باید بنویسم
انگار باری از روی دوشم برداشته شد با نوشتن حرف های راحله.خیلی چیزهای دیگه هست که باید بنویسمشان.انگار چیزی بدهکارم به آن آدمها. به آن روزها.
نوشتن از آن روزها اما سخت است. اگر مثل دفعه قبل برای یه گزارش تا جلوی سلولهایشان رفته بودم و چند دقیقه ای با آنها حرف زده بودم راحت تر می شد که بنویسم. اما حالا که 45 روز لرزیده ام. اشک ریخته ام. خندیده ام و زندگی کرده ام، نوشتن از آن روزها در قالب یک گزارش ژورنالیستی سخت است. خیلی سخت. آن زنها. آن سلولها و آن دیوارهای بلند دیگر سوژه های من روزنامه نگار نیستند، ما با هم پیوند خوره ایم.
روزهای اول آزادی، چنان با آن آدمها و غم هایشان پیوند خورده بودم که برای زندگی کردن راهی جر عقب راندن آن روزها و حتی آن ادمها نداشتم. حالا که چهار ماه گذشته می دانم که فراموشی محال است. می دانم که حتی یک روزش را هم نمی شود که فراموش کنم. نوشتن از آن روزها برای رنج نبردن بیهوده است. باید بنویسم. به خاطر قولی که در تمام آن 45 روز بارها و بارها بر وفای آن سوگند خورده ام.