و به هزار چيز فكر مي‌كنم و تازه اخر شب باز هم كيفم پر است از تكه كاغذ‌هايي با سوژه‌هاي نوشته نشده و كتاب‌هاي خوانده‌نشده و مقالات پرينت گرفته شده‌اي كه نگاهشان هم نكرده‌ام و بدتر از همه اين‌ها تصميمي كه مدام به عقب مي‌رانمش.
ذهنم آنقدر شلوغ است، آنقدر به اين و آن و بدتر از همه خودم قول داده‌ام كه دلم مي‌خواهد زمان را متوقف كنم تا لاقل نصف كارهايم را انجام دهم.
اصلا حالا كه وقت نوشتن گزارش هاي درست و حسابي ندارم وخودم مي‌دانم كه سوژه‌هايم يكي يكي مي‌سوزد، بگذاريد به سنت سفرهايم كه همه چيز را با هيجان تعريف مي‌كنم و يك خط هم درباره‌اش نمي‌نويسم، سوژه سوزي كنم.

1.در مسابقات بين المللي قرآن كه هرسال در ايران برگزار مي‌شود، زنان فقط مي‌توانند در رشته تفسير شركت كنند و رشته‌هاي حفظ و قرائت در انحصار مردان جهان اسلام است، چون زنان را شايسته اين ميدان نمي‌دانند و جالب اين است كه امسال براي دومين سال پياپي در تنها حوزه‌اي كه زنان حق حضور دارند مقام اول را به خودشان اختصاص داده‌اند. سال گذشته خانمي كخ نفر اول مسابقات تفسير ايران بوده، در سراسر جهان اسلام هم رتبه اول را آورد و امسال هم علاوه بر ايران نماينده مصر هم يك خانم بود. كه نماينده ايران دوم و نماينده مصر پنجم شد.

2. نمي‌دانم به نمايشگاه قرآن سري زده‌ايد يا نه، ولي محصولاتي كه در اين نمايشگاه عرضه مي‌شود كاملا منطبق با نگاهي است كه ما به قرآن داريم. عمده محصولاتي كه در ان نمايشگاه عرضه شده است، عبارتند از تابلوي هاي هنري قرآني از معرق و فرش و خوش نويسي و تابلو فرش و چرم و حجم برجسته، نوارها و سي‌دي هاي حفظ و قرائت قرآن به روش‌هاي مختلف، قرآن در انواع و اقسام و سايزهاي مختلف و لوازم مختلفي كه با آيات قرآن تزئين شده‌اند از ساعت و جاسوچي و قاب موبايل گرفته تا ديوار كوب و كيف و .... و تازه جالب تر از همه غرفه فروش بالش‌هاي قرآني بود كه با يك فيش به كامپيوتر و ضبط وصل ميشوند و موقع خواب برايتان قرآن مي‌خوانند!!!
البته كتاب هم در اين نمايشگاه پيدا مي‌شود، آن‌هم خيلي زياد و با عناوين جذاب: رمز ازدواج موفق، چگونه فرزندي نابغه داشته باشيم، بهشت خانواده، ميوه‌هاي بهشتي، داروخانه معنوي، احكام هتل داري، احكام تاكسيراني، آحكام آرايشگري و .... و البته همه از منظر قرآن! خلاصه در بخش كتاب نمايشگاه تا دلتان بخواهد پر است از كتاب‌هاي سطحي و كليشه‌اي و كتاب‌هاي جدي كه از منظر فكر و اندشه و نقد به قرآن بپردازد، تقريبا انگشت شمار است.
بي انصافي كه نكرده باشم در طبقه اول نمايشگاه، يك سري ازكتاب‌ها و مقالات جدي را گذاشته اند. اما اولا: انها براي نمايش است و نه خريد و دوما: بشتر كتاب هاي به زبان‌هاي بيگانه است و براي عموم قابل استفاده نيست.
خلاصه نمايشگاه دقيقا بر همان نگاه غالب ما كه قرآن را برا تبرك و ثوابش مي‌خوانيم و براي شب اول قبر مي‌خواهيم بود.

3. خيلي خوب است كه تفكراتي كه هميشه در پيش ذهنيت خيلي ها وجود داشت اين روزها دارد روشن و آشكار خود را نشان مي‌دهد. خيلي از مسئولان دولتي و حتي غيردولتي زنان را فقط در حد يك كارمند جزء و دست چندم قبول دارند و يك زن «مدير» در ذهنشان هم نمي‌گنجد. مصوبه جديد وزير محترم ارشاد هم كاملا منطبق بر اين تصور است. خصوصا كه زنان خبرنگار را هم مستنثي كردند تا كاملا تاكيد كنند كه مدر زن نمي‌خواهيم. شب‌ها زود به خانه برويد. چون همه مي دانيم كه لااقل در سيستم اداري ايران مديران هر بخش گاهي تا 8 شب و بيشتر هم سر كار هستند و حالا بحث اضافه كاري و تبعيضي كه در اين زمينه روا مي‌شود بماند...
يك نكته ديگر هم كه در اين ميان مورد توجه آقايان بوده همان است كه چند پست پيش گفتم: كار نيمه وقتي كه به كارخانه و بچه داري و شوهر داري صدمه نزند. چون دليل نمي‌شود كه مرد و زن خسته و كوفته با هم به خانه بيايند و با هم به آشپزخانه بروند و به بچه ها برسند و اينها . خلاصه مردي گفتن، زني گفتن.چزي شبيه همان توصه مادربزرگها كه : « مادرجون اگه مي خواهي دستت تو جيب خودت بره عيبي نداره اما از شوهر و بچه هات كم نگذار.»

4. دلم مي‌خواست كمي هم راجع به بكارت. راجع به پروژه جديدم و راجع به جدال تماشايي عقل و قلبم و نتايج جالب كه دارند مي‌گيرند بنويسم. اما فرصت نيست و بايد به سرعت نور بروم دنبال كارهايم.

....

چهارشنبه ۱۱ آبان ۸۴

سرمايي كه از چهل و پنج روز پيش در آن كافه غبار گرفته به استخوان‌هايم نفوذ كرده بود، امروز صبح از تنم بيرون رفت.خودم هم باورم نمي‌شود اما امروز بعد مدت‌ها گرم گرم هستم. كمي شبيه آدم‌هايي‌ام كه مي‌خواهند از لرز به تب برسند، اما هرچه هست اين گرما را دوست دارم.
امروز صبح، پرده‌اي از جلو چشمانم كنار رفت. فكر مي‌كردم عصباني يا لااقل غمگين شوم. اما زن عاشق و زن عاقلم هردو با هم گفتند: «برو» و من سوار ماشين شدم و رفتم.
و البته آن يك درصدي كه براي شك به همه چيز حتي براي وجود خدا هم كنار گذاشته‌ام، اينجا هم هست.

دامبلدر

یکشنبه ۸ آبان ۸۴

1.هر وقت مي‌رم سراغ نوشتن دردفترچه‌هايي كه جز خودم خواننده اي نداره، خواهرم مي‌گه تو مثل «دامبلدر» در هري پاتري كه هر وقت ذهنش زياد شلوغ مي‌شد، يك سر چوب دستي‌اش را مي‌گذاشت روي پيشوني اش و سر ديگه‌اش را روي قدح انديشه و چيزهايي را كه فعلا نمي‌خواست بهشون فكر كنه مي‌ريخت در قدح تا بعدن بره سراغشون. اما بعضي وقت‌ها فكرهاي جورواجور اينقدر زياد مي‌شن كه ديگه دفتر و قلم كفافم را نمي‌ده. شايد هم براي اينكه كاغذ به قول ناصر غياثي «كاغذ پژواك ندارد.»
گاهي اوقات هم اين قدح انديشه گوش‌هاي يك دوسته براي شنيدن. مثل ما كه ديروز همه كارها و قرارهايمان را كنسل كرديم و رفتيم تا تونستيم خوش گذرانديم و افطاري خورديم، اون هم با بربري داغي كه نيم ساعت برايش صف ايستاده بوديم و صداي ضرب زورخونه‌اي مرشد سفره خانه سر طالقاني و مهمتر از همه كلي وراجي و دردل و مشاوره و خنده و حل كردن تمام مشكلات بشري خودمون دوتا.
خوبي‌اش به اين بود كه هردومون مي‌دونستيم حرف مي‌زنيم براي اينكه نياز به گفتن و شنيده شدن داريم نه نياز به كمك براي يافتن راه‌حل چرا كه بعضي چيزها را هيچ كس جز خود آدم نمي‌تونه حل كنه.اما وقتي با يك دوست در موردش حرف مي زني، از طريق اين گفتن خودت را پيدا مي‌كني و چيزهايي را مي‌گي كه بريا خودت هم تازگي داشته.اما هرچه كه بود كلي خوش گذشت. يك مهموني دونفره دخترانه با يك پياده‌روي شبانه.

2.در راستاي اين كه من لينكدوني ندارم و شديدا احتياج به لينكدن دارم. فعلا اين چندتا لينك را داشته باشيد تا من يك سر و ساماني به اين صورتكم بدهم:

زنان ايران معمولا در بخش تجربه‌هاي زنانه‌اش مطالب خوبي مي‌گذارد. اما اين طفل يخي‌اش يك چيز ديگر بود. يك حس زنانه و مادرانه. با اينكه واقعا نمي‌دانم اگر خودم در موقعيت ليلي بودم چه مي‌كردم اما دلم مي‌خواست شهامت به دنيا آوردن فرزندش را داشت.ادامه طفل يخي را هم اينجا بخوانيد.


حالا كه قراره به زنان ايران لينك بدم. اين را هم بگم كه چقدر بابت لغو شدن حكم اعدام ليلا خوشحالم. مي‌دونم كه اين تلاش‌هاي موردي چاره كار نيستند. اما وقتي همين كار از ما برمي‌آيد نبايد از آن دريغ كنيم. هرچند كه همين اعتراض هاي موردي و به ثمر نشستن‌شان مشروعيت صدور اين‌گونه حكم‌ها را كم كم سست مي‌كند.

بي بي سي يك صفحه‌اي براي خشونت‌هاي خانگي باز كرده كه انصافا همه مطالبش خواندني است. هم به كليشه‌هاي رايج پرداخته. هم به وضعيت خشونت در كشورهاي مختلف و هم به روايت‌هاي زنانه از خشونت.

«رويداد بسی ساده بود. اما به من و دوستم آموخت که وقتی انديشه​های توماس جفرسون تدوين​کننده​ی دموکراسی آمريکا توی رگ و پی مردم می​دود،​ خواب راحت را از چشم کسانی که حقوق بشر را زير پا می​گذارند می​ربايد. اين حقوق را مردم عادی، در مناسبات روزنه​اشان ترويج می​دهند و مراعات می​کنند. مردم مجموعه​های هنجارهای اجتماعی را چنان شکل می​دهند که زيربنای دموکراسی حفظ می​شود،​حتی اگر موقتاً روبنای دمورکراسی در هم بريزد.» اگر مي‌خواهيد بيشتر در اين باره بخوايند سري به سايت مهرانگيز كار بزنيد.

حسودك فروغ و اين نوشته مريم گلي را خيلي دوست دارم. شايد براي اينكه اين روزها يك ذره بين برداشته‌ام سراغ خودم آمده‌ام ويك چاقو هم خريده‌ام براي چند وقت ديگر كه وقت جراحي مي‌رسد.

اين هم دل دل‌هاي يك شهريوري و به قول خودش دل دل‌هاي يك شهريوري عجول كه تازه به وبلاگشهر آمده است و چند ميز آنطرف تر از ما مي‌نشيند و انگار او هم دنبال خودش است. خوبي وبلاگ نوششتن به اينه كه آدم با لايه‌اي از شخصيت دوستانش مواجه مي‌شود كه قبلا نمي‌شناخته و زير لايه
‌اي از روزمرگي‌ و كار و مناسبات رسمي مخفي شده بود.

پي نوشت: اين پست وبلاگم قراربود زيتوني باشه و اما از قرار معلوم شرحي شد.


محدود کردن اشتغال زنان به بهانه اعطاي تسهيلات ارفاقي!

بعد از بخشنامه وزارت ارشاد مبني بر ترخيص زنان كارمند قبل از ساعت 18، حالا نوبت شوراي فرهنگي_ اجتماعي زنان است تا پيشنهاد «تقليل ساعت كار روزانه زنان كارمند»، «حذف ساعت كاري شبانه و اضافه كاري اجباري بانوان» و «تقليل سنوات خدمت بانوان» را ارائه كند.

پيشنهادي كه در پي بررسي كارشناسي اعضاي شوراي فرهنگي ــ اجتماعي پيرامون «ارزيابي مشكلات مادي و معنوي ناشي از عدم حضور زنان در خانه» و «ضرورت حل مشكل فقر توسط دولت به منظور كاهش اشتغال ناخواسته زنان» ارائه شده و به گفته اعضاي اين شورا مبناي آن امتياز دادن و اعطاي تسهيلات به زنان شاغل براي ايفاي مسؤوليت‌هاي مادري و توجه به تربيت نسل آينده و مديريت خانه است.

اين طرح و طرح‌هايي همچون آن اگرچه با عنوان مراعات حال زنان و امتياز دادن به آنان تدوين مي‌شود، اما ديدگاهي كه منجر به ارائه آن شده، بر اين باور مبتني است كه زنان قبل از هرچيز مسئوليت اداره امور داخلي خانه و تربيت فرزندان را بر عهده دارند و اگر هم در كنار آن تمايل به اشتغال خارج از منزل دارند، بايد به گونه‌اي باشد كه با كم كردن از ساعت كار، حذف شيفت‌هاي شبانه و كاستن از سال‌هاي خدمت، صدمه‌اي به خانواده و فرزندان وارد نشود.
در اين ديدگاه اشتغال زنان نه براي استفاده از توانايي‌ها و كارآمدي‌ آنها در اداره امور جامعه كه بيشتر به عنوان يك فعاليت مكمل وظيفه اصلي زنان، انگاشته مي‌شود. تا آنجا كه ...

ادامه اين مطلب را در تريبون فمنيستي ايران بخوانيد.



من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد

پنجشنبه ۵ آبان ۸۴

مريم اين روزها را هيچ دوست ندارم.اخمو. غمگين. بداخلاق. ساكت و بي حوصله. اين مريم با آن دخترك شاد و پر شر وشوري كه من مي‌شناختم و دوستش داشتم، خيلي فرق دارد. حرف مال امروز و ديروز هم نيست. چند ماهي است كه در اين دور باطل گرفتار شده‌ام.
قبلا وقتي به هم مي‌ريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل مي‌شد. پوست اندازي مي‌كردم و دوباره با هياتي نو شروع مي‌كردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگ‌ها رفتار مي‌كنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احوالي‌ام به مسئوليت‌هايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نمي‌توانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت مي‌شوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنمي‌دارد، مي‌ترساندم.
مي‌دانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشه‌هايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر مي‌كنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بي‌مهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم. هرگز. اما... يادم رفته بود كه همه چيز من نيستم.يادم رفته بود به دختركم بگويم كه زندگي بي رحم‌تر از آني است كه تو گمان مي‌كني. يادم رفته بود برايش از دختركي بگويم كه يك سال پيش از تولد او دفنش كردم و هنوز گهگاه به خوابم ‌مي‌آيد. نمي‌دانم، شايد هم همه اين‌ها يادم بود و مي‌خواستم دختركم همانطور كه شجاعانه جلو رفت و گفت من هستم و مي‌خواهم باشم. خودش و با چشمان خودش زندگي را ببيند و رنج ببرد و شادي كند.
فقط اين هم نيست. بهانه‌گيري‌هاي آن دخترك شيدا فقط قسمتي از ماجرا است. زخم‌هاي كهنه‌ام هم اين روزها سرباز كردند و آن سوال‌هاي بنيادي لعنتي مدام خودشان را به رخم مي‌كشند. و من لجوجانه با «ثبات» توجيه‌شان مي‌كنم و عقب مي‌رانم‌شان.حقيقت اين است كه اين زندگي را دوست ندارم. حقيقت اين است كه اين حركت آرام لاكپشت وار راضي‌ام نمي‌كند. از كندي. از سكون. از صبر و از انتظار متنفرم.حقيقت اين است كه هر چقدر از رنگ زيباي اين ديوارها و برق ميله‌هاي سلولم و خوبي و مهرباني همبندانم تعريف كنم، از خفگي‌ام كم نمي‌شود.دارم خفه مي‌شوم و همه حقيقت همين است.
دلم سفر مي‌خواهد.دريا مي‌خواهد. باران مي‌خواهد و جاده‌اي كه انتها نداشته باشد.


اولين طواف(2)

دوشنبه ۲ آبان ۸۴

براي حاجي شدن اول بايد احرام بست و از قيد خود و هوا و هوس و هرچه ناپاكي و پليدي است رها شد و بعد طواف است. گشتن بر خانه‌اي كه «نشانه‌اي براي ره گم نكردن است.» وارد مسجد الحرام كه شدم، بعد خانه خدا و شكوه و سادگي و عظمت و نزديكي‌اش، چيزي كه نگاهم را خيره كرد، خيل جمعيتي بود كه به دور خانه خدا مي‌چرحيدند. بي هيچ نظمي و آدابي. مثل عاشقي سرگشته و مجنون.
اصلا طواف همين است. گشتن به دور محبوب و همان «دورت بگردم» خودمان.تنها رسمي كه بايد به ياد داشته باشي اين است كه از حجرالاسود آغاز كني و هفت دور بگردي و درآخر دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم آنجا كه ابراهيم بني آدم را به طواف خانه خدا دعوت كرده، بخواني. چه بگويي: هر چه دل تنگت مي‌خواهد. به چه زباني: به هر زباني كه خواستي.
تازه اين براي وقتي است كه نيت طواف كرده باشي و اگر آن را هم نخواستي اهميتي ندارد، بگرد و بگرد و بگرد و عاشقي كن.هر قدر كه دلت خواست، هر وقت كه دلت خواست. اصلا همه صفايش به همين است.درست همانطور كه مولانا گفته: «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي، هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگوي»
وارد حلقه حاجيان كه مي‌شوي، خودت را گم مي‌كني. ديگر تو نيستي كه مي‌گردي و درست مثل قطره‌اي كه در دريا محو مي‌شود، از بند خود رها مي‌شوي.از بند ديگران هم، آنجا هركسي حال و هواي خودش را دارد، يكي تكبير گويان مي‌گردد، ديگري حمد پروردگار را مي‌گويد و آن يكي تسبيحش را و تو هر قدر كه دعا و ذكر براي طوافت همراه كرده باشي، هر چند لحظه ناخودآگاه با يك گروه هم‌نوا مي‌شوي و قدم به قدم‌شان مي‌گردي. سرگشته و حيران و فارغ از خود.
آنجا كه باشي مي‌تواني پروردگارت را با صداي بلند صدا كني و آنقدر همه محو جلال الله‌اند كه نه صداي تو مزاحم كسي است و نه مي‌پنداري كه شايد به حساب خودنمايي بگذارند. آنجا همه شيدايند و حواس كسي به تو نيست. لااقل در آن چند دقيقه‌ طواف از هر قوم و قبيله و عقيده‌اي كه باشي طوري در حوزه تشعشع لطف خدا قرار مي‌گيري كه ديگر در بند اين حرف‌ها نيستي و فقط صاحب خانه را مي‌بيني و مي‌خواني و چه زيبا است اين يكي شدن آدم‌ها و شكستن مرزهاي فقير و غني، عالم و جاهل، مرد و زن و سياه و سپيد.
اين‌ها را كه نوشتم دلم براي خانه خدا تنگ شد و اگر صريحتر بخواهم بگويم: دلم براي خدا تنگ شد. نه كه خدا اينجا و حالا نباشد. منم كه نيستم. كه بودنش را از ياد مي‌برم. اما آنجا كه باشي،آن خانه عزيز و دوست داشتني بودن خدا را هر لحظه به يادت مي‌اورد. در طواف كه بودم گاه به گاه مي‌شد پاهايم مي‌چرخيد و زبانم مي‌گفت و قلبم… در سوداي خويش بود و به يك لحظه رو كه برمي‌گرداندنم و آن مكعب سياه پوش را مي‌ديدم يادم مي‌آمد كه كجايم و دور چه مي‌گردم و آن موقع بود كه از داشتنش غرق لذت مي‌شدم و با همه وجودم مي‌گفتم: «خدايا خانه خانه توست؛ حرم،حرم تو و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناه جوي و پناهنده به توست.» چه لذتي داشت اين خود را بنده خدا دانستن. اصلا همه لحظه‌هاي آن سفر لذت بود و من وقتي اولين عمره‌ام را به جاي آوردم بسان كودكي بودم كه به مهماني بزرگي دعوت شده و تا توانسته خوش گذرانده.


اولين طواف(1)

شنبه ۳۰ مهر ۸۴

امشب دلم هواي خانه خدا كرده و به هيچ چيز آرام نمي‌گيرد جز باز خواني اولين طواف بر گرد آن مكعب چهار گوش سياه پوشي كه «كعبه» مي‌خوانندش:

خانه خدا هميشه برايم بزرگ بودو دست نيافتني. آنقدر كه هيچ وقت حتي زيارتش را هم آرزو نكرده بودم. ماه رمضان هر سال به «اللهم الرزقني حج بيتك الحرام» كه مي‌رسيدم. مي‌خواندم و رد مي شدم. بي هيچ تمنا وخواسته‌اي.كعبه برايم فقط قبله نماز بود. دور دور. بزرگ بزرگ. فقط همين.
دعوت كه شدم، اگر مي‌توانستم رد مي‌كردم. اما كسي از من نپرسيد كه مي‌آيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط مي‌بايد اجابت مي‌كردم.
قبل از سفر مدام مي‌گفتم مي‌خواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگ‌ها راه به زيارت خانه كسي مي‌آيند كه لامكان است و مدام مي‌گفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اين‌ها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار مي‌كشيدم. آنقدر كه از ترس جا ماندن چند ساعت زودتر از موعد قرار بيدار شدم. وارد مسجدالحرام كه شدم، اما آرام شدم. آنجات كه رسيدم ديگر نه ترس بود. نه اضطراب و نه حتي شوق. فقط انتظار بود و انتظار.
گام به گام جلو مي‌رفتم و نه چشمانم كه همه وجودم خانه خدا را جستجو مي‌كرد. ما از در «فهد» وارد مسجدالحرام شديم . از تنها دري كه مستقيم به خانه خدا مي‌رسد. كعبه در وسط مسجدالحرام است و در گودي. از مسجد كه وارد شوي، بايد رواق‌ها را ردكني تا كعبه را در برابرت بيابي.مكعبي ساده، بي هيچ مناره و گلدسته‌ وگنبدي. با پرده‌اي سياه و ناوداني طلا. ساده و نزديك و دست يافتني وامن.
به ما گفته بودند خانه خدا را كه ديديد در برابرش سجده كنيد. اما آنجا كه برسيد نه نيازي به گفتن است و نه نيازي به اراده براي سجده كردن.خانه خدا را كه ببينيد به خاك مي‌افتيد در برابر آنهمه عظمت و لطف و تازه آن وقت است كه معناي را سجده را مي شود فهميد. آنجا كه سجاده و محراب و قبله يكي است. سر از سجده كه برداشتم، محو تماشا بودم. غرق در بي‌حسي و خلاء.انگار نه انگار كه آنجا همان خانه پرشكوه و با هيبتي است كه بارها عكس و تصويرش را ديده بودم. آن لحظه آنجا فقط و فقط برايم خانه خدا بود. همان خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر است.همان خدايي كه خداي من است و هميشه با من است.
توصيفش سخت است. اصلا از آن لحظه‌هايي نيست كه بشود به مدد كلمات بيانش كرد كه فقط بايد رفت و ديد و فهميد. همه عظمت و شكوه آنجا از پس فاصله تصوير وعكس است و آنجا كه باشي انگار نه انگار كه آنجا خانه خداوند متعال است و تو براي اولين بار به اينجا آمده‌اي. خانه ساده است و دست يافتني و تو انگار سال‌ها است كه اينجا بوده‌اي. از اول عالم و آن وقت است كه با همه وجودت مي‌گويي: «الله اكبر» خداوند بزرگتر است. بزرگتر از هر چيز و هركس.
تا طواف شروع نشده. آدم گيج است. شناور در بهت آن همه عظمت و اولين دور طواف كه آغاز مي شود تازه مي‌فهمي كجا آمده‌اي.

چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.

يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.

آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...

يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.


آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.

در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزها.


...

شنبه ۱۹ آذر ۸۴

گزارش برنامه امروز انجمن صنفي را حتما بچه‌ها مي‌نويسند و مي‌گويند كه هم دكتر معتمدنژاد آمده بود. هم دكتر قندي. هم روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب :شمس و عموزاده خليلي و عباس عبدي و تاج زاده و ... و بيشتر از همه آنها هم روزنامه‌نگاراني جواني كه با وبلاگ‌هايشان مي‌شناسيد و خودشان اين برنامه را راه انداخته بودند. پرستو و ساناز و آسيه و آرش و علي و آزاده و معصومه و بقيه... را مي‌گويم.
آسيه حتما متن زيبايي را كه خواند در وبلاگش خواهد گذاشت و ليلي فرهادپور و آرش هم كه قبلا حرف‌هايشان را در وبشان نوشته بودند.چشم‌هايي كه پر از اشك بود و چهره‌هايي كه غم از آن مي‌باريد هم كه گفتن ندارد.
امروز بيشتر كساني كه ميكروفن در دست گرفتند از امنيت شغلي خبرنگاران گفتند و اينكه ما خودمان بايد حواسمان باش كه كسي حقوق اوليه ما را پايمال نكند.كه خبرنگار حرمت ندارد و من حالا دارم به معناي اين كلمه فكر مي‌كنم. به «امنيت شغلي»؟!! به اينكه ما خيلي راحت از كار بيكار مي‌شويم. گاهي روزنامه‌هايمان را مي‌بندند. گاهي مهمان اوين مي‌شويم. گاهي شرايط كاري آنقدر سخت و آمرانه مي‌شود كه خودمان لقايش را به عطايش مي‌بخشيم و گاهي هم گرفتار تيغ تعديل مديرانمان مي‌شويم و گاهي هم مثل آن سه شنبه سياه سقوط مي‌كنيم و مي‌سوزيم و خبر مي‌شويم.

به جاي مويه، اعتراض كنيم

پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴

در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار مي‌گويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار مي‌كنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نمي‌توانم بگيرم. اينجا موبايل‌ها خط نمي‌دهند.....

در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع مي‌شود، موبايل حسين سلمان‌زاده ، عكاس خبرگزاري زنگ مي‌زند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نمي‌گه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه مي‌بينم نگران بچه‌هاي عكاسمان مي‌شوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نمي‌شناسم‌شون. هيچ كدام‌شان را . اما چه فرقي مي‌كنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوست‌هاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نمي‌شه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوخته‌اند.» همه‌شان.همه آدم‌هايي كه مي‌دانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزه‌هاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار مي‌كرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه مي‌خوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب مي‌گه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بوده‌شون. از اينكه يكي‌شون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نمي‌تونم جلوي اشك‌هام را بگيرم. اون‌ها را نمي‌شناختم. اما معناي مرگ را خوب مي‌دانم...
خوب مي‌دانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب مي‌دانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما مي‌خندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جاده‌‌ها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا مي‌افتد.»

از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نمي‌پرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستاده‌ايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكرده‌ايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نمي‌كند و آقايان فقط به همديگر تسليت مي‌گويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نمي‌دهد؟ چرا چنين حرف مي‌زنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده‌ اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمي‌اورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و ده‌ها چرا ديگر؟...

پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامه‌نگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بوده‌اند به كشتن مي‌دهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.

پي‌نوشت 1: همه سرخوشي اين سفرسخت از دماغمان بيرون آمد. مرگ چقدر به ما نزديك است.
پي نوشت 2: اگرهم مي‌ءخواهيد بدانيد كه چرا تجمع؟چرا انجمن صنفي؟ حرفهاي پرستو و آسيه و الپر را بخو.انيد.


ورود زنان ممنوع

اینجا اصفهان است. من یک زنم.ورودم ممنوع است.

یک: تعریف قهوه خانه زیر سی و سه پل را زیاد شنیده بودم و رفتم تا هم یک گزارش بگیرم و هم چای و قلیانی در کنار زاینده رود بخورم و بکشم. خواستم که وارد شوم دیدم بر سر در قهوه خانه نوشته اند:ورود معتادها و افراد شرور ممنوع و کمی آن طرف تر هم ورود خانواده ها ممنوع. می دانم منظورشان از خانواده چیه، اما به روی خودم نمی آورم و داخل می شم. نیمی از قهوه خانه زیر پل است و نیمی روی سکویی اسکله مانند بر روی زاینده رود. دیوارها با تابلوهای قدیمی و میل های زورخانه تزیین شده و خلاصه یک قهوه خانه سنتی به تمام معنا است. به طرف آخرین صندلی کنار رود می روم دلم استکانی چای می خواهد و قلیان. قهوه چی اما تا می بیند قصد نشستن کرده ام می گوید: نخواندید انجا را نوشته ورود خانواده ممنوع. می گویم خب من که خانواده نیستم.جواب می دهد منظور همان خانم ها است. ما که از پس شما بر نمی آییم می نویسیم خانمها می گویید ما دختریم. می نویسیم خانواده یک جواب دیگه میدید.
می پرسم: خب حالا چرا ممنوعش کردین می اییم چای مان را می خوریم و می ریم دیگه. می گه: برای ما که فرقی نمی کنه اما اماکن گیر میده. دوبار که برامون گزارش رد کنند در اینجا را تخته می کنن. بعد هم که می بینه من سمج بازی در می آرم میگه حالا شما یک چای مهمون ما باش. شما ایراد نداری منظور اصلی ما دخترهای تنهای بدحجاب است.اشاره به همکارم می کنه و می گه شما که تنها نیستی مرد همراهته. من اما دیگه دل و دماغش را ندارم ، زیر نگاه سنگین مردانی که با خیال راحت چای می خورند و دود قلیانشان را هوا می کنن، چرخی در قهوه خانه می زنم و عکسی می گیرم و می روم.

دو:در چای خانه چهل ستون نشسته ایم همکارم می گه: قلیون چه طعمی می خواهی. می گم چند پک که این حرف ها را نداره اما بزار برای بالای بازار قیصریه. دلم می خواهد همه میدان نقش جهان را یک جا ببینم و چای بخورم و قلیان بکشم. اما این بار نذاشتن حتی داخل بشم.اینجا هم تابلوی ورود خانواده ها ممنوع نصب بود و کنارش هم یک پوستر بود با تصویر یک شیطان سیاه پوش با چشمانی سرخ و قمه ای بر دوش کمی آن طرف تر هم چشمانی مظلوم خیره به شیطان و کنارش هم نوشته: در شان زن ایرانی نیست که قلیان بکشد. قهوه چی اما بر خلاف ان یکی خیلی بد اخلاق و بی ادب بود. دلم می خواست حداقل بروم و از روی ایوان میدان را ببینم اما اجازه یک قدم جلو رفتن را هم نمی داد. این بار به جای یک مرد با دو مرد آمده بودم. اما فایده ای نداشت. انگار زن همان شیطان روی پوستر است و وجودش سبب شر. دلیل ممنوعیت را می پرسم، جواب می شنوم: دختر و پسرها با هم می ایند دردسر درست می کنن. می گم : خب چرا ورود مردها را ممنوع نمی کنید؟ با عصبانیت می گه :برای اینکه همه چی زیر سر این زن ها است. حالا هم زودی برو پایین. مگه نمی گم اون طرف نرو..... و بدیهیه که خبرنگار بودنم هم فایده ای نداره. چون من قبل از هر چیز یک زنم و ورودم ممنوعه.

من، دخترك، سفر، ايدز، شجريان

سه شنبه ۸ آذر ۸۴

1.دخترك راهي سفر است.آن هم به اصفهان و مثل هميشه از سفر به جايي كه تا به حال نرفته و روزهايي كه نمي‌داند چگونه مي‌گذرند، ذوق زده است. خوشم مي‌آيد وقتي اين‌طور بالا و پايين مي‌پرد و بي‌خيال همه مشكلات فلسفي و غير فلسفي‌اش مي‌شود. خوشم مي‌آيد كه هنوز براي يك تجربه جديد به هيچ چيز جز رفتن فكر نمي‌كند و با صداي بلند مي‌گويد: زندگي يعني رفتن راه‌هاي تازه.
از اصفهان كه برگردم شايد يكي از همين راه‌هاي تازه و البته سخت در انتظارم باشد و شايد هم يك تصميم تازه در كنارش.

2.ما كه نيستيم اما اين برنامه پنج‌شنبه را يادتان نرود. ساعت 1. جلوي تئاتر شهر. هم‌پيمان در برابر گسترش ايدز.

3. دخترك مي‌خواد يك چيز ديگه هم بنويسه اما من هي مقاومت مي‌كنم. براي اينكه شجاعت دخترك را ندارم و نمي‌تونم مثل اون هركاري كه دلم مي‌خواد بكنم. براي اينكه اون دختركه و من «مريم» و اين اسم يك عالمه مسئوليت روي دوش من مي‌گذاره براي اينكه سنجيده عمل كنم.
اما حرفش را مي‌نويسم چون به ازاي اين احساسش هيچ چيز نمي‌خواد. شايد فقط مي‌خواد ثبت كنه اين روزي را كه داره مي‌ره سفر و دلش مي‌خواد قبل رفتن مثل هميشه با دوستش يك خداحافظي مبسوط كنه. اما اين كار را نمي‌كنه و در حقيقت مسئله‌اش بيشتر از اينكه خداحافظي كردن يا نكردن باشه. اينه كه چرا اينكار را نمي‌كنيم و آيا واكنش‌مون درسته يا نه؟ دخترك مدام از من مي‌پرسه چرا نبايد بهش زنگ بزنم و من جواب مي‌دهم براي اينكه اون دلش نمي‌خواد! بعد دخترك مي‌گه : «ولي من كه دلم مي‌خواد» و من نمي‌تونم به زباني كه براش قابل فهم باشه بگم اين كار تو هم خودخواهيه و هم شايد آويزان شدن به آدمي كه بين خودش و ما يك ديوار بلند كشيده.
در قاموس دخترك من، اين حرف‌ها معني نداره، كه اگه داشت حتما كارم به اينجا نمي‌كشيد. دخترك مثل بچه‌ها صاف و ساده است. مثل بچه‌ها معناي كينه و تنفر و بدخواهي را نمي‌داند. طعنه و كنايه حالي‌اش نمي‌شود و اگر هم طرف آن قدر واضح بگويد كه بفهمد، زودي فراموش مي‌كند و به دل گرفتن در مرامش نيست. دير عاشق مي‌شود و عاشق كه شد دير دل مي‌كند و دل كه كند مرغ وحشي‌اش حالا حالا‌ها برنمي‌گردد و نمي‌تواند ترك چيني را ناديده بگيرد و بهش دلخوش كند. خلاصه دخترك است ديگر..... و البته من هم كه همه عنان زندگي‌ام را به او نداده ام، اما خيلي وقت‌ها هم طاقت نمي‌اورم و ملامت عقل را به جان مي‌خرم و همراه با دختركم شيطنت مي‌كنم و زندگي مي‌كنم و لذت مي‌برم و البته غصه مي‌خورم.

4. آهاي آدم‌هايي كه بليط شجريان را خريده ايد! طبق اخبار موثق خبرنگار بخش موسيقي ما كه براي بچه‌هاي تحريريه 70 تا بليط خريده، همين الان جلوي وزارت كشور بليط‌ها به قيمت 100 هزار تومان معامله مي‌شود، اگر وسوسه شديد زود بشتابيد كه فردا اولين اجرا است. اگر هم اهل هنر و ذوقيد لذت ببريد و جاي ما را هم خالي كنيد.

5. دلم مي‌خواد از اصفهان كه برگشتم يك سفرنامه درست و حسابي بنويسم. اما فكر كنم راهش اين باشه كه از لحظه رسيدن به تهران با يك چسب بزرگ دهانم را ببندم. چون من وقتي بعد سفر همه چيز را تعريف مي‌كنم ديگه نوشتنم نمي‌ياد. شايد هم از اصفهان آن لاين نوشتم.

6. اگر مي‌خواهيد براي تحصيل به فرانسه برويد يك نگاهي به اين گزارش من درباره سير تا پياز تحصيل در فرانسه بياندازيد.بعد فرانسه هم قرار است به سراغ كشورهاي ديگر بروم و البته با استفاده از تجارب دوستان بلاگري كه در آنجا درس مي‌خواندند.


سرخوشي روزهاي تعطيل

دوشنبه ۷ آذر ۸۴

عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.
بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريف‌هاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه مي‌گذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه هاجر دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريف‌ها تا مدت‌ها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرف‌ها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت مي‌كنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشته‌هاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را مي‌بينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سال‌هايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكت‌تر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفته‌اي نيستم و مي‌دانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.


مي‌خواهم براي تو باشم نه براي خودم

شنبه ۵ آذر ۸۴

مي‌خواهم براي تو باشم نه براي خودم
مي‌خواهم سيگاري باشم كه به ندرت آتش مي‌زني
و يا كافه‌اي كه طبق معمول منتظر توست
حتي پيشخدمتي كه به لبخند: «چي ميل داريد؟»
مي‌تواني مرا سفارش بدهي
مي‌توانم قهوه تو باشم كه حتما فرانسوي.
اصلا فرانسه مي‌شوم، مگر پاريس را دوست نداشتي؟
اما تو نه سيگاري آتش مي‌زني نه چيزي سفارش مي‌دهي و نه ديگر پاريس را دوست داري

***
مي‌خواهم براي تو باشم نه براي خودم
مي‌خواهم تصوير شبي برفي روي مانيتور باشم
يا اولين جايي كه كليك مي‌كني
اصلا گوگل مي‌شوم، هرچه مي‌خواهي در من جستجو كن
اما تو تنها سراغ تخت مي‌روي و مي‌خوابي

***
مي خواهم براي خودم باشم
عاشق تو.

م.ن

شعر را كه دادي تا بخوانم، اولش خواستم بگم كمرنگ شدن فرديت و براي ديگري زندگي كردن بدجوري در اين شعر هوار مي‌زند. اما هرچه كه جلوتر رفتم يادم افتاد اصلا عشق همين است. همين كه براي خود بودن و براي ديگري بودن هردو يكي باشد.
ممنون كه اجازه داديد شعرتان را در صورتكم بگذارم و طعم تلخ و شيرين عاشقي را دوباره مزمزه كنم. از هردوتان ممنونم.

ترويج خشونت، در روز نفي خشونت عليه زنان

جمعه ۴ آذر ۸۴

وقتي اطلاعيه مراسم بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان را ديدم و فهميدم كه قرار است در اين برنامه نتايج گزارش ملي كه مدت‌ها بود هر وقت از نتايجش مي‌پرسيديم مي گفتند محرمانه است اعلام شود. مرخصي گرفتم وصبح كله سحر روانه ساختمان شيك و با كلاس مركز تحقيقات سلامت زنان فردا شدم.
اما چشمتان روز بد نبيند وزارت كشوري ها كه نيامدند و حسابي ما را سركار گذاشتند. سخنران‌ها هم حسابي روز نفي خشونت عليه زنان را گرامي داشتند.
كامبيز نوروزي كه خيلي شيك و با اطمينان گفت: ما در قوانين مان اصلا خشونت عليه زنان نداريم و تنها مورد طلاق است كه البته آن هم يك مورد منحصر به فرد است!!
آقاي خانيكي هم كلي درباره رواداري و مدارا حرف زد و با اينكه در آخر جلسه گفت منظورش رواداري از سيو مردان بوده ولي صحبتش خيلي دوپهلو بود و اصلا به ويژگي هاي خشونت عليه زنان صحبت نكرد و مثلا اگر مي خواست درباره خشونت در جنگ يا نزاع‌هاي خياباني هم سخنراني كند، مي توانست همان متن را بخواند.
روانشناسي هم كه در همايش حرف زد معتقد بود وقتي كسي مورد خشونت قرار مي‌گيرد خودش مقصر است و يك ارتباط نزديك، يك لبخند و يك آرايش در آغاز تجاوزموثر است.
جالب ترين بخش قضيه هم حرف‌هاي ميزبان جلسه بود كه گفت مردها خيلي به ما لطف مي كنند كه در اين جلسات مي آيند و من پاي‌شان را مي‌بوسم.
خلاصه جلسه‌اي بود.... يك چيزي بين كمدي و تراژدي.

پي نوشت 1: گزارش مفصلش را براي تريبون فمنيستي ايران نوشته‌ام. ولي از آنجايي كه به خاطر فيلتربودن سايتمان خودم نمي‌توانم سايت را ببينم و فقط مي‌توانم مطلب بگذارم آن هم با همياري فرناز كه انگارفيلتر شكن‌هايش بهتر از من كار مي‌كنند، از لينك معذورم و اين پايين هم اصل مطلب را ببييند.
پي نوشت 2: اين مطلب زهره ارزني را هم كه در روزنوشت گذاشته‌ام جوابيه مناسبي براي حرف‌هاي كامبيز نوروزي است كه البته يك ماه پيش نوشته بود و انتشارش مصادف شد با درافشاني هاي اين جلسه.حرف‌هاي بقيه هم كه اينقدر خنده دار و شايد هم گريه دار و تكراري است نيازي به جوابيه ندارد.

پي‌نوشت3: اين فيلترينگ هم بساطي درست كرده براي ما يك ساعت نوشتن مطلب زمان مي برد، دو ساعت با فيلتر شكن و اينترنت ذغالي وهزار بار قطع و وصل شدن مطلب را روي سايت گذاشتن.

11:04 PM | نظرات : 6


ما پاي مردان را مي‌بوسيم!!

جمعه ۴ آذر ۸۴

تريبون فمنيستي ايران:
بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان با اعتراض شركت كنندگان در همايش به گفتمان مردانه حاكم بر نشست، حمايت از نگاه مردسالارانه، مقصر دانستن قربانيان خشونت و عدم ارائه گزارش نخستين پژوهش ملي وضعيت خشونت عليه زنان از سوي وزارت كشور به پايان رسيد.
«صديقه ضيايي»، مدير موسسه ‌مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا كه برگزاري اين مراسم را عهده‌دار بود، در در پاسخ به اعتراض شركت‌كنندگان به مرد بودن همه سخنرانان و حاكميت نگاه مردانه بر سخنراني‌ها، گفت: « ما زنان بايد قدردان مرداني باشيم كه در جلسات مربوط به حقوق زنان شركت مي‌كنند و من به سهم خود پاي مرداني را كه در اين جلسه هستند مي‌بوسم. »
او با تاكيد بر اينكه موسسه درانتخاب سخنرانان مرد تعمد داشته و معتقد است كه تغيير در وضعيت زنان بايد از سوي مردان واقع شود، گفت: «‌در جلسات زنان حرف‌ها غالبا تكراري است.يك مرد در جلسه نيست و مردان شجاعي كه اين حركت را آغاز مي كنند، كمتر در جامعه هستند.»
ضيايي با اشاره به اينكه ‌مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا در هيات علمي خود از وجود مردان و زنان به تساوي بهره مي‌برد، گفت: «ما اصرار داريم كه در حركت‌هاي جمعي مردان جلو‌دار اين حركت ياشند.»
در اين همايش كه پنج شنبه 3 آذر ماه برگزار شد، دکتر هادی خانیکی، دکتر جعفر بوالهری و کامبیز نوروزی در رابطه با خشونت عليه زنان از منظر فرهنگ، روان‌شناسي و قوانين حقوقي سخن گفتند.
«كامبيز نوروزي» حقوق دان، قانون طلاق كه اختيار جدايي را در انحصار مرد قرار داده را در زمره قوانين خشونت ساز برشمرد و گفت: «‌در نظام حقوقي زنان از اين‌گونه قوانين زياد نيست و طلاق يك مورد منحصر به فرد است.»
او با اشاره به اينكه يكي از عوامل بسيار مهم در خشونت عليه زنان، مناسبات فرهنگي است، گفت: «كدام قانوني است كه قتل زنان را به دليل كوچكترين مسئله اخلاقي تاييد مي‌كند؟»
نوروزي با تاكيد مجدد بر اينكه در بحث خشونت عليه زنان، مشكلات قانوني زياد نيست، تغيير تدريجي و آرام مقررات طلاق‌، افزايش گسترده نهادهاي حمايتي و تلاش نهادهاي مدني براي تغيير فرهنگي جامعه را از جمله راهكارهاي مبارزه با خشونت عليه زنان عنوان كرد.
او گفت: «ما بايد نگاه‌مان را اينگونه اصلاح كنيم كه اين‌ها مقولاتي اجتماعي است و نبايد انتظار زيادي ازقانون در اين زمينه داشته باشيم. چون قانون فقط يك كاتاليزور است.»
دكتر «جعفر بوالهري»، روانپزشك سخنران ديگر اين نشست بود.بوالهري گفت: «‌كسي كه مورد خشونت قرار مي‌گيرد به مقدار فراواني آمادگي پذيرش خشونت را دارد و در خشونت‌ها و تجاوزهاي جنسي فرد تا مقدار زيادي خودش مقصر است.»
او اضافه كرد: «تحقيقات نشان داده است كه يك نگاه، يك ارتباط نزديك يا يك آرايش در آغاز خشونت و تجاوز موثر است.»
دكتر «هادي خانيكي» نيز كه نگاه فرهنگي به خشونت عليه زنان را موضوع سخنراني خود قرار داده بود، رواداري را عامل رفع خشونت برشمرد و گفت: «آن چه كه موجب خشونت مي‌شود، تحميل و ميل به تحميل است.»
خانيكي فشارها و نابرابري‌هاي اجتماعي، عوامل فرهنگي و ارزشي و وجود نهادهاي نظارتي را از جمله عوامل اجتماعي مربوط به خشونت عنوان كرد و گفت: «كنار آمدن در فرهنگ ما چيزي از جنس ارزش‌هاي منفي است و آن را جا زدن، عقب نشستن و نوعي شكست قلمداد مي‌كنند،علتش هم دلائل پيچيده‌اي دارد كه يكي از آنها نبود فرهنگ مبادله است.»
او ادامه داد: «اگر مي‌خواهيم زمينه‌هاي خشونت را كم كنيم، بايد با تغيير در نگرش‌ها زمينه رواداري را افزايش دهيم.»
در انتهاي اين نشست شركت كنندگان به نقد مباحث مطرح شده‌ در همايش پرداختند.
دختر جواني كه به گفتمان‌ مردانه حاكم بر همايش اعتراض داشت، خطاب به سخنرانان گفت: «شما يك بار هم به نظام و ساختار مردسالار توجه نكرديد. آقاي نوروزي وقتي به اجتماعي شدن زن و ورودش به بازار كار اشاره كردند، گفتند «مردانه‌تر از مردان» و معيار موفقيت زنان را مردانگي قرار دادند.آقاي بوالهري نيز قربانيان تجاوز را مقصر عنوان كردند، در حالي كه حتي با قبول اين پيش فرض اشتباه كه اين موارد در آغز خشونت موثر است، پاسخ آن خشونت نيست و نبايد تجاوز به زنان به اين بهانه توجيه شود.»
او ادامه داد: «آقاي نوروزي گفت: فرهنگ جامعه مهم است و حتي مهم تر از قوانين، طوري كه من احساس كردم ما نبايد به قوانين بپردازيم و فقط بايد به فرهنگ بپردازيم . در حاليكه اين‌ها يك رابطه ديالكتيكي با هم دارند و حتي اگر قبول كنيم قتل‌هاي ناموسي ريشه‌اش در مناسبات فرهنگي است، قانون با مداخله نكردن در اين قتل‌ها مهر مشروعيت را به آن مي‌زند.»
او كه سخنانش با تشويق حضار همراه بود، اضافه كرد: «ديد هر سه نفر فوق‌العاده محافظه كارانه بود. وقتي صحبت از قوانين حقوقي شد. ما وارد مواردي كه به خشونت دامن مي‌زند نشديم و و فقط اشاره‌اي به كليت قانون كرديم. وقتي كه صحبت از مسائل جامعه شناختي شد اصلا وارد ساختار نشديم و اينكه ريشه همه اين‌ها در نظام مردسالار است ناگفته ماند، در نظريات روان شناختي نيز قرباني و كسي كه مورد تجاوز قرار گرفته مقصر عنوان شد.»
يكي ديگر از شركت كنندگان نيز گفت: « در اين نشست به جاي اينكه راه حل براي مبارزه با خشونت ارائه بدهيد، به ما گفته شدكه با آن مدارا كنيد.»
او در پاسخ به اين سول نوروزي كه از يك سخنراني 20 دقيقه‌اي چه انتظاري داريد؟ گفت«انتظار اينكه خشونت عليه زنان را ترويج نكنيد.»


جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴

خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.
ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شهرستان‌ها و روستاها مي‌رفتند و براي مردم روزنامه مي‌خواندند.حرفم تقليد از اين روش‌ها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديك‌تر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.

جهاني ديگر هم ممكن است

جمعه ۱۵ مهر ۸۴

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن وقت همان‌طور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد مي‌زدم و التماس مي‌كردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب مي‌پريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه مي‌رود و دختركي كه در خواب فرياد مي‌زند.
كابوس‌هايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بال‌هاي كاغذي‌اش كه با بمبي كه در حياط خانه‌شان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نمي‌ديدم.
بزرگتر كه شدم، چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد.راه مي‌رفتم، غذا مي‌خوردم، حرف مي‌زدم و مي‌خنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهاب‌هايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستاره‌هايي كه اندازه نوك سوزن بودند و مي‌گفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدم‌ها جلو نمي روند، دور خودشان مي‌چرخند. بعضي در حياط خانه‌شان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرم‌‌هاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستون‌هايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي مي‌كنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا مي‌رسيدند، مي ديدند كه قله‌اي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرم‌ها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له مي‌كنند. آدم‌ها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان مي‌چرخيدند، در دايره‌هايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق مي‌كرد.
كرم‌ها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگي‌شان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفته‌اند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مي‌اندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف مي‌كنند و يادشان مي‌رود كه براي پريدن به دنيا آمده‌اند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدم‌هاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجه‌ها و حالت تهوع‌هاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شده‌اند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نمي‌دانم واقعا از دنيا چه مي‌خواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اين‌ها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم مي‌چرخم. در دايره‌هايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير مي‌كند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدم‌هاي سرخوش كه مثل آدم‌هاي مست و ديوانه است. حالا مدت‌ها است كه سكوت كرده‌ام و ديگرچرخش آدم‌ها را به مسخره نمي‌گيرم. حالا مدت‌ها است كه سردرگمي‌ام را فرياد نمي‌ زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا مي‌دهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيله‌ام را آغاز كنم و مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدم‌ها مسخره‌ام مي‌كنند، باورم نمي‌كنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم مي‌كنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت مي‌گيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر مي‌كردم وقتي‌كه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدمي‌كه فكر مي‌كني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستي‌ات را مي‌پذيرد و تو شريكي براي سردرگمي‌هايت پيدا مي‌كني. اما آدم‌ها اهل منطق‌اند و حساب و كتاب و من اين را نمي‌دانستم. فكر مي‌كردم همه آدم بزرگ‌ها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم مي‌شود مي‌رفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است

پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حس‌هاي لحظه‌اي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..

4 اسفند 1385

عاشق و متنفر

یکشنبه ۴ دی ۸۴

دو تا بودند. اولي عاشق دومي بود و دومي عاشق اولي نبود.دومي عاشق اولي نبود كه هيچ، از اولي متنفر بود.
عاشق به متنفر گفت: به خاطر تنفرت اين خنجر را بگير ومن را بكش. متنفر نتوانست، چون متنفر خوبي نبود.
پس عاشق، خنجر ر ا گرفت وگفت: اما من عاشق تو ام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري، خودم را مي‌كشم.
و عاشق خودش را كشت. چون عاشق خوبي بود.

پي نوشت1: اين چند خط بهترين هديه است از طرف عزيزترين رفيقم.


كابوس دهه شصت

چهارشنبه ۳۰ آذر ۸۴


دو شبه كه كابوس مي‌بينم.از آن كابوس‌‌هايي كه نفسم را بند ميارن. از خواب هم كه مي‌پرم به محض روي هم رفتن چشم‌هام كابوس محترم دوباره شروع مي‌شه. فرار هم كه مي‌دونين ممكن نيست. ديشب خانه كه رفتم خودم را سرگرم كردم به آشپزي و فيلم ديدن و نزديك 2 شب كه رفتم به خوابم فكر كردم تا صبح مثل مرده‌ها مي‌افتم. اما از همان دقيقه اول كابوس لعنتي شروع شد. آن قدر آشفته بود كه قابل تعريف نيست ولي چيزي بود شبيه دهه شصت، همان كه بزرگترهايمان از هر مرام و مسلكي كه باشن وقتي شروع به غر زدن مي‌كنيم، آنقدر از آن دهه طلايي تعريف مي‌كنند و مي‌گن اينها كه الان دارين مي‌بينيد در برابر آن وقت‌ها، هيچ است كه ما كلي از ناسپاسي و پرتوقعي!! خودمان شرمنده مي‌شويم.

پي‌نوشت:شعرپاييني از «سهيلا ميرزايي» عزيز است. شهاب وقتي پست «چند پاره‌ام اين روزها» را ديد، گفت بيشتر شبيه ذوزنقه‌‌اي و اين شعر قشنگ را داد تا بگذارمش اينجا.

03:56 PM | نظرات : 2


زني شبيه ذوزنقه‌ام

سه شنبه ۲۹ آذر ۸۴

زني شبيه ذوزنقه‌ام
تكثير و هي تكثير مي‌شوم

گوشه‌ايم در پنهان‌كاري‌هاي تو پناه مي‌گيرد
گوشه‌اي ديگر از لاس شبانه باز مي‌گردد
گوشه‌اي هم گوشه‌اي گيري مي‌كند
هي مي‌خواهد بگويد بيهوده‌ام بيهوده‌اي

گوشه ديگرم قاه قاه مي‌خندد
و مي‌گويد: بي‌خيال همه
گوشه ديگر كمي آن‌طرف تر
راست ايستاده است و هي مي‌گويد:
دير است، زود باش
و من هول هول مي‌بلعم
همه چيز را مي‌بلعم

گوشه‌هايم سخت شبيه من هتند
هميشه هم گوشه‌هاي ذوزنقه نيستند
گاهي به مربع مي‌مانم
و در آن چهار تاق خفه مي‌شوم

گوشه‌هايم كه به جان هم مي‌افتند
قي مي‌كنم
و براي ناتواني‌ام دلم مي‌لرزد!

03:31 PM | نظرات : 3


زلزله

دوشنبه ۲۸ آذر ۸۴

حتي مني كه عاشق تغييرم و سرعت، اين چند روزه در برابر سرعت و حجم بالاي تغييرات كم آورده بودم و يك جورايي احساس مي‌كردم زير پام خالي شده. با اينكه ديروز تقريبا هيچ كاري نكرده بودم، اما شب آنقدر خسته بودم كه انگار يك ماهنامه را يك‌شبه بسته‌ام. حالا بهترم البته.هرچند هيچ چيز مثل قبل نيست و اين نه كه بد باشد، فقط كمي سخت است و سازگاري با آن كمي زمان مي‌برد.اما خوب زندگي‌ است ديگر.
فقط مي‌دانم كه همه‌مان روز و شب خيلي بدي را گذرانديم. خيلي بد. حال‌مان درست مثل فرداي انتخابات بود. بهت زده. عصباني. غمگين و اشكي كه هر چند لحظه از چشم يكي سرازير مي‌شد. هرچه بود گذشت، اما هنوز نه انرژي كه از وجودم خالي شده برگشته سر جاش و نه هنوز مي‌تونم جلو لرزش صدا و قلبم را وقتي كه از آن شب حرف مي‌زنم بگيرم. درست مثل آدمي كه يك زلزله را پشت سر گذاشته و با وجود سالم بودن همه عزيزانش و ايستادن زمين، هنوز احساس امنيت نمي‌كنه.

01:14 PM


خوش به حال پرنده‌ها

یکشنبه ۲۷ آذر ۸۴

هشتاد درصد پرنده‌هاي تهران مهاجرت كردند

خوش به حال پرنده‌ها كه وقتي احساس خفگي مي‌كنند، بال‌هايشان را باز مي‌كنند و مي‌روند به جايي كه بشود زندگي كرد و نفس كشيد. خوش به حالشان كه مثل ما اهل حساب و كتاب نيستند و رهايي و پرواز و ديدن سرزمين‌هاي تازه را با هيچ چيز عوض نمي‌كنند.

03:26 PM | نظرات : 3


ديدن آدم‌ها

پنجشنبه ۲۴ آذر ۸۴

سفر اصفهان كمي با سفرهاي ديگرم متفاوت بود. قبلا سفر كه مي‌رفتم يا براي ديدن دوستان و آشنايان بود يا براي لذت بردن از طبيعت و يا يك سفر كاري براي تهيه گزارش از يك نشست و جلسه خاص. از وقتي هم كه به عنوان خبرنگار ميراث فرهنگي سفر مي‌روم همه حواسم به جاهاي تاريخي است و چيزهايي كه براي يك گردشگر جذاب است. اين بار اما بيشتر از همه اين‌ها «آدم‌ها» را ديدم. در مسجد امام «ننه سيد» پيرزني كه شوهرش سال‌ها خادم مسجد بوده و حالا به جاي حقوق بازنشستگي يك حجره سرد و كوچكي در گوشه مسجد به او داده‌اند، نگذاشت كه همه حواسم به كاشي‌هاي مسجد و دالان‌هاي تو در توي زيبايش برود
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي مي‌كند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبه‌هاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم مي‌پرسم چطور مي‌شود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدم‌ها شده‌ام كه وقتي بخواهم از عالي قاپو بنويسم اول از همه از مردي مي نويسم كه شش سال است در آنجا تار مي‌زند و ليد گزارش «زورخانه» هم حتما مرشدي خواهد بود كه بر سر در زورخانه‌اش نوشته است: «لطفا سيگارتان را خاموش كنيد.» اما هم قوي‌ترين ورزشكارش معتاد بود و هم پيشكسوت زورخانه‌اش...
حتي در روستاي زيباي كلهرود هم بيشتر از همه زيبايي‌هاي آنجا پيرمرد‌ها و پيرزن‌هايي را ديدم كه با پشتي خميده كار مي‌كردند و همه غصه‌شان از خالي شدن روستا و رفتنبچه‌هايشان بود و اينكه ديگر كسي نمانده كه در شبهاي دراز زمستان پاي قصه‌هاي آنها بنشيند.
فقط اين‌ها نيست، آن پيرمرد هنرمندي كه در گوشه امام‌زاده «درب امام» روي سفال وشيشه و چوب و كاشي نقاشي مي‌كرد و چون به قول پسرش قدرت بيانش خوب نبود، هيچ شاگردي هم نداشت و نگران از ياد رفتن هنرش بود. آن يكي كه مينياتوركار بود و مي‌گفت اين‌ها را فقط توريست‌ها مي‌خرند.حتي آن قهوه‌چي‌هايي كه مرا راه ندادند و آن پيرزني كه در امام زاده يك قلعه متروك زندگي مي‌كرد و نمي‌گذاشت عكسش را بگيريم. همه را ديدم. حرف‌هايشان را شنيدم و نوشتم و حتي اگر در خبرگزاري‌مان نتوانم از آنها بنويسم در اينجا خواهم نوشت.
اين ديدن آدم‌ها، شنيدن حرف‌هايشان و به خاطر سپردن آن برايم تجربه‌اي تازه است. قبل از اين من، بيشتر از آنكه آدم‌ها را ببينم از آنها مي‌گذشتم. خيلي وقت‌ها اين رد شدن ناخودآگاه بود، اما وجود داشت و هميشه وقتي متوجه‌اش مي‌شدم كه از هم گذشته بوديم. اين بار اما شايد به خاطر همسفرم بود كه بيشتر از همه چيز «آدم‌ها» را ديدم. به خاطر همسفري كه به هركه مي‌رسيد، خيلي گرم و خودماني سلام مي‌كرد و با آنها حرف مي‌زد. آدم‌ها را مي‌ديد و حتي دلش مي‌خواست از بناهاي تاريخي هم با حضور آدم‌ها عكاسي كند.
برايم جالب بود كه حتي موقع كله جوش خوردن در يك خانه روستايي هم با پيرزني كلهرودي از آزادي و عدالت مي‌گفت و اينكه ارزش انسان بودن از همه چيز بالاتر است و مثل من نمي‌ترسيد كه حرف زدن با مردمي كه سواد سياسي ندارند بي‌فايده باشد و نتوانيم حرف هم را بفهميم و همان بهتر كه سكوت كنيم.

01:14 PM | نظرات : 5


چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.

يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.

آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...

يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.


آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.

در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزها.


...

شنبه ۱۹ آذر ۸۴

گزارش برنامه امروز انجمن صنفي را حتما بچه‌ها مي‌نويسند و مي‌گويند كه هم دكتر معتمدنژاد آمده بود. هم دكتر قندي. هم روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب :شمس و عموزاده خليلي و عباس عبدي و تاج زاده و ... و بيشتر از همه آنها هم روزنامه‌نگاراني جواني كه با وبلاگ‌هايشان مي‌شناسيد و خودشان اين برنامه را راه انداخته بودند. پرستو و ساناز و آسيه و آرش و علي و آزاده و معصومه و بقيه... را مي‌گويم.
آسيه حتما متن زيبايي را كه خواند در وبلاگش خواهد گذاشت و ليلي فرهادپور و آرش هم كه قبلا حرف‌هايشان را در وبشان نوشته بودند.چشم‌هايي كه پر از اشك بود و چهره‌هايي كه غم از آن مي‌باريد هم كه گفتن ندارد.
امروز بيشتر كساني كه ميكروفن در دست گرفتند از امنيت شغلي خبرنگاران گفتند و اينكه ما خودمان بايد حواسمان باش كه كسي حقوق اوليه ما را پايمال نكند.كه خبرنگار حرمت ندارد و من حالا دارم به معناي اين كلمه فكر مي‌كنم. به «امنيت شغلي»؟!! به اينكه ما خيلي راحت از كار بيكار مي‌شويم. گاهي روزنامه‌هايمان را مي‌بندند. گاهي مهمان اوين مي‌شويم. گاهي شرايط كاري آنقدر سخت و آمرانه مي‌شود كه خودمان لقايش را به عطايش مي‌بخشيم و گاهي هم گرفتار تيغ تعديل مديرانمان مي‌شويم و گاهي هم مثل آن سه شنبه سياه سقوط مي‌كنيم و مي‌سوزيم و خبر مي‌شويم.

05:26 PM | نظرات : 2


به جاي مويه، اعتراض كنيم

پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴

در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار مي‌گويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار مي‌كنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نمي‌توانم بگيرم. اينجا موبايل‌ها خط نمي‌دهند.....

در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع مي‌شود، موبايل حسين سلمان‌زاده ، عكاس خبرگزاري زنگ مي‌زند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نمي‌گه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه مي‌بينم نگران بچه‌هاي عكاسمان مي‌شوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نمي‌شناسم‌شون. هيچ كدام‌شان را . اما چه فرقي مي‌كنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوست‌هاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نمي‌شه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوخته‌اند.» همه‌شان.همه آدم‌هايي كه مي‌دانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزه‌هاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار مي‌كرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه مي‌خوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب مي‌گه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بوده‌شون. از اينكه يكي‌شون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نمي‌تونم جلوي اشك‌هام را بگيرم. اون‌ها را نمي‌شناختم. اما معناي مرگ را خوب مي‌دانم...
خوب مي‌دانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب مي‌دانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما مي‌خندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جاده‌‌ها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا مي‌افتد.»

از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نمي‌پرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستاده‌ايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكرده‌ايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نمي‌كند و آقايان فقط به همديگر تسليت مي‌گويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نمي‌دهد؟ چرا چنين حرف مي‌زنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده‌ اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمي‌اورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و ده‌ها چرا ديگر؟...

پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامه‌نگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بوده‌اند به كشتن مي‌دهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.

پي‌نوشت 1: همه سرخوشي اين سفرسخت از دماغمان بيرون آمد. مرگ چقدر به ما نزديك است.
پي نوشت 2: اگرهم مي‌ءخواهيد بدانيد كه چرا تجمع؟چرا انجمن صنفي؟ حرفهاي پرستو و آسيه و الپر را بخو.انيد.

زن خوب فرمانبر پارسا

چهارشنبه ۷ دی ۸۴


مامان ميگه براي دخترخاله ام خواستگار آمده.

«پسره همه چيزش خوبه و حسابي با هم جورن.شغلش آزاده و مغازه از خودشه. پس اندازش هم اينقدر هست كه بتونن به همين زودي ها خانه بخرن. فقط شرط گذاشته كه ستاره بايد چادر سرش كنه و اگر هم مي‌خواد كار كنه، فقط در محيط‌هاي آموزشي باشه.»

با ترس و لرز مي‌پرسم: ستاره چي جواب داده؟

«گفته نه!»

نفس راحتي مي‌كشم و با عصبانيت مي‌گم: كار خوبي كرده. مردي كه از همين اول شروع به سلطه گري بكنه به درد زندگي نمي‌خوره.

و كلمه«سلطه» شروع يكي از بحث‌هاي هميشگي من و مامان است.

مامان: سلطه يعني چي ؟ خوب دلش مي‌خواد زنش اين جوري باشه.

من: خوب مامان جون بره با كسي ازدواج كنه كه اينجوريه.

مامان: حالا چي مي‌شه اين‌ها كه همه چي‌شون به هم مي‌ياد. يك كم كوتاه بيان.

من: اون‌ها كوتاه بيان، يا فقط ستاره كوتاه بياد؟

مامان: خوب زندگيه ديگه مادرجون يك بار اين به حرف اون ميره يك بار هم برعكس.

من: ولي الان فقط ستاره است كه بايد كوتاه بياد. بعد هم معلوم نيست اين آخرين خواسته آقا باشه. مطمئن باش اين تازه اولشه.ميدوني مامان جون مشكل اين‌جا است كه بعضي مردها فكر مي‌‌كنن زن مثل خمير نرمه و مي‌شه هر طور كه دوست دارن شكلش بدن.چه خوب كه ستاره عاقلانه جواب داده.

مامان: امان از دست شما جوون‌ها. من نمي‌دونم شما مي‌خواهيد چطور زندگي كنيد.

چند دقيقه بعد، بحث با حضور بابا ادامه پيدا مي‌كنه.....

مامان: پسره گفته حقوقم مكفيه و نيازي به درآمد زنم ندارم.حالا اگر مي‌خواد كار كنه محيطش آموزشي باشه.

بابا:خوبيه محيط آموزشي به اينه كه آدم كار فرهنگي مي‌كنه. اين كه بد نيست.

من: ولي مگه حقوق شما غير مكفيه كه من و مامان وخواهرم هم كار مي‌كنيم.

بابا: كار مامانت كه براي اينه كه به جامعه خدمت كنه. چون حيفه آدمي با اين همه استعداد بشينه خونه. وگرنه اگه بحث درآمد بود كه مامانت با ديپلم خياطي و آرايشگري كه داره ده برابره معلمي درآمد داشت. شما هم بايد ياد بگيريد روي پاي خودتون بايستيد.

من: خوب ستاره هم بايد ياد بگيره. حقوق شوهرش الان مكفيه ولي اگه فرداي صدو بيست ساله ديگه طلاق گرفتن يا شوهره مرد چي؟ بايد بتونه خرجه زندگيش را دربياره يا نه؟

بابا: مطمئنا بايد پول درآوردن را بلد باشه. در اين كه شكي نيست.

من:خوب اگه الان بشينه خونه، اون موقع براش راحت نيست پيدا كردن كار با درآمد خوب. تازه اعتماد به نفسش را هم شايد نداشته باشه.

مامان: اين براي اينه كه تخصص كافي نداره و درسش را ادامه نداده. قبول نداري كه كار دفتري ومنشِ‌گري به غير از محيط هاي آموزشي زياد امن نيست.

بابا: ستاره به جاي اين حرف‌ها بايد درسش را ادامه بده. اون وقت زبونش درازه چون هم حقوقش بيشتره و هم فقط به خاطر پول نيست كه كار مي‌كنه.

(اين حرف‌ها به خاطر اون ته ذهنيتي كه ميگه خرج زندگي به عهده مرده و زن اگه كار كنه و دستش تو جيب خودش بره خيلي خوبه. ولي بايد كاري كنه كه در شان او باشه . مگر اينكه مجبور باشه و به درآمدش براي ادامه زندگي نياز داشته باشه. يعني يا شوهره نباشه و يا حق.قش مكفي نباشه.)

من: حرف تون درسته. ولي قبول ندارين پسره نبايد از موضع قدرت رفتار كنه؟

بابا: چرا اينطوري به ماجرا نگاه مي‌كني. زندگيه ديگه .مگه مامانت مطيع من نيست.

من:چرا. ولي شما هم مطيعه ماماني.هيچ وقت هم آدم زورگو و سلطه گري نبودي.لااقل من هيچ وقت احساس نكردم شما مي‌خواهي نظر خودت را تحميل كني.

بابا: براي اينه كه من هشت سال رفتم به خاطر آرمانم جنگيدم و مامانت بار همه زندگي را يك تنه به دوش كشيد. الان هركاري هم كه براش بكنم كمه.

من: يعني اگه اون هشت سال جبران بشه. شما هم مثل خيلي از مردها دستور ميدي. ديگه تو كارهاي خونه كمك نمي‌كني. مامان ديگه نبايد درس بخونه و كار كنه و شغلش را هم شما بايد تعيين كني.

بابا ومامان مي خندن و مامان كه نگران بدون شوهر موندن ستاره است مي‌گه: ولي ميشه حالا كه از هم خوششون اومده. يك كم اين كوتاه بياد و يك كم هم اون. نميشه؟

من: چرا نميشه. مثل زندگي ما. مگه هميشه همديگه را قانع نمي‌كنيم. مگه شما ها با تا همين چند روز پيش با تغيير شغل من مخالف نبوديد. خب نشستيم و حرف زديم و تازه قرار شده بابا كمكم هم كنه.

مامان: آره مادر جون. همه چيز با حرف زدن و زبون خوش جلو مي‌ره.ولي اگه آدم بخواد بگه حرف حرفه منه و تا مرد بيچاره مي‌خواد زبون باز كنه. بهش بگه سلطه‌گر كه زندگي ميشه ميدون جنگ.

بعد من و مامان كلي بحث مي‌كنيم. راجع به اينكه هيچ كدام از دو طرف نبايد خواست‌هاشان را به ديگر تحميل كنن و متوجه مي‌شيم كه از اولش هم در اين مورد اتفاق نظر داشتيم و اگه من كمي آرامتر حرف مي‌زدم و وقتي شرط هاي پسره را شنيديم اون‌جوري مثل اسفند روآتيش بالا و پايين نمي‌پريدم. مامان هم اون‌طوري موضع نمي‌گرفت و فكر نمي‌كرد من منظورم اين كه حرف بايد حرف زن باشه و لاغير.

ولي يك چيزي را در اين ميان نمي‌شه انكار كرد، حتي آدم‌هايي مثل مامان و باباي من هم وقتي صريح و محكم به‌شون بگي كه مي‌خواهي اون‌طوري زندگي كني كه فكر مي‌كني درسته و به هيچ اجبار و حرف زور و سلطه‌اي تن نمي‌دي، اولش كمي گارد مي‌گيرن. حتي اون‌ها هم ته ذهنشون زن آرام و مطيعي كه تشكيل خانواده براش از همه چيز مهمتر باشه و دنبال كارهاي پردردسري كه نه زمانش معلومه و نه امنيتش تضمينه نمي‌ره را به آدم پردردسري مثل من ترجيح مي‌دن.

5 اسفند 1385

پشت درياها شهري است

یکشنبه ۱۱ دی ۸۴

گاهي اوقات وقتي نظمي كه خود‌مون را در آن گرفتار كرده‌ايم، اذيتمون مي‌كنه بايد گذاشت و رفت. بايد مثل گزارشي كه هرجوري ادامه اش مي‌دي اوني كه تو مي‌خواهي نيست. پاره‌اش كرد. انداخت دور و همه چيز را از نو و با يك ساختار ديگه شروع كرد. سخته. جسارت مي‌خواد و كمي هم ديونگي. ولي مطمئنا ارزشش را داره. لااقل من هربار كه خودم را از زير بار فشارهاي اين چنيني رها كردم، پشيمون نشدم. شايد گاهي اوقات بهره مالي اش برايم كمتر بوده. شايد گاهي ثبات و آرامشي را كه داشتم براي مدتي از دست دادم. اما برآوردش هميشه برام خوب بوده. پر از تجربه‌هاي نو. پر از كارهاي تازه و سرشار از زندگي.
خوشحالم كه دوباره تونستم تصميم به رفتن بگيرم و مقهور محافظه‌كاري‌ها و ترس‌هاي آدم بزرگ‌ها نشدم. اين چند وقته كه مي‌خواستم از كاري كه دوستش نداشتم بزنم بيرون و با حسابگري تمام ماندن را انتخاب كرده بودم، بيشتر از همه از اين ناراحت بودم كه دارم شبيه آدم بزرگ‌ها ‌مي‌شم و ديگه اون مريمي نيستم كه فارغ از همه چي فقط مي‌خواست زندگي كردن را اون جوري كه دوست داره و فكر مي‌كنه درسته تجربه كنه.
نمي‌دونم شايد اين آخرين باري باشه كه مي‌تونم اينقدر راحت تصميم بگيرم و سريع عمل كنم. شايد همينطور كه سنم داره بالا مي‌ره مجبور بشم بيشتر مصلحت انديشي كنم و خيلي وقت‌ها به جاي رفتن، ماندن را انتخاب كنم.اما هرچي كه باشه خوشحالم كه هنوز بزرگ نشدم و هنوز باور دارم كه :
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

جانم به از دست دادنش رضا نمي‌دهد

سه شنبه ۲۰ دی ۸۴

امشب می توانم غمگنانه ترین شعرهايم را بسرایم
شاید بسرایم:
شب ستاره باران است
و لرزانند، ستاره نیلگون در دورست
دوستش داشتم،
او نیز گاهی دوستم داشت
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم
اندیشه نداشتن او،
احساس از دست دادنش
شنیدن شب سترگ
و سترگ تر بی حضور او
و شعر به جان فرو می افتد،
به سان شبنم بر سبزه
چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتنش نبود.
شب ستاره باران است
و او با من نیست همین و بس.
به دور دست کسی آواز می خواند.
به دور دست
جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد
گویی برای نزدیک کردنش،
نگاهم به جستجوی اوست
دلم او را می جوید
و او با من نیست
از آن دیگری.
از آن دیگری خواهد بود
همان گونه که پیش از بوسه های من بود
آوایش، تن روشنش و چشمان بی کرانش
جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد

پابلو نرودا

پي‌نوشت: بعضي حرف‌ها هستند كه هيچ وقت اثرشان را از دست نمي‌دهند. درست مثل اين شعر نردوا كه معجزه مي‌كند براي آدمي كه دارد خفه مي‌شود و هيچ كلامي براي تسكين دردش پيدا نمي‌كن. بدي اين شعر فقط به اين است كه با صراحت و بي‌رحمي «تمام شدن همه چيز» را فرياد مي‌كند.

مرد سالاري كه فحش نيست

یکشنبه ۱۳ فروردین ۸۵

مي‌خواستم يك مطلب ديگر در مورد شروط ضمن عقد بنويسم. اما حالا كه قراره خود زهره ارزني يك توضيح مفصل بدهد. بهتر است منتظر حرفهايش بمانيم.راستش را بخواهيد خود من هم چون حقوق دان نيستم وقتي اين همه داد و بيداد ملت را شنيدم كه اين شروط ضد مرد است و شورش را درآورده‌ايد و اين حرف ها كمي تحت تاثير قرار گرفتم و فكر كردم نكنه تحت تاثير القائات مردستيزانه!!! قرار گرفته ام. اما توضيحات زهره را كه شنيدم خيالم راحت شد كه هنوز استحاله نشده ام و همچنان به برابري اعتقاد دارم. اميدوارم اين زهره خانم ما زودتر مطلبش را بنويسد و آن وقت شايد من هم چند كلامي نوشتم در باب اينكه اين شرط و شروط ها درد چه كساني را دوا مي كند!!
فقط جان هركسي كه دوست داريد، اول برويد مصاحبه را دقيق، تاكيد مي كنم دقيق بخونيد بعد دوباره همان حرفهايي را كه من اينجا هم درباره‌اشان نوشته ام تكرار كنيد.
يك توضيح خيلي كوچك هم در مورد تيتر مطلبم بدهم و بروم كاهو و سكنجبين سيزده بدر را آماده كنم:مردسالارانه فكر كردن چيز عجيب و غريبي نيست. خيلي از ما ها مردسالارانه تربيت شده‌ايم وحالا اگر نخواهيم بگوييم زن ومرد، بهترش قيم سالارانه است. ياد گرفته‌ايم كه يكي بايد رئيس باشد و يكي زير دست و آنكه رئيس است چون قدرت دارد و زور؛ هرچه بگويد امر است و اطاعتش واجب. البته اين را كه به اين صراحت نمي‌گوييم، مي ‌پيچيمش لاي هزار تا لفافه پر زرق و برق و به طرف قالب مي‌كنيم. اصلا زن و مرد هم ندارد. ولي چون زور و قدرت بيشتردست مردها بوده به مردسالاري معروف شده. در خيلي‌ها هم است. از من فمنيست گرفته ( كه دوستانم شاهد هستند خيلي وقت‌ها ازشان معذرت مي‌خواهم كه اين حرف و اين رفتار مال بخش مردسالار وجودم بود.) تا شهاب كه يك آدم درست و حسابي است و با اين وجود گاهي شده اگر نه در عمل كه در زبان، بخش مردسالار وجودش گل مي‌كند و البته فرقش با خيلي ها اين است كه آن را مي فهمد و مي‌داند كه به خاطر تربيتي است كه نه حتي در خانواده كه در مدرسه و جامعه آموخته‌ايم؛تا پدر دموكرات من كه خودش مي‌گويد عمرن فمنيست تر از من در اين شهر پيدا كني و من هم مي‌گويم عمرن.تا شمايي كه وقتي مي‌گويم "شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد"، اينطور برمي‌آشوبيد و تكه و كنايه مي‌اندازيد.

02:14 AM | نظرات : 1


شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد

دوشنبه ۷ فروردین ۸۵

از قرار معلوم اين شروط ضمن عقد كلي سو تفاهم پيش آورده كه، با اين شرط و شروط‌ها زن سالاري به جاي مرد سالاري حاكم مي شود و «برابري» كه اين همه روي آن تاكيد كرده‌ايم مي‌شود يك جك بيمزه.
من فكر مي‌كردم گفت و گويي كه با زهره ارزني عزيز داشته‌ام همه سوال‌هاي احتمالي را جواب مي‌دهد، اما گويا بعضي‌ها مصاحبه را كامل نخوانده‌اند و بعضي‌‌ها هم از قوانين حقوقي كشور عزيزمان خبر ندارند و براي همين است كه فكر مي‌كنند اين شروط غير عادلانه است.
اول از همه از حق مسكن شروع مي كنم كه بيشتر از همه شرط‌ها درباره اش صحبت شده:طبق قوانين ما «زن بايد در منزلي كه شوهر تعيين مي كند، سكني نمايد مگر آنكه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.»(ماده 1114 قانون مدني)
معناي اين بند قانوني هم كه كاملا واضح است. يعني مرد مي‌تواند هرجايي كه دلش خواست را براي زندگي تعيين كند و در تبعيض آميز بودن اين قانون هم كه شكي نيست؟
صورت انساني مسئله اين است كه حق انتخاب مسكن به صورت مشترك در اختيار مرد و زن باشد. اما از قرار معلوم از لحاظ حقوقي اين مسئله امكان ندارد و دليل اينكه چرا چنين شرطي در زمره شروط ضمن عقد آمده هم اين است كه اگر يك زن حق اشتغال و تحصيل را هم گرفته باشد ولي مجبور باشد براي اين موارد مدتي را در شهر ديگري زندگي كند، شوهرش خيلي راحت مي تواند با استناد به ماده 1114 قانون مدني او را ملزم به زندگي در محلي كه خودش تعيين كرده بكند، يا حتي اگر زن در شهر محل سكونتشان كار يا تحصيل كند و شوهر بخواهد مانع شود مي تواند شهر محل زندگي را تغيير دهد و زن را هم مجبور به همراهي كند.شما براي حل اين مشكل چه راهكار ديگري را پيشنهاد مي كنيد؟ كه هم انساني‌تر باشد و هم با قوانين داخلي ايران قابليت اجرايي داشته باشد.
از طرف ديگر توجه داشته باشيد كه بدون گذاشتن اين شرط هم قانون مربوط به تعيين اقامتگاه تبعيض آميز است و حالا زن و مرد توافق مي كنند جور ديگري مشكلشان را حل كنند. يادتان نرود كه اين شرط يك قانون نيست. يك شرط است كه با توافق دو طرف تعيين مي‌شود.يعني زن و مرد به اين نتيجه مي رسند كه با دادن اين حق به زن كمي از بار تبعيضاتي كه با ازدواج به زن تحميل مي‌شود كم مي شود و پاي اين شرط را امضا مي كنند.نكته مهم ديگر هم بر طبق قوانين ما زن مجبور به تمكين از مرد است و هيچ شرطي هم نمي‌شود برايش گذاشت چون مي گويند بر خلاف مقتضاي عقد است، پس حق انتخاب اقامتگاه از طرف زن فقط كمي شرايط را برابر مي كند. آ» هم فقط كمي.

مسئله بعدي كه خيلي راجع به آن بحث شد، حق حضانت فرزندان است. بله من هم قبول دارم كه حضانت فرزندان حق و تكليف «پدر و مادر» است و هيچ كس نبايد هيچ كدام از آنها را از اين حق بديهي وطبيعي شان كه از انرژي هسته‌اي هم مسلم‌تر است منع كند. من اگر در يك كشوري كه قوانينش كمي انساني‌تر بودند زندگي مي‌كردم، دلم مي‌خواست اگر روزي از همسرم جدا شدم، دادگاه حق حضانت فرزندم را با در نظر گرفتن مصلحت بچه تعيين كند. اما اينجا ايران است و اگر من و شوهرم براي تعيين حق حضانت فرزندمان به دادگاه برويم. قاضي سر سه سوت بر اساس ماده 1169 قانون مدني،اگر پسرم بيشتر از دو سال و دخترم بيشتر از هفت سال داشته باشد(گويا الان سن براي هردو هفت سال شده) حضانت را به پدر مي‌دهد و تازه در مدتي هم كه حضانت بچه‌هايم با من است نبايد ازدواج كنم چون بر اساس ماده 1170 همان قانون حضانت فرزندانم به پدرشان واگذار مي‌شود.
من خودم واقعا نمي‌دانم اگر روزي ازدواج كردم در مورد حضانت فرزندانم چه تصميمي بگيرم كه انساني باشد و بر مبناي برابري كه به آن اعتقاد دارم. اگر هيچ كاري نكنم و بر اساس قوانين كشورم ازدواج كنم، نتيجه هماني مي شود كه گفتم و اگر اين شرط را بگذارم پس حق پدر چه مي‌شود؟؟ زهره در مصاحبه‌اي كه با من داشت در رابطه با حق حضانت گفت:« من هم نظرم اين است كه نگذاريم ولي چون خيلي ها مي‌خواهند اين شرط را هم بگذارند من مي گويم كه چطور اين شرط را هم تعيين كنند»
چون جداي از مسائل انساني از نظر حقوقي هم اين مسئله امكان ندارد. اگر گفت و گويم با زهره را كامل خوانده بوديد كاملا توضيح داده شده است كه حضانت فرزندان حق غيرقابل واگذاري پدر است و چيزي كه در عقدنامه قيد مي شود: « بيشتر همان توافق است ولي اگر زماني اين توافق از بين برود مرد مي تواند حضانت بچه ها را داشته باشد و مثل بقيه شروط نيست كه قابل انصراف و فسخ نباشد. يك فايده اش هم اين است كه اگر مرد منصرف شد زمان بيشتري طول مي‌كشد تا دادگاه به نفع او حكم بدهد و مادر مي‌تواند بچه ها را بيشتر پيش خودش نگه دارد ولي بيشتر از اين نيست.»
به زبان خودماني‌تر هم يعني اينكه زن با اين شرط مي تواند كمي بيشتر پسر دو ساله و دختر هفت ساله اش را پيش خودش نگه داردو وقتي كه كودكش كمي بزرگتر شد آن را به پدرش بسپارد.يعني زن مي‌تواند در رفت و آمدهاي طاقت فرسايش براي گرفتن حضانت بچه (حتي براي چند سال بيشتر) فرصت بيشتري داشته باشد. چون مرد قول داده كه حضانت با مادر باشد. همين. پس كساني كه نگران خدشه دار شدن برابري هستند هيچ دغدغه‌اي نداشته باشند كه همه اين شرط و شروط ها هم باد هواست. چون بر اساس قوانين ايران اين پدر است كه ولي فرزندان است نه مادر.

نداي امروز بريا حل اين مشكل پيشنهاد داده كه: تا سن 12 سالگی حضانت با مادر باید باشد و بعد از آن براساس تمایل فرزند، حضانت به هر یک از پدر و مادر برسد.
اين البته يشنهاد خيلي خوبي است ولي وقتي زن ومرد طلاق گرفته‌اند آن هم در فرهنگ ما كه بيشتر وقت‌ها زن و مرد متاركه كننده روابط چندان دوستانه يا با هم ندارند اين موضوع بايد به دادگاه سپرده شود تا حضانت را با تشخيص مصلحت بچه تعيين كند. و اينجا يك مشكل خيلي خيلي كوچكي پيش مي‌آيد!!!! عزيزان من، دلبندان من اينجا ايران است. از نظر قانون ايران و قضات ايراني هم فقط اين مرد است كه شايستگي حضانت بچه ها را دارد. تازه اگر پدر معتاد باشد يا صلاحيت اخلاقي و مالي نداشته باشد هم مادر با بدختي و يك در هزار شايد شايد شايد بتواند حق حضانت بگيرد چه برسد به توافق و اين سوسول بازي‌ها. حالا اينكه طلاق است اگر پدر بچه ها فوت شود هم مادر براي حضانت مشكل دارد و اولويت با جد پدري است.

از اين هم كه بگذريم خيلي از مردها نگران اين بودند كه زن مهريه كلان تعيين كند و بعد چون حق طلاق دارد خيلي زود طلاق بگيرد و مهريه را به اجرا بگذارد و مرد را بدبخت كند. در حالي كه اين آقايون اگر زحمت مي كشيدند و فقط تيتر مطلب را مي‌خواندند مي‌ديدند كه نوشته‌ايم: «شروط ضمن عقد به جاي مهريه»
زهره هم خيلي صريح گفته است كه : « آقايان اگر نگران هستند مي‌توانند در عقد نامه يا وكالتنامه‌اي بعد از عقد مي‌دهند، شرط كنند كه اجراي مفاد اين وكالتنامه منوط به بذل مهريه است.» و در جايي هم كه صحبت از تقسيم دارايي هاي مشترك شده كاملا توضيح داده كه : « وقتي ما اين حقوق برابر را مي‌گيريم خوب است كه توافق كنيم نفقه هم نخواهيم و خودمان هم گوشه اي از زندگي را بگيريم و علاوه بر آن زن‌ها مي‌توانند در عوض گرفتن اين حقوق از مهريه هاي سنگين هم بگذرند و يك چيز سبك و سمبوليك براي مهريه تعيين كنند.»

منتها يك نكته ريزي در اينجا وجود دارد. درست است كه اين شروط و حقوق برابر براي يك زندگي مدرن است و با اصول ازدواج‌هاي سنتي متفاوت است. اما به آن زني هم كه خيلي سنتي ازدواج مي‌كند و مهريه هم مي‌گيرد. چون هيچ منبع درآمد و پشتوانه مالي ندارد و اصلا طوري تربيت نشده كه دنبال كسب درآمد و اشتغال باشد و به قول خورشيد خانوم «زمان های کسب درآمدش رو هم تو خونه سر مي‌کنه که طبعا به خاطرش حقوق هم نمی گيره.» نمي‌شود گفت كه اگر كارد به استخوانت رسيده و ديگرنمي‌تواني به اين زندگي ادامه بدهي و طلاق مي خواهي بايد همه حق و حقوقت را هم ببخشي. اين چيزي است كه الان در قانون ما است. يعني اگر درخواست طلاق از طرف زن باشد ، او بايد از همه حق و حقوق مالي‌اش بگذرد. اين براي مني كه كار مي كنم و روي پاي خودم ايستاده ام هم بديهي است و هم طبيعي و اگر غير از اين باشد احمقانه است. اما براي آن زني كه فقط خانه داري كرده و يك قران هم پس انداز ندارد چه؟ خيلي از زنها براي همين چيز هاست كه در برابر همه چيز از زن گرفتن مرد و خيانتش گرفته تا كتك‌ها و بي حرمتي‌ها و .... سكوت مي‌كنندو به قول خودمان مي‌سوزند و مي‌سازند. چون اگر مهريه شان را هم ببخشند هيچ پشتوانه مالي براي جدايي ندارند و البته همان زن و مردهاي سنتي هم وقتي مي خواهند هم حق طلاق را بگيرند و هم مهريه داشته باشند بديهي است كه بايد يك مهريه متعادل و در حد توان مالي مرد بگذارند كه موقع جدايي به مشكل برنخورند.
راستي پويا جان، شين هشتم را نمي‌شود گذاشت . من از زهره ارزني پرسيدم و گفت بر خلاف قوانين امري است. به قول رفيقمان، زن چهارم مثل انرژي هسته اي حق مسلم مردان ايراني است و هيچ كاريش نمي شود كرد. جز گرفتن حق طلاق براي اينجور وقت‌ها.

بقيه مواردي هم كه مطرح شد مثل اينكه: «چون مردها مي روند خواستگاري پس زن نيم‌تواند حق مسكن داشته باشد»، «نگراني از سواستفاده احتمالی به زنان وپاشیدگی بنیان خانواده ها»، ادعاي گوشزد مبني بر اينكه« من هزارن نفر را مي‌شناسم كه با آن اصول مردسالارانه ازدواج كرده‌اند و مشكلي ندارند.»يا اين حرف زيتون كه: «متاسفانه بعضی از اینا حقوق‌بگیر کروبی هستن و کروبی و زنش برای زیاد کردن طرفدارانش این موج‌ها رو راه می‌اندازن و مردم نظر خوبی به اینها ندارن.اگر مردمی بود. به سرعت می‌تونست انتشار پیدا کنه و صدها هزار سمپات» و .... هم كه ارزش جواب دادن ندارد.
اگر سوال يا ابهام ديگري هست كه از قلم افتاده حتما يادآوري كنيد وگرنه بدون اين شروط ازدواج نكنيد كه از عقل به دور است

مطالبي كه در رابطه با اين موضوع نوشته شده:
هفت شین" سایت زنستان و شین هشتم پیشنهادی پویا
هفت شين كجكي
هفت شين مردستيزانه
مطالب خوب و خواندي خورشيد خانوم كه يك جور تكيل كننده براي مطلب ما است
كامنت‌هاي خوانندگان صبحانه براي شروط ضمن عقد و مصاحبه‌ام با زهره ارزني
هفت شين/پابرهنه برخط
هفت شینی برای برابری یا...؟
با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد ولی...
نقدي بر 7شرط طلايي ضمن عقد/وبگشت
هفت شین ازدواج؛ متن و در زمینه‌ی متن
مهشيد عزيز هم در اين رابطه نوشته است
هفت شين/ وحيد توانا
اين وبلاگ متانا وليا يك نقدي روي اين مطلب من نوشته كه البته بحث مسكنش خيلي تخصصي شده و لي بحث مربوط به مهريه و شرط تقسيم اموالش خيلي خوبه
نظم سابق و نظم لاحق/الپر
سوال هاي زير درخت گيلاس
الاكلنگ قانون/شرتو
صاحب سيبستان هم يك كامنت كوچك در سيبستانكش گذاشته
شین هشتم: فاشیسم
هفت شین ترشید‌گی یا دروغ سیزده!
بازخواني يك پرونده/فصل زن
نظر وبلاگ يكبار ديگر در رابطه با هفت شين
باز هم هفت شین ها و نظر الپر و حاشیه ای از سیبستان/ وبلاگ پويا
صلح آخر به جاي جنگ اول!!!/آچار فرانسه
شروط ضمن عقد مردسالارانه نيستن
این شروط عادلانه نیست، تفکر شما مردستیز است /شرح
لزوم وجود شروط ضمن العقد

11:09 PM | نظرات : 39


سلام دنيا! من هنوز هستم

پنجشنبه ۳ فروردین ۸۵

از امروز صبح من 26 ساله مي‌شوم.نه كه اتفاق مهمي باشد اما آدم از 25 سالگي كه مي‌گذرد انگار بايد بيشتر وقت لحظه‌هايش را بداند. نه كه شبيه آدم‌بزرگ‌ها شود، نه! اما انگار بايد كمي قدم‌هايش را حساب شده‌تر بردارد.نمي‌دانم چرا اما از اين كه زمان اينقدر تند مي‌گذرد مي‌ترسم. خيلي وقت‌ها دلم مي‌خواهد جلوي زمان را بگيرم و همه دنيا را براي چند لحظه هم كه شده متوقف كنم. اما نمي‌شود و براي همين است كه خودم مجبور مي‌شوم قدم‌هايم را تند كنم و آدم وقتي كه تند برود. گاهي زمين مي‌خورد، گاهي راه را اشتباه مي‌رود و خيلي وقت‌ها گيج مي‌زند.
چاره هم ندارد اين عجولي من، خيلي‌ها خواسته‌اند درمانش كنند، اما نشده.... اصلا بي خيال دنيا و چرخي كه تند مي‌گردد و دختركي كه افتان و خيزان جلو مي‌رود و هرقدر هم كه سرش به سنگ بخورد از رو نمي‌رود.
امروز تولدم است و من روز تولدم را دوست دارم. و اگر به حساب خودشيفتگي نگذاريد، بهار و فروردين و عيد را به خاطر اين دوست دارم كه در روز سومش چشمانم را به روي جهان باز كرده ام و هنوز هم از آمدنم پشيمان نيستم.
پس براي بيست و ششمين بار سلام دنيا.

11:15 AM | نظرات : 24


با هم كه باشيم هميشه عيده

سه شنبه ۱ فروردین ۸۵


وبلاگ‌ها را كه رج مي‌زنم خيلي‌ها از عيدهاي كودكي‌هاشان نوشته‌اند و اينكه آن موقع‌ها چه خوب بود و چه صفايي داشت و حالا چه خالي است اين ساعات تحويل سال و روزهاي عيد.
من اما عيدهاي كودكي‌ام را دوست ندارم. مثل خيلي چيزهاي ديگرش. نه كه خوب نباشد خوب بود. مخصوصا عيد ديدني رفتنش. همه با هم سوار ماشين دايي مي‌شديم و كل فاميل را مي گشتيم. فكركنم 10،15 نفري مي‌شديم. اما همه مان بچه بوديم و يك ذره بيشتر جا نمي‌گرفتيم. خانه‌ها هم نزديك هم بودند.با يك دو كوچه فاصله. مثل حالا نبود كه هر كدام يك گوشه شهر باشند و هر كس با ماشين خودش برود.آن موقع فقط دايي ماشين داشت. يك بنز بزرگ كه همه توش جا مي‌شديم و دل‌هامان چقدر به هم نزديك بود. با همه اينها من اما آن روزها را دوست نداشتم ، چون بابا نبود. و عيد بدون او اصلا صفا نداشت.آن وقت‌ها بابا جبهه بود و شايد يكي دوسال بيشتر عيد را كنار ما نبود. آن هم دو، سه روز.و من چه حسرتي مي‌خوردم وقتي دختر كوچولوهايي را مي ديدم كه دست در دست پدرشان به عيد ديدني مي‌رفتند.
براي من عيد و سال تحويل از وقتي قشنگ و دوست داشتني و به ياد ماندني شد كه 10 ساله شدم و بابا برگشت. و حالا انگار هر سال قشنگ تر مي‌شود. ديگر نه از آن سال تحويل‌هاي خانه مادربزرگ خبري است و نه از آن عيد ديدني‌هاي دسته جمعي. اما در عوض بابا هست، با خنده‌هايش. با تنبلي‌اش براي پوشيدن لباس نو. با عيدي‌هايش كه هميشه اسكناس‌هاي نو و به ترتيب شماره است.
مادرم عاشق عكس است و از لحظه لحظه زندگي‌مان عكس گرفته. از همه سال تحويل‌ها و روزهاي تولد من. اما من هميشه عكس‌هاي قبل از 10 سالگي را فقط رج مي‌زنم. دوستشان ندارم.با اينكه آن روزها عكس‌هاي تولدم شلوغ است و پر از آدم. اما من عاشق عكس‌هاي 10 سالگي به بعد هستم كه پدر هست و من و مادر و خواهرم مي‌خنديم و در چشم‌هايمان به جاي انتظار شادي است و اطمينان.
اين عيدها را دوست دارم. وسواس مامان براي اينكه همه جا تميز باشد. سليقه خواهرم براي چيدن يك سفره هفت سين خوشگل. ليست كردن خريد عيد و سه تايي به بازار رفتنشان و خودم كه آن وسط‌ها مي‌چرخم و به هركس كمكي مي‌كنم و بيشتر از همه لحظه تحويل سال كه دور هم مي‌نشينيم. يا مقلب القلوب مي‌خوانيم، همديگر را مي‌بوسيم و مهمتر از همه : عيدي مي‌گيريم، آن هم اسكناس‌هاي نو و
تانخورده.آن هم از دست بابا.

11:44 AM | نظرات : 5


سال نو مبارك

دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴

دلم مي‌خواد يك پست با تيتر «مريم در سالي كه گذشت» بنويسم.دلم مي‌خواد اين دقيقه‌هاي آخر سال از 365 روزي كه پشت سر گذاشتم بنويسم. درست يك ساعت ديگه سال تحويل مي‌شه.خانه تكاني چند ساعت پيش تمام شد. سفره هفت سين را چيده‌ام و خودم آماده‌ام كه توپ آغاز سال نو را دركنند. مثل هميشه يك گزارش نيمه كاره دارم. يك گزارش براي زنستان عزيز كه فردا شماره دومش منتشر مي‌شه، ولي حالا دلم مي‌خواد كه آخرين پست سال كهنه را بنويسم.
آخرين پست سالي كه خيلي پر بود و پر از اتفاق‌هاي ريز و درشت. امسال رفت و آمد آدم‌ها در زندگي‌ام به شدت پارسال نبود و فقط يك دوست پيدا كردم. كه البته هم دوست جونمه و هم خواهر جونم. اما كيفيت روابطم با آدم‌هايي كه از قبل بودن خيلي عوض شد. به بعضي‌شون خيلي نزديك شدم و از بعضي‌ هم خيلي دور.خيلي زياد. و با بعضي‌ها هم كه پارسال فكر مي كردم در كنارم هستند، حالا نمي‌دونم كه چه نسبتي دارم.
رفت و آمدهاي كاري‌ام هم همينطور بود. سال قبل هر فصل را يك جايي بودم. امسال اما نه ماه تمام صبح ساعت 8 رفتم سركار و عصر برگشتم خونه و مثل يك آدم با مسئوليت كار كردم. اما آخرش طاقت نياوردم و رفتم يك صفحه در روزنامه اعتماد ملي گرفتم و طوري كه دلم خواست كار كردم. و سال آينده.... واقعا نمي‌دونم.
با فرناز يك عالمه نقشه براي سال جديد كشيديم، اما چقدرش واقعا محقق مي‌شه؟ اصلا كنار هم خواهيم بود؟ نمي‌دونم. هيچي نمي‌دونم.... فقط اين را مي‌دونم كه بايد يك عالمه بخونم. يك عالمه بنويسم و اگر بشه كمي بفهمم و عمل كنم. و اين را هم مي‌دونم كه دوستهاي خوبي دارم و اگه از اون تنهايي كه گريزي ازش نيست بگذريم، آدم‌هاي زيادي هستن كه با بودنشون كمكم مي‌كنن تا سرگرداني‌هام من را از پا نيندازند.
مثل هميشه خيلي حرف‌ها را نشد كه بنويسم و خيلي ها را بايد مثل يك راز در سينه ام نگه دارم. شايد هم نه، همه‌شان را كنار مي گذارم تا شايد اگه شد فراموششان كنم و يا لااقل برايم خاطره شوند. فقط خاطره.
از همه اين حرف‌ها كه بگذريم. سال نو مبارك.

09:20 PM | نظرات : 2


عیدانه

شنبه ۲۷ اسفند ۸۴

گنجی آزاد شد. خوشحالم.

12:33 PM | نظرات : 4


روزهاي آخر سال

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۸۴

دلم مي‌خواهد چشمانم را ببندم و هيچ نبينم و هيچ به اين فكر نكنم كه چه وقت بايد چشمهايم را باز كنم. اما نه !دلم مي‌خواهد امشب را تا صبح بيدار بمانم و بنويسم و بنويسم و بنويسم و در عوض چند روز آخر سال مال خودم باشد، براي اينكه در خيابان راه بروم و سوت بزنم و آواز بخوانم. با كوله سبكي كه پشتم انداخته‌ام و دستاني كه در هم قفل شده‌اند.
فط اين نيست دلم مي خواهد تا سال تمام نشده بروم پيش شبنم و برايش از «تعليق هسته‌اي» تعريف كنم و از اينكه چقدر بزرگ شده‌ام و چه تصميم‌هاي عاقلانه‌اي گرفته‌ام. دلم مي‌خواهد تا سال تمام نشده يكبار ديگر سارا را ببينم. فقط براي اينكه دلم برايش تنگ شده..... چه خوب كه فردا شب پيش بچه‌ها هستم.يكي از آرزوهايم كم شد. فردا شب حتما كلي مي خنديم و خوش مي‌گذرانيم و از هم انرژي مي‌گيريم. ديگر چه دلم مي‌خواهد؟؟.... دلم مي‌خواهد يك سر بروم كتابفروشي داروگ چند ساعتي در طبقه دوم بين قفسه‌هاي كتاب خلوت كنم و بعد از يك دل سير حرف زدن با آقا كاوه، با يك بغل كتاب بيرون بيايم.... آخ يادم رفت تا سال تمام نشده بايد فرناز را ببينم. بايد يكبار ديگر نقشه‌هايمان را مرور كنيم و آرزوهايمان را. تازه دلم هم برايش تنگ شده. براي اينكه در برابرش خود خودم باشم. با همه ترديدها و شوق‌هاي كودكانه‌ام.... براي روجا هم بايد ايميل بزنم. خيلي وقت است كه ازش خبر ندارم... با آن يكي رفيقمان هم كه قرار گذاشتم. هنوز نمي‌دانم چه مي‌خواهم به او بگويم. فقط مي‌دانم كه مي‌خواهم تا سال تمام نشده يكبارديگر ببينمش. ديگر چه بايد كنم در اين چند روزي كه مانده تا آخر سال؟؟؟....
راستي چرا امسال همه چيز برايم مهم شده. روزهاي آخر سال! شروع سال جديد!! و تولد 26 سالگي‌ام!! اين روزها حتما هيچ فرقي با بقيه روزها و بقيه آخر سال‌هاي ديگر ندارند. در من چيزي تغيير كرده. مثل آدمي‌ هستم كه راهي سفر است.

11:31 PM | نظرات : 3


مطلق‌گرا

سه شنبه ۲۳ اسفند ۸۴

هزار سال پيش بود كه تو به من، مني كه بين آنچه مي‌خواستم و آنچه داشتم يك دريا فاصله بود، مدام مي‌گفتي «مطلق گرا» و مسخره‌ام مي‌كردي كه منطق «يا همه»، « يا هيچ» دارم.
آن روزها با آنكه حرف تو برايم حكم بود، نتوانستم «مطلق گرا» نباشم و راه وسطي كه بين همه و هيچ باشد را انتخاب كنم و براي همين بود كه از تو با همه لذت‌هاي كوچكي و درس‌هاي بزرگي كه به من مي‌دادي، دست شستم. بعد تو، اما در هزار موقعيت جورواجور مجبور شدم كه راه وسط را انتخاب كنم. پذيرفتم كه هرچيزي منفعتي دارد و ضرري. برايم سخت بود. خيلي سخت. اما چاره ‌اي نبود. زندگي بود و بايد از پسش برمي‌آمدم. آنهم تك و تنها.
اما بعضي وقت‌ها هم نتوانستم و به قول تو«مطلق گرا» باقي ماندم. ولي حالا مي‌خواهم با اين يكي نتوانستنم هم بجنگم. چرايش آنقدرها مهم نيست. شايد اصلا همه اينها يك بهانه است تا كاري را كه مي‌خواهم بكنم و يك منتي هم سر نيمه خردگرايم بگذارم كه ببين من چقدر اهل منطقم!! شايد هم مي خواهم خودم را مجازات كنم و ياد بگيرم كه دنيا هميشه آني نيست كه من مي‌‌خواهم.شايد هم نه! ديگر «مطلق گرا» نيستم. به همين سادگي!


05:27 PM | نظرات : 1


ماجراي فمنيست شدن من

شنبه ۲۰ اسفند ۸۴

مطلب سيما را كه خواندم. من هم وسوسه شدم از فمنيست شدنم بنويسم. فمنيست شدن من البته از تبعيض‌ها و نابرابري‌ها شروع نشد. من از سر يك دعوا و درگيري بود كه فمنيست شدم. يعني اول عاشق شدم. بعد فهميدم كه زنم و بعد....
اصلا بگذاريد از اول تعريف كنم. تا 3،4 سال پيش، من فمنيست كه نبودم هيچ، حساسيتي هم به مسائل زنان نداشتم. شايد براي اينكه برادري نداشتم تا مزه تبعيض را بچشم. شايد براي اينكه پدرم مرد دموكراتي است و هيچ وقت نخواسته كه مطيع حرف زورش باشم. شايد براي اينكه دوستان دوران كودكي و نوجواني ‌ام بيشتر پسر بودند تا دختر و ما همپاي هم درس مي‌خوانيدم و بازي مي‌كرديم و كتك كاري داشتيم و بحث مي‌كرديم.شايد هم براي اينكه در دانشگاه و انجمني كه زماني دانشجويي در آن كار مي‌كردم زن بودنم مانعي برايم نبود( و اگر بود آنقدر پنهان و غير‌آشكار بود كه من، آن روز‌ها توجهي به آن نداشتم.) و خلاصه آن وقت ها نه فمنيسيم را مي‌شناختم. نه فمنيست بودم و نه مسائل زنان آنقدرها برايم مهم بود. آن روزها درگير مسائل اجتماعي و سياسي بودم و زنان هم دغدغه اي بود در كنار بقيه مسائل و شايد هم كمرنگ تر.
اولين جرقه اما وقتي زده شد كه عاشق شدم و فهميدم كه «زنم». تا آن موقع واقعا جنسيت آنقدرها برايم مهم نبود. اما وقتي كه براي اولين بار به يك مرد دل بستم، از يك سو «زن» بودنم و احساسات «زنانه‌» ام برايم برجسته شد و از سوي ديگر دعواي بين زن‌هاي درونم شروع شد. يكي از زن‌ها كه شايد همان «دخترك» همين روزها باشد، دلش مي‌خواست رابطه عاطفي كه دارد برابر باشد.دلش مي‌خواست براي آغاز رابطه منتظر مرد نباشد. دلش مي‌خواست خواسته‌هاي او هم به اندازه خواسته هاي مرد، مهم باشند و در لحظه زندگي كند و لذت ببرد ؛ و «زن» ديگر كه شايد شبيه «زن» سنتي خيلي از شماها باشد، مي‌گفت: زن بايد شرم و حيا داشته باشد. زن بايد انتظار بكشد. زن بايد صبور باشد و زن بايد به فكر فردا باشد.
و من گيج شده بودم.نمي‌دانستم كه حق با كدام يك از زن‌ها است. زن سنتي با برخي آموزه‌هاي سنتي ام و انچه در زنان اطرافم ديده بودم سازگاري بيشتري داشت. اما وقتي به حرفش گوش مي‌كردم و آنطور كه او مي‌خواست رفتار مي‌كردم، احساس خوبي نداشتم. حس مي‌كردم خودم را و خواسته هايم را ناديده گرفته ام و زندگي بايد جور ديگري باشد. آن روزها هيچ كس را براي مشورت نداشتم. دوستان نزديكم خيلي شبيه زن سنتي خودم بودند و من زن سنتي ام را دوست نداشتم و البته از اينكه به حرف آن زن ديگر هم گوش كنم كمي مي‌ترسيدم. همان ترس «دختر بد بودن»
آخرش هم به كتاب ها پناه بردم. همان دوستان خوب هميشگي‌ام. آن روزها نزديك محل كارم كتاب فروشي بود كه بيشتر عصرها يكي دو ساعتي را در آنجا مي‌گذراندم و وقتي دعواي بين زن‌هايم بالا گرفت، فكر كردم شايد بشود از كتاب ها كمك بگيرم. رفتم سراغ غرفه زنان و اولين كتابي كه فكر كردم شايد به دردم بخورد «جنس دوم» سيمون دوبوار بود. جلد دوم كتاب پاسخي بود براي خيلي از سوال هاي من. سيمون دوبوار در كتابش از همان ترديدهاي من گفته بود و خيلي از سوال‌هايم را در فصل آخر، فصلي كه نامش «زن مستقل» بود، جواب داده بود. آن وقت بود كه فهميدم خيلي اززن ها اين درگيري را با خودشان دارند و فكر كنم همان وقت ها بود كه وقتي داشتم با صاحب آن كتاب فروشي حرف مي‌زدم، براي اولين بار اسم فمنيسيم ليبرال و فمنيسم راديكال ونوشين احمدي خراساني به گوشم خورد و رفتم كتاب «زير سايه پدرخوانده‌ها»ي نوشين را خريدم و «زن مادر» رويا منجم و شماره اول و دوم «فصل زنان» را.
از آن به بعد هر وقت به كتابفروشي مي‌رفتنم سري به طبقه زنان مي‌زدم و كتاب‌هاي سيمون دوبوار و آلپا دسس پدسس زندگي زنان ديگر با دغدغه‌هايي شبيه به من را برايم روايت مي‌كرد و در گشت وگذارهاي اينترنتي‌ و روزنامه‌اي هم روي اخبار زنان و مقالات مربوط به مسائل زنان حساسيت بيشتري داشتم. هنوز اما فمنيست نبودم.
كمي كه گذشت. فراخوان كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان، را در اينترنت ديدم. من هم كه آن روزها در سازمان‌هاي غيردولتي ( و البته نه سازمان‌هاي زنان)كار مي‌كردم و حالا به موضوع زنان هم حساس شده بودم،به تلفني كه در فراخوان نوشته شده بود زنگ زدم و «احترام شادفر» عزيز به من آدرس فرهنگسراي بانو و ساعت اولين جلسه كمپين را داد. كمپيني كه از سوي مركز فرهنگي زنان تشكيل شده بود و قرار بود با همكاري سازمان هاي غيردولتي ديگر پا بگيرد. در همان جلسه اول مسئوليت يكي از كميته هاي كمپين را به من دادند و شش ماه تمام تا روز 8 مارس، كار بر روي خشونت عليه زنان مهمترين برنامه زندگي من شد.من در كميته «جمع آوري اسناد و مدارك خشونت عليه زنان» كار مي كردم و براي جمع آوري اين اسناد، بايد كتاب مي‌خواندم.اخبار خشونت عليه زنان روزنامه ها و سايت ها را جمع مي كردم. به رفتارهايي كه با زنان اطرافم مي شد دقت مي كردم و انواعو اقسام خشونت و مصداق هاي آن را مي‌شناختم.
تازه آن وقت بود كه فهميدم زنان هر روز و هر روز چه خشونت هاي آشكار و پنهاني را تحمل مي‌كنند و اين خشونت هاي چقدر ريشه در مناسبات مردسالارانه جامعه دارند. تازه آن موقع بود كه فهميدم خشونت فقط كتك زدن و فحش دادن نيست و خيلي از محدوديت‌ها و آزارهاي زباني‌ هم مصداق خشونت هستند. و مهمتر از همه تازه آن وقت بود كه فهميدم ، كه خودم هم خيلي وقت‌ها از انواع و اقسام خشونت‌ها رنج برده‌ام و فكر كرده‌ام كه زندگي همين است و بايد تحمل كرد و ساخت.
فقط خشونت هم نبود. همان روزها بود كه چشمم بر روي خيلي از نابرابري‌ها باز شد. نابرابري‌هايي كه تا ان روز نمي‌ديدمشان يا فكر مي‌كردم كه بديهي‌اند و طبيعي.
تازه آن موقع بود كه فهميدم در همين فاميل خودمان چقدر بين دخترو پسر فرق مي‌گذراند و چقدر موقعيت مردها و زن‌ها در خانواده‌ها فرق مي‌كند.
همان روزها بود كه ديدم در NGO مان و تشكل دانشجويي‌مان همه مديرها و مسئول ها مردند و معاونان و اعضا زن. همان روزها بود كه به تصويري كه از زن در تلويزيون و سينما و آگهي‌هاي تبليغاتي نشان مي‌دهند حساس شدم و ديگر وقتي مردها به شوخي و خنده «زن بودن» را به مسخره مي‌گرفتند و «مرد بودن» را نشان قدرت و برتري مي‌دانستند سكوت نمي‌كردم. از همان روز ها بود كه ديگر هيچ وقت نه قول مردانه دادم و نه كار مردانه كردم ونه هيچ وقت قبول كردم كه زن‌ها به خاطر زن بودنشان بايد نابرابري‌ها را تحمل كنند و يك سال بعد بود، كه اولين بار در جواب كسي كه از من پرسيد : «تو فمنيستي؟» گفتم: «بله، من فمنيستم.»
آن روزها آنقدر تلاش براي برابري حقوق زن ومرد جزوي از زندگي‌ام شده بود، كه خنده دار بود اگر فمنيست بودنم را انكار مي‌كردم. فمنيسيم شده بود يكي از هويت‌هاي من ومن اين هويت جديدم را دوست داشتم و دارم.
آن وقت ها كه تازه فمنيست شده بودم، فكر مي كردم حالا كه فمنيست هستم بايد يا فمنيست ليبرال باشم، يا راديكال يا فرهنگي و يا يكي ديگراز شاخه هاي فمنيسم. براي همين هم بود كه رفتم و كلي راجع به مكاتب مختلف فمنيسم خواندن تا بفهمم من جزو كدامشان هستم. اما چيزي كه بعد از مدت‌ها خواندن، فهميدم اين بود كه من از هركدام از شاخه هاي فمنيسم چيزي برداشت كرده ام و لازم نيست حتما خودم را محدود به يكي ازاين چارچوب ها كنم. فقط بايد ببينم براي مبارزه با اين نابرابري‌ها در جامعه خودم از چه راهي بايد وارد شوم كه چاره ساز باشد.
اين اما اخر راه نيست و به قول سيما فمینیست شدن من نقطه پایان ندارد و مثل هر هویت دیگری هنوز کامل نیست.
فمنيست بودن هم مثل هر هويت ديگري اينطور نيست كه يك روز بيايد و تو را فمنيست كند و ديگر كار تمام شود. چون وقتي يك هويت جديدي براي خودت انتخاب مي‌كني(حالا هرچه كه مي‌خواهد باشد) تازه اول ماجرا است و يك دنيا سوال جديد مي‌ريزد سرت.خيلي چيزها كه قبل برايت بديهي بودند، حالا سوال مي‌شوند و تو ديگر نمي‌تواني مناسبات مردسالارانه اي را كه همه جا وجود دارند. مثل قبل بپذيري يا حداقل در برابرش سكوت كني و تازه به غير از دنياي بيرون بايد مواظب خودت هم باشي مواظب قلب و عقل خودت كه گاهي وقت‌ها ناخواسته مردانه فكر و عمل مي‌كنند. درست بر اساس همان مناسباتي كه تو هميشه محكومشان مي‌كني.
خلاصه اين بود ماجراي فمنيست شدن ما كه بخش تئوريكش را با سيمون دوبوار و نوشين احمدي خراساني عزيزم شروع كردم و بخش عملي‌اش را با كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان وبودن در كنار بهترين دوستانم در مركز فرهنگي زنان و جرقه اش هم احساسي بود كه به يادم آورد من يك زنم.يك زن در جامعه اي مردسالارانه.

11:40 AM | نظرات : 5


صداي مطالبات زنان در خيابان‌هاي شهر

جمعه ۱۹ اسفند ۸۴

8 مارس امسال هم گذشت و جداي از همه تلخي و غم وكتك‌هايي كه داشت. خوشحالم كه در سكوت برگزار نشد، خوشحالم كه دوباره صدايمان در خيابان‌هاي شهر بلند شد و آنقدر پليس در خيابان‌ها ريخته بودند كه خيلي ها فهميدن روز زن است و زنان قراره در اين روز تجمع كنند وحرف‌هايي براي گفتن دارند، بيشتر از آن هم خوشحالم كه برنامه امسال محدود به تهران نبود. اصلا براي اينكه حرف هاي تكراري نزنم، اين مطلبم را كه در اعتماد ملي چاپ شده و طبق معمول چون هنوز سايت روزنامه درست و حسابي راه نيافتاده اينجا مي‌گذارم، بخوانيد.
اين يكي هم مطلبيه كه براي ويژه نامه شرق نوشتم.درباره تريبون هاي زنان در دنياي مجازي و با عنوان:اينترنت مجالى براى نوشتن

8 مارس سال 1378 وقتي پس از وقفه‌اي 21 ساله، روزجهاني زن دوباره در يك فضاي عمومي جشن گرفته شد، شايد حتي فعالان زن هم گمان نمي‌كردند در كمتر از شش سال، بزرگداشت اين روز چنين فراگير شود و اسفند و مارس در ايران هم، همچون ساير نقاط جهان به ماه زنان تبديل شود.
آن سال زن‌ها پس از مدت‌ها 8 مارس را از چارچوب خانه‌ها و محافل خصوص‌شان يشان بيرون آوردند و در جمعي عمومي‌تر و رسمي‌تر از اميدشان به زندگي عادلانه و انساني براي زنان گفتند و و اينكه تلاش براي كسب حقوق بشر و تحكيم و تقويت دموكراسي و آزادي و صلح و بربري حقوق تنها راهي است كه ما به سوي آينده داريم .پس از آن در 8 مارس 3 سال بعد بود كه زنان همه سقف‌ها را كنار زدند و در زير آسمان خدا روي صندلي‌هاي سنگي پارك لاله روز زن را جشن گرفتند.زنان در اين تجمع اعتراضي كه پس از سال 1358 اولين حضور گسترده‌شان در خيابان‌هاي شهر بود، با دو شعار " صلح در جهان" و " برابري در ايران" گردهم آمده بودند و گرچه 700 نفر بيشتر نبودند، اما صداي شان آنقدر بلند بود كه از سال بعد، روز جهاني زن از سوي گروه‌هاي مختلف دانشجويي و NGO اي و در گوشه گوشه ايران گرامي‌داشته شود. آن سال در برنامه اي كه در يك عصر سرد زمستاني برگزار شد، زنان تريبون را به دست گرفتند و از رنج‌هايشان گفتندو دغدغه‌هايشان و آرزوهايشان.همه هم بودند از فعالان زن و استادان دانشگاهو روزنامه نگاران گرفته تا دختران دانشجو و زنان خانه دار و خيلي ها هم كه فرصتي براي سخن گفتنشان نبود حرفهايشان را روي پلاكاردهايي كه در دست داشتند نوشته بودند. نوشته بودند كه : "به تبعيض عليه زنان پايان دهيد"، "فضاي عمومي مال ما هم هست" و " جنگ و خشونت زنان و كودكان و محيط زيست را نابود مي‌كند."
سال 82 برنامه ريزي براي 8 مارس از مهرماه آغاز شد. جمعي از سازمان‌هاي غيردولتي زنان از شش ماه قبل "كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان" را تشكيل دادند و قرار بود در روز جهاني زن در آمفي تئاتر رو باز پارك لاله گزارش فعاليت‌هاي اين كمپين اعلام شود.مجوز تجمع اما درست چند ساعت قبل از آغاز برنامه لغو شد و جمعيتي نزديك به 2000 نفر كه در پارك لاله گردهم آمدند و بدون شنيدن سخنراني‌هاي تدارك ديده شده و شعارهايي كه تمرين‌كرده بودند متفرق شدند.اين حضور گرچه به سكوت منتهي شد و زناني كه براي گفتن و شنيدن از خشونت‌هايي كه هر كدام به نوعي تجربه كرده‌اند، آمده بودند، به خانه‌هايشان بازگردانده شدند و سال بعد هم هيچ مجوزي براي يك حضور خياباني به آنها داده نشد، اما جرقه‌اي شد براي تجمعي كه در تاريخ فعاليت‌هاي زنان ايراني كم نظير بوده است.خرداد ماه امسال درست چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري، شش هزار زن با فراخواني كه چهره به چهره در گوش هم زمزمه كرده بودند، جلوي در اصلي دانشگاه تهران جمع شدند و فارغ از همه دعواهاي سياسي ومبارزات انتخاباتي، توجه جامعه را به مطالباتشان كه همان برابري حقوق در قانون باشد، جلب كردند. آن روز گرچه روز زن نبود. اما ثمره تلاش زنان براي به عرصه عمومي كشيدن مطالباتشان بود كه در اين سالها آرام آرام دنبال مي‌كردند و بسياري آن را نقطه عطفي در فعاليت‌هاي جنبش زنان برشمردند. نقطه عطفي كه با اعلان عمومي خواسته هاي زنان، جامعه را نسبت به اين مطالبات حساس كرده و صداي اعتراض زنان به نابرابري ها را از چارچوب تنگ خانه‌ها و نجمن‌ها و نشريات زنانه خارج مي‌كند.
درپي همين تلاش‌ها بود كه روز زن امسال محدود به يك سالن و يك پارك و يك شهر نيست و از همدان گرفته تا زنجان و اهواز و اوز و از دانشجويان گرفته تا سازمان‌هاي غيردولتي برنامه هاي گوناگوني را در گوشه گوشه ايران برگزار مي‌كنند. هدف همه اين برنامه‌ها گرچه نفي فرودستي زنان و اعتراض به تبعيض هاي جنسيتي است، شيوه كار اما متفاوت است گروهي از آنها كه با شعار «جهان ديگري ممکن است» گرد هم مي‌آيند، محو هرگونه نابرابری، تبعيض، خشونت؛ و برقراری صلح، عدالت، برابری، و آزادی را مي‌خواهند و براي همبستگي با حركت جهاني زنان براي منشور حقوق بشر زنان تلاش مي‌كنند، گروهي ديگر قرار است فراز و نشيب‌هاي جنبش زنان را در سال گذشته تحليل كنند و گروه ديگر به بررسي خشونت در عرصه‌هاي گونانگون زندگي زنان مي‌پردازد. دانشجويان هم در اين ميان بيكار ننشسته‌اند و از «بازگشت به خانواده، با کدام رویکرد؟» گرفته تا ”تحت نظام آموزشي مردانه در دانشگاه‎ها چه مي‎گذرد؟“ و " نقد ادبي فمنيستي" و " ريشه يابي فقر زنان" موضوعات مختلفي را براي اين روز تدارك ديده اند.
با اين وجود زنان ايران با هر رويكرد و برنامه اي‌كه 8 مارس را جشن بگيرند، اين روز را نماد يك همبستگي جهاني زناني مي‌دانند كه عليه فقر و جنگ و خشونت مبارزه مي‌كنند و مي‌دانند كه بدون مشاركت فعال، برابري و پيشرفت زنان و ريشه كردن فقر و جنگ و خشونت ممكن نيست.

يعني اعدامش مي كنند؟؟

سه شنبه ۱۵ فروردین ۸۵

ديروز زنگ زدم به آقاي خرمشاهي وكيل فاطمه پژوه، گفت از قرار معلوم حكم اعدام فاطمه صادر شده، اما هنوز ابلاغيه‌اي براي وكيلش يا دايراه اجراي احكام نيامده. گفت همه تلاشش را مي كنه كه فاطمه اعدام نشه. گفت: ولي شايد وقتي حكم را اعلام كردند فرصت زيادي نداشته باشه. خرمشاهي نگران دو تا دختر 14 و 18 ساله فاطمه بود كه با سبزي پاك كردن زندگي شان را مي گذرانند و مي گفت به خاطر آنها هم كه شده از هر راهي كه ممكن باشه اقدام مي‌كنه.وسط اين همه درگيري ذهني، چهره فاطمه پژوه از جلوي چشمانم كنار نمي‌ره. حتي نمي‌تونم تصورش را هم بكنم كه فاطمه را به خاطر دفاع از دخترش اعدام كنن.حتي تصورش هم بغض را مهمان گلويم مي‌كنه. يعني اعدامش مي‌كنن؟ چشمهايم را مي بندم و ياد فيلم ماده 61 مهوش شيخ الاسلامي مي افتم.ياد فاطمه كه نشسته بود روي صندلي اتاقك اوين و ماجراي اون شب را تعريف مي‌كرد:
«نصفه شب بود که صدای جیغ شنیدم...بلند شدم...فکر کردم صدا از خیابان است...باز صدا امد...آمدم تو چارچوب در ایستادم...صدا از اتاق دیگر خانه خودمان بود...دخترم چهارده ساله بود...اما خوب هیکلی بود...وایستادم تو چارچوب دراتاق....باورم نمی شد...افتاده بود رو دخترم...دستش را رو دهن بچه ام گذاشته بود که جیغ نزند...صورتش را چنگ زده بود...صورتش خونی شده بود...من مات مونده بودم...اصلن هیچ کاری نمی تونستم بکنم...چشم های بچه ام کج شده بود...با دستش تقلا می کرد...دستش که می خورد به بدن محمد چندشش می شد...دستش را انداخت...دیگه فقط دستش را می زد به تخت...چشم های بچه ام کج خیره مونده بود به من...با چشم هایش التماس می کرد..من همین طور سر جایم خشک شده بودم...سوتین بچه ام را که دراورد...یکهو به خودم اومدم...دویدم کشیدمش از رو بچه ام کنار...انداختمش گوشه اتاق...باز بلند شد...بچه ام گوشه تخت کز کرده بود...باز رفت طرف دخترم...باز به زورانداختمش کنار...گفتم من را که کتک بزنه سراغ بچه ام نمی ره و می تونه از اتاق بره بیرون دخترم...اما باز بلند شد...با هزار زور انداختمش زمین...کشون کشون از اتاق بردمش بیرون...نمی گذاشت در را قفل کنم...با هزار زور بالاخره در اتاق را رو دخترم قفل کردم...کتک کاری کردیم...نشست سر بساط...گفت می زنم خونه را اتیش می زنم..همتون را می کشم اگه نگذاری با دخترت بخوابم...گفتم می کشمت...گفت بکش ببینم...جون من بکش...وای من اصلن دوست دارم تو من را بکشی...مرگ من بیا من را بکش...نمی دونم روسری اونجا چیکار می کرد...من که اخه تو خونه روسری سرم نمی کردم...روسری را برداشتم...دور گردنش پیچیدم...فشار دادم...یک کم که کبود شد ترسیدم..ولش کردم...نفسی کشید و خندید...گفت دیدی نمی تونی؟...دیدی اینکاره نیستی؟ ...دیدی نمی تونی بکشی لاشی؟...تو آخه من را دوست داری لاشی...حالا هم یک لیوان آب بده حالم جا بیاد..بعد هم در اتاق را باز کن برم پیشش...قول می دهم نگذارم کس دیگه بره تو کارش...فقط خودم...آ باریکلا....پاشو اون در را باز کن کارم را بکنم...بلند شو .......دیگه نفهمیدم چی شد...روسری را فشار دادم باز......محکم و محکم تر...نیم ساعت... زبونش از دهنش بیرون افتاده بود.. از چشم هایش خون بیرون زده بود...»
يعني اعدامش مي كنند؟؟؟؟..............................


05:08 PM | نظرات : 8


مرد سالاري كه فحش نيست

یکشنبه ۱۳ فروردین ۸۵

مي‌خواستم يك مطلب ديگر در مورد شروط ضمن عقد بنويسم. اما حالا كه قراره خود زهره ارزني يك توضيح مفصل بدهد. بهتر است منتظر حرفهايش بمانيم.راستش را بخواهيد خود من هم چون حقوق دان نيستم وقتي اين همه داد و بيداد ملت را شنيدم كه اين شروط ضد مرد است و شورش را درآورده‌ايد و اين حرف ها كمي تحت تاثير قرار گرفتم و فكر كردم نكنه تحت تاثير القائات مردستيزانه!!! قرار گرفته ام. اما توضيحات زهره را كه شنيدم خيالم راحت شد كه هنوز استحاله نشده ام و همچنان به برابري اعتقاد دارم. اميدوارم اين زهره خانم ما زودتر مطلبش را بنويسد و آن وقت شايد من هم چند كلامي نوشتم در باب اينكه اين شرط و شروط ها درد چه كساني را دوا مي كند!!
فقط جان هركسي كه دوست داريد، اول برويد مصاحبه را دقيق، تاكيد مي كنم دقيق بخونيد بعد دوباره همان حرفهايي را كه من اينجا هم درباره‌اشان نوشته ام تكرار كنيد.
يك توضيح خيلي كوچك هم در مورد تيتر مطلبم بدهم و بروم كاهو و سكنجبين سيزده بدر را آماده كنم:مردسالارانه فكر كردن چيز عجيب و غريبي نيست. خيلي از ما ها مردسالارانه تربيت شده‌ايم وحالا اگر نخواهيم بگوييم زن ومرد، بهترش قيم سالارانه است. ياد گرفته‌ايم كه يكي بايد رئيس باشد و يكي زير دست و آنكه رئيس است چون قدرت دارد و زور؛ هرچه بگويد امر است و اطاعتش واجب. البته اين را كه به اين صراحت نمي‌گوييم، مي ‌پيچيمش لاي هزار تا لفافه پر زرق و برق و به طرف قالب مي‌كنيم. اصلا زن و مرد هم ندارد. ولي چون زور و قدرت بيشتردست مردها بوده به مردسالاري معروف شده. در خيلي‌ها هم است. از من فمنيست گرفته ( كه دوستانم شاهد هستند خيلي وقت‌ها ازشان معذرت مي‌خواهم كه اين حرف و اين رفتار مال بخش مردسالار وجودم بود.) تا شهاب كه يك آدم درست و حسابي است و با اين وجود گاهي شده اگر نه در عمل كه در زبان، بخش مردسالار وجودش گل مي‌كند و البته فرقش با خيلي ها اين است كه آن را مي فهمد و مي‌داند كه به خاطر تربيتي است كه نه حتي در خانواده كه در مدرسه و جامعه آموخته‌ايم؛تا پدر دموكرات من كه خودش مي‌گويد عمرن فمنيست تر از من در اين شهر پيدا كني و من هم مي‌گويم عمرن.تا شمايي كه وقتي مي‌گويم "شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد"، اينطور برمي‌آشوبيد و تكه و كنايه مي‌اندازيد.

شماره سوم زنستان منتشر شد

دوشنبه ۲۱ فروردین ۸۵

فكر مي‌كردم تا مدتي اينجا چيزي ننويسم، اما وقتي شماره سوم زنستان عزيز مياد روي نت كه آدم نمي‌تونه ساكت بشينه و هيچي نگه.
پرونده اين شماره زنستان مخصوص سخنراني‌هاي برنامه تنديس صديقه دولت آبادي هست و من توصيه مي كنم مطلب شهلا اعزازي عزيز را كه درباره صديقه دولت آبادي و زنان نامرئي تاريخ نوشته به هيچ وجه از دست ندهيد. صحبت‌هاي منصوره اتحاديه و پيام ويدا حاجبي كه براي برنامه تنديس فرستاده بود هم خيلي خوب هستند.

مطلب نوشين احمدي خراساني، هم كه خدا است. من اصولا نوشته هاي نوشين را دوست دارم ولي با اين مطلبش كه تيترش هست: «سخني صريح با مخالفان فمينيسم» خيلي حال كردم.
ديگه هم اينكه: اين مصاحبه پروين اردلان درباره خانه‌هاي امن هم خيلي جالبه. من البته هنوز متن را نخوندنم ولي وقتي پروين داشت با منيژه كه در يكي از خانه هاي امن شيكاگو كار مي كنه مصاحبه مي كرد، اونجا بودم و تجربه او درباره اينكه چطور يك خانه امن را راه مي اندازن و اداره اش مي كنن برايم خيلي مفيد بود.
تا يادم نرفته بگم كه اين زهره خانم ما هم بالاخره مطلبش را درباره هفت شين نوشت و گذاشت در وبلاگ گروهي مان كه اسمش هست: انجمن زنان زنده

و آخر از همه و مهمتر از همه اينكه: من واقعا نمي‌دونم چطور بايد از خجالت اين حسين عزيزدربيام و فقط مي تونم بگم:خيلي خيلي خيلي ممنون. ديروز كه سر يك اشتباه سايتمون ريخته بود بهم حسين كلي زحمت كشيد و همه چيز را روبراه كرد و بعدش هم تا ساعت نزديك 2 شب پا به پاي من بيدار بود و شماره جديد را برد روي نت.

بيانيه شماره 2: با حرکتی آرام و مدنی به شکل مسالمت آمیز در "پارک" ميدان هفت تیر گرد هم می آییم

یکشنبه ۲۱ خرداد ۸۵

زنستان:ما زنان طي يكصد سال گذشته يعني از زمان صدور فرمان مشروطيت و شكل گرفتن قوانين ، براي كسب حقوق برابر و عادلانه تلاش كرده ‎ايم. تلاش ما در طول يك قرن گذشته (هم در روش و هم در مضمون) مسالمت ‎جويانه، مدني و صلح ‎آميز بوده است و از روش ‎هاي خشونت ‎آميز و شعارهاي احساسي و غيرصنفي پرهيز كرده ‎ايم. نمونه روشن و مستند اين روش مدني در 22 خرداد سال گذشته مقابل دانشگاه تهران است. زنان حق طلب ايراني در 22 خرداد سال گذشته با حضور آرام و نمادين و خواندن سرودهاي صلح ‎طلبانه و زنانه، مسالمت ‎آميز بودن اعتراض خود را ثابت كردند. بنابراين از همه زنان حق طلب و عدالت ‎جو و مدافعان حقوق حقه زنان مي ‎خواهيم كه امسال نيز همچون سال گذشته از سر دادن شعار بپرهيزند. مسلما حضور نمادين و صلح ‎جويانه ‎ي ما براي بيان دردها و مشكلات ‎مان، كافي خواهد بود. ما با حضور نمادين خود مي ‎خواهيم به قانون ‎گذاران كشورمان بگوييم كه تحت اين قوانين ناعادلانه، زن ايراني نه تنها در جامعه، در محيط ‎هاي شغلي و در امور اجتماعي بلكه حتا در پستوي خانه ‎اش هم امنيت ندارد .
از اين‎رو با توجه به آن ‎كه هيچ‎يك از امضاءكنندگان فراخوان تجمع، قصد ايجاد ترافيك و برهم زدن نظم شهر و ايجاد مشكل ‎ براي شهروندان را ندارند، از همه ‎ي كساني كه مي‎خواهند در تجمع روز 22 خرداد شركت كنند درخواست مي ‎كنيم با آرامش و فقط با حضور خود در پارك جنب ميدان هفت تير (واقع در ابتداي خيابان قائم مقام - ساعت 5 الي 6) اعتراض مدني و مسالمت ‎آميز خود را نشان دهند .

07:09 PM | نظرات : 2


22 خرداد: روز همياري زنان و مردان ايراني براي ”احقاق حقوق زنان“

شنبه ۲۰ خرداد ۸۵

زنستان: بيش از 1600 امضا: در حمايت از اعتراض مسالمت‎آميز زنان
درپي فراخوان جمعي از فعالان جنبش زنان براي برگزاري تجمعي مسالمت آميز در اعتراض به قوانين زن ستيز ، به مانند سال گذشته، جمع وسيعي از مردان و زنان آزادانديش به رغم تفاوت‎هاي فكري و عقيدتي‎شان از اين حركت پشتيباني كرده‎اند. همبستگي متفكران و شخصيت‎هاي مختلف در پشتيباني از يك ”حركت اجتماعي“ در ايران اگر نگوييم بي‎سابقه، حداقل كم سابقه است.
اين حمايت گسترده، از دايره‎ي شخصيت‎هاي مستقل به گروه‎ها و سازمان‎هاي مدني، سياسي و دانشجويي نيز تعميم يافته است. نهادها و گروه‎هايي كه از تهران و شهرستان‎ها چون كردستان، تبريز، گرگان، اروميه و... هم‎چنين دانشگاه‎هاي مختلف تهران و شهرستان‎ها، انجمن برندگان جايزه نوبل صلح، بنياد پژوهش‎هاي زنان ايران، سازمان‎هاي زنان از ديگر كشورها مانند ليگ فمينيستي قزاقستان، سازمان منطقه‎اي ”زنان تحت قوانين اسلامي“ (ولوم)، ائتلاف زنان آسيا و خاور ميانه، و سازمان‎هاي حقوق‎ بشري همچون سازمان عفو بين الملل و سازمان حقوق بشر اول، بيش از 100 نفر از اساتيد و روشنفكران غيرايراني و تعداد كثيري از وبلاگ‎ها و سايت‎هاي مستقل از برگزاري تجمع مسالمت‎آميز زنان در 22 خرداد در ميدان هفت تير تهران (ساعت 5 الي 6) حمايت كرده‎اند. از زمان اعلام اين فراخوان (سه‎شنبه 16 خرداد) تاكنون تعداد امضاها از 1600 نفر فراتر رفته است.
اکنون تعداد امضاهاي زنان و مردان به 1300 امضا رسيده كه البته بر اين تعداد: کردستان (230 امضاء)، دانشگاه تبريز (140 امضاء) و امضاهاي دانشجويان دانشگاه زابل، امضاهاي اينترنتي (90 امضاء)، وبلاگ‎ها (120 وبلاگ)، سازمان هاي ايراني هم‎چون گروه سايت دخترك، سازمان آزادي زنان، انجمن حق زنان و... از تجمع حمايت كرده‎اند. هم‎چنين فمينيست‎هاي برجسته‎اي هم‎چون ”گاياتري اسپيواك“ و 6 برنده‎ي جايزه‎ي نوبل: شيرين عبادي (ايران)جودي ويليامز (آمريكا) بتي ويليامز (ايرلند)، ونگاري متاعي (كنيا)، ريگوبرتا منچو (گواتمالا)، آلفريد جلنيك (برنده جايزه نوبل ادبيات) و...، همين‎طور نشريات دانشجويي را نيز مي‎توان به اين فهرست افزود .
از ميان نزديك به 1000 نفر از زناني که از فراخوان اين تجمع و خواسته‎هاي آن حمايت کرده اند نام‎هاي آشناتر شاعران ، نويسندگان، روزنامه‎نگاران، حقوقدانان... هم‎چون سيمين بهبهاني، پوران فرخزاد، شيرين عبادي، مهرانگيز كار، شهلا لاهيجي، ثريا قزل‎اياق، دكتر منصوره اتحاديه، دكتر ناهيد توسلي، فريبا داوودي مهاجر، مسرت اميرابراهيمي، نرگس محمدي، ژيلا بني‎يعقوب، نسرين ستوده، فرزانه طاهري، هما زرافشان، دكتر نيره توحيدي، اكرم دادخواه، لي‎لي فرهادپور، آنتونيا شركا، دكتر شيوا دولت آبادي، سهيلا بسکي، مهناز آذرنيا، فيروزه مهاجر، فرشته ساري، مريم حسين زاده (مختاري)، دكتر شهلا حائري، دكتر هما هودفر ، فاطمه حقيقت‎جو، دكتر رويا طلوعي، دكتر سهيلا وحدتي، مائده طهماسبي، خديجه مقدم، دكتر نهضت فرنودي، دكتر زيبا ميرحسيني، دكتر اليز ساناساريان، روحي افضل، عفت ماهباز ، رضوان مقدم، شيوا نظرآهاري، الهه اماني سوسن طهماسبي،منصوره شجاعي، شهلا انتصاري، مژده دقيقي، زهره ارزني، آسيه اميني، آزيتا شرف جهان، روزيتا شرف جهان، منيژه نجم عراقي، مهشيد راستي، مريم ايزد پناهي، سپيده زرين پناه، پروين اشرفي ، فروغ نيري، فرزانه راجي، هنگامه شهيدي، نيلوفر بيضايي، سپيده يوسف‎زاده، دكتر شهلا عبقري، پروين اردلان، نوشين احمدي خراساني، هما سرشار، دكتر آزاده كيان، سپيده شاملو و صدها نام ديگر را مي توان مشاهده کرد.
همچنين از ميان مردان حامي اين فراخوان ( نزديك به 700 نفر) نام‎‏هاي آشناتر نويسندگان، روزنامه‎نگاران، پژوهشگران، هنرمندان، دانشجويان، فعالان سياسي.. هم‎چون بابك احمدي، فريبرز رئيس‎دانا، اكبر گنجي، ناصر زرافشان، كيوان صميمي، مجيد تولايي، سيدعلي صالحي، مسعود بهنود، حسين ورجاوند، مصطفي تنها، محمد علي عمويي، علي‎رضا جباري، رضا دلبري، سيامك طاهري، حسين باستاني، مهران مهاجر، علي افشاري، اردشير رستمي، كاظم علمداري، جعفر پناهي، محمد صديق كبودوند، عليرضا كرماني، باربد گلشيري، كيان تاجبخش، علي‎اكبر مهدي، ماشالله آجوداني، اميد معماريان، هادي قائمي (ديده بان حقوق بشر)، رضا معيني (گزارشگران بدون مرز)، بهمن احمدي امويي، ايرج سيف، فرهاد داوودي، حسن سربخشيان، اكبر سيف و.... به چشم مي خورد.
اسامي سازمان‎هاي بين‎المللي كه از اين تجمع حمايت كرده‎اند:
1- سازمان زنان نوبليست (زنان برنده جايزه صلح نوبل)
2- شبکه زنان، آفريقاي جنوبي
3- انجمن ارتباطاب پيشرو، آفريقاي جنوبي
4- زميرنت، کروواسي
5ـ گروه مشارکتي فعاليت براي برابري جنسيتي، مالزي
6- حقوق بشر اول، سازمان بين المللي حقوق بشر، نيويورک
7- فرانت لاين، سازمان حمايت از مدافعان حقوق بشر، ايرلند
8- مجمع تحقيقات و آموزش توسعه، لبنان
9ـ امداد انساني براي زنان و کودکان افغانستان
10- تابو، گروهي براي تثبيت تکثر
11- شبکه انفورماتيک زنان خانه به دوش، سوئد
12- جامعه فمينيستي قزاقستان
13- بنياد جهاني جمعيت، هلند
14- سازمان زنان طرفدار حقوق بشر زنان، ترکيه
15 ـ جنبش خود ارتقائي زنان، زيمبابوه
16ـ انجمن ايتاليايي زنان و توسعه، ايتاليا
17ـ سازمان بين المللي آموزش و همكاري زنان براي حقوق توسعه و صلح
18ـ شبکه بين المللي حقوق باروري، هلند
19ـ ائتلاف زنان آسيا و خاور ميانه
20ـ انجمن خواهران در اسلام، مالزي
21 ـ شبکه بين المللي زنان تحت قوانين اسلامي
22 ـ شبکه همبستگي بين المللي
23ـ شبکه عربي- آمريکايي
24ـ سازمان مداخله خلاق
25ـ پروژه عدالت تي-جي-آي
26 ـ پروژه خانوادگي احسان
27 ـ پروژه ائتلاف دموکراسي
28 ـ بنياد سيگريد رورينگ
29 ـ فدراسيون حقوق بشر هلسينکي
30ـ سازمان اطلاع رساني(اينفورم)، سريلانکا
31ـ جامعه مصري توسعه مشارکت اجتماعي
32ـ وي-دي کاراما
33ـ انجمن زنان آي- دي- پي
34ـ ريشه ها--سازمان احياء سنتهاي بومي، سريلانکا
35ـ حزب فمينيست سوئد
36 ـ سازمان سي-اي-دي-اس، كشور کامرون
37 – شبكه جنسيت آينده ـ اروپا

11:48 AM | نظرات : 1


چرا مي خواهيم اعتراض كنيم؟

جمعه ۱۹ خرداد ۸۵

logo-zananzzzz.jpg

چرا مي خواهيم 22 خرداد به خيابان برويم و به قوانين زن ستيز كشورمان اعتراض كنيم؟

براي اينكه :
زن با ازدواج یکسری از حقوق خود همچون:تعیین اقامتگاه، اجازه سفر و خروج از کشور را از دست می دهد و اشتغال او مشروط به اذن همسر می شود. زن همچنین با ازدواج مکلف به تمکین از مرد می شود به گونه ای که بر اساس قانون هرگاه مرد اراده کند زن باید آماده برقراری رابطه جنسی باشد. نابرابری در سن ازدواج نیز یکی دیگر از موارد تبعیض در حقوق ازدواج است. سن ازدواج مقرر شده در قانون برای دختر 13 سالگی است و پدر می تواند با اجازه دادگاه دختر را قبل از این سن نیز شوهر دهد و علاوه بر این دختران باکره برای ازدواج حتما باید اجازه پدر و جد پدری را داشته باشند وگرنه آنها می توانند بعد از ازدواج عقد نکاح را از طریق دادگاه ابطال کند.ریاست خانواده نیز بر اساس قانون مدنی به طور مطلق در اختیار مرد است. ضمنا زنان ایرانی نمی توانند بدون اجازه وزارت کشور با فرد خارجی ازدواج کنند ولی این محدودیت برای مردها وجود ندارد.

براي اينكه :
طبق قانون طلاق حق مرد است و مرد می تواند هر وقت که بخواهد زنش را طلاق بدهد.اما در صورتیکه تقاضای طلاق از سوی زن مطرح شود او باید مواردی همچون : سو رفتار همسر، ندادن نفقه، اعتیاد و حبس بودن همسر و .... را اثبات کند، که اثبات این موارد در دادگاه بسیار مشکل است و در اغلب اوقات زن پس از گذراندن یک زمان چند ساله موفق به اثبات آن می شود.البته در این موارد نیز زنان برای رهایی خود از قید ازدواج باید مهریه خود را ببخشند.

براي اينكه :
در قانون ما حضانت و ولایت فرزندان دو مفهوم جداگانه دارد.حضانت به معنای نگهداری فرزند است و ولایت به معنای سرپرستی و اداره امور مالی، تصمیم در مورد تحصیل، محل زندگی، اجازه خروج از کشور،اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درمانی بچه و موارد دیگر .... است. بر اساس قانون مدنی مادر هیچ وقت نمی تواند سرپرست فرزندش باشد و حتی در صورت نبودن پدر و جد پدری نیز سرپرستی فرزندان به او تعلق نمی گیرد و تنها می تواند قیم فرزند خود باشد که در آن صورت هم اداره سرپرستی زیر نظر دادستانی کشور بر کارهای مادر نظارت دارد و حتی حق فروش اموال فرزندان نیز به عهده اداره سرپرستی است.
در رابطه با حضانت نیز: مادر پس از طلاق، حضانت فرزندان را از دست می دهد و فرزندان مشترک فقط تا سن 7 سالگی تحت حضانت مادر هستند و البته در همین زمان نیز اگر زن ازدواج کند، حق حضانت فرزندانش را از دست می دهد.

براي اينكه:
بر اساس قانون ما مرد می تواند 4 زن عقدی و بی نهایت زن صیغه ای داشته باشد.

براي اينكه:
بر اساس قانون مدنی ایران زمانی که پدر و مادر فوت کنند و فرزند دختر و پسر داشته باشند. پسران دو برابر دختران ارث می برند.
در صورت فوت زن یا شوهر نیز ارث بردن آنها از همدیگر نابرابر است چون در صورت فوت شوهر اگر مرد فرزند داشته باشد زن یک هشتم از اموال وی را و در صورتیکه فرزند نداشته باشد یک چهارم اموال او را می برد و آنهم فقط از اموال منقول و اعیانی غیر منقول (قیمت خانه، درخت بدون در نظر گرفتن زمین آنها) اما شوهر در صورت فوت زنش اگر زن فرزند داشته باشد یک چهارم از کل اموال و در صورت نداشتن فرزند نصف اموال را به ارث می برد. اگر زن ورثه دیگری نداشته باشد کلیه اموال به شوهر می رسد در صورتیکه اگر شوهر ورثه ای نداشته باشد یک چهارم اموال را زن ارث می برد و بقیه به دولت می رسد.بدبختی آنجا است که مردی بمیرد و چند زن داشته باشد. همان سهم یک هشتمی یا یک چهارمی بین تمامی زنانش تقسیم می شود.

براي اينكه:
طبق قانون مدنی در صورت ازدواج زنان تابعیت شوهر خود را کسب می کنند و تا زمانی که متاهل هستند نمی توانند ترک تابعیت کنند. متاسفانه در کشور ایران تابعیت پدر به فرزندان داده می شود و حتی اگر زنی ایرانی در ایران با مرد خارجی ازدواج کند و فرزندش در ایران متولد شود باز ایرانی به حساب نمی آید و فرزند او بیگانه ای بیش نیست.زنان ایرانی که با افغانی ها ازدواج کرده اند و هم اکنون مجبور به ترک کشور هستند نمونه بارز این مسئله هستند.

براي اينكه:
سن مسئولیت کیفری برای دختران 9 سال قمری(8 سال و 9 ماه شمسی) و برای پسران 15 سال قمری(14 سال و 6 ماه شمسی) است. به گونه ای که اگر دختر 8 ساله که بچه ای بیش نیست مرتکب خطایی شود با او مثل یک انسان بزرگسال رفتار می کنند و تمامی مجازاتی را که قانون در نظر گرفته است(حتی اگر اعدام باشد) برای او نیز صادر می شود. تنها استثنا هم این است که حکم پس از رسیدن به 18 سالگی اجرا می شود و کودک مجرم این مدت را باید در زندان بگذراند.

براي اينكه:
در قتل غیر عمد و یا شبه عمد دیه زن، نصف دیه مرد است و در صدمه دیدن اعضا نیز دیه ای که به زن تعلق می گیرد نصف دیه مرد است.

براي اينكه:
در بعضی موارد زنان حق شهادت دادن ندارند، مثل زنای محصنه،عفو از قصاص، وصیت و .... در مواردی هم که شهادت زن پذیرفته می شود، شهادت زن نصف مرد به حساب می آید و معمولا در مورد واقعه ای که زنان شهادت می دهند باید یک مرد نیز در آن مورد شهادت دهد.

براي اينكه:
بر اساس قوانین فعلی زنان حق قضاوت ندارند، یعنی یک زن قاضی نمی تواند در دادگاه های ایران رای صادر کند و یا یک تصمیم قضایی بگیرد.زنان با پایه قضایی در قوه قضائیه استخدام می شوند اما به عنوان مشاور در دادگاه ها خدمت کرده و قضات مرد در دادگاه های خانواده در پرونده ها جاری نظر آنان را می پرسند اما مکلف به تبعیت از این مشاوره نیستند.

اگر شما هم به اين قوانين اعتراض داريد.اين فراخوان را امضا كنيد. دوشنبه 22 خرداد به ميدان هفت تير بياييد و تا آنجايي كه مي توانيد صداي اعتراض زنان را به گوش ديگران برسانيد

اين ها را از وبلاگ انجمن زنان زنده برداشته ام

05:59 PM | نظرات : 1


22 خرداد: تجمع مسالمت‎آميز زنان در اعتراض به قوانين زن ستيز

سه شنبه ۱۶ خرداد ۸۵

logo-zananzzzz.jpg

از زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطه، طي 100 سال گذشته، تلاش زنان ايراني همواره متوجه دستيابي به حقوق برابر و
انساني بوده است. اما با وجود تمامي اين تلاش ها، در کليه قوانين از جمله قوانين مدني و جزايي، حقوق اوليه زنان همچنان ناديده گرفته شده و بن بست هاي قانوني بسياري را بر زندگي زنان جامعه ايراني تحميل کرده است.
ما زنان در 22 خرداد سال گذشته يک دل و يک صدا اعتراض خود را به کليه قوانيني که حقوق زنان را نقض کرده ابراز داشتيم اما مطالبات بر حق ما همچنان بي پاسخ مانده است. بدين سبب امسال نيز در پيگيري قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهيم آمد و خواسته هاي مشخص خود را از جمله منع چندهمسري، لغو حق طلاق يکطرفه مرد، حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصويب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قيد و شرط اشتغال و حق تابعيت مستقل زنان متاهل و...)، تغيير سن کيفري دختران به 18 سال، حق شهادت و ديه برابر، و لغو قانون قراردادهاي موقت كار و ديگر قوانين تبعيض‎آميز اعلام خواهيم کرد.
از اين رو از همه شهرونداني که به نقض حقوق زنان در قوانين موجود اعتراض دارند مي خواهيم به گردهم آيي که به اين منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفت‎تير) برگزار مي‎شود بپيوندند.

ادامه امضاهای زنان و همین طور امضاهای مردان را ببینید و در صورت تمایل شما نیز این فراخوان را امضا کنید

01:15 PM

شنبه ۱۳ خرداد ۸۵

كتاب« يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف»بالاخره تمام شد. اين بالاخره نه به خاطر اينكه كتاب سختي بود يا طولاني.بالاخره؛ براي اينكه مي خواستم لحظات آخر را ببينم.لحظات آخري كه چهار روز مانده به مرگ نويسنده نوشته شده بودند. مي خواستم ببينم شوق مرگ يا نزديكي اش را مي فهمم يا نه؟ نشانه ها اما خيلي كمرنگ بود و حتي جاهايي مثل افعال معكوس بود. مثل آدم هايي كه وقتي از همه چيز مي برند. وعده يك برنامه منظم و شاد را به خود مي دهند.
كتاب نزديك دو ماه دستم بود و ارام آرام خواندمش. با يك لذت خفيف و ملايم. هيچ وقت خسته ام نكرد و وسوسه نشدم كنار بگذارمش و در عين حال نخواستم كه يك دفعه آن را سر بكشم. يادداشت ها حاصل 27 سال زندگي بود. آن هم زندگي ويرجينيا وولف و ارزش تامل را داشت.از وولف قبلا دو كتاب را ديده بودم: اتاقي از ان خود و به سوي فانوس دريايي. اما هيچ كدام را بيشتر از 10 صفحه نخوانده بودم. سخت بودند وخسته ام كردند. حالا اما كه مي شناسمش و مي دانم هر كدام از اين كتاب ها چطور متولد شده اند شايد بهتر بتوانم با آنها ارتباط برقرار كنم.
اين اولين باري بود كه نوشته هاي يك نويسنده را درباره كتاب هايش مي خواندم. تلاش مداومش براي خلق يك رمان يا حتي يك مقاله و يك نقد ادبي برايم جالب بود و جالبتر از آن وسواس و سخت گيري كه براي جمله، جمله نوشته‌هايش داشت. فقط اين هم نبود بعد از آن، توجه و بي توجهي تواماني بود كه به نقدها و واكنش هايي كه نسبت به نوشته هايش ابراز مي شد داشت.
گاهي اوقات وولف احساسات و افكار من را با كلمات خودش مي گفت و گاه شديدا مي فهميدم چه مي گويد. مثل همان حرفي كه درباره تلخ بودن نويسنده ها و تيره شدن كتاب هايشان نوشته و گاهي نيز آن چه را كه حس مي كردم اما نمي فهميدم برايم عيان مي كرد.مثل حرف هايي كه درباره لذت نوشتن و خلق اثر فارغ از خوانده شدنش و واكنش هايي كه در پي دارد مي نوشت.
برايم جالب بود كه در عين حال كه توجه زيادي به عكس العمل هاي ابراز شده نسبت به نوشته هايش نشان مي داد و اين نقدها و اظهار نظرها برايش مهم بود. گاهي نيز كاملا نسبت به آنها بي توجه مي شد: هنگامي كه در حال نوشتن كتابش بود و فقط به نوشتن فكر مي كرد ؛وقتي تصحيح حروفچيني را تمام كرد و ان را به ناشر مي سپرد و ان جمله هميشگي :"چه خوب، چه بد تمام شد ."را مي گفت و وقتي پس از انتشار با نظرات مختلف مواجه مي شد و براي خلق يك اثر تازه احتياج به سكوت و فاصله گرفتن از آثار قبلي داشت.
حالات متغيير روحي اش هم عجيب بود. سردرد ها و بيماري هايي كه گاه هفته ها و حتي ماه ها او را در بستر نگه مي داشت. ناراحتي هاي روحي و افسردگي هايي كه در كارش خلل ايجاد مي كرد و در كنار آنها ايامي كه مثل ماشين، مداوم و پرتلاش كار ميكرد. مي خواند. رمان مي نوشت. مقاله و نقد ادبي مي نوشت و گاه در كنار بازنويسي يك داستان(كه برايش طاقت فرسا ترين كار بود) كتاب سبك ديگري را شروع مي كردو ايده اش را مي پروراند.
تلاش وولف براي رسيدن به سبك هاي جديد و چگونه نوشتن را هم خيلي دوست داشتم. اين تلاش وقت برايم جالب مي شد كه سبك قبلي اش با موفقيت و استقبال روبرو شده بود و او بدون ترس از شكست دنبال يك سبك جديد بود براي اينكه حرف هايش را در قالبي نو و بهتر بزند.چنانكه خودش هم مي گويد: «خودم را واداشته ام كه هر قالبي را بشكنم و شكلي نويني از بودن را بيابم، يعني فرم تازه بيان را براي هرچه كه مي انديشم و احساس مي كنم. اما رسيدن به اين حالت نيازمند تلاش دائمي، اضطراب و شتاب است.»
كتاب را كه شروع كردم دلم مي خواست بدانم چرا آدمي مثل ويرجيينيا وولف به آب زد و هيچ گاه برنگشت و حالا گمان مي كنم فهميده ام و قانع شده ام، احساس بيهودگي و گاه سرگشتگي را خيلي خوب در ميان كلمات مي ديدم وقتي كه مي گفت:
« سرم گيج مي رود و نمي دانم چطور مي توانم اين راه را تا به آخر طي كنم.»
« تقريبا از همه چيز لذت مي برم با وجود اين چيزي در درونم بي آرام و جست و جو گر است. چرا نمي توان چيزي را در زندگي كشف كرد؟ چيزي كه بتوان بر آن انگشت گذاشت وگفت: «خودش است.» افسردگي ام ناشي ازاحساس سرخوردگي ام است. نگاه مي كنم:اما خودش نيست_خودش نيست. پس چيست؟ و آيا پيش از يافتن آن خواهم مرد؟»
«با چه رسوايي گذاشتم اين همه وقت بگذرد و ايستاده روي پل گذر زمان را نظاره كردم. اما به جز ايستادن، مشغول دويدن و بالاو پايين رفتن هم بوده ام. با ناراحتي، هيجان و بي آرامي.»
«خودم را وادار خواهم كرد با اين حقيقت روبرو شوم كه هيچ چيز وجود ندارد_براي هيچ يك از ما چيزي وجود ندارد. كار كردن، خواندن و نوشتن همگي پوشش اند.همچنين روابط با آدمها، بله حتي بچه دار شدن بيهوده است.»
«همه چيز در سطح و سخت است و خودم فقط عضوي كه ضربه ها را تاب مي اورد. يكي پس از ديگري؛ بيهودگي سراسر اين زندگي: نفرت از بي مغزي و بي ارادگي خودم، احساس قديمي سنگ آسيايي كه به بي هيچ دليل همچنان مي چرخد و ادامه مي دهد و ادامه مي دهد.»
اينها البته همه كتاب نبود. نكات ريز زيباي ديگري هم بودند كه از قلم افتادند. بايد بيشتر درباره ويرجينا وولف بخوانم.

01:32 PM | نظرات : 2

جمعه ۱۲ خرداد ۸۵

1. ريتم زندگي ام دارد عوض مي شود. زندگي ام كم كم دارد شبيه آن چيزي مي شود كه هميشه دلم مي خواست.تا رسيدن به آن سبك زندگي كه آرزويش را دارم هنوز خيلي فاصله است. اما جاده را پيدا كرده ام. جاده ام آسان نيست البته. سخت است و دشوار. من ولي عاشق همين سختي اش هستم. عاشق اينكه هر روز ببينم يك ميلمتر يا خيلي كمتر جلو رفته ام و بقيه روز را دور خودم چرخيده ام و نقشه بكشم براي اينكه فردا كمي ديگر جلو بروم. خيلي روزها هم اصلا جلو نمي روم. مي ايستم و خيره مي شوم به ناكجا آباد و گاه اشك مي ريزم بر سستي گام هايم. اما مي دانم كه زندگي همين است، اگر قرار باشد با پاهاي خودت جلو بروي.


2.اين روزها كه اينجا كمتر مي نويسم، دارم زندگي ام را با همه اتفاقات ريز و درشتش جايي ديگري ثبت مي كنم روي يك صفحه سفيد كه هيچ وقت تمام نمي‌شود. خيلي وقت ها دلم مي خواهد انها را بگذارم اينجا. اما چيزي مانعم مي شود.چيزي كه به واقع نمي دانم چيست؟ اصلا راستش را بگويم : نوشتن براي وبلاگ را از ياد برده ام. نمي دانم كه اينجا بايد چه نوشت وچه جور نوشت و تا كجا نوشت؟

10:47 PM | نظرات : 2


نظرسنجی زنستان درمورد قوانین مربوط به زنان

یکشنبه ۷ خرداد ۸۵

به نظر شما تغییر کدام یک از قوانین زیر در اولویت خواسته های زنان ایرانی قرار دارد؟

در کشور ما همیشه نگاه قانونگزاران یک نگاه مردانه بوده و برابری جنسیتی هیچگاه در تصویب قوانین در نظر گرفته نشده است. این نابرابری ها که از قانون اساسی گرفته تا قوانین عادی به چشم می خورد بر زندگی روزمره تک تک ما زنان تاثیر مستقیم دارد و به صورت های مختلف ما را در بن بست قرار داده و از حقوق انسانی بدیهی مان محروم می کند. از همین رو است که تلاش برای کسب حقوق برابر و بهبود وضعیت زنان، از زمان مشروطه تا کنون جزو یکی از خواسته های اساسی زنان بوده است. خواسته ای که همواره در کشاکش تغییر و تحولات سیاسی نادیده گرفته شده و گاه به گاه با یک دستور حکومتی اعطا و با دستوری دیگر لغو شده است و خواسته های زنان نه به عنوان یک اولویت بلکه با یک نگاه ابزاری مورد توجه حکومت ها قرار گرفته است. اگر ما، زنان ایرانی بخواهیم تلاش برای رفع این نابرابری ها را در برنامه خود قرار دهیم به نظر شما از بین مواردی همچون : نابرابری در ازدواج، طلاق، ولایت و حضانت فرزندان، ارث، تابعیت،سن مسئولیت کیفری، دیه، تعدد زوجات، شهادت و قضاوت که از مهمترین نابرابری های قانونی در مسائل حقوقی است، کدام یک در اولویت خواسته های زنان ایرانی قرار دارد؟
برويد اينجا هم راي بدهيد و هم به طور مفصل مواد قانوني اين نابرابري ها را بخوانيد:

11:07 AM | نظرات : 4


........

جمعه ۲۹ اردیبهشت ۸۵

هميشه از روبرو شدن با ضعف‌هايم گريزان بودم. افه انتقاد پذيري را هميشه داشتم. اما راستش را بخواهي بيشتر وقت ها جدي نمي گرفتم‌شان.(شايد براي اينكه گاهي رگه اي از بدخواهي و نگاه از بالا بر انتقادها سايه مي انداخت و گاهي هم فكر مي كردم اصلا چارچوبي ارزشي ما متفاوت است و چيزي كه از نظر او بد است از نظر من خيلي هم خوب است) تو شايد از معدود افرادي هستي كه مرا خيلي صريح با ضعف‌ها و بدتر از آن تضادهاي وحشتناكم روبرو مي كني و من نمي رنجم كه هيچ به فكر مي روم. تيزي زبانت هم مثل نشتري است كه دردش فقط يك لحظه است، نه بيشتر و من كه عادت به تحمل ندارم اين درد لحظه اي را تحمل مي كنم
.امروز كه فرصت نشد، من دوباره از آرزوهاي ماجراجويانه ام بگويم و تو از اينكه دنيا اينطور است و آنطور است و بايد عاقل بود و به فكر. خودم نشسته‌ام و دارم به گناهانم فكر مي كنم و فقط يك كشيش كم دارم تا زانو بزنم اعتراف كنم.

09:10 PM | نظرات : 7


.....

چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۸۵

عاشق شدن هيچ وقت قاعده ندارد.اگر ديدي كساني كه در سال هاي زندگي‌ات عاشقشان بوده اي هيچ شباهتي به هم ندارند. تعجب نكن. چون تو هم هر لحظه در حال تغييري و در رفت و آمد ثانيه‌ها بخشي از خودت را جامي‌گذاري و توشه هاي نو برمي داري.

08:56 PM | نظرات : 2


....

چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۵

" تقريبا از همه چيز لذت مي برم با وجود اين چيزي در درونم بي آرام و جستجو گر است. چرا نمي توان چيزي را در زندگي كشف كرد؟ چيزي كه بتوان بر آن انگشت گذاشت وگفت: «خودش است.» "
اين‌ها را ويرجينا وولف گفته و همان چيزي است كه من مدام مي خواستم بگويم و كلماتش را پيدا نمي‌كردم.در حال خواندن يادداشت‌هاي روزانه‌اش هستم و انگار از يك پنجره كوچك سرك كشيده‌ام به ذهن خلاق و ناآرامش.

04:25 PM | نظرات : 4


;;;;;;;;;;

پنجشنبه ۲۵ خرداد ۸۵

وبلاگ يك جوراهايي نمود فرديت آدم هاست. جايي براي اينكه دنيا را از دريچه چشمان خودمان ببينيم و بنويسم. اما وقتي آدم قطره اي مي شود در دريا و خودش را از يادمي برد. نوشتن در وبلاگ هم سخت مي شود. حرف براي گفتن از اين روزهاي عزيز و لعنتي زياد دارم. اما حالا هيچ وقتي براي نوشتن از خودم و براي خودم ندارم.
فارغ از همه اتفاقاتي كه افتاد من اين روزها لحظه هاي نابي را تجربه كردم. لحظه هاي نابي كه سخت بودند. خيلي سخت اما همانقدر هم زيبا بودند. تجربه اين لحظه ها را حتما مي نويسم.
تا من خودم را دوباره پيدا كنم و بشوم مريم صورتك، اين نوشته محشر نوشين عزيزم را بخوانيد:
ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد چون روز 22 خرداد امسال، مردان جديد امروز ايران نيز با حضور پرشمارشان، نشان دادند كه آن‎ها هم اين قوانين را نمي‎خواهند. همه‎ي كساني را كه بازداشت كرده‎ايد، آزاد كنيد و به جاي احضار و بازجويي و به خانه‎ي اين و آن رفتن (افزون بر شايعات ترس‎آور و ايجاد فضاي دلهره و ارسال اس. ام. اس هاي تهديد‎كننده قبل از برگزاري تجمع) حداقل ميان تصميم‎سازان‎تان جلسه‎اي بگذاريد، لااقل قطعنامه‎اي را كه نگذاشتيد در تجمع بخوانيم جلوي‎تان بگذاريد و با آرامش و طمانينه ببينيد زنان هم‎وطن‎تان واقعا چه مي‎خواهند؟
تا وقتي قوانين موجود، ما زنان را به عنوان انسان و شهروند برابر اين جامعه نپذيرد، ما نه خانه‎اي داريم و نه شهري. اين قوانين را تغيير دهيد تا احساس كنيم خانه‎اي داريم تا شما بتوانيد سراغ‎‏اش بياييد. ادامه...

اين نامه را كه هم براي آزادي دستگير شدگان است ديده ايد؟
اين نوشته اولش را خيلي دوست دارم. به خصوص حالا كه مي دانم قط نوشته نيست و همه در كنار هم هستيم. چه انهايي كه امدند و چه انهايي كه نيامدند.
گفته بودی می روی
می روی تا خواسته ات را، این کمترین آرزویت را، فریاد بزنی
می روی تا بغض فروخورده سالیانت را باز هم در گلو بشکنی

گفته بودم خسته ام
از خواستن
از فریاد
از بغض
از آرزوها خسته ام

رفتی و از دیروز چشم به راهت نشسته ام
اکنون اما
از انتظار خسته ام

می آیم
از پی ات
می آیم ...

6 اسفند 1385

ترازويي كه ميزان نيست

جمعه ۲۸ بهمن ۸۴

فردا صبح بايد سه تا مطلب تحويل بدهم و هنوز يك خط هم ننوشته ام.ميزم پر است از يادداشت‌هايي كه برداشته‌ام، كتاب‌هايي كه زيرشان را خط كشيدم و ورق پاره‌هايي كه گوشه‌اي از فقر زنان را بر آن‌ها نوشته‌ام. اما نمي‌شود كه فكرم را متمركز كنم و بنويسم.
فكرم هنوز پيش زناني است كه دوربين مهوش شيخ‌الاسلامي از اتاقك اوين در فيلم «ماده 61» روايتشان مي‌كرد. فكرم پيش زناني است كه ماده 61 قانون مجازات اسلامي مي‌گويد چون براي دفاع از ناموس و حيثيتشان از خود دفاع كرد‌ه‌اند بايد تبرئه شوند و مرداني كه كرسي قضاوت را بر عهده دارند، سخت مي‌پذيرند كه اين قتل ناخواسته از سر ناچاري بوده.
از سر ناچاري زني كه با صداي جيغ دخترك 14 ساله‌اش از خواب مي‌پرد و وقتي به سراغش مي‌رود مي‌بيند كه همسرش(همسر دومش) لخت شده و بر روي دخترك افتاده.فاطمه پژوه مي‌گفت: ماتم برده بود و نمي‌تونستم تكون بخورم. بچه‌ام دست و پا مي‌زد و من ميخكوب شده بودم و فقط وقتي كه ديده مرد سوتين دخترش را درآورده به خودش آمده و او را از روي دخترش بلند كرده..... من اگر جاي او بودم چه مي‌كردم؟؟؟؟؟ من اگر فرداي آن روز شوهرم دوباره مي‌خواست به سراغ دخترم برود و مي گفت در را باز كن، قول مي دهم فقط خودم باهاش بخوابم، چه مي‌كردم؟؟؟
يا اگر جاي راضيه 14 ساله بودم. اگر در تاريكي شب و خلوتي خيابان سه مرد موهايم را دور دستانشان چرخانده بودند ومي‌خواستند من را داخل دكه روزنامه فروشي ببرند، چه مي‌كردم جز آنكه تكه شيشه‌اي را از زمين بردارم و بر كسي كه مرا دارد مي‌كشاند بزنم و فرار كنم.
من باور كردم كه راضيه گفت نمي‌خواسته بكشدش. باور كردم كه گفت هم به اورژانس زنگ زده و هم پليس اما هيچ كدام براي نجات پسرك نيامده بودند.اما قاضي حرف راضيه را باور نكرده.... و من هنوز صداي راضيه در گوشم است كه مي گفت: اگر مرا مي بردند چه مي كردم؟

فقط اين‌ها نيست. مهوش شيخ الاسلامي روايت‌ها داشت از اين زنان. هم از اينها و هم از آناني كه به زنان همسر كش معروفند. همان‌ها كه اينقدر صبركرده‌اند كه هيچ چاره‌اي نيافته‌اند جز قتل. همان‌ها كه خيلي‌هاشان كه حالا سال‌ها است در بندند و مي‌گفتند به خدا نمي‌خواستم بكشمش. فقط مي‌خواستم يكي بزنمش كه برود كنار. اما مرد مرده بود و هيچ كس نمي‌پرسد كه زن چرا قاتل شوهرش شده. هيچ كس زخمهاي چاقويي را كه در صورت آن زن آذري بود نمي‌بيند. هيچ كس از دخترك 12 ساله‌اي كه به مرد 50 ساله داده بودنش حرفي نمي‌زند و صداي زن را نمي‌شنود كه مي گويد مردش هميشه مي گفت تو را به من فروخته‌اند وهركاري بخواهم با تو مي‌كنم.
هيچ كس به حرف زني كه مي‌گويد شوهرش لت و پارش مي كرده و مي‌خواسته طلاق بگيرد و هر قدر رفته و آمده نه مرد طلاقش داده ونه قانون طلاقش را گرفته و او خودش، قانون شده، گوش نمي‌كند.....

فيلم تمام مي‌شود. صداي زن‌ها در هم مي‌پيچد. صداي زن‌هايي كه هنوز در زندانند و معلوم نيست تا كي آنجا باشند. شايد تا وقتي كه طناب دار بر دور گردنشان حلقه شود. آن هم به نام عدالت. به نام عدالتي كه فقط يك روي سكه را مي بيند و چشمانش را مي‌بندد بر آنچه كه بر سر اين زنان آمده است. به قول عبدالصمد خرمشاهي كه وكيل كبري و افسانه و خيلي ديگر از زن‌هايي است كه براي دفاع از خود يا به تنگ امدن از زندگي كه هيچ راه فراري برايشان نگذاشته بود، قاتل شده‌اند، اين ترازوي عدالت، ترازوي ميزاني نيست.
روايت فرناز را هم از ماده 61 بخوانيد. تلخ است و واقعي. راست مي‌گويد فرناز ديروز من هم يك گوجه فرنگي پر از سوزن در گلويم داشتم كه هي چرخ مي‌خورد و مي‌خراشيد ومن انگار در حال سقوط داشتم، گيج مي‌خوردم.....

ولنتاين مبارك

چهارشنبه ۲۶ بهمن ۸۴

ديروز وقتي ساعت 6:30 صبح با SMS اي كه نمي‌دونم چرا براي من فرستاده شده بود، بيدار شدم، گفتم روزم خراب شد و رفت پي‌كارش، عصري كه داشتم از پيش زنان تاجيك برمي‌گشتم(حالا مفصل جريانش را مي نويسم)، كلي پياده اومدم و هي به خودم مي‌گفتم ديدي روزت اونقدرها هم خراب نشد و جلسه خيلي مفيدي بود و از اين حرف‌ها. اما حقيقتش هيچ حوصله نداشتم و پياده روي و خريدن كتاب خاطرات سيلويا پلات هم فقط اينقدر تاثير داشت كه بتونم به زبان بگم.خوبم. حالا اما خوب خوب خوبممممممممممممممممممم و بقول سارا، توپ توپ.تلفن كه زنگ زد و صداي ولنتاين مباركش را شنيدم، يك لحظه شوكه شدم، ولي باورم نمي‌شد كه دوست جونم باشه. اما بود. اون هم درست همين امروز كه از صبح به يادش بودم و ياد خاطره پارسال هي رژه مي‌رفت جلوي چشمهام.
عصري كه داشتم از جلوي پارك ملت مي‌گذشتم يك لحظه هوس كردم به ياد پارسال برم تو پارك بچرخم، تاب بازي كنم و حتي برم چارچوب و كوكتل جامائيكا بخورم. اما گفتم فايده نداره. هيچ خاطره‌اي دوباره تكرار نمي‌شه و سلانه سلانه اومدم خونه و چند ساعت بعدش .... صداي دوست جونم تو گوشم بود.
نكته با مزه ماجرا اينه كه در همه شش ماهي كه فرناز رفته بود ايتاليا من حتي يك كلمه هم نتونستم براش ايميل بزنم. دلم براش يك ذره شده بود. اما نمي‌شد. حتي تايپ هم كرده بودم، اما نمي‌شد كه بفرستم. ( اين را فقط خود فرناز مي‌فهمه) و اون وقت ديشب موقعي كه اون تهران بود براش فرستادم. وقتي كه به قول خودش مانع برطرف شد.
اينقدر خوشحالم كه حد و حساب نداره. فكرش بكنيد همين امروز صبح در نهايت دلتنگي براي خودم نوشتم: « دلم براي فرناز تنگ شده. براي اينكه حرف نزده بفهمه چه مرگمه. براي اينكه وقتي بهش مي‌گم نمي‌دونم چطوري بايد حرفم را بهت بگم، جواب بده تو هرجور كه دلت مي‌خواد بگو. من مي‌فهمم. براي اينكه با آرامشش همه پريشوني‌هايم را دود هوا كنه. براي اينكه يادم بياره ارزش زندگي به همين رنج‌هاشه.
اگه بود به اون و فقط به اون مي‌تونستم خواب ديشبم را تعريف كنم. براي اينكه تعريف بعضي چيزها سخته. بعضي چيزها يك تاريخ مفصل پشت سرشون دارن و فقط فرناز بود كه بدون اينكه من لب باز كنم همه اون تاريخ را از حفظ بود.»
و حالا اون اينجا است و من اينقدر خوشحالم كه كلمه‌ها عمرن بتونن حدش را معلوم كنن.


ولنتاين مبارك

سه شنبه ۲۵ بهمن ۸۴

چند ماه پيش وقتي شبنم به من گفت همه چيز يك روز شروع مي‌شود و يك روز تمام، باورش برايم سخت بود. آن روزها فكر مي‌كردم بعضي‌چيزها آنقدر مقدسند كه اگر تمام شوند يعني هيچ وقت وجود نداشته‌اند. اصلا براي همين بود كه به خودم شك كرده بودم. اما اشتباه مي‌كردم.
حالا كه همه چيز تمام شده خيلي خوب مي‌فهمم كه بعضي روزها براي اين است كه زندگي را و خودمان را بهتر بشناسيم و از لحظه‌هاي نابي كه شايد هيچ وقت تكرار نشوند لذت ببريم.براي اين كه چند قدم به قله‌‌اي كه در پي‌اش هستيم نزديك‌تر شويم يا شايد چند تكه ديگر از پازل به هم ريخته زندگي را پيدا كنيم.
هيچ دروغي در كار نبوده. فقط بايد از يكي از گردنه‌هاي زندگي‌ام رد مي‌شدم و رد شدم.آسان هم نبود. زمين خوردم، زخمي شدم. رنج بردم. اما خوب مي‌شوم. حتما خوب مي‌شوم. مي‌دانم كه جاي اين زخم هم مي‌ماند و گهگاه خودي نشان مي‌دهد. اما خوبي‌اش به اين است كه اين روزها با همه لحظه‌هاي تلخ و شيرينش يادم مي‌ماند. مثل توشه‌اي گرانبها كه بدون آن سفرم حتما چيزي كم داشت.
نوزده بهمن 1384

7 اسفند 1385

سرشار از انرژي ام

جمعه ۹ تیر ۸۵

سرشار از انرژي ام اين روزها. انرژيي كه با اميد توام شده و مرا به جلو مي راند.اين هجوم امواج انرژي‌زا از همان شب 22 خرداد شروع شده است. از همان شب لعنتي كه تا صبح بيدار بودم و دلنگراني يك لحظه رهايم نمي كرد. اما در كنار همه اين دلشوره ها و ترس ها ، اميد هم بود و شوقي كه در آن اوضاع و احوال، كمي غيرعادي بود. انگار كه بخواهم پوششي دروغين بر روي ترس‌ها و دلشوره ها و نگراني هايم بگذارم.شوق و هيجان من اما واقعي تر از آن بود كه بتوانم ناديده اش بگيرم.
آن روزها داشتم كتاب «سناتور» را كه پروين اردلان عزيز و نوشين احمدي خراساني نازنينم نوشته‌اند مي‌خواندم و درست به همان جايي رسيده بودم كه «مهرانگيز منوچهريان» داشت براي تغيير قوانين مدني زن ستيز تلاش مي‌كرد.باقي قصه را كه چطور اين تلاش ها منجر به اصلاحات نيم بندي در قانون خانواده شد و بعد ازانقلاب همه‌اش دود هوا شد و تظاهرات 5 روزه هزاران نفري زنان هم نتوانست كاري از پيش ببرد را قبلا در كتاب «جنبش حقوق زنان در ايران» خوانده بودم وحالا وقتي مي ديدم كه ما داريم تلاش مادران و مادربزرگ‌هايمان را از سر مي گيريم و بار ديگر صداي اعتراضمان را بر اين قوانين نابرابر بلند مي‌كنيم، شور و شوق و اميد به تغيير اين وضعيت نه كه جاي ترس هايم را بگيرد اما كمك مي كرد تا با لبخند پا به ميدان هفت تير بگذارم و به ادامه اين راه اميد ببندم.
22 خرداد امسال، آنقدر همه چيز متفاوت بود كه من حتي مجال آن را نيافتم تا پارچه اي را كه خودم روي آن نوشته بودم «ما زنيم، انسانيم، شهروند اين دياريم، اما حقي نداريم» را بر دست بگيرم. اما مطمئنم كه آن روز با همه سختي‌ها و هزينه‌هايي كه برايش پرداختيم نقطه عطفي در تلاش پيگير زنان ايراني براي احقاق حقوقشان است.
22 خرداد امسال فقط فعالان جنبش زنان نبودند كه به خيابان آمده بودند، ان روز ميدان هفت تير مملو از زنان و حتي مرداني كه فراخوان ما به گوششان رسيده بود و آمده بودند تا در كنارمان باشند. وقتي كه تجمعمان را به زور باتوم و كتك و دستگيري بهم زدند و حتي فرصت خواندن قطعنامه را هم به ما ندادند همه غصه من از اين بود كه زحمتمان هدر رفت و صدايمان شنيده نشد. اما وقتي ديدم تا چند روز بعد هم در تاكسي و اتوبوس حرف تجمع زنان براي حقوق برابر است، خواهرم مي‌گويد در دانشكده شان بچه ها داشته اند درباره تجمع حرف مي زده اند، دوستم مي‌گويد زن هاي فاميلشان دست جمعي براي تجمع آمده بودند، بچه ها در وبلاگ‌هايشان مي‌نويسند كه چقدر با رهگذران آن روز درباره حقوق زنان حرف زده‌اند و اين حرف‌ها چقدر موثر بوده و آن‌هايي كه آن روز دستگير شده اند از كساني مي‌گويند كه آن روز فقط از ميدان هفت تير رد مي‌شده‌اند اما بعد از دستگيري و فهميدن ماجرا گفته‌اند در حركت‌‌هاي بعدي حتما خواهند آمد و ...... خيالم راحت مي‌شود كه تجمع‌مان موفقيت‌آميز بوده، صدايمان شنيده شده و ما تنها نيستيم.
همه فشاري طاقت فرسايي كه اين روزها متحمل شديم، به نور اميدي كه قلبم را روشن كرده مي‌ارزد. اين روزها هر وقت هم كه كمي خسته مي‌شوم وخسته مي‌شويم، حرف نوشين را به ياد خودم و دوستانم مي آورم كه با اطمينان نوشته: « ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد.» و لبخند همه چهره ام را مي‌پوشاند.

** زنستان شماره هفت هم به روز شد. در بخش راوي زن است اين شماره مطلبي با عنوان «وبلاگستان، تريبوني براي جنبش زنان» نوشته ام و تجمع را از نگاه بلاگرها بررسي كرده ام.
مطالب:
پروين اردلان: «فضا شكني زنانه در 22 خرداد»
منصوره شجاعي :«اين فضا فضاي شهر ماست»
و سيمين مرعشي:« مطالبات زنان و ”زمان مناسبي“ که هرگز نمي‌‌آيد»
هم بحث هاي خوبي را درباره تجمع مطرح كرده اند.
پرونده اين شماره هم سفر است. با مطالبي از بر و بچه هاي فمنيست ميراث خبر، هر چند اين نوشته هاي ساقي و شبنم با آن چيزهايي كه براي خبرگزاري مي‌نويسند خيلي متفاوت است و البته خواندني.

11:42 PM | نظرات : 1

شنبه ۳ تیر ۸۵

آمده بود از ما که آمده بودیم تا با تجمعی مسالمت آمیز،به قوانین تبعیض آمیز جمهوری اسلامی ایران نسبت به زنان اعتراض کنیم ،حمایت کند ....اما اکنون ۱۲روز است که همسر و دو فرزندش نگران منتظر آمدنش هستند.....حالا نوبت ماست تا در گردهمایی که برگزار شده نسبت به تداوم بازداشت غیرقانونی او اعتراض کنیم .

گردهمايي فعالان سياسي ،‌دانشجويي در اعتراض به تداوم بازداشت مهندس موسوي خوئيني دبيركل سازمان دانش آموختگان ايران و نماينده مجلس ششم برگزار خواهد شد .

شوراي مركزي سازمان ادوار تحكيم در اعتراض به تداوم حبس غيرقانوني مهندس موسوي خوئيني برنامه اي را در روز شنبه 3 تير ساعت 5 عصر در محل دفتر سازمان دانش آموختگان ايران با حضور فعالان و نيروهاي سياسي، ملي، روشنفكري ،‌دانشجويي ، مطبوعاتي و فعالان جنبش هاي زنان ، كارگران و احزاب تحول طلب برگزار مي كند .

در اين برنامه اعتراضي نمايندگان احزاب و جريان‌هاي تحول طلب پيرامون نقض حقوق بشر و نفي خشونت و محكوميت تداوم بازداشت مهندس موسوي خوئيني اعلام موضع خواهند نمود.

نشاني دفتر سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي : تهران ، خیابان خواجه نصیر ،بعد از سه راه طالقانی، نرسیده به میدان عشرت آباد ، جنب بانک ملی ایران-پ201-طبقه سوم غربی .

09:33 AM | نظرات : 1

پنجشنبه ۱ تیر ۸۵


آرامم . حالا خوب مي فهمم يعني چه كه آدم از ترس مرگ به تب راضي شود و تازه خوشحال هم باشد.اينقدر آرامم كه از ديروز افتاده‌ام به جان خانه و زندگي و مي‌شورم و مي‌سابم و مي‌پزم و تازه گرد گيري هم مي‌كنم. بعد از مدت ها كوه تلنبار شده كاغذ و روزنامه و كتاب و لباس‌هايم را يكي يكي سرجايشان گذاشتم.با الكل به جان كامپيوترم افتادم و يكي يكي دكمه‌هايش را تميز كردم و تازه آشپزخانه را هم مثل يك دسته گل كردم. آنقدر مزه داد اين خيال راحت و درست كردن كشك بادمجان كه اصلا قابل وصف نيست.
اين وسط ها هر چند ساعت يكبار به سراغ اينترنت مي آيم. ميل باكس عزيزم را چك كنم و همين كه مي بينم برايم نامه آمده و چند چراغ كوچك، آن كنار روشن است، خيالم راحت مي‌شود. اين چند روز مفهوم خيلي چيزها برايم عوض شده. صندوق ايميل‌ها، چراغ روشن چت، اسم آدم هايي كه دوستشان دارم و صداي خانمي كه مي‌گويد شماره مشترك مورد نظر خاموش است يا در دسترس نيست و خيلي چيزهاي ديگر ......
فقط اين ها نيست، تازه فهميده‌ام چقدر «مريم گلي» گفتن هاي تو و «عزيزم» گفتن هاي تو را دوست دارم.تازه فهميد‌ه‌ام به قول هما صداي دوستانم چقدر قشنگ است.
روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم،خيلي سخت بود آن لحظه هايي كه داشتيم از نگراني مي ‌مرديم و بايد قوي مي‌بوديم. خيلي سخت بود آن تهمت هاي ناروايي كه مي‌شنيديم و بايد سكوت مي‌كرديم و از همه سخت تر لحظه‌هايي بود كه خطر بالاي سر عزيزترين دوستانمان پر پر مي‌زد و از ما هيچ برنمي‌آمد جز انتظار و انتظار و انتظار.... كابوس هنوز تمام نشده.اما من ديگر نمي لرزم.

09:20 PM

كيك

دوشنبه ۱۹ تیر ۸۵

دستهايم هنوز بوي آرد و وانيل مي‌دن.بوي كيكي كه پخته‌ام.خودم مي دونم كه شاهكار نكرده ام. اما تجربه دوست داشتني بود برايم. درست مثل تجربه آن روزي كه صبح پارچه را گذاشتم جلويم، يك مانتو براي خودم دوختم و عصر پوشيدمش و رفتم بيرون. توي خانه ما كيك پختن و مربا و شربت درست كردن و اينجور كارهايي كه سليقه و صبر و حوصله مي‌خوان اصولا به عهده مادر و خواهرم است و من شيريني و كيك كه بخواهم سراغ قنادي سر خيابان مي رم. چند روز پيش اما هوس كيك خانگي كردم. آن هم كيكي كه خودم پخته باشم.سراغ كتاب هاي آشپزي رفتم و سه ساعت نشستم زرده و سفيده 8 تا تخم مرغ را جدا كردم تا كيك زرآلو بپزم. اما وسط كار خواهر حرفه اي‌ من( كه استاد كيك پزي است) گفت اين كتابه دستورهاش غلطه و برو از اون يكي يك كيك ديگه انتخاب كن و من بيچاره هرچي گشتم كيكي پيدا نكردم كه هشت تا تخم مرغ بخواد، به خاطر همين يك كيكي كه چهار تا تخم مرغ مي خواست و لازم هم نبود سفيده و زرده شان از هم جدا باشد را انتخاب كردم و وقتي تخم مرغ ها را هم زدم فهميدم اين يكي نشاسته هم لازم داره و ما نشاسته نداريم.اصولا اگه همه اهل خونه خبر نشده بودند تخم مرغ ها را نيمرو مي كردم و بيخيال كيك مي شدم. اما حالا ديگه پاي آبرو در ميان بود و بايد هر جوري شده يك كيك از توي فر بيرون مي آوردم. سرتون را درد نيارم رفتم و نشاسته خريدم و همه چيز را هم زدم و گذاشتم توي فر و تازه يادم افتاد مواد كيك را دو برابر نكردم. حالا بماند كه نشاسته ها را در آب حل نكرده بودم و سه ساعت داشتم با قاشق خردشان مي كردم و يك ساعت تمام هم داشتم توي كابينت ها دنبال وانيل و آرد و بكينگ پودر و اين چيزها مي گشتم و جاي هيچ كدامشان را بلد نبودم.
از آن طرف هم نمي دونم چه كار كرده بودم كه كيكي كه هميشه 20 دقيقه اي مي پخت يك ساعت تمام توي فر ماند تا اماده شود.اما بر خلاف همه پيش بيني ها نه سوزاندمش و نه موقع درآوردن خرد و خاكشير شد و حداقل شكل و شمايلش درست شبيه كيك هاي خواهرم بود. فقط من تا لحظه اي كه همه نفري يك تكه بخورند و قورت بدهند نگران اين بودم كه يا به جاي خاك قند ، نمك ريخته باشم. يا به جاي وانيل جوش شيرين ريخته باشم و يا يك خرابكاري ديگه كه خلاصه يك تكه اش هم قابل خوردن نباشد. اينقدر از اين خرابكاري ها در آشپزي كردم كه هنوز هم مامان و بابا موقع تعريفشان دو ساعت ريسه مي روند. اما اين دفعه به خير گذشت و كيكي كه همه چيزش قاتي و پاتي شده بود و تقريبا سه تا دستور كيك را با هم اجرا كرده بودم، اينقدر آبرومند شد كه مامان دو تكه اش را بدهد به همسايه مان و بگه كه مريم پخته. الان هم اينقدر از اين هنر جديدم ذوق زده ام كه با هركس حرف مي زنم مي گم ايندفعه كه اومدم پيشت يك كيك خوشمزه برات مي پزم و فكر مي كنم فقط مامان و بابام هستند كه مي دونن اين هنر من هم رفت پيش گلدوزي و قلاب بافي و سرمه دوزي و خياطي و عروسك دوزي و گل سازي و همه اون كارهاي ديگه اي كه يك بار به سراغشان رفته ام و يكي درست كرده ام و بعد هم كه خيالم راحت شده بلدمشان، رفته ام پي كارم.... البته اين يكي كمي فرق مي كنه و چون من اصولا آدم شكمويي هستم، ممكنه ادامه پيدا كنه.به خصوص كه فعلا قول دو تا كيك را هم داده ام.
من زياد اهل آشپزي هنري و اين حرف ها نيستم و فقط براي اينكه گرسنه نمونم غذا مي پزم. اما گاهي اوقات اين ساختن ها. اين تركيب كردن مواد با هم و خلق يك چيز نو، لذت عجيبي به من مي ده. فرقي هم نمي كنه چيزي كه ساختم يك كيك كوچولو باشه، يا يك املت سيب زميني يا يك مانتوي تازه و يا يك عروسك نازنازي و يا حتي يك گزارش خوب. اين خلق و آفريدن هست كه من را خوشحال مي كنه و بهانه كوچك خوشحالي‌ام مي شه.

11:58

شما دو تا آدم نازنين

جمعه ۱۳ مرداد ۸۵

چند شب پيش وقتي در يك جمع دوستانه مي خواستم از شما حرف بزنم، براي چندمين بار در اين ماه ها يادم افتاد كه شما دو تا ادم نازنين چقدر كمكم كرده ايد تا آدم بهتري باشم.نا اميد نشوم و از سرگيجه هايم كم كنم.
اين چند وقته خيلي از خودم پرسيده ام كه چه چيزي، من گريز پاي را كنار شما نگه داشته و اين همه اعتماد و اطميناني كه به شما دارم از كجا آمده؟بعد از آن سالهايي كه ساده دلانه فكر مي كردم ادمها الزاما بايد به حرف هايي كه مي زنند عمل هم بكنند. كم پيش آمده كه خاطر جمع باشم به نيت آدم ها و روششان و هدفي كه برايشان تلاش مي كنند.(آخر هميشه يك جاي كار بدجوري مي لنگيده) كنار شما كه هستم اما، خاطرم جمع است. خودم را به دستتان نسپرده ام اما تجربه هايتان برايم قابل احترام است و احساس مي كنم جاده اي كه هميشه دنبالش بوده ام، راهي در موازات همين مسير پر فراز و نشيب وسختي است كه شما در پيش گرفته ايد.( شايد جاده اي وسط جاده هاي شما دو تا) و نمي دانيد چقدر از پيدا كردن اين جاده و كمرنگ شدن پريشاني هايم خوشحالم.حرف براي از شما گفتن زياد دارم. خيلي زياد. از درس هاي كوچك و بزرگي كه از هر كدامتان آموخته‌ام گرفته، تا آن روزهاي سختي كه از نگراني براي شما و خطري كه بالاي سرتان پرپر مي زد داشتم مي‌مردم.
اين چند خط اما فقط براي اين است كه بگويم لحظه لحظه هاي بودن در كنارتان برايم ارزشمند است و چقدر اين نوراميدي كه اين روزها در دلم سو سو مي زند را قدر مي دانم.


لينكدوني ندارم. اما دلم مي خواهد كه لينك بدهم:

يك نوشته قابل تامل ديگر از نوشين احمد خراساني:
ما نوه‌هاي فمينيست‌هاي اوليه‌ي ايراني، كمي تغيير‌كرده‌ايم؛ يعني ما نسلي نيستيم كه مانند برخي مادران‌مان گول حرف‌هاي برخي مردان سياسي را بخوريم و وقتي از دهان همسرانشان به ما القا مي‌كنند كه آرام باشيد و تجمعي نگذاريد چون "شرايط مناسب" نيست و ممكن است "تلاش‌‌هاي شما آب به آسياب دشمن بريزد" حرف‌شان را بپذيريم و آرام بگيريم!!
‌ببينيد! همين‌كه مادربزرگ‌هاي ما با اين حرف‌هاي شما خانه‌نشين شد‌ند كافي است. آن‌ها تحت تاثير همين حرف‌ها و تحليل‌هاي به‌ظاهر منطقي و به اصطلاح مسؤولانه قرارگرفتند، و نتيجه‌اش اين شده است كه بعد از گذشت صدسال هنوز ما بايد براي گرفتن چهار تا و نصفي حقوق پيش پا افتاده و ابتدايي، تمام عمرمان سگ‌دو بزنيم، جواني‌مان را صرف‌كنيم، كتك بخوريم، مورد اتهام قرار بگيريم، برايمان پرونده‌سازي كنند، سابقه‌مان را تخريب‌كنند، شخصيت‌مان را به لجن بكشند، بين‌مان تفرقه و سوء‌ظن به‌وجود آورند، و.... آري! با توجه به اين وضعيت است كه ما زنان اين نسل همچون جنبش مستقل سنديكايي و دانشجويان مستقل، ديگر يادگرفته‌ايم كه كمي "خودخواه" باشيم و يك‌بار براي هميشه بگوييم: خير برادران! حقوق ما اتفاقاً از همه‌ي چيزهاي عالم مهم‌تر است

بازداشت بيش از بيست نفر از اعضاي سازمان دانش آموختگان و دفتر تحكيم وحدت در راه شركت در مراسم اكبر محمدي

همسر احمد باطبي:نگذاريد يك بار ديگه اينجا جمع بشويم براي اين كه در سوگ احمد هم بشينيم .

05:16 PM | نظرات : 3


خفقاني كه عادت شده

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۸۵

نشسته ايم در يك رستوران لبناني و داريم از فضاي گرم آنجا و غذاي خوشمزه اش لذت مي‌بريم و با هر و كر خنده‌مان رستوران را روي سرمان گذاشته ايم كه اس ام اس مي‌رسد:«اكبر محمدي مرد.» در زندان مرد.مي گويند ايست قلبي كرده.....شوكه مي شوم. مي خواهم كه باور نكنم. نمي شناختمش.تنها چيزي كه از او مي دانستم اين بود كه زنداني سياسي است و سر ماجراي كوي دانشگاه دستگير شده و اين چند وقته ( و اين روزهاي آخر هم) در اعتصاب غذا بوده.سرم گيج مي‌رود و ناباورانه به چشمان يك دوست نگاه مي كنم. سرش را تكان مي دهد و مي‌گويد چيزي نگفتم تا امشب را به كامتان تلخ نكنم .... من هم هيچ نمي‌گويم و بغضم را با جرعه جرعه هاي آب فرومي‌خورم.دلم اما (مثل هميشه) از من فرمان نمي برد و فرياد مي كشد.هيچ جوابي برايش ندارم وقتي مي پرسد حالا بايد چه كنيم؟كه اين سكوت و خفقان تا كي ادامه خواهد داشت؟ كه چقدر بايد بضاعت اندكمان را بهانه كنيم و چنان بگذريم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده؟. كه.... ؟ كه.....؟ كه.....؟ من هيچ جوابي براي سوال هايم ندارم و تا لحظه اي سكوت مي كنم مي خواهم له شوم زير فشار اين همه بغض و اندوه و خشم .حالا هم نمي دانم كه چه بگويم. تازه از سفر آمده ام و اين اينترنت لعنتي آنقدر قطع و وصل مي شود كه نمي توانم گشتي بزنم ببينم واكنش ها چطور بوده و چقدر به خفقان گرفتن و رد شدن از كنار اتفاق هاي بزرگ عادت كرده ايم.
خبر را كه شنيدم ياد خودمان افتادم كه وقتي خبر اعتصاب غذا و اعتراضش را شنيديم هيچ نكرديم و مدام اين جمله برشت در ذهنم تكرار مي شود كه:

وقتي يهوديان را گرفتند سكوت كردم، چون يهودي نبودم
وقتي كمونيست ها را گرفتند، سكوت كردم، چون كمونيست نبودم.
وقتي .....
وقتي به سراغ من آمدند ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.


01:31 PM | نظرات : 2


روح زندگی در خیابان های شهر

دوشنبه ۹ مرداد ۸۵

1.سفرم هنوز.نم نم باران هوایی ام کرده و من را بیشتر و بیشتر عاشق خیابانهای کوالالامپور کرده. عاشق خیابان هایی که می شود در آن ها با خیال آسوده و فارغ از هر ملاحظه ای قدم زد.آواز خواند. غذا خورد و زندگی کرد. خیابان های این شهر زنده اند و روح آرام زندگی را خیلی خوب می شود در شهر دید. زندگی ای که بر خلاف شهر ما، سرشار از استرس و هیاهو و شلوغی نیست و پر است از ادم های متنوع. تنوعی که نه تنها در توریستهای همه جهانی این شهر دیده می شود بلکه در بین مردم بومی اینجا هم وجود دارد.
سفر اما برای من فقط زیبایی های این شهر شرقی نبود. بیشتر از این ها خوشحالم که ادم های تازه ای را شناختم. از ادم هایی که سالهاست می شناختمشان و نمی شناختمشان گرفته تا آنهایی که اولین بار است می بینمشان و شاید این آخرین بار نباشد. گیرم دفعه بعد یک گوشه دیگر دنیا باشد، چه فرقی می کند؟......

2.دوست فرانسوی مان به شوخی می گوید شما هم که مدام در حال امضا کردن بیانیه و پتیشین هستید. ما لبخند می زنیم و امضای مان را ایمیل می کنیم. خودش هم می داند که این کمترین کاری است که از ما بر می آید و البته تنها کار نیست.
چند روز پیش، تجمعي مسالمت آميز با شعار «جنگ عليه بشريت را متوقف کنيد» از طرف جمعي از فعالان دانشجويي، کنشگران جامعه مدني و زنان برگزار شد. روز بعدش پتیشن اعتراض به سنگسار شمامه ( ملک) قربانی را برایمان فرستادند و قبل از آنهم یک پتیشن دیگر برای اشرف کلهر. امروز هم که ایمیلی برایم خبر فراخوان تجمع زنان فعال ايراني / طرفداران جنبش جهاني صلح را آورد و یک بیانیه دیگر. همه را امضا می کنم و می فرستم. می دانم که یک امضا و حمایت ساده هم از یی تفاوتی وساکت ماندن بهتر است.
3. ای کاش که زودتر آزادش کنند. نوشته عاطفه یوسفی را که خواندم دلم به درد آمد. این یادداشت آزاده فرقانی را هم بخوانید.
براي علي اكبر موسوي، بي تو باز آمديم /عاطفه يوسفي


06:28 AM | نظرات : 1


من به بارش مداوم باران مي انديشم

چهارشنبه ۴ مرداد ۸۵

خواستم یک پاراگراف از مطلب پروین اردلان عزیزم را اینجا بگذارم و به بقیه اش لینک بدهم.اما آنقدر همه اش خواندنی بود که نتوانستم انتخاب کنم و همه اش را می گذارم اینجا. اصل مطلب هم در انجمن زنان زنده منتشر شده است.


وقتي سايه "ناتواني مدني" بر سر بسياري از نهادهاي مدني سنگيني مي کند انگار آنان که قصد دارند کمي کار کنند و در حاشيه و خارج از هرم قدرت و همسو هاي آن فقط کمي عرصه تنگ و خفه جامعه را بازکرده و خواسته هاي خود را مطالبه کنند سزاوار اتهامات بيشتري هستند، اتهاماتي که گاه از زبان نيروهاي امنيتي ما، گاه از زبان بازدارندگان بي عمل، و گاه از زبان تخريب کنندگان بي هدف، و بالاخره گاه از زبان منتقدان فمينيست ما بر زبان جاري مي شود تا در برابرحرکت هاي مستقل زنان بايستد.

ابتدا با ديدن سرمقاله شهلا شرکت (1) به مثابه نوشته سردبير مجله زنان و روزنامه نگار فمينيستي که به دليل انتقاد به روش ما، خودش و همفکرانش امضا کننده فراخوان تجمع 22 خرداد نبودند، خوشحال شدم. چون بر اين باور بودم که امکان گفتگو و همگرايي در فضاي نقد با در نظر گرفتن تفاوت ها قابل پيش بيني است نه در کناره گيري و شماتت گويي. خوشحال بودم که شهلا شرکت راه اول را برگزيده و با نقد بر روش ما مي خواهد زمينه ادامه بحث و فعاليت هاي مشترک آتي را فراهم نمايد، و چون برخي از ”دوستان“ نيست كه با روش‎هاي غيراخلاقي حتا فرصت دفاع را از ما مي‎گيرند. اما اين خوشحالي ديري نپاييد چون در همان جملات آغازين، خودم و ديگر امضا کنندگان فراخوان تجمع 22 خرداد را در صف "انقلابيون" خطرناک، "خود خدا بين"، "قدرت" طلب و "هدايت کنندگان به دوزخ" ديدم که به زور و "کشان کشان" قصد داريم مردم را به "بهشت" ببريم و از روش و رفتار اصلاحي هم هيچ نياموخته ايم و از کار فرهنگي هم هيچ نمي دانيم!
خب ما مي مانيم و اين همه اتهاماتي که مسلسل وار در همان جمله هاي آغازين برسرمان آوار مي شود. در اين تسلسل واژگاني که از جلوي چشمانم در رفت و برگشت است، به سال‎هاي آغازين انقلاب سفر مي کنم و زخم هاي در پي آن، اوج گيري اعتراضات زنان، سركوبي اعتراضات، بي حقوق شدن هاي زنان مان، تسويه و حذف زنان مان، خورد شدن مادراني چون مادرم از صاعقه تحقير چند همسري و هوو داري و حقوق غير انتخابي مان، از دست دادن هاي بسيارمان و خاطره هاي تلخ و سمجي که نمي گذارند از ياد ببريم شان... در بازگشت، دلم مي گيرد از قلمي که شهد انقلاب را چشيده و به ما اتهام "انقلابي گري" مي زند. شهلا شرکت عزيز! اتهامات غليظي که شما بر صفحه مستند کرديد، لابد راهگشاي گشايش پرونده هاي بسته نشده ما خواهد شد و زخمي که برجاي مي گذارد فراتر از اتهامات حکومتي است. من هم چون شما تاکيد دارم که تنها حکومت ها نيستند که نقش گر دوران اند. اين انديشه و نگاه حکومتي است که گاه از زبان دوستان هم هدف زخمي کاري تر بر دل مي نشاند.

سرمقاله شهلا شرکت، پر از تناقض است و اين شايد ناشي از تناقضات در خواسته ها و روش هاست که گاه ناخودآگاه در روح نوشته ظاهرمي شود و از صحراي کربلا سر بر مي آورد و شايد هم ناشي از روشن نبودن تکليف فمينيست هاي اسلامي ما با خودشان هست که به جاي طي مسيري آگاهانه، به اقتضاي شرايط عمل مي کنند تا "نم نم باران" را بدون "بيم و مقاومت" تداوم بخشند و از زير "رگبار تند باران" جان سالم به در برند. اما خانم شرکت عزيز، من به "بارش مداوم باران" اعتقاد دارم تا ريگ‎زار تفته‎ي سرزمين‎ام، تا كوير تشنه‎ي خاكم، خاكي در آرزوي رستن است و زمين خشک مردسالارانه مان را با نوازش مداوم خود سيراب كند و اي كاش که اين بارش پرنوازش را از تداوم نياندازيم.

اختلاف ما دراينجاست که سبب مي شود برخي مان تنها يک روش (فقط يك روش) را زمينه ساز کار فرهنگي بدانيم و هرگونه روش ديگري که فرا راهمان قرار مي گيرد با اتهام زني کناره زنيم. "سنت گرايي در روش" هم همانقدر مي تواند خطرناک باشد که "هدف فرض کردن روش" به دنبال دارد. تنوع و خلاقيت در روش هم مي تواند بر درگير کردن افراد و گروه هاي بيشتر، حول مطالبات زنان کارساز باشد و به قول شما نخبه گرايانه هم نباشد. تجمع 22 خرداد روشي مسالمت آميز و خياباني براي درگير کردن زنان و مردان کوچه و خيابان بود. آن هم به امضاي بيش از دوهزار نفر که بسياري شان هزينه پرداز کار فرهنگي شان هم بوده اند. اگر انتشارمجله اي وزين چون زنان، يا "رسانه اي کردن" و "شبکه سازي" و " برگزاري کارگاه هاي آموزشي" بتواند کاري فرهنگي محسوب شود چرا تجمع مستقلي که فراخوان دهندگانش سال‎هاست درگير کار مدوام فرهنگي هستند و تنها سالي يک بار ظهور نمي کنند، نمي تواند امري فرهنگي محسوب شود؟

روش ها هدف نيستند که نتايجي سريع را از آنها انتظار داشته باشيم. مگر شما که دست به انتشار مجله مي زنيد آيا توقع داريد که همه زنان را در پروسه کارفرهنگي تان به سرمنزل آگاهي برسانيد که مي نويسيد :" آيا صرف انجام يک عمل مورد نظر است يا وصول به نتيجه ؟" سياست هاي خياباني براي وصول به نتيجه نيست که براي تاثير گذاري بر چشم ها، ذهنيت ها، عمومي کردن خواسته ها و نشان دادن حقارت نهفته در قوانين است. آيا شکستن فضاهاي مردانه شهري، آن هم فقط براي يک ساعت که تنها فضاي زنانه اش را مانتو فروشي ها و آرايشگاه ها و فروشگاه هاي لوازم خانگي اش تشکيل مي دهد کاري فرهنگي نيست؟ سرريز شدن اخبار تجمعي - که بارها غيرقانوني خوانده شد – در خبرها و رسانه هاي پرسانسورمان ـ و حتي نشريه شما ـ کاري فرهنگي نيست؟ به واکنش واداشتن وزير اطلاعات و وزير دادگستري و فرمانده نيروي انتظامي و ديگر مسئولاني که تا کنون حضور مستقل زنان را باور نداشتند و اکنون ناچار به پاسخگويي مي شوند کاري فرهنگي نيست؟
اي کاش شما مي توانستيد همچون روشي که خود پيش گرفته ايد، در پي هدف و مقصود آني از روش هاي ديگر نباشيد يا کمي منصفانه تر ببينيد. شما هيچ مي دانيد که بعد از تجمع 22 خرداد براي شنيدن صداي انتقاد منتقداني چون شما و نقد و نظر در فضاي عمومي هيچيک از امکاناتي که بايد به عموم شهروندان تعلق داشته باشد در اختيارمان قرار نگرفت و با درخواست مان مخالفت شد؟ پيش تر و پيش از تجمع نيز ما "جوجه اردکان زشت" جنبش زنان بوديم و همچنان نيز خواهيم بود. زيرا نه دستي در قدرت داريم و نه نفوذي بر آن، حقوق شهروندي و سالن هاي عمومي هم که جهيزيه "از ما بهتران" مان است.

شهلا شرکت در سرمقاله خود ابتدا از اشتراک در هدف با موافقان برگزاري تجمع مي گويد، يعني "اصلاح قوانين تبعيض آميز" و اشاره دارد که تلاش براي رفع اين قوانين سال هاست که دنبال مي شود و "هرکسي بر اساس تجربه و دانش خود به شيوه هاي خروج از بن بست مي انديشد"، اما کمي پايين تر تاکيد مي کند که "اختلاف نظر در روش به تشخيص اولويت ها و ترتيب بندي مسائل زنان هم بر مي گردد، درست است که مشکلات حقوقي مصاديق عيني تر و مالموس تري در اين حوزه دارند .... اما تجربه نشان داده زير ساخت اين مشکلات، بيش از تاخر فرهنگي قوانين، استحاله زنان در آموزه هاي محدود کننده سنتي، تابعيت خود خواسته آنان از قوانين نانوشته و مسحور شدن با افسون تقديس هاي غلو شده اي است که به نام حقيقت به آنها فروخته مي شود.." بنابراين همان طور که تاکيد دارد بايد شيوه "آهسته و پيوسته" فرهنگي را پيشه کرد تا پس از تغييرات فرهنگي تغييرات حقوقي را دنبال کنيم. خب اين همان گفتمان مردمدارانه است که قرباني را گناه کار و همواره اولويت ها و خواسته هاي زنان را زير مجموعه حل مشکلات عظيم تري مي داند که اکنون زير عنوان فرهنگ بيان مي شود. بي آنکه متوجه باشد که مطالبات حقوقي امري جدا از فرهنگ نيست که يکي را جدا از ديگري به انجام برسانيم. آيا همين بحث تغيير قوانين كه محور اصلي فراخوان بود، دفترچه هاي "تاثير قوانين بر زندگي زنان" که در سطح شهر پخش شد ، مقالات و نظرات گوناگوني که در سايت هاي خبري منتشر شد، حضور گسترده مردمان شرکت کننده و رهگذر و انتشار آنچه زنان در ميدان هفت تير مي خواستند و آنچه بر آنان گذشت در تغييرات فرهنگي موثر نيست؟

ما بر خلاف نظر شما قصد انقلاب در قانون نداشتيم که يک روزه همه ساختارها را دگرگون کنيم و باور داشتيم که صرف برگزاري يک تجمع نمي تواندمارا به مقصود برساند اما از شما مي پرسم آيا پروسه اين حرکت، نمي تواند گامي کوچک در تلنگر زدن به "زنان استحاله" شده اي باشد که شما از آنان سخن مي گوييد؟ شما که اين استحاله شدن زنان را مي بينيد حتما جز انتشار مجله به شيوه هاي ديگري هم مي انديشيد. پس چرا به جاي توصيه به "استحاله در روش" ، به تاثير مثبت ديگر روش ها نظر نمي کنيد؟
شهلا شرکت عزيز آري من بر اين باورم که "امر شخصي سياسي است"، چون قوانين برهمه جوانب زندگي ما زنان تاثير گذار است و تغيير آن و عمومي کردن اين مسئله به شيوه هاي مسالمت آميز ـ و نه الزاما بي هزينه ـ را تاثير گذار بر زندگي زنان مي دانم. هزينه ها و فايده هاي ما را شيوه زندگي مان تعيين مي کند اگر مدعي تلاش فرهنگي براي تغيير موقعيت خودمان و زنان هستيم، به قوانين تبعيض آميز نقد داريم و تغيير آن ها را تاثير گذار بر فرهنگ زندگي مان مي دانيم نمي توانيم نسبت به ساختارهاي تبعيض آميز بي تفاوت باشيم و به راحتي از کنارشان گذر کنيم و هزينه اي نپردازيم. من بارها حلاوت استفاده از ميز ثابت، حقوق ماهانه ثابت و کسب درآمد از طريق فعاليت هاي اجتماعي را به تلخي بي پولي هايش بخشيدم تا دريابم که هرکاري را بهايي است و نمي توانم براي حفظ منافع شخصي ام "روش" را هدف قرار دهم و همه چيز را با هم داشته باشم. آن که مي خواهد از نم نم باران لذت ببرد و لباسش هم خيس نشود، دربرابر رگبارهاي تند هم پناه مي گيرد تا نه سيخ بسوزد و نه کباب.

اگر براي شرکت در تجمع زنان همه سختي ها و هزينه هايش را به جان مي خرم نه به واسطه "قيم وار" انديشي و "رستگار" کردن مردمان و "نمايندگي" کردن زنان که به واسطه نشان دادن حضور واعتراض جمعي ام در جامعه اي است که خودسوزي، خودکشي، و فرار از خانه و روسپي گري و شوهر کشي (به مثابه اشکال فردي اين اعتراض) زنان بسياري را به خاطر خلاها و تبعيضات قانوني به قربانگاه مي کشند. وقتي شکاف بين خواسته ها و داشته ها عميق تر مي شود واقعه اي فرهنگي رخ داده که آماده‎ي سر دادن صداي جمعي است و نامگذاري يک روز و سرود سازي براي آن حتي از سوي "گروهي کوچک"، بهانه‎اي براي بسيج جمعي خودمان و زنان و مرداني است که هرچند در حاشيه ايم اما، در حد بضاعت‎ كوچك‎مان، قدرت آن داريم که فضاي رسمي را به چالش کشيم. آري ما گروه هاي کوچکي هستيم که يکديگر را در همين پروسه هاي فرهنگي و گاه در خيابان مي يابيم نه در پستوي خانه هايمان.

شما با ذکر اين نکته که امر "سياسي شخصي" است به واقع از بيان اين نظر که "امر خياباني سياسي" است به ظرافت رد مي شويد. شايد اعتقاد داريد خيابان جاي زن نيست و هرگونه اعتراض خياباني مستقل زنانه فراروي از نقش هاي زنانه خلوت گاهي است. چون شيوه هاي اصلاحي را با شيوه هاي بي دردسر يکي مي دانيد حال آنکه به نقش جنبش ها واقف نيستيد که نه روياي انقلاب دارند و نه خشونت طلب اند اما براي پيشبرد جنبش قائل به پرداخت هزينه هم هستند. مي پرسيد "واقعا با ايجاد زمينه براي اعمال خشونت آن هم به صورت "علني" چقدر به هدف رسيده ايم؟" از شما مي پرسم حرکت ما خشونت آميز بود يا قوانيني که خشونت را زير سقف خانه هاي ما "پنهاني" و بي صدا بر زنان فرود مي آورند؟ چرا بايد از علني کردن مسائل مان وحشت داشته باشيم؟ ما مگر شهروند اين کشور نيستيم ؟ در کجاي دنيا تجمعات مسالمت آميز، زمينه ساز خشونت هستند؟شما حتي با نقد خود، نه فقط حرکت جنبش زنان، بلكه حركت دانشجويي يا سنديکايي را هم زير سوال برده ايد و متاسفانه ما را به مقلدان شيوه هاي غربي متهم کرده ايد. حال آنکه به ياد دارم که در همان جلساتي که شرکت نکرديد برخي از همفکران شما بر ما ايراد مي گرفتند که 22 خرداد براي چه؟ اگر 8 مارس، روز جهاني زن مي شود به اين دليل است که در آن روز چند زن کشته شدند ما مگر چند زن کشته داده ايم؟ ما در پاسخ از مسالمت آميز بودن تجمع مي گفتيم و شجاعت هزينه پردازي؛ و همان ها بعد تر بر دل مدافعان تجمع اين وحشت را انداختند که کشته مي دهيد چون دستور تير دارند!! خانم شرکت ما قصد انتحار نداشتيم که از خودمان اسطوره بسازيم، من هم مانند شما به شيوه هاي اصلاحي و نه انفعالي معتقدم. اما اصلاح طلبان ما طي دوران 8 ساله شان به رغم شوري که براي اصلاحات در ذهن ها پديد آوردند، همين حرکت هاي مسالمت آميز دانشجويي و سنديکايي را با شعارهاي دوري از خشونت ورزي به انفعال کشيدند. تجمع مسالمت آميز 22 خرداد مگر جز آن بود که توسط پليس و زنان پليسي که شما برايشان دل مي سوزانيد به خشونت کشيده شد؟ آيا واقعا شما به شکل گيري پليس زن اميد بسته بوديد که اکنون بر رفتار آنان تاسف مي خوريد؟ شما که گزارش ويژه يک شماره خود را به زنان پليس اختصاص داديد واقعا بر اين باور بوديد که از اين ساختار سلسله مراتب مردسالارانه، زناني عدالت خواه يا فمينيست بيرون مي آيند يا زناني که براي اثبات توانايي خود و هم طراز بودن شان با مردان، مردانه تر با باتوم بکوبند؟ بهتر است به واقعيت ها دل خوش کنيم نه سريال هاي تلويزيوني پليسي مان که برگردان سريال هاي خارجي در کشورهاي آشنا با دموکراسي هستند و پليس‎هاي زنش را با نگاه و رفتاري انساني نمايش مي دهند.

سرمقاله اي که با اتهام به فراخوان دهندگان تجمع آغاز مي شود و اقدام آنها را "انقلابي گري" و "زمينه ساز خشونت" تفسير مي کند، خواننده را در انتها و در انتظار صدور حکم، بهت زده مي کند، در انتها با چرخشي نرم تيغ انتقاد را به سوي نيروي انتظامي نشانه مي گيرد که چرا "در برابر جمعي از زنان نافي خشونت که براي اعتراضي آرام به کاستي هاي حقوق مدني خود گرد آمده اند" نه "مروت" مي ورزند و نه "مدارا "مي کنند! و من واقعا نمي فهمم ما که از منظر نويسنده، نه اهل مدارا بوديم و نه نافي خشونت چگونه در انتهاي سرمقاله تغيير ماهيت مي دهيم؟! ناهمخواني بحث آغازين با بحث پاياني مقاله را با هيچ توجيهي سازگار نيافتم. جز آن که به نويسنده سرمقاله بگويم که اي کاش همان قدر که شهامت داشتيد و دلايل محکوميت ما را برشمرديد در انتها نيز حکم خود را صادر مي کرديد تا نه به واسطه "توطئه دشمن" که با تيغ مخرب دوست از بازي حذف شويم.

1. "امر سیاسی شخصی است"، شهلا شرکت، مجله زنان ش 133


05:46 AM


زنستان 8

شنبه ۳۱ تیر ۸۵

1.شماره هشتم زنستان هم به روز شد. بدون دردسر. بدون خرابکاری و درست مثل یک دختر خوب.
پرونده این شماره زنستان درباره مادری است .

2. خانم شركت عزيز، شعار ”كار فرهنگي“ كه با آن بر سر ما مي‎كوبيد، مانند تجمع برگزار كردن احتياج به مجوز دارد. متاسفانه ما از اين مجوزها بهره‎اي نداريم و اگر به‎زور و بدبختي كار مي‎كنيم معمولا بدون مجوز است، چون اصولا ما مشروعيت و مجوز زندگي كردن ”به‎عنوان فمينيست“ هم نداريم. مثال خيلي ساده و پيش پاافتاده‎اي مي‎زنم و آن اين‎كه به من و امثال من مجوز انتشار نشريه نمي‎دهند (بيش از 7 سال است تقاضاي مجوز مجله كرده‎ام اما هنوز هيچ خبري از دادن مجوز نشده است، اين درحالي است كه همان‎طور كه شما هم مي‎دانيد مجوز نشرياتي كه در جيب زنان همسو با ايدئولوژي سياسي دولت است دارد خاك مي‎خورد). بنابراين نمي‎توانيم مثل شما ”كار فرهنگي“ بكنيم، يعني نمي‎گذارند. هربار كه سايت يا وبلاگ راه مي‎اندازيم فيلتر مي‎شود، كتاب‎هاي‎مان يكي دوسال طول مي‎كشد تا مجوز بگيرد و بعد هم نمي‎گذارند تجديد چاپ شود. وقتي مي‎رويم در مجلاتي غيرزنانه نيز بخش‎ مربوط به مسائل زنان راه بياندازيم با هزار ترفند (از روش تهديد سردبيران مجلات گرفته تا غيبت و تهمت‎زني) بيرون‎مان مي‎اندازند. يا مثلا با هزار بدبختي و هر دفعه با 6 ماه تاخير (به‎خاطر معطل ماندن در نوبت بررسي كتاب) سعي مي‎كنيم مجله‎ كه نه، گاهنامه‎اي در تيراژ محدود منتشر كنيم.
ادامه يادداشت نوشين احمدي خراساني را كه در جواب به سرمقاله شهلا شركت در مجله زنان نوشته است، اينجا بخوانيد.

07:34 PM | نظرات : 4

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

هنوز جمعه است. امروز كه تمام شود شايد خيلي چيزها تمام شود.اميدوارم امشب هم كه نشانه هايش شبيه آن شب لعنتي است. خودش هم شبيه آن باشد. دل عاقل شده ام اين را مي خواهد. آن دفعه اما نمي خواست. آن دفعه اصلا تصميمي در كار نبود. با حقيقت مواجه شد، آن هم به يكباره . مضحك است . اينبار همه چيز عوض شده. جاي شب ها را ميگم. آن بار اول ديوانه شدم. ديوانه ترين شب عمرم و بعد. بعد از آن آرام آرام بودم. تا آخر آخر آخرش.يك قطره اشك هم نريختم. هيچ وقت.

11:26 PM

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

لحظه اول مثل يك شوك بود.اصلا همان وقت بود كه فهميدم دلم شكسته. بعد اما با اصراري مازوخيستي بارها و بارها تكرارش كردم. مي خواستم همه كلمه هايش را بفهمم. يك به يك و با همه معنايي كه هر كلمه دارد. گذشته را شايد بتوانم انگونه كه مي خواهم بسازم و روي زخمهاي هميشگي اش يك پارچه تميز بياندازم تا چشمم بهشان نيافتد. اما، آنچه را كه در حال اتفاق مي افتد فقط بايد پذيرفت. همانگونه كه هست و با همه تلخي كه دارد و اين پذيرفتن نه از سر تسليم كه براي رد شدن است. براي اينكه خودم را در اكنوني كه خيلي زود مي‌شود گذشته، اسير نكنم.

01:11 PM


....

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

هنوز پشيمان نيستم از كاغذهايي كه ريز ريز كردم و به آب سپردم. آنها را دور ريختم نه براي اينكه روزهايي را كه نوشته شده بودند فراموش كنم. مي‌خواستم گذشته را همانطور كه مي‌خواهم بسازم و آن كاغذها با صراحتي كه داشتند اين اجازه را به من نمي‌دادند. من ، اما خودم را از دستشان خلاص كردم و حالا گذشته ، برايم يك لبخند است و حلاوت لحظه هاي نابي كه تجربه كردم. بايد با اين روزها هم همين كار را بكنم؛ قبل از آنكه يك جنون آني همه چيز را خراب كند و ديگر چيزي براي ساختن نداشته باشم.

12:25 PM


جنون

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

گاهي اوقات دلم مي خواهد اينجا از ديوانگي هايم بنوسم. از موج هاي رنگانگي كه هر از گاه مرا دربرمي گيرند و چند لحظه بعد رهايم مي كنند. دلم مي خواهد از زن هاي درونم بنويسم. از غصه هايشان. از شادي هايشان و از دعواهاي تمام نشدني‌شان. اما نمي‌شود. اينجا هم بايد لبخند بزنم و هيچ نگويم. حالم بهم مي‌خورد از اين نقابي كه صبح تا شب به صورتم مي‌زنم. نقاب خنده. نقاب آرامش. نقابي كه مي‌‌گويد همه چيز خوب است. من خوبم. زندگي روبراه است و فاصله من و جنون از اين سر اقيانوس است تا آن سرش.خسته مي‌شوم وقتي زيادي اداي آدم‌هاي عاقل را درمي‌آورم.
از وقتي كه آن آوازهاي از سر جنون را گوشه آن باغ شنيده ام، منتظرم كه يك روز صداي خودم را بشنوم كه همان طور با همان نوا و همان ريتم آواز مي‌خواند.گاه دلم مي‌خواهد آن زن را قصه كنم و گاه دلم مي‌خواهد از جنونش جسارت بگيرم و بزنم زير همه قواعد دنيايي كه نظم و آرامش و معقول بودن ارزش هاي هميشگي‌اش هستند.


11:48 AM


شما صد سال زود به دنيا آمده ايد

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

سال 1300 وقتي رئيس نظميه‌ اصفهان مي خواست نشريه زنان زبان را توقيف كند، به صديقه دولت آبادي صاحب امتياز ومدير مسئول زبان زنان گفت:«خانم شما صد سال زود به دنيا آمديد!» و او جواب داد:« من صدسال دير متولد شده‌ام چون در غير اين‌صورت نمي‌گذاشتم امروز زنان چنين خوار و خفيف در زنجير مردان اسير باشند.»
حالا هم كه صدسال از آن روزها گذشته، وقتي ما همان خواسته‌‌هاي صد سال قبل مادر بزرگ‌هايمان را مي‌خواهيم و مي‌گوييم قوانين مربوط به طلاق و حضانت و لايت و تعدد زوجات و ..... ناعادلانه است، همين جواب را مي شنويم.« شما صد سال زود بدنيا امده ايد كمي كه صبر كنيد همه چيز خودش درست مي‌شود.»

8 اسفند 1385

آيا تجمع 22 خرداد ارزش هزينه دادن داشت؟(1)

پنجشنبه ۱۵ تیر ۸۵

«تجمع امسال هزينه هاي زيادي برايتان خواهد داشت و به نتيجه اي كه بدست مي‌آوريد، نمي‌ارزد.»قبل از برگزاري تجمع 22 خرداد، اين حرف را از زبان افراد مختلف كه ما را از برگزاريو شركت در اين تجمع حذر مي‌دادند، شنيدم و حالا كه از شور و التهاب و نگراني آن روزها دور شده‌ايم، مي‌خواهم در فضايي آرام مروري داشته باشم بر آنچه كه به نظر من دستاوردهاي اين تجمع براي جنبش زنان و جامعه مدني ايران است :

(1) پليس حق ضرب و شتم تجمع كنندگان را ندارد
ضرب و شتم و توهين پليس به شركت كنندگان در تجمعات انتقادي، سابقه طولاني دارد و چه قبل و چه بعد از انقلاب همواره با خشونت و سركوب مواجه شده است و تا آنجايي كه من مطلع هستم هيچگاه هم پليس خود را موظف به پاسخگويي به افرادي كه مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند نديده است.
22 خرداد امسال اما اوضاع با هميشه متفاوت بود. زناني كه آن روز كتك خورند، ناسزا شنيدند و در جواب مطالبات بر حق شان سركوب شدند، چند روز بعد در حالي كه هنوز جاي كبودي ها و شكستگي‌هاي بدنشان خوب نشده بود به دادگاه رفتند و از نيروهاي پليس شكايت كردند.
اين حركت حق خواهانه زنان حتي اگر به هيچ سرانجامي هم نرسد و به سرنوشت پرونده هايي همچون كوي دانشگاه و زهرا كاظمي و قتل هاي زنجيره اي و .... دچار شود، اين حسن را دارد كه براي اولين بار گروهي از شهروندان كه به خاطر شركت در يك تجمع كتك خوردند و دستگير شدند، به دادگاه مي روند و با صدذاي بلند اعلام مي كنند كه پليس حق نداشته با ما اينطور برخورد كند و كار را به آنجا مي رسانند كه مسئولان امنيتي و قضايي كشور كه در ابتدا منكر همه چيز بودند ومي گفتند در آن تجمع هيچ كس مورد ضرب و شتم قرار نگرفته، به بهانه هايي همچون اين كه زنان احساس كرده اند كتك خورده ‌اند متوسل مي شوند و وقتي عكس ها را مي بينند و متوجه مي شوند كه كتك كاري و خشونت فراتر از اين حرف ها بوده كه بشود انكارش كرد، مي گويند اگر كسي كتك خورده بيايد و شكايت كند و صراحتا اعلام مي كنند كه پليس حق ضرب و شتم مردم را ندارد.
البته بماند كه با وجود همه شواهد، رئيس پليس تهران ادعا كرده پليس در مقابل مشت و چنگ زن‌ها از خودش دفاع كرده است و البته هيچ نگفته حتي اگر مشتي و چنگي هم در كار بوده آيا جوابش باتوم و لگد و گاز فلفل و شكستن دست است و آن دستگيرها و خشونت گسترده است؟ و به قول شيرين عبادي اصلا فرض را هم بر اين مي گذاريم که تجمع غيرقانوني بوده است. آيا وظيفه پليس حفظ امنيت و اجراي قانون است يا کتک زدن افراد خاطي؟ شما وقتي از چراغ قرمز رد مي شويد وظيفه پليس جريمه کردن شما است يا اينکه با مشت و لگد به جان شما بيافتد؟
با همه اينها اما در مملكت ما همين اقرار بر اينكه نيروهاي پليس حق نداشته اند تجمع كنندگان را بزنند و شكايت تجمع كنندگان از پليس و احضار نيروهاي خاطي به دادگاه مي تواند يك گام به جلو باشد و اصرار زنان شركت كننده در تجمع 22 خرداد بر شناسايي و توبيخ و تنبيه كساني كه در آن روز تجمع ارام زنان را به خشونت كشيدند و آنها را مورد ضرب و شتم و توهين قرار دادند، مي تواند نشانه اي از آگاهي مردم بر حقوق قانوني‌شان باشد.
چرا كه براي هرتغييري ابتدا بايد مردم به آن حد از آگاهي رسيده باشند كه حقوق شان را بشناسندو بتوانند با شجاعت، به نقض آن از سوي هر مقام و دستگاهي كه باشد اعتراض كنند.

مستندات:
شکواییه زنان از نیروی انتظامی تقدیم دادسرای حقوقی تهران شد احضار نماینده نیروی انتظامی به دلیل ضرب و شتم در تجمع 22خرداد
رييس کل دادگستری استان تهران: تاکنون گزارشی از ضرب و شتم افراد در تجمع زنان دريافت نکرده‌‏ام
به‌ دستور بازپرس‌ پرونده‌:زنان‌ مضروب‌ در تجمع‌ 7 تير طول‌ درمان‌ مي‌گيرند
تفاوت در روايت هاي ديده شده:زنان کتک نخوردند، احساس کتک کردند

ماجراهاي ما و زنستان

چهارشنبه ۱۸ مرداد ۸۵

روزهاي اولي كه بعد از فيلتر شدن تريبون فمنيسيتي، پيشنهاد راه انداختن يك سايت جديد، آن هم به صورت دو هفته نامه را داديم.پروين نگران بود و مي گفت كار مجله سخت است ، بايد خيلي منظم و هماهنگ باشيم و مثل تريبون فمنيستي نيست كه اگر يك بخش مدتي هم به روز نشود بقيه قسمتها كار خودشان را بكنند. حق هم داشت. كار داوطلبانه است و آنهايي كه اين تجربه ها را داشته اند مي دانند چقر هماهنگي و تلاش مي خواهد. آن هم وقتي قرار باشد به صورت مجله كار شود.
خوب يادم است كه براي تريبون هم بارها قرار شد، مسئول هر بخش مشخص شود و كار به صورت غير متمركز و گروهي جلو برود. اما هر چند وقت يك بار دوباره سراغ كار ستادي مي رفتيم و بيشتر كارها روي دوش چند نفر و گاهي هم يك نفر مي افتاد. نمونه اش هم خود من كه بين بخش هاي مختلف سايت در رفت و آمد بودم و گاهي هم به كلي گم و گور مي شدم.يادش به خير آن وقت ها من و فرناز و مريم نوبتي دچار ياس فلسفي مي شديم و چند وقتي تريبون كه هيچي همه زندگي مان را تعطيل مي كرديم و كارها خراب مي شد سر سردبير عزيزمان.
زنستان اما مثل يك دختر خوب، همه ما را به كار گرفته. يك كار گروهي خوب و منظم كه كمتر جايي نظيرش را ديده ام. در زنستان از همان روز اول هر كدام مسئوليت يك بخش را به عهده گرفته ايم و در عين حال كه به اين تقسيم مسئوليت ها كاملا پايبند و متعهديم، خيلي وقت ها براي بخش هاي همديگر هم مي نويسيم و سفارش مطلب مي دهيم. جلسات‌مان تقريبا منظم است، همه تصميمات را با همديگر مي گيريم، آن هم در يك سيستم كاملا افقي و منعطف، كه رئيس و مرئوس ندارد و هر كداممان وظيفه خودمان مي دانيم حواسمان به مطالب بقيه هم باشد تا زنستان مان بهترو پربارتر باشد.
كامل نيست زنستان‌مان و مي تواند خيلي بهتر از اينها باشد. اين را خودمان خيلي خوب مي دانيم و برايش كلي نقشه كشيده‌ايم. اما اين تلاش گروهي. اين تب و تابي كه همه مان شب بالا رفتن سايت داريم و اين مطالبي كه يكي پس از ديگري مي آيند، خيال آدم را جمع مي كند كه ما يك گروهيم. آسان نيست البته. گاهي اوقات در كوتاه مدت شايد كار فردي كردن راحت تر و سريع باشد. اما اگر بخواهيم مستدام باشيم(البته اگر فيلترمان نكنند و درمان را تخته نكنند و ... ماننمان دست خودمان باشد) فقط كار گروهي است كه جواب مي دهد.
اينها را كه گفتم خيال نكنيد بي نظمي و بد قولي و تاخير و مشكلات ريز و درشت ديگر نداريم. مثل هر كار گروهي ديگري همه اين مسائل هم گهگاه دامنگير ما مي شود. اما خوبي اش به اين است كه همه مان دغدغه زنستان را داريم مي خواهيم كه كارمان بهتر و بهتر باشد و همين است كه كمكمان مي كند با همه مشكلات كنار بياييم و گهگاه حتي خلاهاي همديگر را پر كنيم.
شماره 9 زنستان هم ديشب منتشر شد. بيشتر مطالب اين شماره درباره جنگ است و پرونده هم به زنان دوران مشروطه و فعاليت هايشان در آن دوران پرداخته كه گمان مي كنم از معدود كارهايي باشد كه به صورت منسجم اين موضوع را مورد توجه قرار داده است.
در ضمن اگر مطلبي درباره زنان دوران مشروطه داريد، پرونده ما هنوز باز است و خوشحال مي شويم بسته كامل تري درباره اين موضوع داشته باشيم. مطالبتان را هم مي توانيد به ايميل herlandmag@gmail.com بفرستيد.


پي نوشت: اينها را قبل از به روز كردن زنستان نوشته بودم و مي خواستم زنستان كه رفت بالا، بگذارمش در صورتك. بعد كه همه بدقولي ها و تاخيرها درست توي همين شماره هوار شد سرمان (جريان مفصلش را فرناز نوشته) و زنستان عزيز هم سورپرايز تازه اش را روي كرد و ما را تا مرز سكته پيش برد، خواستم اينها را بگذارم براي يك شماره اي كه شايد زنستان بدون دردسر بالا برود. بعد فكر كردم بهتر است آرزوهاي محال نكنم وبه همين كه بالاخره دختركمان افتخار مي دهد و تشريف مي آورد روي نت دلخوش كنم.چون اصولا زنستان بدون ماجرا، آن هم هر شماره يك ماجراي تازه كه معنا ندارد.

پي نوشت2: مودم كامپيوترم ايراد پيدا كرده.انگار فلج شده ام. چقدر عادت كرده ام به اين روزنه اي كه مرا به جهان وصل مي كند.

يك پيغام برقي:آهاي رفيق سفر كرده، برايت يك نامه مفصل نوشته ام ولي كامپيوترم حتي ايميلم را هم باز نمي كند. همين چند خط را هم با بدبختي فرستادم بالا. آن هم بعد از چند ساعت معطلي. گفتم كه يك وقت به حساب بي معرفتي نگذاري.

9 اسفند 1385

زن روزهاي سخت


چهارشنبه ۱ شهریور ۸۵

وقتي مي بينم روي تخت بيمارستان هم آرام نمي گيري و براي دكترها، پرستارها و بيماران از حقوق زنان مي گويي و مجله بهشان مي دهي كه بخوانند، وقتي مي بينم آنجا هم كه هستي چشمان مهربان و دستان هميشه داغت به آدم انرژي مي‌دهد و مدام مي‌گويي نگران من نباشيد به فكر كارها باشيد كه خوب پيش برود ، مطمئن مي شوم كه «پروين اردلان» ما، زن روزهاي سخت است و به قول فرناز بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد.
مي داني اولين باري كه دلم به بودنت قرص شد كي بود؟ زمستان سال 82 : كافه كتاب چشمه. اتفاقي تو و نوشين احمدي خراساني را ديدم و مطالبي را كه براي ويژه نامه كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان آماده كرده بودم نشانت دادم. نوشته ها را نگاه كردي و وچند توصيه كوچك اما موشكافانه و دقيق دادي. آن وقت‌ها هنوز پروين اردلان روزنامه نگار و قلم معركه‌اش را نمي‌شناختم. اما با همان چند كلمه فهميدم كه درس هاي زيادي مي توانم از اين زن بگيرم.
بهترين درسي كه به همه ما دادي همان شعار معروف: «بنويسيد، نوشتن به زن ها اعتماد به نفس مي دهد» است. من اما يك چيز مهم ديگر هم از تو ياد گرفته‌ام : «وقتي از زنان مي نويسم نبايد تصويري كه از آنها ارائه مي دهم زن قرباني باشد.»
نگاه زنانه داشتن را هم از تو آموختم، از آن پرسش‌هاي بي وقفه‌ات بعد از هر سفر، كه زن هاي آنجا چه كار مي كردند؟ چقدر در فضاهاي عمومي حضور داشتند؟ چقدر ديده مي شدند؟ چقدر با بقيه معاشرت داشتند؟ شاغل بودند؟ در كجاها؟ و ... و. ... و ..
خيلي وقت ها هم اصلا لازم نيست كه چيزي بگويي، رفتارت است كه يادمان مي‌دهد چطور كار گروهي كنيم، چطور آدم هاي تازه را جذب كنيم و وقتي داريم با هم كار مي‌كنيم حرفي از رئيس و مرئوس نباشد و به نظرات همديگر احترام بگذاريم.
دقتت براي كامل و بي نقص بودن كارها هم كه ديگر نيازي به گفتن ندارد، هر كس چند وقتي با تو كار كرده باشد مي داند كه يك خطا و كم‌كاري كوچك هم از چشمانت پنهان نمي‌ماند. با اين وجود اما كار كردن با تو اصلا سخت نيست، همين كه يك قدم به جلو برداريم، تو دو قدم جلو مي‌آيي و همه چيز دوباره مثل قبل مي‌شود.كمال‌گرايي تو اما كمك مي‌كند كه حواسمان باشد در كار داوطلبانه هم بايد منظم و متعهد باشيم و كارمان را خوب ارائه دهيم.
فقط اين‌ها نيست درس زندگي هم زياد از تو يادگرفته ام .يادت هست آن روز را كه از كتابخانه تا هفت تير پياده رفتيم ومن از پريشاني‌هايم گفتم و اينكه نمي‌دانم آخرش قرار است به كجا برسم و چه كار كنم و تو براي من از خودت گفتي و از راه هايي كه رفته‌اي و فرصت‌هايي كه برايت فراهم بود و نخواستي‌‌شان و من جواب خيلي از سرگرداني‌هايم را گرفتم و فهميدم خيلي از اين جاهايي كه براي بقيه هدف‌اند و مقصد، مي تواند فقط يك ايستگاه ميان راه باشد. نه جايي براي اتراق و متوقف شدن.
قشنگ ترين تصويري كه از تو در ذهنم دارم، مال 22 خرداد سال گذشته است . سوار اتوبوس بوديم و در راه رفتن به دانشگاه تهران. چشمان تو آن روز طوري مي درخشيد كه به فرناز گفتم، هركس الان پروين را ببيند حتما عاشقش مي شود. تا به حال تو را آنطور نديده بودم. مدتها بود كه چشمانت خستگي را هوار مي زد، ازبس كه شب و روز پاي كامپيوتر بودي و مشغول روبراه كردن سايت و اديت كردن مطالب بچه ها. آن روزها هم كه در تكاپوي برگزاري تجمع بوديم، بيشتر از هميشه كار مي‌كردي و از هميشه خسته‌تر. آن روز اما، چشمانت چنان پر از شور و شوق و اميد به آينده بود كه ذره اي از آن همه خستگي را نمي شد در آن پيدا كرد.
اين تنها تصوير به يادماندني نيست كه از تو دارم. 8 مارس 1384 است. در پارك دانشجوييم. پليس با باتوم هاي دستي و برقي اش حمله مي كند و مي زند و مي‌برد. تو اما اصلا حواست به اين حرف ها نيست و فقط مي خواهي اين لحظه ها را ثبت كني. هر قدر هم كه سعي مي‌كنم لااقل از ديد پليس دورت كنم فايده اي ندارد. خودت را پاك فراموش كرده‌اي....
اين يكي به همين چند ماه پيش بر مي‌گردد،چند روزي از تجمع 22 خرداد گذشته، تلفنت خاموش است و دلم به چراغ كوچكي خوش است كه گاه به گاه مي گويد تو سالمي و پاي اينترنت. نگرانتم و اختيار اشك‌هايم را ندارم. در اين گير و دار هم مدام دنبال كار بچه هاي دستگير شده هستي و انعكاس درست خبرها. وقتي مي‌گويم مي‌خواهم ببينمت.خيلي تند مي‌گويي نه. مي دانم به خاطر خودم است اما طاقت نمي‌آورم. مي‌آيم.مي ترسيدم وقتي تو را مي‌بينم جلوي همه بزنم زير گريه. تو اما مثل هميشه پر از انرژي بودي. مي‌خنديدي و آمدن نيروهاي امنيتي به خانه‌ات را طوري تعريف مي‌كردي كه از خنده دل درد گرفتيم.من آن روز هر بار كه نگاهت ‌كردم، شكر كردم كه هستي و سالمي.از تو كه جدا شدم، مثل كوه قوي بودم و تازه به بقيه بچه‌ها هم كلي انرژي دادم.
هميشه همينطور بوده. در سخت‌ترين لحظه‌ها هم از تو انرژي گرفته‌ايم و قدم‌هايمان براي رفتن و رفتن محكم‌تر شده. حتي حالا هم كه ‌فشارهاي همه اين روزهاي سخت تو را در بستر انداخته‌، برايمان منبع انرژي هستي و هر بار كه مي بينمت و صدايت را مي‌شنوم، بغضم را از ياد مي‌برم و آرام مي‌شوم.
مي‌خواهم اعتراف كنم كه هربار تو و نوشين براي من از خودتان گفته‌ايد و تجربه هايي كه از سر گذرانده ايد و بعدش هم بلافاصله اضافه كرده ايد كه دلم مي خواهد شما ، جوانترها بهتر از من باشيد، از فرصت ها بهتر استفاده كنيد و اشتباه‌هاي مرا تكرار نكنيد، سنگيني بار مسئوليتي كه بودن در كنار شما بر دوشم گذاشته را احساس كرده‌ام. اما خوب مي دانم كه اين مسئوليت، قيمت اين لحظه هاي خوب و نابي است كه هر لحظه‌اش درس زندگي و زن بودن را به من مي‌دهد.
اين چند روز براي ما خيلي سخت بود. براي همه دوستانت در مركز فرهنگي زنان و شايد بيشتر از آنها براي ما بچه‌هاي‌ زنستان كه بدون تو بايد كارها را جلو ببريم.با اينكه هميشه خواسته‌اي با بال هاي خودمان بپريم و توانمند و مستقل باشيم (و به گمانم شده‌ايم)، اما بودنت برايمان قوت قلب است.
مي‌دانم كه خيلي زود خوب مي‌شوي. تو زن روزهاي سختي و هيچ كدام از پيچ و خم‌هاي زندگي نتوانسته تو را به زانو درآورد. اين يكي هم نمي‌تواند. ايمان دارم. به قول خودت بايد روي اين يكي را هم كم كني.

براي زني كه مي بيند
زني كه چشمانش رنگ زندگي است
شعر ستاره:براي پروين

10 اسفند 1385

يك شروع متفاوت، زير آسمان خدا

يك شروع متفاوت، زير آسمان خدا

سه شنبه ۷ شهریور ۸۵

ديروز بعد از اينكه از مهمان هايمان در خيابان پذيرايي كرديم و برايشان از كمپين گفتيم و ازشان امضا گرفتيم و بعد هم خودمان از همه خواستيم متفرق شوند تا مشكلي پيش نيايد، براي چند ساعتي انگار باك انرژي ام را خالي كرده بودند. خسته بودم. نه از آن خستگي ها كه به خاطر كار زياد است، از آن خستگي ها كه حالت را بيخود و بي جهت مي گيرند. دفعه هاي قبل كه مي رفتيم به خيابان و تجمع برگزار مي كرديم. همه از منتقدان ومخالفان و مسئولان گرفته تا بازجوهاي محترم مي گفتند، همه حرف هايتان كاملا درست است روشتان است كه ايراد دارد، خب چرا سمينار برگزار نمي كنيد جانم؟ اين جمله را بعد از تجمع 22 خرداد بارها و بارها شنيدم.فايده اي هم نداشت كه بگوييم وقتي هيچ فضايي در اين شهر بزرگ به ما تعلق ندارد راه ديگري جز به خيابان آمدن نداريم...... اين بار اما اصلا برنامه مان متفاوت بود. يك كار گروهي بلند مدت قرار بود آغاز شود و مي خواستيم براي آغاز رسمي كار يك برنامه كوچك برگزار كنيم. اول به سراغ فرهنگسراها و اماكن عمومي تر رفتيم. همان جاهايي كه به شهروندان تعلق دارد و بايد بتوانند به راحتي از آن استفاده كنند. رفت و آمدها اما نتيجه اي نداشت. همان طور كه وقتي بعد از تجمع 22 خرداد خواستيم يك برنامه براي نقد و بررسي اش برپا كنيم هيچ فرهنگسرايي اجازه برگزاري مراسم را به ما نداد.... اين بار اما مي خواستيم هرطور شده سمينار را برگزار كنيم. به سراغ موسسه هاي خصوصي رفتيم كه سالن اجتماعات دارند. اجاره هاي سالن اما سرسام آور بود و از توان بودجه كمپين كه چيزي بيشتر از 5 هزارتومان حق عضويت بچه هاي كمپين است، خارج بود. سراغ موسسه رعد رفتيم كه يك انجمن خيريه براي خدمات دهي به معلولين است و پول كمتري مي گرفت. اما آنها هم وقتي ديدند كه از اماكن به سراغشان آمده اند عذرمان را خواستند. چاره اي نبود.مهمان دعوت كرده بوديم و بايد براي رعيت ادب و توضيح دادن هم كه شده جلوي درهاي بسته موسسه منتظرشان مي مانديم.
ساعت 3 ظهر بود. با فرناز قرار گذاشته بوديم كه با هم برويم. سر كوچه چندتا از بچه هاي ديگر را هم ديديم و مي خواستيم برويم بامسئولين موسسه صحبت كنيم و ببينيم اصل ماجرا چه بوده. دربان هاي موسسه اما اينقدر ترسيده بودند كه به زحمت راهمان دادند. شهلا انتصاري عزيز كه از چند ساعت پيش آمده بود آنجا، گفت از دست اينها كاري برنمي آيد.اينها هم نگران موسسه شان هستندو 200 نفر معلولي كه بهشان خدمات مي دهند.... قرار شد چند نفري بروند با كلانتري محل صحبت كنند و ما هم بيرون موسسه بنشينيم و بيبنيم چه مي شود. رديف روي جدول هاي كنار خيابان نشسته بوديم و هر چند دقيقه يكي از بچه ها به ما مي‌پيوست. اوضاع مسخره اي بود. اين همه برنامه ريزي براي برپايي اين مراسم كرده بوديم و حالا نشسته بوديم گوشه خيابان....... انگار به ما زير سقف رفتن نيامده است.
ساعت به 5 نزديك مي شود. بچه هاي كمپين گوشه و كنار خيابان موسسه پخش اند. مهمان ها يكي يكي مي رسند و هنوز از آنهايي كه به كلانتري رفته اند خبري نيست. هر چند هيچ كس اميد ندارد كه دستور از بالا صادر شده لغو شود و سمينار كوچك ما برگزار. مسئول موسسه از يكي مي پرسد سيستم صوتي سالن را جمع كنم؟ آنها از ما اميدوارتر بودند.....
ماشين بچه ها كه از ته خيابان مي‌ايد از قيافه هاي پنچرشان معلوم است كه سمينار بي سمينار.
در كلانتري منصوره شجاعي و شهلا انتصاري با رئيس نيروي انتظامي منطقه شهرك غرب و افسر اطلاعاتي كه كنارش بوده صحبت كرده بودند. صبح معاونت سياسي- نظامي وزارت كشور فكس زده بود كه هواي مراسم ما را داشته باشند.(خودشان گفتند براي محافظت از مراسم) اما نيم ساعت ديگر فكسي امده بود كه برنامه بايد كنسل شود. چون مجوز ندارد. حالا از كي تا حالا براي برگزاري سمينار در سالن سربسته بايد مجوز گرفت، نمي دانم؟ طبيعي است كه مذاكره بي فايده بوده. دستور از بالا آمده و به قول رئيس كللانتري آنها مامورند و معذور. بگويند كنسل كنيد كنسل مي كنند، بگويند بزنيد مي زنند، بگويدند بگيريد، مي گيرند. من نمي گويم ها، حرف هاي خودشان است، هرر چند وقتي منصوره اعتراض كرده جواب شنيده شوخي است. حتما يك شوخي ازجنس همان باتوم هايي كه بارها خورده ايم...... خيلي جالب است كه در كلانتري يك نفر گفته اين‌ها همان هايي اند كه 22 خرداد تجمع داشتند و ريس كلانتري يك نگاهي به منصوره شجاعي و شهلا انتصاري كرده و جواب داده: «نه اين ها خانم هاي خيلي محترمي هستند. اصلا از آن 22 خردادي ها نيستند.» حالا چه تصويري از ما براي اينها ساخته اند خدا مي دادند..... ساعت به رسيده.مهمان ها كم كم آمدند و سخنران ها هم.اول از همه بابك احمدي عزيز و آرام آرام بقيه سخنرانان: منيرو رواني پور نازنين همراه پسرك ده ساله اش. شيرين عبادي كه باز هم بر حقوق شهروندي كه زير پا گذاشته مي شوند تاكيد داشت. فرهاد آئيش كه به شوخي مي‌گفت به مردها اعتماد نكنيد و اضافه مي كرد بايد حقتان را بگيريد. ناصر زرافشان عزيز كه تمام مدت در حلقه جواناني بود كه رهايش نمي كردند. فريبز رئيس دانا، فرزانه طاهري، شهلا لاهيجي و .. خيلي هاي ديگر كه قرار بود امروز كنارمان باشندو با وجود اينكه برخي شان از كنسل شدن ماجرا خبر داشتند، آمده بودند تا تنها نباشيم.... ساعت 5:30 دقيقه است. بچه ها مي‌خواهند همان جا كنار خيابان آغاز به كار رسمي كمپين را اعلام كنند.خديجه مقدم روي جدول كنار پيادرو مي ايستد و با صداي بلند مي گويد:« ما مجبوريم در اين شرايط طرح را افتتاح كنيم. بهتان تبريك مي گم و اميدوارم از همينالان شروع به خواندن دفترچه ها و امضاي بيانيه كنيدو هرچه زودتر بتوانيم اين قوانين تبعيض آميز را تغيير دهيم.»
جمعيت به افتخار كمپين دست مي زنند. نوشين احمدي خراساني درباره طرح توضيح مي دهد و يانكه چطور مي توان با آن همكار ي كرد و سايت را معرفي مي كند.شيرين عبادي هم چند كلمه اي صحبت مي كند و اولين امضا ها بر پاي بيانيه ثبت مي شود. بچه ها انگار نه انگار كه برنامه اي كه اين همه برياش زحمت كشيده بودن لغو شده. با شور و انرژي هميشگي به ميان جمعيت مي روند دفترچه و برشور توزيع مي كنند. درباره كمپين توضيح مي دهند. امضا مي گيرند و شماره تماس داوطلبان را يادداشت مي كنند. مثل هميشه اميد را مي شود در چشمان خسته تك تك شان ديد. اميد به آينده‌اي كه مي خواهيم بهتر باشد.
ساعت از 6 گذشته. بچه هايي كه رفته بودند كلانتري به رئيس آنجا گفته بودند شما نيرو نفرستيد ما خودمان بعد از آنكه ماجرا را به مهمان هايمان توضيح داديم، محل را ترك مي كنيم. نمي خواستند كار به درگيري بكشد. هرچند ما هيچ وقت نمي خواهيم و آنكه دنبال جنجال و ماجرا است و دلش مي خواهد يك سمينار ساده و كوچك را يك خبر جنجالي بكند، ما نيستيم. از مهمان ها مي خواهيم كه محل را ترك كنند. چند دقيقه قبل به دو پليسي كه امده بودند هم گفتيم خودمان داريم مي رويم. مي‌خواستيم كمپين مان رسما آغاز به كار كند و كرد. سهم روز اول 200 امضا بود و آدم هايي كه همان جا اعلام همكاري كردندو ايميل هاي عضويت در كمپيني كه از ديرزو تا به حال برايمان آمده.
ديشب به خانه كه برگشتم خسته بودم و انگار خالي از انرژي اما وقتي ديدم همه مان تا نيمه شب بيداريم و مشغول نوشتن گزارش و گذاشتن عكس هاو مرتب كردن سايت، خستگي ام را از ياد بردم. ديشب تلفن من تا ساعت 3 شب زنگ مي خورد و مسيج برايش مي‌امد و يادم مياورد كه ما يك گروهيم و تا وقتي با هم هستيم خستگي بي خستگي. كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين آغاز شده و هنوز راه زيادي تا خستگي مانده است.

01:22 AM | نظرات : 4


كمپين آغاز شد

دوشنبه ۶ شهریور ۸۵

كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز، از امروز به صورت رسمي آغاز به كار مي كند. قرار بود براي آغاز به كار كمپين سميناري با نام تاثير قوانين بر زندگي زنان برگزار شود. اما نشد. از طرف اماكن به موسسه رعد كه قرار بود برنامه آنجا باشد، گفتند برنامه بايد لغو شود و صحبت بچه ها با نيروي انتظامي منطقه هم فايده اي نداشت. كمپين اما از امروز آغاز به كار مي كند. گيرم كه اين آغاز در خيابان باشد چه فرقي مي كند.
اسم سايت كمپين هست: «تغيير براي برابري» طرح كلي كمپين به علاوه اسامي اعضاو حاميان كمپين مي توانيد آنجا ببينيد براي امضاي اينترنتي هم به همان جا مراجعه كنيد.
امروز در پشت درهاي بسته موسسه رعد، 200 نفر از زنان و مرداني كه عزم خود را براي تغيير اين قوانين تبعيض آميز جزم كرده اند، پاي بيانيه كمپين را امضا كردند. اين امضاها ادامه خواهد داشت.... تا رسيدن به يك ميليون وتا تغيير قوانين نابرابر.

پي نوشت: اين هم خبر مراسم كه محبوبه عزيز زحمتش را كشيده است:
كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز آغاز به كار كرد
گزارش زنستان را هم مريم جان خودمان نوشته و با عكس هاي آرش عاشوري نياي هميشه در صحنه حسابي خواندني شده.

12:01 AM | نظرات : 2


يك زنستان ديگر

شنبه ۴ شهریور ۸۵

خب اينهم از شماره 10 زنستان. پرونده اين شماره «روسپيگري» است.
يك مصاحبه با شهين عليايي زند
يك مطلب خيلي خوب از فيروزه مهاجر عزيز در باره «روسپيگري در ادبيات فارسي»
ترجمه كوتاه و خواندني فرناز از زن فمنيست اسرائيلي كه نخواسته بجنگد
يادداشت منصوره شجاعي گل با عنوان:آموزش، آگاهي، رفع تبعيض
و .......

مرسي از همه بر و بچه هاي گل زنستان كه اين شماره همه تلاششان را كردند تا در نبود پروين اردلان عزيزمان همه چيز خوب پيش بره . از ماجراهاي ما و زنستان هم چيزي نمي‌نويسم.. چون فكر مي كنم دختركمون حسابي لوس شده اينقدر هي اذيت كرده و ما اومديم با آب و تاب براي همه تعريف كرديم و بعد هم قربون صدقه اش رفتيم.

فردا قراره «كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض اميز» رسما اعلام بشه و سايتش هم كه يك كار مشترك بين چند تا از سايت هاي زنان و تعدادي از روزنامه نگاران هست آغاز به كار كنه. اميدوارم همه چيز خوب پيش بره.

09:56 PM | نظرات : 2


.......

شنبه ۴ شهریور ۸۵

خيلي سخت بود. اما تمام شد. اولين بارم بود و دلم مي خواهد آخرين بارم باشد

11 اسفند 1385

به اعتبار آدم‌ها

پنجشنبه ۹ تیر ۸۴

گاهي اوقات در زندگي، آدم‌هايي كه روزهايت را با آنها مي‌گذراني آنقدر اهميت پيدا مي‌كنند كه تو از خيلي چيزها به خاطر آنها چشم پوشي مي‌كني.شايد دوستي تو با اين آدمها خيلي قوي و محكم هم نباشد اما يك حس ظريف همدلي شما را به وصل مي كند. حسي كه حتي آدم گريز پايي مثل من را چند ماه است پايبند كرده.وقتي كه كار جديدم را انتخاب كردم از سر ناچاري بود. خبرنگاري را دوست دارم اما حوزه‌اي كه در آن كار مي‌كنم آنقدر برايم ناآشنا بود و آنقدر از من و علايقم فاصله داشت كه خودم هم گمان نمي‌كردم يكي دوماه بيشتر دوام بياورم. اما ماندم و حتي دو پيشنهاد كار خوب را هم رد كردم. فقط و فقط براي اينكه دلم نيامد و مطمئن بودم اگر بروم آنقدر دلم براي اينجا تنگ مي‌شود كه دو روزه پشيمان مي‌شوم و بر خودم لعنت مي‌فرستم.
وقتي يادم مي‌افتد كه نزديك به شش ماه است كه اينجا كار مي‌كنم و جز چند مورد لحظه‌اي و زودگذر، نقشه فرار نكشيده‌ام، خودم هم تعجب مي‌كنم.
حقيقت اين است كه من اين بار به اعتبار آدم‌هايي كه دوستشان دارم، مانده‌ام. به اعتبار نگاه همدلانه‌اي كه در چشمان تك تك دوستانم مي بينم و اشك‌ها و لبخندهايي كه در اين روزها با هم پشت سر گذاشته‌ايم. به اعتبار بحث‌هاي بي‌پاياني كه درباره سياست و اجتماع و دين و عشق و هزار چيز ديگر داريم. به اعتبار شعرهايي كه شهاب هر روز در تخته سفيد اتاقمان مي نويسد و كوله‌اش كه هميشه پر از كتاب و فيلم و موسيقي است.
به اعتبار نگاه‌هاي مهربان سارا ( و البته كوفته تبريزي‌ها و كشك بادمجان‌هاي محشرش).به اعتبار موسيقي‌هايي كه فقط سلطان جايشان را بلد است و هميشه در اتاقمان بساطش برپا است. آن هم از همه نوعش از ابي و داريوش و شهرام شب پره گرفته تا انواع و اقسام آهنگ‌هاي هندي و هنگ كنگي و آفريقايي و ... شعرهاي شاملو و اين آخري‌ها آهنگ هاي موسيقي تبتي كه به قول شبنم آرامش بخش است.
به اعتبار روزهايي كه غذايم را مي ريزم سطل آشغال تا با بچه ها برويم ديزي بخوريم و يادمان برود كه چقدر از نتيجه انتخابات خشمگين و غمگين هستيم.
به اعتبار جوانه گندم‌هايي كه شبنم همراه با نظم و انضباط و مهرباني‌هايش به سرويس ما آورده.به اعتبار دبير سرويس ماهمان كه پاي ثابت همه بحث‌ها است و يك روز كه نباشد بدون او حوصله‌مان سر مي‌رود.به اعتبار هژير كه از وقتي آمده هر روز با شرح يكي از آشوب‌گري‌هايش سرمان را گرم مي‌كند و به اعتبار همه اين روزهاي خوب و آدم‌هايي كه دوستشان دارم.
مي‌دانم كه با وجود همه اينها شايد زياد اينجا دوام نياورم.اما اين را هم مي‌دانم كه هر جا بروم دلم براي اين اتاق كوچكي كه هشت نفري در آن كار مي‌كنيم و زندگي، تنگ مي‌شود.

02:43 PM | نظرات وارده: 2


زن بودن يعني يك مبارزه بي وقفه

جمعه ۳ تیر ۸۴

فردا چه اتفاقي مي‌افتد؟ نمي دانم! اما اين را مي دانم كه فردا نام هركه را برايمان بخوانند، براي من و تو فرقي نمي كند خواهرم. ما هنوز راه درازي پيش رو داريم. راهي به درازاي چند نسل زندگي.
آمدن يا نيامدن فاشيسم هم چيزي ازكوله باري سنگيني كه بر دوشمان نهاده شده است، نمي كاهد. براي اينكه ما زنيم و زن بودن در اين ديار يعني يك مبارزه بي وقفه براي اثبات بديهي ترين حقوق انساني. مي‌گويم بي‌وقفه براي اينكه حتي يك ساعت هم فرصت ايستادن و نفس گرفتن نداريم، نه در خانه، نه در خيابان، نه در محل كار و نه در برابر قانون.
زنان اين ديار هنوز در خانواده‌هاي به اصطلاح روشنفكر هم به جرم زن بودن بايد براي هركاري اجازه بگيرند و اگر پدر و برادر و شوهر صلاح ديدند درس بخوانند و سركار بروند و حتي از خانه خارج شوند.
هنوز حتي در جمع‌هاي فرهنگي هم روزي نيست كه طعنه و كنايه‌اي به خاطر زن بودنمان نشنويم، «زن‌ها كه مديريت بلد نيستند»، «كار كه دست زن‌جماعت باشد از اين بهتر نمي‌شود»، «شما برويد قرمه سبزي پختن تان را ياد بگيريد، بيشتر به درتان مي‌خورد»، «هر چه قدر مي خواهيد جولان بدهيد فردا كه شوهر كرديد ديگه از اين خبرها نيست»، «شما فمنيست ها فقط بلديد سياهنمايي كنيد و جيغ بزنيد» و .... ده ها گوشه و كنايه ديگر كه حالا اگر يك روز نباشد كه نه ، كمتر باشد تعجب مي كنيم كه چه بر ملاج همكارانمان خورده كه امروز اظهار فضل نمي‌كنند.
تازه اين‌ها مردان روشنفكر و تحصيل كرده ما هستند كه مي گويند به برابري زن و مرد هم باور دارند و فقط مي خواهند كمي شوخي كنند!!! و تازه همه درد اين حرف‌ها نيست، تبعيض‌هايي كه به جرم زن بودن به ما روا مي‌شود، نگاه‌هايي كه به خاطر زن بودن تحمل مي‌كنيم و انتظاراتي كه براي در امان بودن از آنها مجبور به رفتن و از دست دادن كار مي شويم هم هست. هنوز وقتي كه دنبال كار هستيم اولين فاكتورمان «امنيت» است و هراس در امان ماندن از نگاه‌ها و قلب هاي مريض و حتي در خيابان‌هاي شهرهم از طعنه‌ها و متلك‌هاي و لمس‌هاي آزار دهنده در امان نيستيم و براي چند دقيقه ايستادن كنار خيابان بايد صداي كريه بوق‌هايي را كه كنايه از خواهشي كثيف است تحمل كنيم.
هنوز ارث ما نصف مردان است، شهادت هردو نفرمان به اندازه شهادت يك مرد ارزش دارد، اگر به قتل برسيم بايد براي مجازات قاتل نصف ديه را هم به او دستخوش بدهيم و وقتي مي توانيم درس بخوانيم، سفر كنيم و كار كنيم كه مرد مان مرحمت نموده و اجازه دهد.
فردا نام هركه كه خوانده شود براي من و تو فرقي نمي كند. ما هنوز كلي راه نرفته داريم. در خانه‌هاي‌مان، در خيابان‌ هاي شهرمان و در ذهن تك تك مردان وحتي زنان ديارمان.
در اين دياركه مردان ناديده مان مي گيرند و زنان باور كرده‌اند كه بايد تحمل كنند و بسوزنند و بسازنند. ما، من و توئي كه كليشه‌هاي سنتي در مورد زن را نفي مي‌كنيم و هر روز در حال عقب زدن اين باورهاي پوسيده هستيم راه درازي در پيش داريم. راهي آنقدر دراز و سخت كه يك لحظه هم فرصتي براي غفلت و فراموشي و كم كاري نداريم.
مي‌دانم كه اگر راست افراطي بر ما مسلط شود كارمان كمي سخت تر مي شود، اما اين را هم مي‌دانم كه با آمدن آن ديگري هم روزهاي خوبي در انتظار ما نخواهدبود، چرا كه ما با تلاش‌مان، با ايستادگي مان و با «نه» گفتن‌مان اقتدار و پدرسالاري را به چالش مي طلبيم و اين براي هردو طرف دعوا ناخوشايند است.
فردا هر كه پيروز اين معركه شود، ما، زناني كه مي‌خواهيم اثبات كنيم «رهايي زنان ممكن است» و درپي ساختن جهاني ديگر هستيم بايد تلاشمان را دو چندان كنيم و حواسمان باشد كه در هياهوي اين روزها غرق نشويم.

پي نوشت: بخش نظر خواهي من يك ايرادي دارد كه تا خودم نظرات را تاييد نكنم بالا نمي‌آيند.البته به همين زودي درستش مي كنم ولي فعلا مشكل دارد و اگر نظرتان را نمي‌بينيد علتش اين است

11:54 PM | نظرات وارده: 23


من از فردا مي ترسم

پنجشنبه ۲ تیر ۸۴

تا فردا چيزي نمانده است. با همه دلداري‌هايي كه به خودم مي‌دهم پر از نگراني‌ام و اضطراب.ديروز كمي ترديد داشتم براي اينكه اصلا راي بدهم يا نه؟ اما امروز مطمئنم كه مي روم و رايم را به نام هاشمي به صندوق مي‌ريزم.محمد رهبر كه با جمعي از روزنامه‌نگاران و فعالان سياسي و اجتماعي به ميادين شهر رفته بود تا مردم را براي راي دادن به هاشمي متقاعد كند، مي گفت در شهرك غرب و ونك و تجريش هم تعداد حاميان احمدي نژاد و تحريمي‌ها از كساني كه مي‌خواهند به هاشمي راي بدهند بيشتر است. اين كه وضعيت طبقه متوسط ما باشد، تكليف بقيه ديگر روشن است.
من از فردا مي‌ترسم. هرقدر هم كه پروين اردلان و زهره ارزني از روزهاي سخت دهه شصت برايم بگويند نمي توانم اين شبها آسوده سر بر زمين بگذارم. من از مسلط شدن فاشيسم و بستن اين روزنه‌هاي كوچك هراس دارم. مي‌دانم كه هر اتفاقي كه بيافتد زندگي ادامه دارد و هيچ نيرويي را توان آن نيست كه حركت رو به جلوي ما را متوقف كند، اما از اينكه موج خفقان دوباره بر جامعه روشنفكري ما حاكم شود بيمناكم.
مي دانيد مشكل كجاست؟ روشنفكران ما با زباني سخن مي‌گويند كه عامه مردم آن را نمي‌فهمند! باور كنيد واقعيت همين است. روزنامه شرق اين روزها از انتخابات فرانسه مي نويسد و فرق بين ژاك شيراك و ژان ماري لوپن و مردمي كه از جلوي دكه‌هاي روزنامه فروشي مي‌گذرند تعجب مي كنند كه چرا در اين گيرو دار انتخابات، عكس رئيس جمهور فرانسه يك صفحه كامل شرق را گرفته است.
بخش وسيعي از مردم به جاي آنكه نگران حقوق زنان، جرم سياسي، آزادي بيان، جامعه مدني، كتاب، تئاتر، سينما وموسيقي و .... باشند، دغدغه نان دارند و حق هم دارند. شايد اگر من هم به مانند بسياري از حداقل‌هاي زندگي محروم بودم اين روزها به جاي اينكه غصه بر باد رفتن آزادي و حقوق بشر را بخورم، مي رفتم و به مردي راي مي‌دادم كه مي گويند ساده زيست است و كاخ نشين نيست و هيچ هم فكر نمي كردم كه چه بر سر كشورم خواهم آمد با رئيس جمهوري كه به حداقل‌هاي يك جامعه مدني هم اعتقاد ندارد و اگر بر سر قدرت بيايد نمي دانم چه بر سر اهالي فرهنگ خواهد آمد.

04:31 PM | نظرات وارده: 11


چاره‌اي نداريم

سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴

«بايد به هاشمي راي دهيم، چاره‌اي ديگري هم نداريم.» اين جمله‌اي است كه اين روزها بيشتر شنيده‌ام. آن هم از كساني كه مي‌دانم با سياست‌هاي هاشمي مخالفند و همه حرف و استدلال و اصرارشان در دفاع از او از سر ناچاري است. حرفشان منطقي است براي در امان ماندن از فاشيسم بايد چاره‌اي انديشيد. بايد به حداقل‌ها تن داد، نه براي زندگي كردن كه براي زنده ماندن. براي اينكه همين چند منفذ كوچك هم به رويمان بسته نشود.
بچه‌ها همه توانشان را به‌ كار گرفته‌اند، از توليد گزارشاتي كه خطر روي كار آمدن اختناق را هشدار دهد و تبيلغ خياباني در شهرستان‌ها گرفته تا شركت در ميتينگ
‌حمايت از هاشمي، تماس با دوستان و آشنايان و تشويق آنها براي راي دادن.بيشتر انها در دور اول يا به معين راي داده‌اند و يا در صف تحريمي‌ها بوده‌اند، اما امروز سخت در تكاپويند تا شايد بتوانند جلوي فاجعه را بگيرند.تكاپوي آنها را كه مي‌بينم بغض سنگيني كه اين‌روزها مدام كنارش مي‌زنم، مي‌خواهد خفه‌ام كند. همه‌شان را مي‌شناسم. مي‌دانم كه از سر ترس و اضطرار است كه چنين تلاش مي‌كنند. من اما نمي‌توانم كه خودم را راضي كنم و به شهرستان‌ها يا حتي به ميتينگ بروم. براي راي دادن هم خدا مي‌داند كه چقدر با خودم كلنجار رفته‌ام و تلاش كرده‌ام كه منطقم بر احساسم غلبه كند.
من از اين روزهاي سرد و سياه مي‌ترسم. از اينكه هيچ چاره‌اي جز انتخاب افتضاح و فاجعه نداريم متنفرم. ما مجبوريم جمعه به پاي صندوق برويم و به كسي راي بدهيم كه مي دانيم به هيچ كدام از آرمان‌هاي ما معتقد نيست، فقط به اين اميد كه جاه‌طلبي‌اش او را وا‌دارد كمي هم به خواسته‌هاي ما بها دهد.به اين اميد كه راست افراطي بر سرنوشتمان حاكم نشود.به اين اميد كه همه انچه اين سالها به‌دست آورده‌ايم يك شبه بر باد نرود....
هميشه از اينكه اين چنين از آرمان‌هايم كوتاه بيايم هراس داشتم و حالا راه ديگري پيش روي خود نمي‌بينم.
احساس خفگي مي‌كنم اين روزها، اي كاش مي‌شد كه راي ندهم. اي كاش مي‌شد كه روز جمعه در خانه مي‌نشستم و كتابم را مي‌خواندم. اما نمي‌شود. اما نمي‌توانم. نمي‌توانم همين خرابه‌اي را كه از وطنم مانده دو دستي تقديم فاشيسم كنم. ما، مايي كه در ايران زندگي مي‌كنيم و قلبمان براي ايران مي‌تپد چاره‌ ديگري نداريم اين روزها و اين زخمي است كه با هيچ مرهمي درمان نمي‌شود

12 اسفند 1385

فرزندم معلول بود

چهارشنبه ۱۶ فروردین

مثل زني هستم كه فرزندش را سقط كرده.فرزندم معلول بود. آن هم معلول ذهني.
مي‌دانستم كه تولدش و بودنش هم براي من عذاب خواهد بود و هم براي او. اما توان دل كندن نداشتم. پاره تنم بود و با همه رنجي كه به من مي داد نمي توانستم از او دست بشويم، انقدر كه مي ترسيدم نكند مازوخيست‌ شده باشم.
ديروز عصر، اما كودكم سقط شد و حالا من كمي گيجم. كمي سرگردان و خيلي خسته.از صبح از خودم مي پرسم چه مرگم هست كه بي هيچ دليلي اشك‌هايم روانند و ناي تكان خوردن ندارم و همين حالا يادم افتاد كه ديروز ساعت 5 عصر روي نيمكت سنگي يكي از خيابان هاي شلوغ شهر،كودكم مرد.

هفت سوار

سه شنبه ۱۵ فروردین ۸۵

اين نوشته مخاطب خاص داره:

دلم گرفت وقتي نوشته دوست آمريكايي را خوندم. با اينكه ديگه اونجا نيستم اما حتي فكر اينكه از هفت سوار فقط دوست آمريكايي مونده و حوضش دلم گرفت.اما نه! فقط اون نيست كه تنها شده. همه مون تنها شديم. من يك طرف. فلرتشيا يك طرف. جان كوچولو يك طرف. آتيش به سر و شبح جنگجو يك طرف و بانو هم كه اينقدر گرفتاره كه فكر نمي‌كنم فرصتي براي سوار بازي داشته باشه. مي دونيد بچه ها دلم براي آشپزخونه كوچيك‌مون تنگ شده. دلم براي آهنگ هايي كه با اون دقت انتخابشون مي كرديم تنگ شده. حتي دلم براي دود سيگارتون هم كه اتاقمون را تبديل به دودكش كرده بود تنگ شده.هوس اون آبدوغ خياري را كردم كه همه با هم درست كرديم. دلم مي خواد يك بار ديگه دور هم جمع بشيم و من و آتيش به سر براتون املت قارچ فرد اعلا بپزيم. دلم براي روزهايي كه هيچ وقت تكرار نمي‌شن تنگ شده.
مي دوني فري كثافت عزيز: تنهايي با اون چشم هاي درشتش و يا به قول فلرتشيا با اون دست‌ هاي چروك و زشتش فقط تو را دوره نكرده.سراغ من هم اومده. به فلرتشيا هم مي دونم كه سر زده. اميدوارم جان كوچولو و بقيه از دستش درامان باشن. اما زياد خوشبين نيستم. اون روزهايي كه پيش هم بوديم، اينقدر زياد بوديم كه جاي براي تنهايي نبود.فقط آغوش هميشه باز بانو و دستهاي مهربون فلرتشيا نبود كه تنهايي را فرسنگها از من دور مي كرد. متلك‌هاي آبدار تو، نگاه مهربون جان كوچولو، احوال پرسي هاي آتيش به سر و سر به سر گذاشتن هاي شبح هم به همون اندازه مي تاروندن اين عجوزه زشت و پير را. تازه فقط اين ها نبود حتي وقتي ميتي كومان از لابلاي كلمه هايي كه اسمشون خبر بود مي فهميد دوباره قات زدم، دلم گرم مي شد كه تنها نيستم. حالا اما خيلي ساده است... كافيه كه جلوي خودم را بگيرم و اينجا چيزي ننويسيم و تا وقتي كه روبراه نشدم از خونه بيرون نيام....
مي‌خواستم اين را بگذارم توي خونه خودمون اما ترسيدم ديگه كسي اون طرفها نره. اما به گمونم هنوز به گردآفريد سر مي‌زنيد. مگه نه؟ هيچ وقت آدم كامنت بازي نبودم. اما دلم مي‌خواد شما‌ها گاهي برام كامنت بذاريد. هيچي هم كه ننويسيد قبوله. اسمتون كه باشه مي فهمم هنوز هم گردآفريدم.

12:34 AM | نظرات : 3


شقايق يا نهال؟!

یکشنبه ۱۳ فروردین ۸۵

تعطيلات تمام شد و از دو روز ديگه زندگي شروع مي‌شه و من مي‌خوام اعتراف كنم كمي از اين شروع دوباره مي‌ترسم.شايد براي اينكه فكرهاي عجيب و غريبي دارن توي ذهنم رژه مي‌رن، اونهم نه فقط توي ذهنم كه حتي توي قلبم و من وقتي از قلبم حرف مي‌زنم يعني اتفاق مهمي داره مي‌افته. اتفاقي كه دلم مي‌خواست راهش را از توي محاسبات منطقي و عقلاني‌ام پيدا كنه، اما بدون اينكه من بخوام راهش را كج كرده و رفته يك طرف ديگه و اينطوري شايد از پس حساب و كتابش برنيام! حساب و كتاب؟.... يعني بايد بشينم و چرتكه بندازم؟!... مي ترسم كه يك حس زودگذر باشه. اما شايد هم نه. شايد نهاليه كه وقتي داشته جوونه مي‌زده من نديدمش. تمام مدت حواسم پي شقايقي بوده كه عمرش همون چند روز بود و حالا كه مي بينم نهاله بيخ گوش من ريشه دوانده و بزرگ شده كمي تعجب كردم.كمي هم باورم نميشه.كمي هم... كمي هم مي‌ترسم.
حالم خوبه. باور كن. نگرانم هم نباش. اتفاق بدي نيست. از هر طرفش كه نگاه كنم خير است. فقط كمي جسارت مي‌خواهد. اگرهم گفتم خوبم دروغ نگفتم. شوقي كه در دلم است بيشتر از ترسي است كه دارم. خيلي بيشتر. ولي فعلن از من چيزي نپرس. نمي‌خواهم در موردش حرف بزنم واگر تو سوال كني، حتما همه چيز را رو مي‌كنم.

02:28 AM | نظرات : 2


لحظه اي كه رفت

جمعه ۱۱ فروردین ۸۵

پياپي در مي‌يابم كه هر لحظه
لحظه آخرين است
و هر لحظه كه مي رود
يگانه و پر بها است
و هرگز تكرار نخواهد شد

غاده السمان

صورتك دات كام شد


پنجشنبه ۲ تیر ۸۴

وسط اين همه هياهو و جنجال صورتك من هم دات كام شد.البته اگر زحمت‌ها و پيگيري حسين نبود من حالا حالا‌ها اسباب كشي نمي‌كردم و سرجاي خودم نشسته بودم.

امروز هركاري‌ مي‌كنم دست و دلم به كار نمي‌رود، اول صبح خواستم يك مطلب خفن راجع به سياست‌هاي شهردار محترم در رابطه با فضاهاي شهري بنويسم اما چنان گيج مي‌زنم كه هنوز تمامش نكردم.بچه‌ها در اتاق ما جمع شده‌اند و دارند تصور مي‌كنند اگر احمدي‌نژاد رئيس جمهور شود چه اتفافاقاتي كه نمي‌افتد و با هر جمله قهقهه بچه‌ها به آسمان مي‌رود و من از فكر اينكه تمام اين تصورات از روز شنبه تبديل به واقعيت شود، ميلرزم.

با اين سرمقاله كيهان فكر كنم كار شرق هم تمام است.بيچاره دوستان شرقي كه اين همه احتياز مي‌كنند و مواظبند

13 اسفند 1385

من برگشتم

شنبه ۲۹ مرداد ۸۴

من برگشتم.همه چيز خيلي عالي بود و من بهترين روزهاي عمرم را گذراندم.الان اما يك جورايي بين زمين و آسمانم هنوز. مثل ماهي كه از آب بيرون آمده اما هنوز داره با آبشش‌هايش نفس مي‌كشه.
يك عالمه حرف براي گفتن دارم اما قبل از همه چيز بايد سفرنامه‌ام را تمام كنم. آنجا كه بودم آنقدر زمان كم داشتم كه بعضي وقت‌ها فقط بايد همه تن چشم مي‌شدم و مي ديدم و براي همين كلي از سفرنامه‌ام جا افتاده‌ام و يك چيز ديگر هم اينكه مي‌خواهم كمي از تجربه نابي كه داشته‌ام فاصله بگيرم تا بهتر بتوانم درباره آنچه كه از سر گذرانده‌ام قضاوت كنم و بنويسم.

با اينكه اين دو هفته، كمتر از همه سفرهايم دلتنگي كردم و به غير از دو روز آخر كه در حد مرگ دلم براي مادرم تنگ شده بود، بي خيال همه چيز و همه كس داشتم خوش مي‌گذراندم و كيف مي‌كردم، اما حالا كه برگشته‌ام به خانه خودم، اتاق خودم، ميز كار خودم و در ميان دوستان خودم، حس خيلي خوبي دارم.يك نوع احساس ثبات و تعلق خاطر كه نمي‌دانم در دراز مدت به نفعم است يا ضررم.

اين همه چيز و همه كس البته يك استثنا هم دارد. اما آن دلتنگي از نوع ديگري بود. دلم مي‌خواست كه بودي و تو هم به اندازه من از آن همه زيبايي و عظمت و شكوه و سادگي لذت مي بردي و جان سرگشته‌ات همچون من، آرام مي‌گرفت.

دو روز ديگر يكي از بهترين دوستانم به سفري طولاني مي‌رود و من از همين الان كه نه، از روزها قبل دارم براي رفتنش دلتنگي مي‌كنم. يك حس دو گانه است. از همان حس‌هايي كه اين سال‌ها چندبار تجربه‌اش كرده‌ام. كسي مي‌رود كه تو با رفتنش دلتنگ مي‌شوي و تنها. اما ماندنش را نمي‌خواهي چون وجودش بيشتر از داشتنش براي تو ارزشمند است و تو مي خواهي كه ا و باشد و زندگي و كند و خوشبخت باشد، حتي اگر دلتنگش شوي و بي او مجبور شوي بعضي حرف‌ها و حس‌ها را فقط براي خلوت خودت نگه داري.


03:20 PM | نظرات وارده: 5


اي قوم به حج رفته...

سه شنبه ۱۱ مرداد ۸۴

خودم هم باورم نمي‌شود. اما حقيقت اين است كه تو خواسته‌اي بيايم و از من جز آمدن كار ديگري بر نمي‌آيد.نمي‌دانم در خانه تو چه بر من خواهد گذشت. اما از همين حالا كه نه از ماه‌ها قبل از همان وقتي كه دعوتنامه‌ات به دستم رسيد پر از شور و شوق و اضطرابم.
هيچ وقت آرزوي آمدن به خانه تو را نداشتم و مي دانستم و مي دانم كه هميشه، همه جا با مني ، اما تو طوري دعوتم كردي كه نتوانستم «نه» بگويم. راستش را بخواهي كمي هم مي‌ترسم. اما مي دانم كه زيارت خانه خدا، يك تجربه تكرار نشدني برايم خواهد بود.

پي نوشت:اين چند وقته هرچه گشتم، يك سفرنامه درست و حسابي از اين همه حاجي كه به زيارت خانه خدا رفته اند پيدا نكردم. جز خسي در ميقات جلال آل احمد كه هم خيلي قديمي شده و هم اينكه چندان به دلم نچسبيد و يكي هم سفرنامه ابراهيم نبوي كه هرچه گشتم در بازار نبود.خلاصه اينكه عازم خانه خدا هستم و از همين فردا صبح با سه دفترچه و يك روان نويس خوش دست سفرنامه ام را شروع خواهم كرد.

14 اسفند 1385

آدمي كه داره خفه مي‌شه

چهارشنبه ۳۰ شهریور ۸۴


شهاب ليوانش را پر از دستمال كاغذي سفيد كرده و با نوار چسب‌هاي شيشه‌اي آن را به ميز چسبانده.درست مثل كسي يا چيزي كه در بين ميله‌هايي كه از هر طرف احاطه‌اش كرده‌اند زنداني شده. خودش مي‌گه آدميه كه داره خفه مي شه . آدمي كه دلش فقط فرياد مي‌خواد، اما دهنش را بسته، اينقدر محكم كه هيچ كس حتي صداي آهش را هم نشنود.اما ليوان شهاب با نوار چسب‌هايي كه دوره اش كرده‌اند و ساعت من و سيگار بهنام و موس كامپيوتر را هم گرفتار كرده‌اند، بيشتر شبيه تار عنكبوتي است كه يك آدم سر به هوا در دامش افتاده و شايد راه فراري برايش نباشدو البته فقط شايد.
سرم را كه برگرداندم ديدم شهاب فكر «راه» را هم كرده، هم راه پرواز و هم راه رفتن يا بهتر بگويم دچار شدن به راهي كه مثل يك تونل هزار تو است و وارد كه بشوي ديگر گرفتارش شده‌اي، حتي بدتر از آن تار عنكبوتي كه «شايد» رهايي از آن ممكن باشد.
نوارهاي كاغذي كه مسير پرواز را نشان مي‌دهند به پنجره مي‌رسند، پنجره‌اي كه با وجود ديوار سيماني و بلند مقابلش باز هم پنجره است، مسير پرواز كوتاه است. اما براي طي كردنش باسد سر را بالا گرفت و پريد و خطر افتادن و شكستن را هم به جان خريد.
راهي كه به تونل هزار تو مي‌رسد اما، دراز است و آسان.كافي است آدمك بيچاره خودش را به گوشه ميز بكشاند و به يكي از كاغذهاي باريكي كه آويزان ميز است بچسبد و سر بخورد تا ته تونل برود.
آدم ديوانه
آسان نيست
اما ساده است
باور نمي‌كني؟ از ماهيان بپرس
از ماهيان گرفتار در تنگ‌هاي بلورين
و سنگ‌هاي سفالين
ما سال‌هاست كه زندگي را در بركه‌هاي بدون
آفتاب و ماهي گم كرده‌ايم....

ضيا موحد

پي نوشت:مطلب من كه تمام شد، شهاب هم آدمكش را و كاغذهايي كه راه رفتن را نشانش ميداد از كف اتاق جمع كرده بود و تا گفتم «چرا»؟ جواب داد: هيچ چيز پايدار نيست، همه چيز تمام مي‌شود

آينه

پنجشنبه ۵ آبان ۸۴

هيچ چيز سخت‌تر از روبرو شدن با خود نيست. اما من شهامتش را خواهم داشت. مي‌دانم.

10:39 PM | نظرات وارده: 3


....

پنجشنبه ۵ آبان ۸۴

قطعا من به خاطر داشتن دوست‌هاي خوبي كه در دوره‌هاي مختلف زندگي‌ام همراهم بودن، آدم خوشبختي هستم و اين چيزيه كه هيچ وقت، حتي در بدترين روزهاي تنهايي هم نمي‌تونم فراموشش كنم. خوشحالم كه با وجود اينكه حالا ازشون دورم ولي همين كه يادشون مي‌افتم، دلم پر از شادي مي‌شه. خوشحالم كه در دوره‌هاي مختلف زندگي‌ام از هركدومشون يك عالمه درس گرفتم و خيلي خوب و روشن مي تونم تاثيرات هركدومشون را در زندگي‌ام بشمارم.
داشتن دوستي براي همه زندگي خيلي خوبه. ولي كمتر پيش مي‌ياد و اگر تو آدمي باشي كه بخواهي همه راه‌هاي رفتن را تجربه كني. كمتر مي توني براي يك مدت طولاني با كسي همراه بشي و مثل مسافري كه در هر مسير با كسي همراه مي‌شه و ازش ره توشه مي‌گيره، مدام در حال رفت و آمدي بدون آنكه محبت همسفرات از دلت بيرون بره يا چيزهايي كه ازشون ياد گرفتي فراموشت بشه.

پي نوشت:پاراگراف اول اين مطلب را حذف كردم. براي اينكه نه دلم مي‌خواهد وارد بازي شوم كه به آن اعتقاد ندارم و نه اينكه .... بگذريم من فقط مي‌خواستم از لطف سارا بگويم كه ديروز وقتي در آن هواي گرم با وچود پالتويي كه پوشيده بودم، داشتم مي لرزيدم. حواسش به من بود و مدام مزه مي ريخت تا من را بخندد و البته اگر بخواهم با خودم صداق باشم كمي بدجنسي هم چاشني ماجرا بود. اشتباه كردم.

09:10 AM | نظرات وارده: 0


....

چهارشنبه ۴ آبان ۸۴

02:09 PM


شكر

دوشنبه ۲ آبان ۸۴

صبح وقتي براي نفس كشيدن دستم را روي سينه‌ام ‌گذاشتم، تا اين نفس لعنتي بالا بيايد، فكر كردم همه انرژي‌ام براي تحمل اين روزها تمام شده. اما وقتي به ياد شب قدر پارسال افتادم كه از سر شب تا سحر فقط رهايي تو را آرزو مي‌كردم و به جاي دعاي «جوشن كبير» به نيت تو «ابوحمزه ثمالي» مي‌خواندم. فقط گفتم خدايا شكرت.

پي‌نوشت:كتاب «تاكسي نوشت‌ها»‌ي ناصر غياثي را خوانده‌ايد؟اگر نه! اول يك نگاهي به «برلين‌گردي با تاكسي يك ايراني» بياندازيد و بعد هم به اولين كتابفروشي برويد وبخريدش كه هر كه خوانده پشيمان نبوده.

09:50 AM | نظرات وارده: 0


من ديگه نيستم

دوشنبه ۲۵ مهر ۸۴

چقدر خوب كه نمي‌توانم چيزي را كه دوست ندارم تحمل كنم، به آدمي كه ازش خوشم نمياد لبخند بزنم. كاري را كه دوست ندارم ادامه بدم و براي جايي كه قبولش ندارم مطلب بنويسم.چقدر خوب كه طاقتم براي انجام كاري كه نمي‌خواهمش از چند روز بيشتر نيست و فقط از راهي مي‌روم كه به درستي‌اش اعتقاد دارم و مهمتر از همه اين كه چقدر خوب كه از اشتباه كردن و تصحيح اشتباهم خجالت نمي‌كشم و وقتي كه مي‌فهمم اشتباه كردم، هرجاي راه كه باشم برمي‌‌گردم و سوختن و ساختن در مرامم نيست.
خوشحالم كه امروز عصر مي روم و مي‌گويم : «من ديگه نيستم.»

02:09 PM | نظرات وارده: 1


تك لحظه‌هاي عاشقي

شنبه ۲۳ مهر ۸۴

چند لحظه بيشتر نبود، اما براي مني كه داشتم با ريسمان عقل سقوط مي‌كردم كافي بود تا بفهمم زندگي تك لحظه‌هاي عاشقي است و بس. تمام ديروز را مست آن چند لحظه بودم.مست آن چند لحظه‌اي كه تمام تو را داشتم و مي‌خواستي كه داشته باشمت.هنوز هم سرخوشم و رنج همه اين روزهاي بي تو بودن را از ياد برده‌ام.
حالا ايمان دارم، با تو كه باشم، دستانم كه تنت رابه هواي يافتن جانت جستجو كند، همه پريشاني‌هايم دود هوا مي‌شود و آنقدر محكم قدم برمي‌دارم كه هيچ كس را توان متوقف كردنم نيست.
حالا ايمان دارم كه نه آن طواف عاشقانه دروغ بود، نه آن دعاي سومي كه نذر تو شد و نه هديه آن پير فرزانه كه هردو دل در گرو مهرش داريم.

10:39 AM | نظرات وارده: 1


اعدام؟ نه

دوشنبه ۱۸ مهر ۸۴

1.امروز روز جهاني مبارزه با اعدام است.مي خواستم مطلب جامعي در اين رابطه بنويسم، اما گرفتاري‌هاي اين روزها، امتحان و اين پروژه جديدي كه هنوز شروع نشده، همه ذهنم را مشغول كرده است، فرصتي برايم نگذاشته‌اند.براي همين سراغ آرشيو تريبون فمنيستي ايران رفتم و چند تا از مطالبي را كه درباره اعدام نوشته‌ايم، براي صورتكم انتخاب كردم. مي‌دانم كه اعدام به اندازه مخالفان سرسختش، موافقان پر وپا قرصي هم دارد، اما از ديدگاه من آنچه كه نبايد در اين ميان فراموش شود، حرمت زندگي انسان‌ها، تاثير مجازات اعدام در كاهش جرائم و پيشينه اي است كه مجرمان را مستحق اعدام كرده است.
عمادالدين باقي : اکثر اعدامي ها با جمهوري اسلامي هم سن هستند/ جلال افشار

اعدام آري يا نه؟ مريم حسين خواه

نه «كبري رحمان‎پور» را اعدام كنيد و نه «پدر زهرا» را!/ نوشين احمدي خراساني

اين «خشونت آسان» در جامعه ما چگونه ممكن است؟/ پروين اردلان

اگر بيجه براردرم را هم كشته بود، با اعدامش مخالف بودم/ گلناز ملك

برای اعدام آماده شو/ مريم ميرزا

2. اين روزها كه ميزم پر است از كتاب‌هاي مهرانگيز كار براي نوشتن گزارشي درباره خشونت ناموسي در قوانين ايران، چه خبري مي‌تواند بهتر از آمدن خانم كار به دنياي مجازي باشد، خوش آمديد خانم كار. ما مثل هميشه منتظر نوشته‌هاي خواندني شما هستيم.


10:16 AM | نظرات وارده: 2


تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است

شنبه ۱۶ مهر ۸۴

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی
تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت
ارزش نیست
جواب هم صدایی ها،
پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره،
نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو،
روی مین جا نمی ذاره

همه آزاد آزادن، همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصورکن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا

10:03 PM | نظرات وارده: 1


دوست

پنجشنبه ۱۴ مهر ۸۴

.وقتي كه پيشگو به من گفت خيلي زود با سارا صميمي مي‌شي. خنديدم و نگفتم كه به پيشگويي اعتقاد ندارم و زندگي‌ام را خودم در كشاكش لحظه‌ها مي سازم. اما پيشگويي‌اش اين‌بار محقق شد، گيرم با كمي اختلاف زاويه. مهم اين است كه با وجود اينكه از همان روزهاي اول سارا را خيلي دوست داشتم ولي فكر نمي‌كردم اينقدر بهش نزديك بشوم و بتوانم با او حرف بزنم، آن هم از چيزي كه جز دوست پرنده‌ام با هيچ كس ديگه درباره‌اش حرف نزدم.
در فرهنگ من به كسي كه بشود با او از ناگفته‌ها گفت و و خودرا پشت خنده‌ها و پرحرفي‌ها مخفي نكرد، مي‌گويند «دوست» و وقتي كه كسي «دوست» من شد، هر اتفاقي كه بين ما بيافتد حرمت و احترام و اعتمادي كه اين دوستي برايم ارمغان آورده است از بين نمي‌رود.
آدم‌هايي هم كه با اين تعريف دوستم هستند، خيلي كم‌اند آنقدر كه تعدادشان به اندازه انگشتان دستانم هم نيست، شايد براي همين است كه پيدا كردن يك دوست تازه اينقدر برايم مهم است.شايد هم براي اينكه يافتن يك دوست تازه اين را يادم مي‌آورد كه زندگي، هنوز ادامه دارد و تو اگر بخواهي مي‌تواني در گوشه‌گوشه‌اش گرما و نور چراغي را بيابي. اين‌ها را نوشتم تا بگويم كه خوشحالم كه يك دوست تازه پيدا كرده‌ام. و البته ناراحتم كه اين روزها با پريشاني‌ام دوست جونم را هم ناراحت مي‌كنم و دروغ گفتن به كسي كه دوست آدم است هم نه فايده‌اي دارد و نه ممكن است.

2.خيلي خوب است وقتي كه فكر مي‌كني تنهاي تنهايي يك دوست خوب براي تو كتاب‌هاي تازه بياورد تا سرت گرم شود و خودت را غرق در سرگيجه‌ات نكني،شب زنگ بزند و حالت را بپرسد و از سكوت لعنتي و ناخواسته تو هم دلگير نشود، آن ديگري يك رژ خوشرنگ به تو هديه بدهد تا كمي رنگ به صورتت بيايد و آن يكي ديگر وقتي كه روي يك نيمكت سنگي نشسته‌اي و با لجبازي بغضت را فرو مي‌خوري زنگ بزند و بگويد هر وقت كه خواستم آماده است كه كمي برايش حرف بزنم يا لااقل سر بر شانه‌اش بگذارم و گريه كنم.بدون شك من آدم خوشبختي هستم. براي همه اين‌ و حتي براي داشتن آنهايي كه هيچ نگفتند ولي مي‌دانستم كه نگرانم هستند.

01:26 PM | نظرات وارده: 1


رويا طلوعي آزاد مي شود

چهارشنبه ۱۳ مهر ۸۴

رويا طلوعي فردا آزاد مي‌شود. يك عالمه خوشحالم و آرزو مي‌كنم روزي برسد كه ديگر هيچ كس به خاطر عقايد و فعاليت‌هاي مسالمت‌آميز مدني‌اش به زندان نرود.
دستگيري رويا با همه نگراني‌ها و سختي‌هايي كه براي خودش، خانواده‌اش و دوستان و همفكرانش در پي داشت، يك تجربه مثبت را نيز به تجارب جنبش زنان اضافه كرد.
فعالان جنبش زنان پس از آنكه به شيوه معمول نامه‌اي را در اعتراض به دستگيري رويا امضا كردند و براي دادستان سنندج( محل بازداشت رويا) ارسال كردند، نمايندگان خود را به سنندج فرستادند تا مستقيما نامه را به دست دادستان برسانند و با او مذاكره كنند. اين حركت جنبش زنان كه البته منجر به ديدار اتفاقي با رويا نيز شد، از يك سو نمونه‌اي از همدلي جنبش زنان با اعضاي خود است و اين دلگرمي و اميدواري را به همه مي‌دهد كه در روزهاي سخت تنها نخواهند بود و از سوي ديگر گامي در جهت به رسميت شناخته شدن جنبش زنان و جامعه مدني از سوي مسئولان دستگاه‌هاي رسمي است.

12:48 PM | نظرات وارده: 0


بزرگ شده‌ام

سه شنبه ۱۲ مهر ۸۴

مي‌دانم اين روزها هم مي‌‌گذرد، مثل همه روزهاي سختي كه از سر گذرانده‌ام. نه كه گذشت زمان چيزي ازبار رنجم كم كند، اما وقتي كه زمان مي‌رود وتو مي‌داني فرصت يك لحظه توقف هم نداري بهتر مي‌تواني اتفاقات ريز و درشتي را كه از سر مي‌گذراني تحمل كني.
خوبي اين روزهاي لعنتي با همه روزها و شب‌هاي طولاني و تمام نشدني‌اش به اين بود كه خاطرم جمع شد، حالا در هر وضعيتي كه باشم مي‌توانم بدون توقف، به رفتن ادامه دهم و ديگر آن دوره‌اي كه گوشه اتاق كزمي‌كردم و جز خواندن وخواندن و خواندن توان انجام كار ديگري را نداشتم، گذشته است.
اين روزها خوره خواندن ونوشتن پيدا كرده‌ام.دو برابر هميشه كتاب مي‌خوانم و چند برابر مي‌نويسم و البته زندگي هم مي‌ كنم. از كار گرفته تا جشن تولد و مسئوليت‌هاي داوطلبانه و حتي گوش دادن به درد دل دوستان و سنگ صبورشان بودن. تازه جشن مهرگان هم رفتم و كلي با ريحانه خوش گذراندم. بزرگ شده‌ام حسابي و اين را خيلي خوب احساس مي‌كنم. اما هنوز نمي‌توانم نقابم را محكم بر چهره نگه دارم. هنوز نمي‌توانم غمي را كه بقول سارا در چشم‌هايم هست از ديگران پنهان كنم، اداي آدم‌هاي سرخوش و بي‌خيال را دربياورم ومثل هميشه پرحرفي كنم.اين را هم ياد مي‌گيرم، مي دانم. مثل همه چيزهايي كه در اين سال‌ها كم كم و قدم به قدم آموخته‌ام.

01:44 PM | نظرات وارده: 2


تا چه پيش بيايد

یکشنبه ۱۰ مهر ۸۴

در اندوه عشقي از دست رفته
نيمي از گيسوانم را از دست دادم
گيسوانم را خواهم آراست و بر آن جعدهاي نويني خواهم افزود
تا چه پيش بيايد

عاشقانه‌هاي مصر باستان

ويرانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۸۴

«و سرايي را كه فرو ريخته است، محاسبه اشتباه بنايش را درياب» چشم آقاي «برشت» حتما اين كار را مي‌كنم. ولي حالا ترجيح مي‌دهم يك چند وقتي كمي دورتر از اين ويرانه زير سقف آسمان دراز بكشم و از بي‌خانماني‌ام لذت ببرم، هر وقت هم دلم خواست با فراغ خاطر و بي‌دغدغه ترك‌هاي ديوار و ريزش سقف كوله‌ام را بردارم و اين اطراف قدمي بزنم و براي خودم بخوانم: آسوده كسي كه خر ندارد، از قيمت جو خبر ندارد.

02:28 PM | نظرات وارده: 2


دخترك، باران، زندگي

دوشنبه ۱۶ آبان ۸۴

شش ماه پيش وقتي زير رگبار باران شمالي مادر جون را به خاك سپرديم،فكر مي‌كردم براي تمام عمر از باران بيزار خواهم شد و ديگر هيچ وقت از قطره‌هاي باراني كه سر تاپايم را در برمي‌گيرد لذت نخواهم برد. اما دو روز پيش وقتي يك ساعت تمام زير باران قدم زدم و از قطره‌قطره‌اش لذت بردم، مطمئن شدم هر اتفاقي كه بيافتد، زندگي ادامه دارد و من زندگي خواهم كرد.
هميشه وقت باران چشمهايم را مي‌بستم و در خيالم روي ايوان خانه قديمي و دوست داشتني خانه پدري مي‌ايستادم و با خنده‌هاي دختركي كه در زير رگبار آسمان شمال، دست‌ها را باز كرده، موهايش را به باد سپرده و دور خودش مي‌چرخد و آواز مي‌خواند، مي‌خنديدم. كمي كه گوش‌هايم را تيز مي‌كردم حتي صداي مهربان آقاجون و مادرجون را كه با هزار قربان و صدقه مرا مي‌كشاندند به خانه و سرم را خشك مي‌كردند تا سرما نخورم هم مي‌شنيدم.... اما حالا.حالا كه آن خانه دوست داشتني كه روزگاري برايم بهترين جاي دنيا و واقعي‌ترين خانه‌ام بود، برايم يادآور ترس و وحشت تابوتي است كه روي دست‌ها حركت مي‌كند، تنها تصويري كه با قطره‌هاي باران به سراغم مي‌آيد، دختركي سياه‌پوش است كه بر زمين گل‌آلود، بر سر قبري كه تازه پر شده نشسته است و همراه با آسمان، آرام و بي‌وقفه مي‌بارد و سرگرداني‌ چشم‌هايش همه آدم‌هايي را كه بالاي سرش ايستاده‌اند ميخكوب كرده ... آن وقت مجبور مي‌شوم به اولين كتاب فروشي سر راهم پناه ببرم و در ميان قفسه‌هاي كتاب، خودم، دخترك و قبري را كه شش ماه است به سراغش نرفته‌ام فراموش كنم. بعد ياد لبخندهاي مهربانش و آغوشي كه تا دم آخر براي من باز بود بيافتم و بخندم كه او عاشق خنده‌هايم بود.

10:37 AM | نظرات وارده: 2


فيلتر

شنبه ۱۴ آبان ۸۴

با هزار مكافات وصل اينترنت مي‌شوم. صفحه خانگي‌ام را باز مي كنم ومي روم دنبال كارم تا صداي سرود جنبش زنان از تريبون فمنيستي ايران بلند شود. هرچه منتظرمي‌مانم، خبري نيست. فكر مي‌كنم وصل نشده اينترنتم قطع شده، صفحه را باز مي كنم، نوشته است: بر اساس قوانين جمهوري اسلامي دسترسي به اين سايت مجاز نمي‌باشد.
خشم هميشگي بيخ گلويم را مي گيرد، اين سانسور هم به قول فرناز شتري است كه در خانه همه مي‌خوابد.اما حالا كه عهد قجر نيست، ما هم كه با يك فيلتر ناقابل از رو نمي‌رويم. خدا نگهدارد فيلتر شكن‌ها را .. چند دقيقه بعد سايت را باز مي‌كنم، صداي بچه‌ها و «به سر رسيد زمان بندگي» شان به گوش نمي‌رسد، فيلتر شكن است وهمين اينترنت ذغالي را هم كندترمي كند، اما صفحه بنفش شلوغ و پر از مطلبمان روبرويم است. ما همچنان مي‌نويسيم، مي‌دانيم كه شما هم با قلدرمابي وفيلتر و سانسور كنار نمي‌كشيد.بگذاريد دلشان به همين سانسورها خوش باشد.

08:02 PM | نظرات وارده: 0

جمعه ۱۳ آبان ۸۴

اين ماجراي عيد فطر و هلال ماه هم كه اين چند ساله حسابي مايه مضحكه شده. ما كه آخرش نفهميديم بالاخره عيد كدام است و روزه اين روز آخريمان حرام است يا حلال. باباجان ما يك ماه كه بيشتر نداريم كه يا ديده مي‌شود و يا ديده نمي‌شود. مبناي رويت هم آنطور كه خودشان مي‌گويند اين است كه معتمدان ماه را ببينند.حالا نمي دانم يا آن هشت ‌تا مرجع تقليد معتمد نيستند كه بقيه مراجع هم بتوانند به آنها اعتماد كنند و يا ماه آن هشت‌تا با ماه بقيه فرق دارند و از همه مهمتر چرا اين كارها را به متخصصان و منجمان نمي‌سپاريد و مردم را اينطور سرگردان مي‌كنيد.
خلاصه ما كه امسال نه عيدمان درست و حسابي معلوم شد و نه نماز عيد فطرمان. ركعت دوم نماز بلندگوي مسجد خراب شد و آقايان هم انگار نه انگار خانم‌ها پشت سرشان نماز مي‌خوانند و صدايشان به آنها نمي‌رسد، نمازشان را ادامه دادند و ما هم همين‌طور ايستاده بوديم و سماق مي‌مكيديم كه اين حمد و سوره چقدر طول كشيده كه يك دفعه ديديم آخر قنوت دوم هستند (ركعت دوم نماز عيد فطر 4 تا قنوت دارد.) و حسابي اوضاع شير تو شير شد.
ما هم به خدا گفتيم خودت شاهد باش كه ما مي‌خواستيم مثل آدم روزه بگيريم و نماز بخوانيم و عيد كنيم و اينكه همه چيز اين‌طور قاتي شده و ما روز عيد روزه حرام مي‌گيريم و فردايش هم يك نماز چپ اندر قيچي مي‌خوانيم و تا آخر سال هم اوضاع مناسبت‌هاي ديني و عيد و عزامان به هم ريخته، خودت يك طوري زير سبيلي رد كن.تا ما يك فكر اساسي براي مسلماني‌مان بكنيم.

10:55 AM | نظرات وارده: 0


زندگي كن

پنجشنبه ۱۲ آبان ۸۴

شايد،حرف آخر:
سر خيابان كه ديدمت صدايت كردم. ديدم كه مرا ديدي و سربرگرداندي و رفتي. اما آنقدر پريشان بودي كه نتوانستم دنبالت نيايم. آن لحظه براي من، تو و فهميدن پريشاني‌ات از هرچيز مهم‌تر بود. به زحمت خودم را به تو رساندم، دستت را گرفتم و همراهت آمدم. تو اما انگار ناي رفتن هم نداشتي. هيچ نمي گفتي و من مانده بودم كه چه كنم. به گوشه‌اي خلوت كه رسيديم. نشستي و تا من لب باز كنم.اشك‌هايت سرازير شد. سرت را بر زانويم گذاشته بودي، هق هق مي كردي، مي‌لرزيدي و به خود مي پيچيدي.تا به حال نديده بودم كسي از زور درد اين‌گونه به خود بپيچد. سكوت لعنتي‌ات همچنان پابرجا بود و من انگار لال شده باشم فقط نوازشت مي‌كردم تا شايد آرام بگيري. هنوز اشكت خشك نشده بود كه كسي از آنجا رد شد. تو برخاستي و تا من به خود بيايم رفتي. بي آنكه هيچ نشاني از خودت باقي بگذاري.....

از خواب كه پريدم.هنوز بهت زده بودم. مي دانستم كه اتفاقي افتاده. به روياهايم ايمان دارم... مي‌دانستم مثل رويايي كه ديده‌ام از من فرار خواهي كرد.اما بايد مي‌آمدم. بايد به حرمت رفاقتي كه بين‌مان بود، تنهايت نمي‌گذاشتم....براي همين بود كه سماجت كردم. كه همه درها را كوبيدم. كه همه آن‌چه را غرور مي‌نامند زير پا گذاشتم، براي چيز با ارزش‌تري كه «رفاقت» نام دارد. اما فايده‌اي نداشت. فايده‌اي ندارد... تمام اين سه روز را مثل مار زخمي به خود پيچيدم، نگرانت بودم و اين نگراني امانم را بريده بود.شنيده بودم غصه آدم را از پا مي اندازد، اما باور نداشتم اين‌گونه از همه انرژي‌ام خالي شوم.
نمي‌دانم شايد امروز صبح تعبير آخر رويايم بود. شايد بايد بروي و بروم تا رسيدن را بياموزيم.
اين‌ها را نوشتم فقط و قفط براي اينكه هنوز داغي اشك‌ها و لرزش شانه‌هايت جلو چشمانم است... كه هنوز خودم را رفيقت مي‌دانم... كه هنوز مي‌خواهم بخندي، خوش باشي، زندگي كني.

10:21 AM | نظرات وارده: 3

19 اسفند 1385

.........

دوشنبه ۲۴ بهمن ۸۴

ديشب خوابت را ديدم. خواب ديدم كنار خيابان منتظر تاكسي بودم كه يكدفعه يك نفر دستم را گرفت و گفت سلام. وقتي برگشتم ديدم تويي، بودنت را باور كردم و دستت را محكم گرفتم. با هم سوار اتوبوس شديم و تو تمام مدت كنارم بودي. هردومون امتحان داشتيم و مي‌خواستيم بريم سر جلسه. اما وقتي به ايستگاهي كه بايد پياده مي‌شدم رسيديم، دلم نيومد از تو جدا بشم. مي‌خواستم يك ايستگاه ديگر هم كنارت باشم و وقتي پياده شدم. گم شدم. بيابان بود و خلوت بود و من تنها بودم......
مي‌دوني مدت‌ها بود كه خوابت را نديده بودم. اين مدت‌ها شايد چند سال باشه.تو را براي خودم ممنوع‌التصوير كرده بودم. خودت را. عكست را و خوابت را.... ديشب اما اين ممنوعيت شكست.
صبح كه بيدار شدم، انگار خواب نبود. واقعيت بود و من انگار كه تو را ديده باشم و در كنارت باشم و همان باشي كه هميشه برايم بودي. چشمانم را كه باز كردم پر از انرژي بودم و آرام آرام.


دين را به جاهلان نسپاريم

پنجشنبه ۲۰ بهمن ۸۴

من مسلمانم و مقيد به دين اسلام. اما گاهي اوقات اينقدر بين مسلماني خودم وآنچه برخي اسلام مي‌نامند فاصله مي‌بينم كه انگار ما پيروان يك پيامبر نيستيم و اساس دينداري‌مان يك كتاب مشترك به نام قرآن نيست.
من هم كاريكاتورها را ديدم، پيامبري كه من مي‌شناسم هيچ شباهتي به اين كاريكاتورها ندارند. حرف اول همه اين كاريكاتورها «خشونت» است و محمد «پيامبر رحمت» بود. اما راهش اين نيست كه بروم و به آتش بكشم و مهر تاييد بزنم به خشونت ورزي مسلمانان.
رسول الله هم هيچگاه، حتي بعد فتح مكه و قدرت گرفتن آناني را كه به او ناسزا گفته بودند، سنگ زده بودند و زباله بر سرش ريخته بودند و از شهر رانده بودند، مجازات نكرد. بخشيد.
چاپ اين كاريكاتورها و تحريك احساسات مذهبي مسلمانان به بهانه آزادي بيان، مسخره است. آزادي بيان براي نقد است و اين كاريكاتورها فقط و فقط توهين بود و دروغ.اما با به آتش كشاندن سفارت خانه‌ها واعمالي اينچنيني فقط مهر تاييد بر اين زده‌ايم كه مسلماني همين است. به دور از عقلانيت و خشن.
نگراني من به خاطر آن چند صد نفري نيست كه رفتند و آتش زدند و تهديد كردند. براي آنهايي است كه از كار اين آدم‌ها خوشحالند و تاييدشان مي‌كنند.كه خشمگينند از كاريكاتورهايي كه چاپ شده و مي‌گويند اصلا بايد برويم و دانمارك را به آتش بكشيم. نگراني من براي اين است كه دولتمردان و رسانه‌ به اصطلاح ملي مان هم به جاي اينكه عقلانيت را رواج بدهد بر طبل بي عقلي و خشونت مي‌كوبند. كه رئيس پليس شهرمان هم مي‌گويد: «اگر من این مسئولیت را نداشتم، همچون شما جوانان انقلابی به خاطر اهانت به پیامبر تجمع می کردم و حاضر بودم حتی در ازای آسیب دیدگی نیز وارد سفارت مذکور شده و اعتراض خود را به گوش مسئولان آن کشور هتاک برسانم.»
هميشه اعتقاد داشته‌ام، وقتي با انديشه‌اي مخالفم و گمان مي‌كنم حقيقت چيز ديگري است، راهش بستن دهان مخالف نيست. راهش اين است كه من هم حرف خودم را بزنم. حتي اگر دروغ است يا توهين من هم به شيوه خود او اعتراض كنم. بنويسم. شكايت كنم. دادخواهي كنم. تحصن كنم. نه اينكه دهان مخالف را گل بگيرم و به آتش بكشم و فرياد بزنم.
اينطور كارها مهر تاييد به اين مي‌زند كه اسلام، همان اسلام بن لادن است يا همان اسلام عراقي‌هايي كه به نام اسلام و با فرياد الله اكبر سر مي‌برند و با افتخار از آن فيلم مي‌گيرند.
حق با مهدي جامي عزيز است: نبايد دين را به دست جاهلان رها کرد. نبايد بگذاريم از دين فقط پوسته اي بماند كه هيچ رنگ و بويي از عقلانيت و انسانيت ندارد.

بقيه حرف‌ها را هم دوستان گفته‌اند:
**نقد کن بيزار نکن از آزادی چماق مقدس درست نکن/ سيبستان
**تقدس و آزادي بيان/فرنگوپوليس

**«به نام محمد سنگ می زنند و می سوزانند. محمدی که من پیروش هستم پیراهنش را بالا می زند و از کسی که به اشتباه تازیانه خورده می خواهد تا او را قصاص کند. گیرم که روزنامه خطا کرد، به کارمند سفارت چه دخلی دارد؟ اگر دی روز کسی توی سفارت اتریش یا دانمارک بود و از این آتش خشم به اصطلاح دانش جویان آسیبی می دید چه کسی پاسخ گو بود؟»/ حامد قدوسي

**اگر هم مي‌خواهيد اعتراض مدني داشته باشيد و به قول الپر مثل مسلما‌هاي با شعور اعتراض كنيد، برويد و اين پتيشين را امضا كنيد كه براساس اعلاميه حقوق بشر كه گفته: " هرگونه ترغیب به تنفر ملی یا نژادی یا مذهبی که باعث تحریک به تبعیض و یا دشمنی و خشونت گردد، به موجب قانون ممنوع می باشد." خطاب به سازمان ملل متحد، سران کشورهاي اروپايي و کميسيون حقوق بشر سازمان ملل نوشته شده است.


شاه سياه پوشان

سه شنبه ۱۸ بهمن ۸۴

شاه سياه پوشان را خواندم و اتفاقا آنقدرها هم بهم نريختم. فقط بعدش يك كابوس ديدم كه همه‌اش خلا بود. مثل آدمي كه افتاده باشد در يك دره تنگ و عميق و از آن همه فقط لحظه‌اي را كه بين زمين و آسمان است يادش باشد.
پوست كلفت شده‌ام و شايد هم به قول هژير اينقدر اتفاق پشت اتفاق ديده‌ايم اين چند ساله كه حساسيت‌هايمان را از دست داده‌ايم.
«شاه سياه پوشان» داستان شاعري است كه به زندان مي‌افتد و منسوب است به هوشنگ گلشيري.
از همه كتاب اما چيزي كه بيشتر مرا به فكر بود. ماجراي «سرمد» است. جوان 19 ساله‌اي كه همه جا همه بند شاعر است و در رفت و آمد آنهايي كه چند روزي هستند و براي برنگشتن مي‌روند او هميشه هست.
و شب آخر لب باز مي‌كند و مي‌‌گويد برادرش وقتي در زندان مجبور بوده كه كسي را بگويد او را گفته بود و فكر كرده بود كه چون فقط 18 سالش است حتما ولش مي‌كنند. برادرش توبه نكرده بود و اعدامش كرده بودند و سرمد وقتي بدن آَش و لاشش را ديده بود همه چيز برايش تمام شده بود. نتوانسته بود و شده بود تواب. شده بود تير خلاص بزن زن‌ها و خون مي شست.
با همه اين‌ها مي‌دانست ديگر آزادي در كار نيست و اينكه همه چيز را گفته بود و حتي نامزد خودش را هم لو داده بود و شاهد اعدامش بود هم ،چاره ساز نبود.
خودش مي‌گفت: ما اشتباه كرديم. بايد هم تاوان بپردازيم. مي گفت : من با علاقه و حتي دقت تير خلاص مي‌زدم.اما يك روز كه دختري را كه با هم، سازماني عقد كرده بودند مي بيند و توان زدن تير خلاص را ندارد، خواهش مي‌كند كه يك كار ديگر به او بدهند. اما قبول نمي‌كنند و از توبه‌اش مي‌گويند.اين آخري ها را با هق هق براي شاعر تعريف مي‌كرد. با هق هقي كه به قول شاعر از ته سردابه‌اي هزارتو كش كشان مي‌غلتيد و مي‌آمد و آن شب، شب آخرش بود

شايد اگر چند سال پيش اين‌ها را مي‌خواندم فكر مي‌كردم قصه است. قصه‌اي كه در خيال نويسنده شكل گرفته ولي وقتي هم شاعر را ديده‌‌ام و هم سرمد را.(گيرم چند ورژن پائين‌ترش را) فقط وحشت مي‌كنم از تاريكي روزهايي كه از سر نگذرانده‌ام.



.....

یکشنبه ۱۶ بهمن ۸۴

«پرونده ايران براي گزارش به شوراي امنيت ارجاع شد.»
اين را كه خواندم ديروز تنم لرزيد و خنده بر لبم ماسيد. حالا هم هر چه مي كنم نمي‌شود كه در فكرش نباشم.خواستم چيزكي بنويسم كه ديدم سواد سياسي‌ام به تحليل نمي‌رسد. اما نگراني‌ام را نمي‌توانم پنهان كنم. نگرانم و بيشتر از اجماع جهاني بر عليه ايران از حماقت دولتمردان خودمان مي ترسم.
اين را هم از خوابگرد بخوانيد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم

لطفا پدر ما را در بیاورید

شنبه ۱۵ بهمن ۸۴

" متاسفانه مي بيينيم در بعضي كشورها NGO ها ابزار استعمار شده‌اند و از انها براي مقاصدشان استفاده مي‌كنند يا NGO ها را ابزار ورود بيگانگان به كشور مي‌كنند."
" تشكيل سازمان‌هاي غيردولتي طوري شده كه الان هركسي يك تشكل راه مي‌انداخت و مجوز مي‌گرفت و پولي به جيب مي‌زد و كه الحمدالله الان دادن مجوز دارد سخت مي‌شود."

"دولت به عنوان والدين بر سازمان‌هاي غيردولتي نظارت دارد. مگر ما در خانواده بچه‌ها را به حال خودشان رها مي‌كنيم كه هركاري كه دلشان خواست بكنند."

" استدعاي عاجزانه من اين است كه دولت نظارت را داشته باشد و حمايت را هم داشته باشد و اين طور نباشد كه كه هركس خواست دكاني داشته باشد برود و NGO بزند."

"ما پذيرا هستيم كه بعضي استحقاق حمايت دارند و برخي هم هدايت و نظارت."

شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟
البته وقتی دعوت ها حسابی گزینشی باشد و همه مدعوین یا خیریه ها باشند یا تشکل هایی که از غیردولتی بودن فقط ادعایش را دارند یا اینکه طرز فکرشان کاملا دولتی است نباید انتظار بیشتری داشت. ولی خداییش چه حالی کردن مسئولان وزارت کشور وقتی به نمایندگان به اصطلاح سازمان های غیردولتی این حرف ها را می زنند.ای داد بیداد.... این جور وقت ها آدم نمی دونه بخنده. گریه کنه یا فریاد بزنه.


از حال ما كه بخواهيد ملالي نيست جز دوري شما

جمعه ۱۴ بهمن ۸۴


هميشه براي خاطر ديگران نيست كه آدم از خودش مي‌نويسد. گاهي اوقات فقط و فقط براي خودم است كه مي نويسم براي اينكه بعدها يادم باشد چه روزهايي را از سر گذراندم و شايد بيشتر از آن براي اينكه خودم را بخوانم و بفهمم و شايد دنبال چاره باشم.
از خودم كه بخواهم بگويم با يك كلمه خوب و بد نمي شود جواب داد.
بيروني كه چند قدمي‌ام باشد همه چيز خوب است.خانواده خوبند و مثل هميشه يار و همراه و سنگ صبور گفته ها و ناگفته‌هايم. شغلم خوب است و همانطور كه مي‌خواستم همه چيزش دست خودم است و با فرم و محتوايش حال مي‌كنم و همكاران خوبي دارم و خوشحالم كه در با ثبات ترين وضعيت شغلي‌ام تصميم گرفتم دنبال علاقه‌ام بروم.كارهاي NGO اي هم دارد به جاهاي خوب مي‌رسد و همين روزها خبراي جديدش را مي‌شنويد.
اما بيروني كه چند متري‌ام باشد مغشوش است و يك عالمه چيزهاي نگران كننده دارد از اعتصاب و سركوب راننده‌هاي شركت واحد بگير تا بازداشت آرش سيگارچي و اظهارنظرهاي هرچند از گاه مسئولان و مديراني كه اصلا وضعيت فعلي را نمي‌شناسند و همين روزها است كه حرف هايي را كه داريم بهشان مي‌خوانيم عملي كنند و غصه هاي كوچك و بزرگي كه هميشه هست و كهنه نمي‌شود و بهشان عادت نمي كنم. غصه هايي مثل دختركي كه در سرما التماس مي كند آدامسش را بخرم. پيرمردي كه گوشه خيابان مي لرزد. مرد كوري كه با پسرك خردسالش گدايي مي كند. زن جواني كه گوشه خيابان منتظر مشتري است و مرد ميانسالي كه براي همه زن هاي سر راهش بوق مي زند تا هيچ گزينه اي را از دست نداده باشد و دختركي كه در شهر راه مي رود. مي لرزد. مي ترسد. گريه مي كند و هيچ گاه اجازه ايستادن به خود نمي‌دهد.
كمي كه شعاع دايره بودنم را بيشتر مي كنم اما كار از غصه و ترس فراتر مي رود و جايش را وحشت مي گيرد. وحشت شروع يك جنگ ديگر. وحشت تحريم و منزوي شدن. وحشت حماقت دولت مردان. وحشتي كه نمي دانم چقدر واقع بينانه است ولي هست و هر وقت كه خبرها را مرور مي كنم مرا در خود فرو مي برد.

اينها همه بيرون بود و درونم انگار در حال گذر است. گذر از روزهايي به روزهاي ديگر.زن هاي درونم اين روزها سخت ولي آرام و بي صدا در حال ساخت و سازند. هيچ حسي حس قالب اين روزهايم نيست. خنده و اشك چنان درهم تنيده‌اند كه اصلا نمي‌دانم شادم يا غمگين. شروع كه كردم مي خواستم بيشتر از درونم بنويسم اما نمي‌شود. براي خودم هم انگار نقش بازي مي كنم. دلم مثل درياي شمال پر جنب و جوش است و هر وقت سراغش را مي گيرم مثل درياي جنوب آرام آرام مي‌شود.
دارم پوست مي‌اندازم دوباره. فصلش كه تمام شود يك مريم ديگر مي شوم. مريمي كه به جاي مردن دگرگونه زيستن را انتخاب كرده. آن هم براي بار.... راستي چندمين بار است كه پوست اندازي مي كنم ؟ حسابش از دست خودم هم در رفته. اما مي دانم كه ديگر مثل آن وقت نيست كه وقت پوست اندازي خلوت كنم و از زمين و زمان ببرم و بعد چند وقت دوباره سر و كله ام پيدا شود.

پي نوشت: تازه كه ياد گرفته بودم براي بابا كه اون وقت ها جبهه بود نامه بنويسم. هميشه اولش همين را مي نوشتم :از حال ما كه بخواهيد ملالي نيست جز دوري شما و البته بعدش هم اضافه مي كردم دلم يك عالمه برات تنگ شده


سده، جشني كه از ياد برده‌ايم

دوشنبه ۱۰ بهمن ۸۴

از آنجايي كه هنوز سايت روزنامه اعتماد ملي راه نيافتاده و روزنا هم فقط اخبار آن لاين برخي مطالب روزنامه را منتشر مي‌‌كند. يادداتشتي را كه امروز در رابطه با سده در روزنامه چاپ كرده‌ام اينجا مي‌گذارم .
در رابطه با صفحه زنان اعتماد ملي هم كه قرار است هفته اي يك روز در بياورم چيزي نگفته بودم تا سايت روبراه شود و بهش لينك بدهم. ولي با اين اوضاع فكر كنم بايد آنها را هم همين جا بگذارم. مخصوصا مطلبي را كه درباره بي بي خانم استرآبادي نوشته ام و خودم خيلي دوستش دارم

سده جشن ملی ایرانیان است اما حالا سال ها است که به غیر از زرتشیان کسی یادی از آن نمی کند. این جشن ملی باستانی که بعد از نوروز و یلدا بزرگترین جشن ایرانیان است و تا زمان حمله مغول‌ها با کارناوال‌های شادی در شهرها و فضاهای عمومی جشن گرفته می‌شد، حالا محدود به مراسم‌های چند ساعته زرتشیان در تهران و کرمان و یزد شده و غیر زرتشیان برای شرکت در آن باید با ارائه معرفی نامه از دانشگاه یا رسانه های جمعی کارت مخصوص مراسم را از برگزارکنندگانش دریافت کنند.
با وجود اینکه بنا به اسناد تاریخی، ایرانیان قبل از ظهور زرتشت هم سده را جشن مي‌گرفتند، فراموشی این جشن باستانی از سوی عموم مردم و پاسداری زرتشیان از این آئین ایرانی، شبهه پیشینه زرتشتی داشتن آن را پيش آورده و برگزاری اینگونه جشن‌های ملی را با محدودیت مواجه کرده است، در حالی که به گفته کوروش نیکنام، نماینده زرتشیان در مجلس شورای اسلامی :«سده متعلق به همه ایرانیان است و جا دارد همانند نوروز، سیزده بدر و چهارشنبه سوری به صورت عمومی و در جای جای ایران جشن گرفته شود.»
اين شبهه البته اختصاص به مردم كوچه و بازار ندارد و رئيس مجلس شوراي اسلامي نيز مهر ماه امسال در پاسخ به پيشنهاد نيكنام مبني بر قرائت متني در صحن مجلس براي تبريك جشن مهرگان با رد كردن اين پيشنهاد، گفته بود: «شما زرتشتيان ماشاالله هر ماه يك جشن داريد و آن وقت ما بايد هرماه يك تبريك در مجلس داشته باشيم.»
با اين وصف در شرايطي كه حتي رئيس فرهنگستان زبان فارسي نيز جشن‌هايي همچون سده و مهرگان را آئيني زرتشتي عنوان كرده و پيشينه ايراني آن را به خاطر نمي‌آورد، دست‌اندركاران برگزاري اين جشن‌ها در انجمن‌هاي زرتشتي حق دارند با وجود تمايل‌شان به برگزاري عمومي اين جشن‌ها از اينكه اين آئين‌هاي ايراني تبليغ دين زرتشت محسوب شود نگران باشند و به زنده نگاه داشتن آن در محافل خودشان اكتفا كنند.
تبديل جشن های ايراني همچون سده و مهرگان به يك مراسم زرتشتي در حالي صورت مي‌پذيرد كه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كه متولي دولتي زنده نگاه داشتن ميراث فرهنگي كشورمان است، هيچ برنامه‌اي براي احياي اينگونه جشن‌ها ندارد و آنگونه که «اسفنديار رحيم مشائي»، رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري به خبرگزاری میراث فرهنگی گفته است: «اين سازمان در حال حاضر نمي تواند در برگزاري اين جشن ها مشارکت کند، زيرا برگزاري این جشن‌ها موضوعي خاص است و اگر بخواهد در فضاي کشور عموميت پيدا کند، از حيطه فعاليت هاي اين سازمان فراتر مي رود.»
بر طبق قانون مسئوليت عمومي كردن چنين آئين‌هايي بر عهده «شوراي فرهنگ عمومي» است و اجراي عمومي جشن‌ها با پيشنهاد يكي از اعضا در شورا بررسي مي‌شود كه البته سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خود يکي از اعضاي شوراي فرهنگ عمومي است و مي تواند به عنوان پيشنهاد دهنده عمومي کردن این جشن ها شود اما «مشائي» معتقد است که پيش از پيشنهاد دادن چنين طرحي بايد تحقيقات کارشناسي در مورد آن انجام شود و نمي توان از هم اکنون در مورد اجرا شدن يا نشدن آن نظر داد.
پژوهشكده مردمشناسي اين سازمان نيز البته تحقيق براي چگونگي برگزاري اين جشن‌ها و رواج دوباره آنها را در دستور كار خود قرار داده است، اما به گفته «دكتر محمد مير شكرايي»، رئيس اين پژوهشكده نتايج آن در بلند مدت و طي سال‌هاي آتي قابل استفاده خواهد بود و اين مركز كه يكي از دستگاه‌هاي مسئول در احياي آئين‌اي ايراني است فعلا جز نوشتن مقاله و برگزاري همايش و جلسات گفت و گو هیچ راهکار مشخصی برای گرامی داشت این جشن ها ندارد.
با همه اينها حالا چند سال است که سده از حیاط های کوچک مدارس زرتشتی و سالن مجتمع مارکار که کمتر از 1000 نفر گنجایش دارد خارج شده و در باغ کوشک ورجاوند واقع در 14 کیلومتری جاده مخصوص جشن گرفته می شود.
سال گذشته 9 هزار نفر در اين مراسم شركت داشتند و در هنگام غروب دهمین روز بهمن ماه ایرانیان مسلمان و زرتشتی دست در دست هم با شعله ور کردن هیمه بزرگی که در میان باغ برپا شده بود، پیدایش آتش را گرامی داشتند.
سده جشن پیدایش آتش است و ایرانیان از زمانی که هوشنگ شاه برای شکار مار سنگی را پرتاب کرد و از برخورد آن به سنگی دیگر آتش جرقه زد، دهم بهمن را به نشانه گرامی داشت این اتفاق جشن می گیرند. برخي همچون ابوريحان بيروني نيز سده را به فريدون نسبت مي‌دهند و نقل كرده‌اند: «چون ضحاك به بند كشيده شد، در بلندي‌هاي دماوند صد تن از جان بازيافتگان ماردوش جشن گرفتند و يك صد پشته هيمه افروختند و به آن سبب اين مراسم را جشن سده نام گذاشتند.»
برخي نيز وجه تسميه سده را در اين مي‌دانند كه صد روز از از پايان تابستان گذشته و صد شب و روز به نوروز مانده است.
با همه اين ها بهانه جشن گرفتن «سده» هرچه كه باشد، اين جشن ملي ايراني اين فرصت را به همه مي‌دهد تا در يك جشن عمومي شركت كنند و از شادي برافروختن پشته هيزم چند متري و آتش بازي و موسيقي و بازارچه‌هاي متنوعي كه در جاي جاي باغ كوشك ورجاود برپا است لذت ببرند.جشن عمومي كه جاي خالي آن در زندگي ما ايرانيان به شدت احساس مي‌شود.


رابطه‌اي كه تمام شده...

یکشنبه ۹ بهمن ۸۴

مي گفت 5 سال با يك پسرس دوست بوده و يك روز وقتي شب تولد پسره زنگ زده تا براي فردا برنامه بگذارند، پسره بهش گفته من نمي‌تونم. چون فردا دارم عروسي مي‌كنم.
دختره با چشم‌هايي كه هنوز خط كمرنگي از بهت را در خودشان داشتند، مي گفت: فكرش را بكنيد. نه خواستگاري، نه نامزدي و نه عقد؛ عروسي. بعد هم در برابر ناباوري من آدرس تالار را بهم داد و فرداشب وقتي جلوي تالار رفتم ديديم راست گفته.
ازش پرسيدم : يعني تو اصلا متوجه نشده بودي؟
_ نه! همه چيز خوب خوب بود. دو روز پيشش با هم رفته بوديم بيرون و من به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم همين بود كه بخواد من را ترك كنه. چه برسه به اين كه اينطوري بشه.

اين هم روايت يك دختر ديگه:
دو شب پيش تولد من را دو تايي خونه‌شون جشن گرفته بوديم. با كيك و گل و هديه و محبت و شادي.ولي آن روز وقتي زنگ زدم تا براي بعد از همايشي كه قرار بود با هم بريم قرار بذاريم. گفت : لطفا قرار را كنسل كن .من بعد از همايش با فلاني قرار دارم.
_ فلاني؟
_ ما چند وقتيه كه با هم دوست شديم و مي‌خواهيم نامزد كنيم.
و دختر با اين كه چند سال از ماجرا مي‌گذره. هنوز گيجه و نمي‌دونه كه اين جملات يعني چه؟


اين ماجراها پرداخته قوه تخيل من نيستند. واقعي‌اند و اين‌جا است كه يك سوال مهم مطرح مي‌شه: چرا بعضي از آدم‌ها وقتي يك رابطه‌اي به هر دليل براشون تمام مي‌شه ماجرا را با صراحت اعلام نمي‌كنند و چرا بعضي از آدم‌ها متوجه نمي‌شن در يك رابطه يك طرفه قرار گرفتن و وقتي شوك نهايي وارد مي‌شه اين‌طور بي دفاع و شوكه شده برجاي مي‌مونن.
و البته مي‌دونم سخته. هم پذيرفتن تمام شدن يك رابطه عاطفي و هم اعلام كردنش به طرف مقابل به خصوص وقتي كه اون همچنان ما را دوست داره. اما حتي اين هم نمي‌تونه كمكم كنه كه بفهمم چطور مي‌شه با آدم با خودش و با ديگران اينطور برخورد كنه.
درسته كه در هر دو ماجرا آدمي كه ترك شده زن بوده و آدمي كه شهامت اعلام اينكه رابطه از ديدگاه او تمام شده را نداشته و مدت‌ها الكي ماجرا را كش داده و براي خودش جايگزين پيدا كرده، مرد بوده. اما حتما هستن موارد ديگه‌اي ماجرابرعكس بوده و كلا جدا از جنسيت آدم‌ها سوال من سر اين نوع رفتار و اين نوع واكنش نشان دادنه؟؟


وبگردي

شنبه ۸ بهمن ۸۴

1.اي احمق‌ فرانسه، اي آقايي كه خودت را رئيس جمهور فرانسه مي‌داني! شما همه چيز را برعكس معني مي‌كنيد، دموكراسي را خفقان و خفقان را دموكراسي مي‌دانيد،خودتان بدترين ديكتاتوري را داريد.
اشتباه نكنيد اين صداي ملا حسني نيست. صداي ما را از تهران مي‌شنويد!!!!!!!

2. اگه مي خواهد كمي بخنديد و خوش باشيد سري به علي قديمي بزنيد و از چاپ صفحه جوان و بازگشت شكوهمندانه‌اش به ايران و سفرش به ديار يزد بخونيد

3. اگه هم دلتون مي‌خواد حالتون گرفته شه اين نوشته خوابگرد را بخونيد.

4.اين هم كه ديگه اخرشه. در كشوري كه هزار جور حوادث غير مترقبه در كمينش هست:پيشگيري از حوادث غير مترقبه در سال 85 ،هیچ بودجه ای ندارد

5. خانواده برابر؟ شايد فردا وقت بكنم و بروم ببينم اين دوستان عزيز چه مي‌خوان بگن در باره خانواده برابر. فقط خدا كنه دوباره نگن كه زن ركن اصلي خانواده است و بايد همه تلاشش را براي حفظ اين ركن اساسي جامعه بكند.

6. شماها اگه بي‌خوابي زده باشه به سرتان و شوهرخاله‌ تان هم يك اكانت مجاني پر سرعت بهتان داده باشه چه كار مي‌كنيد جز وبگردي و لاگيدن؟؟


....

جمعه ۷ بهمن ۸۴

وقتي آرزوهايت دقيقا، كلمه به كلمه عين آرزوهاي يك نفر ديگر باشد چه مي‌كني؟
من يك بار كه فكر مي‌كردم آرمان‌شهرم كمي شبيه به يك آدم ديگر است، رفتم و به او گفتم بيا با هم دوست باشيم و با هم برويم. هيچ هم از هيچ چيز نترسيدم وحتي ترديد هم نكردم.درست يا غلطش هم بماند براي وقتي كه به قول رفقيمان زمان ترازويش را برايمان ساخت.
حالا اما ماجرا فرق مي كند آدمي هست كه آروزهايش عين آرزوهاي من است و آن‌ها را با همان كلمه‌هايي گفته كه من بارها در دفترچه‌هايم نوشته‌ام و من، مني كه بليط يك سفر تازه را گرفته‌ام، دارم وسوسه مي شوم بروم، بليطم را پس بدهم يك جا در بوفه اتوبوس بعدي بگيرم و بروم دنبال آرزويي كه همه عمر در پي اش بوده ام و شبها خوابش را مي‌بينم. دنبال آرزويي كه مي‌دانم هيچ وقت از آن خسته نمي‌شوم.
خيلي هيجان زده‌ام. شده كتابي را بخوانيد و فكر كنيد چه قدر به قهرمان كتاب نزديكيد و انگار از زبان شما حرف زده... حالا اين كتاب نيست. واقعيت است. آدمي است كه چند خيابان آن طرف تر در همين شهر خودمان است و زنده است و همين دو روز پيش صدايش را شنيدم و مي‌دانم كه هنوز دارد براي تحقق آرماني كه آرمان من هم هست تلاش مي‌كند و تازه فقط بحث تلاش نيست كه كلي از راه را ( همان راهي كه من آرزوي رفتنش را دارم) طي كرده و من.... اگر بشود كه در چرخه اين تلاش قرار بگيرم، شايد تا آخر عمر همان‌جا يا لااقل در همان مسير بمانم و اينقدر هر چند ماه يكبار اسباب كشي و خانه‌به دوشي نداشته باشم.
هيچ نمي‌دانم كه مي‌شود يا نه؟ نمي‌دانم كه اصلا پا جلو خواهم گذاشت و شانسم را امتحان خواهم كرد يا نه؟ اما حتي فكرش هم هيجان‌زده‌ام مي‌كند.

29 اسفند 1385

بهار توبه شکن

می خواهم دوباره بنویسم . حق با ویرجینیا وولف است، آدم باید اتاقی از آن خود داشته باشد،گیرم که این خانه مجازی باشد و همه دیوارهایش شیشه ای.

به عزم تو به سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم*

* حافظ

کمپین یک میلیون امضا در بند عمومی زندان اوین


هر راهرو را که رد می کنیم، یک در پشت سرم قفل می شود. درست همانطوری که سعیده اسلامیه گفته بود ای کاش گزارشم را با آن شروع می کردم. این بار اما گزارشی در کار نیست. این زنی که پشت سرم می آید زندانبان من است و من زندانی او.
هنوز باورم نمی شود که دوباره برگشته ام به بند زنان اوین.از اینکه بدون هیچ توضیح و قرار قانونی ما سه نفر را از بقیه جدا کرده و به بند عمومی می برند عصبانی ام، اما آنقدر از دیدن دوباره بند زنان ذوق زده ام که عصبانیتم را فراموش می کنم .هیچ وقت فکرش را نمی کردم در لباس یک زندانی به بند عمومی اوین برگردم.
حالا من دیگر آن دختر روزنامه نگاری که با کلی هماهنگی وارد اوین شده بود نیستم. زندانی ام. یکی از 33 زنی، که حالا در انفرادی اند و جرمشان خواستن حقوق برابر است.
ساعت 11:30 شب است.
از جلوی دفتر رئیس زندان که رد می شویم سه تا راهروی پیچ در پیچ است، 20 تا پله را که بالا می رویم، اولین در پشت سرمان قفل می شود. یک در آهنی میله میله. اول راهرو آشپزخانه است و ته راهرو بند زنان. دومین در را که قفل می کنند، یعنی ما رسما وارد بند شده ایم.زندانبان مان پایین پله ها ما را تحویل شهلا جاهد می دهد و می رود.
شهلا می داند که ماجرار از چه قرار است. وقتی همه با هم به در می زدیم و برای خانم گوارایی ومهناز دکتر می خواستیم پایین بوده، نوشین را هم وقتی که داشته برای بازجویی می رفته دیده و نوشین مثل همیشه شروع کرده به گفتن از حقوق زنان.
سلولی که ما باید برویم اول راهرو است. یک اتاق فرش شده. با 5 ردیف تخت سه طبقه که دور تا دور اتاق چیده شده است. با
یخچال و تلویزیون. بدون در. بدون میله. بدون قفل. و تا بخواهی دلگیر. دیر آمده ایم. ساعت خاموشی است. وارد اتاق که می شویم، بیشترشان بیدار می شوند. به غیر از لیلا که 20 سال بیشتر ندارد. بقیه بالای 40 سال اند و چند تایی هم بالای 60.
یکی یکی چشمشان را باز می کنند و انگار که دلشان برای سن و سال کم مان بسوزد، دوره مان می کنند. من هم از خدا خواسته هنوز نرسیده شروع می کنم از حقوق زنان و کمپین گفتن. باورشان نمی شود زنانی که فقط صدای به در کوبیدنشان را شنیده اند روزنامه نگار ها و مددکارهای اجتماعی و وکلایی باشند که برای حقوق زنان کار می کنند.
همین که می گویم خیلی از کسانی که آن بیرون پیگیر کار کبری رحمانپور و اشرف کلهر و اکرم قویدل هستند الان آن پایین توی انفرادی اند.شهلا می گوید: آن زنی که شماها را در سوئیت های پایین بازرسی بدنی کرد شناختی؟ اکرم قویدل بود.اینجا زندانی هایی که رفتارشان خوب و موجه است در کارهای زندان کمک می کنند.
باورم نمی شود. همه چیز مثل یک فیلم سینمایی شده. بیرون این دیوارها آسیه امینی برای آزادی اکرم تلاش می کند و این طرف دیوار اکرم، باید آسیه را ببرد داخل انفرادی. بدنش را بگردد و در را به رویش قفل کند. نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم.
به اکرم که می گویم، او هم باورش نمی شود:«همانی که رفت بچه من را دید؟ بخدا نشناختمش....» هردو مان داشتیم می لرزیدیم.
شهلا که اسمهایمان را می پرسد فکر می کند نسرین فامیل مهناز افضلی است و کلی تحویلش می گیرد. ما هم که می بینیم حسابی تحویل بازار شده، سریع می گوییم ما از دوست های رویا کریمی مجدیم. اسم رویا که می آید. شهلا سریع برایمان سفره پهن می کند. تن ماهی و برنج و سالاد و میوه و چای. هر قدر هم که می گوییم اعتصاب غذا هستیم فایده ندارد و مجبور می شویم لااقل چای را بخوریم.
خوابمان نمی برد. هم نگران بچه هاییم و هم دلمان نمی آید این فرصت طلایی را با خوابیدن از دست بدهیم. راه می افتیم در راهرو ها. ما را به بند 3 زنان آورده اند. همانی که مالی ها و آنهایی که رفتار خوبی دارند می آورند. بالا اما بند زن های جوان است، به قول اوینی ها بند نوجوانان ، بیشترشان یا موادی اند یا منکراتی.
دلم می خواهد این بار زندان واقعی را ببینم. آن دفعه همه چیز یک نمایش بود. من با رئیس زندان اوین، رئیس بند زنان و چند زندانبان از جلوی سلولها رد می شدم و فوقش چند کلمه ای جلوی آنهمه ادم با زنها ی زندانی حرف می زدم.
زندان را وقتی می شود فهمید که زندانی اش باشی. که در به رویت قفل باشد و ببینی که اسیری.
شور و هیجان جوانی را حتی در بند نوجوانان اوین هم می شود دید. خیلی کم سن و سالند. چندتایی زیر 18 سالند و به خاطر اینکه اینجا می شود سیگار کشید، سنشان را بیشتر گفته اند تا نروند کانون اصلاح و تربیت. چندتایی هم به خاطر شلوغ کاری از کانون به اینجا تبعید شده اند.
می رویم داخل یک سلول و دوره مان می کنند. یکی را با دوست پسرش گرفته اند، داخل ماشین. آن یکی زورگیری می کرده. دختری که گوشه اتاق نشسته و هنوز نای حرف زدن ندارد به خاطر مواد مخدر کارش به اینجا کشیده. خیلی هاشان چند ماهی و گاه چند سالی است که اینجایند. بدون اینکه تکلیفشان
معلوم باشد. خودشان هیچ چیز از قانون نمی دانند. وکیل ندارند و کسی هم آن بیرون دنبال کارشان نیست. بعضی ها خانواده ندارند، بعضی ها خانواده طردشان کرده اند و چند تایی دختر فراری اند. معنای بی پناهی را با همه وجودم درک می کنم.
دفعه قبل شماره انجمن دفاع از زندانیان را با خودم آورده بودم. این بار اما حتی شماره بچه های انجمن را هم ندارم. لعنت به
این حافظه خراب من...
ساعت از 12 گذشته. زندانی ها باید بخوابند. می رویم پایین. دلمان می خواهد تا صبح توی راهرو بنشینیم . زندانیانی که مسئول پاس شب هستند می گویند قوانین اینجااجازه نمی دهد.
زندان هم برای خودش مناسباتی دارد. آنهایی که وضع مالی خوبی ندارند با گرفتن پاس شب و کمک به کارهای زندان امتیازاتی مثل وقت تلفن زدن می گیرند و صبح وقت تلفنشان را می فروشند. یک ربع: 500 تومان. نیم ساعت 1000 تومان.
ماجرایی دارد این تلفن زدن های از زندان. داخل هر بند دو تلفن عمومی کارتی هست و هرکس می تواند روزی 15 دقیقه از آن استفاده کند.
صبح ساعت 7 همین که چشم هایمان را باز می کنیم می پریم به طرف تلفن ها. باید با وکیل هایمان تماس بگیریم. سوپر اوین که از شیر مرغ تا جان ادمیزاد در آن پیدا می شود بسته است، به چند نفری رو می اندازیم، اما اینجا زندان است و هرکس باید کلاه خودش را محکم بچسبد.... داریم ناامید می شویم که یکی از دخترهایی که دیشب دیدیم می آید و کارتش را می دهد. این مهربانی و لطف زندانی ها تا لحظه آخری که آنجا بودیم ما را شرمنده کرد. هر کدامشان سعی می کردند یک جور هوایمان را داشته باشند. یکی برایمان چای می ریخت. آن یکی کارت تلفن و وقت تلفنش را به ما می داد. دخترک 20 ساله ای که چشمانش سرشار از مهربانی بود با حرف هایش سرمان را گرم می کرد و شهلا تا لحظه آخر انگار که آشنای قدیمی مان باشد مواظب ما بود.
همه چیز مثل یک فیلم سینمایی می ماند. یک فیلم سینمایی ترسناک و جذاب. فکرش را هم نمی کردم که یک دفعه همه سوژه هایم جلوی چشمم زنده شوند و آدم هایی که با هرحکمشان دلم لرزیده روبرویم بنشینند. همه بودند: کبری رحمان پور، اشرف کلهر، اکرم قویدل، شهلا جاهد، موکل های افروز و نازنین کیانی فر و خیلی از زن هایی که به اسم نمی شناختم، اما دردشان همان درد قدیمی بی حقوقی و ناآگاهی بود.
به کبری که گفتم بیرون خیلی ها برای آزادی تو تلاش می کنند و می خواهند که عدالت برایت اجرا شود.با مهربانی نگاهم کرد وگفت: ای کاش عدالت برای همه زن ها اجرا شود.
این آرزو را می شد در چشمان خیلی از زنان زندانی دید. همه شان مجرم بودند و باید مجازات شوند. اما وقتی پای حرف هایشان بنشینی سهم ناآگاهی از قوانین و بی حقوقی آنقدر پررنگ است که نمی توانی بغضت را فروبخوری.
بندی که ما بودیم بند محکومان مالی بود و بیشترشان یا به خاطر شریک شدن در معاملات مالی شوهرهایشان به زندان افتاده بودند. یا آقای شوهر از چک و امضای آنها استفاده کرده بود. قسمت دردناک ماجرا هم انجا بود که جناب شوهر خودش با وثیقه رفته بود بیرون و زن بیچاره داشت آب خنک می خورد و یا بدتر از آن زنش را طلاق داده بود.
یکی شان معلمی بود که چکش را برای دانشگاه بچه ها امضا کرده بود و گذاشته بود خانه و جناب شوهر نه تنها چک را با یک مبلغ کلان خرج می کند و زنش به زندان می افتد بلکه بخاطر زندانی بودن زن ، طلاقش هم می دهد.
می گوید سال ها با همه چیزش ساختم و سوختم، ولی فکرش را هم نمی کردم این کار را با من بکند. می پرسم زندگی تان خوب بود؟ می گوید چند سالی بود که اصلا کاری به کار هم نداشتیم و تقریبا جدا زندگی می کردیم.
_خب چرا طلاق نگرفتی؟
_خواستم اما نشد. قاضی قبول نکرد. می گفت باید عسر و حرج ثابت شود. وقتی نه معتاد است و نه کتکت می زند طلاق برای چه می خواهی.
زن های قاتل هم که بیشترشان شوهرشان را کشته بودند همین را می گفتند. تاییدشان نمی کنم. گرفتن جان یک آدم، هر که باشد برایم غیر قابل فهم است. اما گیر افتادن در تنگنای که هیچ راهی برایت نگذاشته باشد هم آسان نیست. یکی شان می گفت سال ها راهروهای دادگاه خانواده را رفتم و امدم، فایده ای نداشت. جای کتک های شوهرم روی تنم بود.اما قاضی حکم طلاق نمی داد.
آن یکی که زن جوانی هم سن من بود، می گفت من زن چهارمش بودم. هر چهارتایمان اسیرش شده بودیم. کشتمش تا لااقل آن سه تای دیگر نفس بکشند.
-نمی دانستی سه تا زن دارد؟
- خبر داشتم. اما چاره نداشتم.
بیشترشان از قانون هیچ نمی دانستند. حتی نمی دانستند که حق دارند وکیل تسخیری داشته باشند. آنهایی هم که می دانستند ماه ها بود در نوبت گرفتن وکیل بودند. از قرار معلوم وکیل تسخیری کم است. متقاضی زیاد و اولویت با قتلی ها و جرائم سنگین است. خیلی ها هم نه حمایت خانواده را دارند و
نه استطاعت مالی برای گرفتن وکیل( همان معضل همیشگی فقر زنانه) و اینطور می شود که در یک دالان تنگ و تاریک و بی انتها گیر می افتند.
زیاد بودند زنهای جوانی که چند ماه از ورودشان به اوین می گذشت و هنوز حکمی برایشان صادر نشده بود:جرمشان چه بود: رابطه با پسر.
بدتر از آن دخترکانی بودند که مدت محکومیتشان را سر کرده بودند و به خاطر شلاقی که به ان محکوم شده بودند بلاتکلیف بودند. اینقدر این ماجرا: این ماجرای ورود به اوین و گم شدن ومقیم شدن در آن ترسناک بود که تا ظهر بیشتر نتوانستیم سکوت کنیم. گفتیم می خواهیم رئیس بند زنان را ببنیم و از او خواستیم که به مسئولان بند 209 بگوید زودتر تکلیف ما را معلوم کنند.خودمان هم نشستیم جلوی اتاق رئیس وگفتیم تا وضعیت مان مشخص نشود از اینجا تکان نمی خوریم.
این سومین باری بود که از زمان ورود به بند عمومی به وضعیتمان اعتراض می کردیم و جوابمان هر بار سکوت بود و سکوت. اینها کاره ای نبودند و به قول خودشان فقط زندانبان ما بودند.
دوباره برمی گردیم داخل بند. بیرون باران می آید. می روم هواخوری. بعد چند روز خفگی با همه وجودم نفس می کشم. به جای آن 30 زنی هم که حالا یا انفرادی اند. یا بازجویی می شوند و یا داخل سوئیت های بند عمومی نفس کم آورده اند، نفس می کشم.
هواخوری یک حیاط سیمانی مربع است با دیوارهای بلند بلند.دورتا دورش رخت های شسته شده زندانیان است و گوشه آن یک باغچه خشک با یک نهال کوچک.
حالا آن پایین حتما بچه ها صدای شرشر باران را می شوند و دلشان هوا می خواهد. بغض می کنم.... نباید گریه کنم. می زنم بیرون.
دلمان می خواهد همه زندان را ببینیم. زنی که به خاطر یک معامله مالی کارش به زندان کشیده دارد قصه اش را برای زارا و نسرین تعریف می کند. یک ماه است که هر روز زنگ می زند شبکه 5 تلویزیون تا صدایش به گوش مسئولان برسد و هنوز صدایش را پخش نکرده اند.
دختر جوانی که هم سن و سال زینب ما است، آمده داخل
سلول و می گوید می خواهد با ما حرف بزند.

به خاطر جعل مدرک آمده زندان. با یک باند کار می کرده و چند وقت پیش در زندان یک نفر را کشته..... سرش را از ته زده. صدایش یغور است و هیچ کس را ندارد. دلش می خواسته سه تا دختری را که در همه زندان پر شده سیاسی اند ببیند.
می گوییم که سیاسی نیستیم و به خاطر دفاع از حقوق زنان زندانی مان کرده اند. باور نمی کند. برای بقیه زنان زندانی هم باورش سخت است. داشتن حق طلاق و حضانت و دیه و ... اینقدر برایشان بدیهی است که نمی فهمند چرا ما را به خاطر خواستن اینها بازداشت کرده اند. درد کشیده اند همه شان. اگر یک بیانیه کمپین را داشتم کلی امضا جمع می کردم. هم از آنها و هم از زندانبان هایشان.
شاید رئیس بند زندان هم امضا می کرد. وقتی به او گفتم مگر خواستن حق طلاق و حضانت و چند تا حق بدیهی دیگر جرم است که با ما اینجور رفتار می کنند. چنان همدلانه نگاهم کرد و گفت از دستش کاری برنمی آید که مطمئنم اگر بیانیه همراهم بود حتما امضا می کرد.
همه امضاهایی که تا به حال جمع کرده ام از آدم هایی شبیه خودم بوده. آدم هایی که می دانند قوانین نابرابر است. اما این نابرابرهای هنوز زندگی شان را برباد نداده است. اینجا اما همه چیز فرق می کرد. هر کدام این زن ها یک قربانی بودند. یک مثال زنده برای اینکه قوانین تبعیض آمیز زندگی زنان را نابود می کند.
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که ازشان بخواهم قانون را بخوانند و وقتی آمدند بیرون درباره قانون و حق و حقوقشان با زن های دیگر حرف بزنند.
خیلی چیزهای دیگر است که باید از بند زنان بنویسم. از گندم هایی که برای شب عید سبز کرده بودند. از غذاهایی که آنقدر افتضاح بود، نمی توانستند بخورند. از زن هایی که با صبوری این زندگی را پذیرفته بودند و می گفتند حتما قسمت مان همین بوده. از مجله های زنان که با چند ماه تاخیر به دست زندانی ها می رسید. از مواد مخدری که در عرض 10 دقیقه هر قدر که بخواهی و از هر نوعی که بخواهی به دستت می رسد.از بی اعتمادی که زنان زندانی بهم داشتند و 15 سفره جداگانه ای که وقت ناهار و شام در سلولها پهن می شد. از آن 10 زنی که وقتی زندانبان ها سرما فریاد می کشیدند، طرف ما را گرفتند و از ما دفاع کردند. از زنانی که می گفتند بیرون هم برایشان زندان است و آزادی را به گور خواهند برد.
آن یک روزی که دربند عمومی بودیم برای ما سه نفر، برای من و زارا و نسرین مثل یک کارگاه آموزشی بود. یک کارگاه آموزشی برای اینکه زنان آسیب دیده و زخم خورده از این قوانین و سنت های تبعیض آمیز را از نزدیک ببینیم، پای دردل های شان بنشینیم و عزممان را برای تلاش و کار بیشتر جزم کنیم.

باز هم گفتنی از بند زنان دارم......


درباره اسفند 1385

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در اسفند 1385 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو بعدی فروردین 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.