« دی 1386 | صفحه اصلی | اسفند 1386 »

بهمن 1386 آرشیو

1 بهمن 1386

حاج قربان

hajghorban1.JPG

پارسال همین روزها بود که شهاب رفت روستای علی آباد قوچان تا از حاج قربان سلیمانی استاد دو تار نوازی که از آخرين اساتيد بخشی است و بسیاری او را يکی از مهمترين و برجسته ترين هنرمندان معاصر ايران می دانندگزارش بگیرد.
.... و امروز صبح خبر آمد که حاج قربان دیگر نیست.
این گزارش مالتی مدیا یکی از آخرین گفت و گو های حاج قربان است.

پی نوشت::این هم گزارشی از آخرین دیدار با حاج قربان
آن گاه که نواخت، آن چنان بر ساز زخمه زد که گویی گرمی پنجه هایش، زخم های روزگار را از روح و تنش پاک کرد.

حالاوقتی گورکن ها خاک را کنارمی زنند تا جسد ش را در آن بگذارند، نمناکی اش گونه هایش را نوازش می دهد.

حاج قربان! چشمان بسته ات را باز کن و ببین آسمان دلتنگی اش را گشود تا گشادگی خاک در آغوشت بگیرد. در این امتزاج و آشتی سیاهی خاک و سپیدی برف ، سازت کجاست؟

11 بهمن 1386

گذر

دارم گذر می کنم.آرام و بی صدا. این را امروز، از اولین تار موی سپیدم فهمیدم.

11 بهمن

15 بهمن 1386

سه زن دیگر اعدام می شوند

از وقتی گوشی را گذاشتم، توی یک گوشم صدای جیغ و داد دعواهاشان است، توی یک گوشم صدای پر از ناامیدی و اضطرار فرزانه. از اوین زنگ می زد. از همان راهروی کوچک مربعی که دو تا گوشی تلفن کارتی دارد.
روی مبل قرمز خانه ام، کنار بخاری نشسته ام.اما اینجا نیستم. ایستاده ام کنج راهرو مربعی، پشتم را تکیه داده ام به لوله آب گرم تا یخ نکنم.
راهرو با آن موزاییک های سفیدش پر از آدم است. پر از زنهایی که می خواهند تلفن کنند به بچه هاشان که دلتنگشان هستند. به شاکی شان که شاید رضایت بدهد. به وکیلشان، اگر وکیل داشته باشند، به یک دوست که دلشان وا شود در این غربت نفس گیر اوین.
ته راهرو پر از دود سیگار است.همه جا را مه سیاه گرفته. جلوی حمام دو نفر دارند دعوا می کنند. اینجا پای تلفن یکی دارد گریه می کند. نای تکان خوردن ندارم، اما ستایش را می بینم که گوشه اتاقش کز کرده. فرزانه گفت:"حکم اعدامش قطعی شده، 15 اردیبهشت." گفت از وقتی حکم را شنیده تب کرده."
گفت:"فقط ستایش نیست، سه تا اعدام دیگه هم قطعی شده. برای 15 اسفند. برای یک ماه دیگه."
هنوز چسبیده ام به لوله آب گرم. ذهنم اما آنجا هم نیست. جلوی اتاق ملاقات است. خانم ندام را میبینم که برای تولد نوه هایش عروسک درست کرده. که می خندد و می گوید 12 سال است هدیه هایش را در اتاق ملاقات می دهد.15 اسفند اعدامش می کنند. باور نمی کنم...... چرا هیچ وقت نشد با هم حرف بزنیم. چرا نخواست چیزی بگوید.چرا من نمی توانم از آن راز 12 ساله حرفی بزنم......
نمی شود بیرون بیایم .گیر کرده ام انجا. مثل همه آن زنها.... این منی که روی مبل قرمز خانه ام کنار بخاری نشسته ام خیال است یا آن منی که ایستاده ام کنج زندان و دارم می لرزم....

پی نوشت:بورقانی عزیز هم رفت. آخرین باری که دیدمش رفته بودم برای کمپین ازش امضا بگیرم.یکی از همکاران مطبوعاتی اگر و اما می آورد که نمی شود و ما زورمان به تغییر نمی رسد و بورقانی عزیز برگه را از دست من گرفت و گفت: بده من امضا می کنم. با همان لبخند همیشگی اش. یادش گرامی باد..... یاد خودش و صداقت و شجاعتش که این روزها کیمیا است.....

26 بهمن 1386

حالا نوبت رها و نسیم است

نمیگذارند که آب خوش از گلوی ما پایین برود. یک روز از اعلام جایزه پروین نگذشته، رها و نسیم را گرفتند. برای اینکه داشتند امضا جمع می کردند.برای اینکه داشتند در حاشیه یک تئاتر خیابانی که درباره حقوق زنان بود و کلی به خاطرش ذوق کرده بودیم، از مردم می خواستند بیانیه ای که را هیچ کلمه اش بر خلاف قوانین مملکت نیست و فقط کمی تغییر می خواهد را امضا کنند.
دیشب را وزرا بوده اند.... نگهبانان وزرا حتما می شناسندشان. رها و نسیم را تا به حال ندیده اند اما محبوبه و زینب و سمیه و پروین و شهلا و جلوه و سارا.... را که دیده اند و می دانند برای چه هر از گاهی یکی مان را می آورند آنجا.آنها هم زن اند مثل ما و من همدردی وحتی همدلی را در چشمان بسیاری شان دیده ام. آخر این درد ها و تبعیض ها که فقط مال ما نیست. زن که باشی، هرجور هم فکر کنی و هر اعتقادی که داشته باشی، نداشتن حق سرپرستی فرزندانت، نداشتن حق طلاق، بی حقوقی محض در ازدواج و مشروعیت قانونی شوهرت برای داشتن چندین و چند همسر تو را آزار می دهد.
شاید باور نکنید اما در تمام 45 روزی که در اوین بودم یکبار هم از یکی از زندان بان ها نشنیدم که این خواسته ها(خواسته های کمپین را می گویم) حق ما زنان نیست. فقط می گفتند نمی شود.می گفتند برو زندگی ات را بکن تو حیفی. تازه به خانه بخت رفته ای.
شب اعدام راحله و نازنین ناظمیان رفته بودم در انفرادی که آنها ساعت آخرشان را سپری می کردند. زندانبان ها هم بودند و همه نگران سرنوشت آن دو زن. وقتی راحله گفت من برای حقوق زنان تلاش می کنم. یکی از زندانبان ها شروع کرد به نصیحت من که نکن و من هم جوان بودم کله ام بوی قرمه سبزی داد نمی شود اما... من راحله را نشانش دادم و هردو سکوت کردیم.
یکی دیگرشان که از دفعه قبل من را می شناخت، روز آزادی موقع بدرقه ام می گفت :"یادت باشد ما جهان سومی هستیم و اینجا این حقوق را نمی شود خواست. جهان سومی ایم و محکوم به تحمل و سوختن و ساختن."
خندیدم و گفتم اگر همه بخواهیم ،می شود حتی اگر جهان سومی باشیم و آمدم.
حالا حتما رها و نسیم هم دارند برای زندانبان هایشان می گویند که "می شود، اگر همه بخواهیم." شاید آنها هم باورشان شد.
شاید روزی همه خواستیم و شد و افسوس جهان سومی بودن و محکوم بودن به سوختن و ساختن،فلج مان نکرد.

26 بهمن

30 بهمن 1386

وهم سبز

تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند


تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند


کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟


چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !


کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه میآراید


تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند


نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .

درباره بهمن 1386

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در بهمن 1386 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی دی 1386 می باشد.

آرشیو بعدی اسفند 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.