...
.طاقت تکرار ندارم. خواستنی ترین لذت های دنیا هم همین که روی دور تکرار می افتند بیزارم می کنند.
بیزار؛ و بدتر از آن ناتوان.
خوب نیست زیاد. یعنی آسان نیست. اما جور دیگری هم نمی شود که باشد.
« فروردین 1386 | صفحه اصلی | خرداد 1386 »
.طاقت تکرار ندارم. خواستنی ترین لذت های دنیا هم همین که روی دور تکرار می افتند بیزارم می کنند.
بیزار؛ و بدتر از آن ناتوان.
خوب نیست زیاد. یعنی آسان نیست. اما جور دیگری هم نمی شود که باشد.
وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم، با هم قرار گذاشتیم خودمان را در انتظارات و توقعات ازدواج گرفتار نکنیم. دو تا دوست باشیم که می خواهند با هم همخانه شوند.
هنوز نرفته ایم زیر یک سقف و نمی دانم چقدر می شود که به قرارمان پایبند بمانیم. بعضی ها اما از همین حالا ما را یکجور دیگر می بینند.
چند وقت پیش یکی ازدوستان مشترک برای اینکه به من زنگ بزند و تبریک بگوید اول از شهاب اجازه گرفت. شوخی هم که باشد خیلی شوخی بدی است.
امروز هم یک دوست دیگر گفت نمی شود که ببینمت چون تو حالا به شهاب تعلق داری.
هر دو دوست هم مذکر بودند.
بیشتر از اینکه این شوخی /جدی ها اذیتم کند، این قراردادهای نانوشته ای که تا همه جا کشیده شده اند است که آزارم می دهد. این یکی فقط برای زن ها نیست. مردها هم حتما در این دام ها می افتند. نمونه اش هم تا بخواهید دور و برمان زیاد است.
هر چند زن ها این بار نیز سهم بیشتری می برند، هر چه باشد ناموس مردند و اگر آن مرد شوهر باشد می شوند سوپر ناموس حتما.
هیچ وقت به چیزهای زشت و احمقانه عادت نمی کنم. خوب نیست اصل این عادت نکردن. گاهی اوقات لازم است آدم گوشهایش رادروازه کند و سوت زنان راهش را برود.
چند وقت پیش داشتم برای شهاب از حقوق فراوانی که در قوانین مدنی ما به عنوان شوهر دارد می گفتم، اینقدر زیاد بود که خودم هم ترسیدم. وقتی این قوانین نانوشته را هم به آن اضافه کنیم دیوارهای این زندگی چقدر تنگ می شود.
احساس می کنم وقت کم است. خیلی کم. نمی دانم از کجا آمده این حس. اما هرچه هست مدام یادم می آورد که باید قدر لحظه ها را هم بدانم.که لذت ببرم از دقیقه دقیقه این روزهایی که هستم و هستیم.
چند وقت پیش بود که شبنم دعوتم کرد تا آرزوهایم را بنویسم، ننوشتم برای اینکه اصلا نمی دانم آرزو یعنی چه؟
آرزو یعنی آن خواسته های بلند بالایی که همه اینطور باشند و آنطور وعدالت و آزادی برای همه؟؟؟ یا خواسته های کوچکی که وقتی بهشان فکر می کنی ته دلت غنج می رود؟؟؟ نمی دانم....
خانه خدا که رفته بودم، گفتند هرکس اولین بار اینجا می آید سه آرزوی برآورده شده دارد. هر قدر فکر کردم دید هیچ کدام از چیزهایی که می خواهم از جنسی نیست که کسی بتواند برایم برآورده شان کند.اولی را، همان آزادی و عدالت برای همه خواستم. دومی را برای خودم و اینکه راه درست و راست را بروم و سومی را هم سعادت یک رفیق.
حالا اما می خواهم چشم هایم را ببندم و بگویم داشتن چه چیزهایی شادم می کند. شاید معنای آرزو همین باشد:
*دلم می خواهد یک کتابفروشی بزرگ داشته باشم با یک کافه کتاب دنج که بتوانم در آن نشست های گاه بی گاه و کلاس نوشتن و جلسات سخنرانی و گفتگو و نقد کتاب و .... برگزار کنم.
*دلم می خواهد یک دو هفته نامه داشته باشیم یک دو هفته نامه که دفتر کار داشته باشد. که بشود حق التحریر به بچه ها داد . که بتوانیم آن را روی همه کیوسکهایی که در این شهر و آن شهر است بفروشیم .(این «ما» برمی گردد به بچه های زنستان)
*دلم می خواهد یک چند وقتی با منصوره شجاعی بروم در کار کتابخانه سیار. منصوره سالها است که کوله اش را به دوش می اندازد و در شهرها و روستاهای دور افتاده قفسه های کتابخانه را علم می کند و من ، هم عاشق خودش هستم وهم عاشق کارش.(این آرزو را قبل از اینکه منصوره را بشناسم هم داشتم و حالا برایم عینی تر شده است)
*دلم می خواهد از این شهر شلوغ دل بکنم و هر چند وقت یکبار راه بیافتم یک طرفی . آدم ها را ببینم، کنارشان زندگی کنم، با آنها حرف بزنم، ازشان بنویسم و نفس بکشم.
*یک آرزوی براورده شده هم دارم: تا چند سال پیش دلم می خواست یک انجمن داوطلبانه راه اندازی کنم(یا عضوش باشم) که به هدفها و روش هایشان اعتقاد داشته باشم و در کنار هم برای آرمان هایمان و داشتن جهانی بهتر تلاش کنیم. این آرزویم چهارسالی است که برآورده شده است.
از اینجور خواسته هایی که دلم را شادمی کند بازهم دارم. الان فقط این چندتا یادم آمد
خیلی برایم جالب بود که تا من اومدم و یک مطلبی درباره حقوق مردان نوشتم این مطلب از وبلاگم حذف شد. دقیقا نمی دانم چه اتفاقی افتاده ولی مطلبی که دیشب درباره نقض حقوق مردها نوشته بودم از وبلاگم حذف شده. اولش فکر کردم اشتباه کردم و اصلا مطلب را پابلیش نکرده بودم. اما وقتی کامنت هایش را دیدم که برای ایمیلم فرستاده شده بود متوجه شدم که واقعا حذف شده.....
متنش را ندارم که دوباره بگذارم.. ولی دیگه به ما نگید که فقط به حقوق زن ها حساسید یکبار هم که به قول رفقا با دید فراجنسیتی نگاه کردم اینجوری شد.
بیرون باران می بارد. اینجا ما داریم دیوارها را رنگ می زنیم. نیمی رنگ آسمان. نیمی رنگ زمین. داریم خانه می سازیم.ذره ذره، آجر به آجر. همیشه عاشق ساختن بوده ام.
این شماره زنستان که امشب منتشر می شود، درباره زندان است. حبس کشیده های جنبش زنان دیده ها و شنیده هایشان را یک کاسه کرده اند و نورافکن انداخته اند به پشت دیوارهایی که هیچ خبر از آن و وضعیت آدمهای گرفتارش نداشتیم.
این گزارش ها اما همه ماجرا نیست. چیزهای دیگری هم هستند که خیلی مهم اند و کمتر نوشته می شود. آنجا که بروی اما این ها است که بیشتر از هرچیز بدرد می خورد:
1. تا می توانید شعر وترانه حفظ کنید. در زندان هیچ چیز بدتر از این نیست که هر شعری را شروع به خواندن می کنی دو بیت بیشترش را بلد نباشی. اصلا هم ربطی به اینکه صدایتان خوب باشد یا حتی به آواز علاقه داشته باشید ندارد. در زندان آدم حوصله اش سر می رود. 209 که بودیم یک بار که من و آسیه و محبوبه و پرستو صدایمان را گذاشته بودیم روی سرمان و آواز می خواندیم و صدای زندانبان ها درآمده بود، محبوبه با قیافه ای خیلی حق به جانب گفت: خب اینجا نه تلویزیون است، نه کتاب، نه روزنامه و نه حتی هواخوری خب آدم حوصله اش سر می ره و مجبوره آواز بخونه.
2. بعد از شعر و ترانه همه هم و غم تان را بگذارید روی حفظ کردن شماره تلفن. خدایی اش خیلی زور دارد که با هزار تا بدبختی و داد و بیداد و مشت به در کوبیدن اجازه تلفن زدن بگیری و شماره هیچ کس یادت نباشد.اگر فکر می کیند کارتان به بند عمومی هم می کشد شماره دوستانتان ر ا هم حفظ کنید. در بند عمومی تلفن زدن راحت تر است و قت هم همینطوری کش می آید و صحبت با دوستان هم به آدم روحیه می دهد و هم وقت کشی را آسان می کند.
3. اگر بتوانید یک کتاب کوچولوی جیبی هم یک جایی در لباستان مخفی کنید محشره. شعرهای سید علی صالحی که آسیه در جیبش گذاشته بود و تا روز آخر هم همراهش بود برای من یکی که غنیمتی بود.
4. مهمتر از همه اینها خودکار است. اگر خودکار نداشته باشید دستی دستی خودتان را از یکی از دردسترس ترین تفریحات زندان محروم کرده اید. نوشتن روی دیوارهای سلول یک مزه ای دارد که فقط حبس کشیده ها می دانند. هرکس الان برود 209 حتما آثار هنری ما 33 نفر را روی سلولها می بیند. از شعارهای جنبش زنان و اسامی هر 33 نفرمان گرفته تا شعرهای آسیه و ترانه های محسن نامجو و ..... اگر هم خودکار نداشتید می تویند آخر بازجویی خیلی محترمانه یکی کش بروید.البته توصیه تکمیلی من اینه که ماژیک همراهتان داشته باشید. برای اینکه دیوارهای اوین را یک جوری رنگ کردند که خیلی سخت میشود روی شان نوشت. وگرنه باید مثل ما که پرستو می نوشت و من و محبوبه پررنگش می کردیم با اعمال شاقه به خلق آثار هنری بپردازید.
5. همراه داشتن کاکائو، پسته، بادام هندی و آدامس در جیبهای شلوار توصیه می شود. چون تا کارتان به آنجا برسد که یک لقمه نان بدهند دستتان از حال رفته اید. خوراکی های پروین که همان ساعت اوئل بازداشت در کینی بوس بین بچه ها پخش کرد حسابی نجات دهنده بود. تنقلات بیشتر از رفع گرسنگی برای تغییر دادن فضا به درد می خورند.
6. زیر مانتو یک لباس راحت و مناسب بپوشید. که هم آسان شسته و خشک شود و هم ترجیحا آستین دار باشد. آنجا از ملافه خبری نیست و باید روی موکت های کثیف دراز بکشید و داشتن آستین (حتی یک آستین کوتاه) موهبتی است. در ضمن در بند عمومی با تاپ و لباس های خیلی باز راحت نخواهید بود چون فکر می کنند دارید نخ می دهید.
7. این یکی توصیه خیلی جدی است:هم قانون را بخوانید تا با حقوق تان به عنوان یک زندانی آشنا باشید و هم خاطرات زندانی ها را بخوانید. این ریزه کاری ها آنجا آنقدر به درد می خورد که حد و حساب ندارد.
8. اگر خیلی بهداشتی هستید یکی ازاین لیوان های کشویی( که بچه بودیم می بردیم مدرسه) در جیب شلوارتان بگذارید. چون اگر کارتان به وزرا بکشد باید هشت تایی از یک لیوان چای و آب بخورید.
9. توصیه نهم را هم به نقل از ژیلا بنی یعقوب می گویم: آب شیرهایی که در بند 209 هستند بهداشتی نیست. اگر ناراحتی گوارشی دارید از آن آب نخورید. زندانبان ها می گویند آبش بهداشتی است. اما شما باور رنکنید. ژیلا باور کرد و مسموم شد.
10. آن ماجرای لباس زیر و نوار بهداشتی را هم حسابی جدی بگیرید. جدی تر از همه اینهایی که نوشتم.
11. این هم آخری: اگر گذارتان به وزرا یا بند عمومی افتاد، از زندانی ها نترسید. آنها هم آدمهایی هستند درست مثل من و شما وخیلی های شان از سر اتفاق یا شرایط بد زندگی شان سر از زندان درآورده اند. نمی گویم مجرم نیستند. اما باور کنید خطرناک نیستند.
پرونده بیست و سومین شماره دوهفته نامه زنستان " زن و زندان" است. در بخش " کاملا جدی" این شماره ناهید کشاورز مطلبی را در رابطه بند زنان زندان اوین و مشاهدات خویش از سیزده روز بازداشت در این بند در ماه گذشته را روایت کرده است. مریم حسین خواه مطلبی را درباره عدم اطلاع از قانون میان زنان زندانی و مشکلات فراوانی که این ناآشنایی با قانون برای آنها به وجود آورده است نگاشته است. فرناز سیفی نیز با مهوش شیخ الاسلامی، مستند ساز و مدیرتولید درباره دو فیلم مستندی که این کارگردان درباره زنان زندانی ساخته است گفتگو کرده است. دیگر مطالب این بخش به شرح زیر است:
- یازده کودک در بند تنبیهی زندان اوین/ محبوبه حسین زاده
- بازداشتگاه وزرا، جایی که زنان در جستجوی آزادی به آن می رسند/ زینب پیغمبرزاده
- بهداشت و سلامت در زندان زنان؛ آنچه هست، آنچه باید باشد/ نسیم سرابندی
- زندان زنان سال 1365؛ به روایت زنی نوزده ساله/ عفت ماهباز
- تعهدات قانونی دولت در برابر زندانیان/زهرا صادقی- دیوارها تو را انکار می کنند: برای تمام زندانیان توحید- زنان در زندان های ایالات متحده آمریکا/ ترجمه: مرجان نمازی
-شمار زنان زندانی در اسپانیا سه برابر میانگین اتحادیه اروپا است /ترجمه : مریم مصلی
- وضعیت اسفبار مراقبت زندانیان زن در آمریکا/ ترجمه: زهرا ملکی
در بخش "پرسه های زنانه" نوشین احمدی خراسانی مطلبی را درباره بحث حجاب به مثابه ابزار اعمال قدرت بر زنان نگاشته است و نیما قاسمی در مطلب خود آسیب شناسی دیانت سنتی در گفتمان زنان را مورد بررسی و تحلیل قرار داده است. مرجان نمازی نیز مطلبی درباره استفاده از فمینیسم به عنوان ابزار امپریالیسم را ترجمه کرده است.
در بخش "راوی زن است" منیره برادران یکی از زندانیان سیاسی ده شصت روایت خود از ان سالها را بازگو کرده است و در بخش " آمار ما" اعضای این بخش پایان نامه های زنان در دانشگاه شهید بهشتی را معرفی کرده اند.
طلعت تقی نیا در مطلب خود با عنوان" پتک قانون بر سر کارگران" به بررسی خشونت های قانونی که جامعه کارگری کشور متحمل می شود پرداخته و در دیگر مطلب بخش " خانه امن" فریبا شهلایی پنج گزارش از شیوه های رایج خشونت علیه زنان را ترجمه کرده است.
در بخش " شهر-زن-کتاب" تارا نجد احمدی به نقد فیلم " خون بازی" آخرین ساخته رخشان بنی اعتماد پرداخته است و رویا صحرایی نیز مطلبی را برای تمام اعضای کمپین یک میلیون امضا که به اتهام اقدام علیه امنیت ملی محکوم شده اند نوشته است.
مطلب انگلیسی این شماره نیز بررسی وضعیت زندان کودکان در هند و طرح روی جلد نیز کاری از راحله عسگر زاده است.
موضوع پرونده شماره بعدی زنستان " سکسوالیته" است. علاقه مندان مطالب خود را می توانند تا تاریخ بیست و نهم اردیبهشت به آدرس herlandmag@gmail.com ارسال کنند.
همیشه نمی شود نوشته را با «من» شروع کرد. خودت که وسط ماجرا باشی خیلی چیزها را نمی شود نوشت. اصلا خیلی چیزها را نمی شود دید. گاهی باید کنار نشست. آنقدر آرام که خودت هم نفهمی.
آن وقت شاید بشود از ترس ها نوشت. از حس های گنگی که می آیند و می روند. از آرزوهایی که نمی خواهی شان. از کینه هایی که از یاد رفته اند. از زندگی هایی که هرگز نکرده ای.
تغییر برای برابری: با توجه به اینکه زینب پیغمبرزاده دیروز، در تماس با پدرش اعلام کرده بود که قرار وثیقه 20 میلیونی برای او صادر کرده اند و به دلیل نداشتن وثیقه، او را به اوین منتقل می کنند؛ صبح امروز، 18 اردیبهشت، محمود پیغمبرزاده، پدر زینب به همراه وکیل او، نسیم غنوی، و برخی از دوستان وی به دادگاه مراجعه کردند و قصد تودیع وثیقه را داشتند. اما همانطور که خانم غنوی می گوید معاونت امنیت اجازه این کار را نداد و حتی به وکیل زینب و پدر او اجازه ورود به دادگاه را ندادند. به خانم غنوی گفته اند به متهم اطلاع داده اند چه قراری صادر شده و با این توجیه هیچ اطلاعی به وکیل زینب ندادند.
محمود پیغمبرزاده می گوید اگر قرار وثیقه صادر شده، اکنون وثیقه آماده است پس چرا همچنان جوابی به ما نمی دهند. به وی گفته اند که هیچ اطلاعی از زینب نمی دهند و به او متذکر شده اند که چرا زمانی که تلفنی از شما خواستیم که زینب را به دادگاه بیاورید، این کار را نکردید.
پیش از این با تماس تلفنی با پدر زینب، تهدید کرده بودند که اگر زینب را به دادگاه نیاورد، او را دستگیر خواهند کرد. با توجه به اینکه احضاریه تلفنی غیر قانونی است و به لحاظ قانونی باید احضاریه به صورت کتبی فرستاده شود، پدر زینب گفته بود که در صورت فرستادن احضاریه کتبی زینب به دادگاه خواهد آمد و زینب هم در پی دریافت احضاریه کتبی، دیروز صبح به دادگاه مراجعه کرده بود که با دستگیری مواجه شد.
پس از تماس کوتاهی که زینب پیغمبرزاده دیروز با پدر خود داشته و اطلاع داده که در حال انتقال او به اوین هستند، تا کنون هیچ اطلاعی از وی در دست نیست و با توجه به اینکه از دیروز هیچ تماسی نداشته پیش بینی می شود هم اکنون در بند 209 اوین باشد.
خبر تكميلي: زينب پيغمبر زاده در تماس تلفني كه صبح امروز (سه شنبه) از زندان اوين گرفته است، اعلام كرد كه در بند 3 (بند عمومي- اتاق توجوانان) به سر مي برد.
می گن هر چیزی که سر سفره عقد می گذاریم یک نشانه است. آب و آینه و برنج و نقل و نبات و ... همه نشانه های کوچکی برای خوشبختی عروس و داماد هستند. من ، دفترچه های کمپین را هم کنار سفره عقدم گذاشتم به امید داشتن قوانین برابر.
اين روزها مدام به نوشتن فكر مي كنم. هر اتفاقي كه مي افتد از خودم فاصله مي گيرم و براي آدم هايي كه وسط متن رژه مي روند ديالوگ مي نويسم. خيلي وقت ها اصلا يادم مي رود كه «من» آدم اين ماجراهايي ام كه دارم مثل يك سوم شخص روايتشان مي كنم.
فقط اين نيست. مدام در حال كشفم. كشف فضاهاي تازه. كشف حس هاي نو. كشف روابط جديد. كشف خودم.
سرانگشتهايم مدام مي چرخند و با هر چرخش انگار به يك دنياي تازه مي رسند.
سر کار نرفته ام امروز. مانده ام خانه. هنوز با مکث به اینجا می گویم «خانه».
کلیت این روابط جدید برایم جالب است. اینکه ما دو نفر با هم ازدواج کرده ایم. اینکه قرار است زیر یک سقف زندگی کنیم. اینکه از حالا به بعد باید خودم زندگی ام را بچرخانم. اینکه انگار زندگی خیلی جدی شده است. همه اینها یک بخشی از همان کشفی است که گفتم.
این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در اردیبهشت 1386 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.
آرشیو قبلی فروردین 1386 می باشد.
آرشیو بعدی خرداد 1386 است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.