« مرداد 1387 | صفحه اصلی | مهر 1387 »

شهریور 1387 آرشیو

12 شهریور 1387

شاید با هم که باشیم بتوانیم

دست و دلم به کار نمی رود. نگرانم و هیچ کاری از دستم برنمی آید. زنگ که زد و گفت دختر 11 ساله اش را می خواهند شوهر بدهند، پاهایم لرزید. گفت که داماد 35 ساله است لال شدم و هق هقش که بلند شد:"دخترکم خودکشی کرده" دو تایی فقط اشک ریختیم. چه از ما برمی آمد جز گریستن.
دفتر زهره بودم و ناامیدانه می پرسیدم چه کار باید کنیم؟ جوابم فقط و فقط "هیچ" بود . حتی نمی شود شکایت کرد. پدر است و حق دارد که هر وقت خواست دخترش را شوهر داد به مادر چه ربطی دارد. همه اینها را این قانون گفته. این قانون لعنتی.

از زندان می شناختمش. شبیه خاله ام بود و همان روزهای اول برایم لیوان آورد و فلاکس. این مهربانی ها را در زندان نمی شود فراموش کرد. به خاطر 8 میلیون بدهی زندانی شده بود و پسرکش را یک سال و نیم پیش در زندان بدنیا آورده بود. در زندان قزوین.همان روزهایی که هم بندی مکرمه بود و شریک روزهای سیاه او در هراس سنگسار. بدهی مال او وشوهرش بود. شوهر بی معرفت فرار کرده و رفته بود ولیلا مانده بودو زندان و یک کودک شیرخوار پشت دیوارهای بلند اوین...

چند ماه پیش تلفن زد و گفت آمده مرخصی. بالاخره توانسته بود با هزار مکافات کمی پول جور کند و یک فیش حقوقی بگیرد برای ضمانت مرخصی. با هزار بدبختی و قسط و قرض پیش قسط بدهی اش را داد و خانه و زندگی کوچکی جور کرد تا دوباره زندگی اش را بسازد. شب و روز کار می کرد تا دوباره دخترها و پسرکش را زیر بال و پر بگیرد. همه آرزویش این بود که دخترک 11 ساله اش را پس بگیرد. دخترش اهواز بود و پیش شوهر اولش .از شوهر دومش هم یک دختر 5 ساله داشت و پسرکی که در زندان بدنیا امده بود.

شوهرش می گفت طلاقش داده و خبری از طلاق نامه نبود که بتواند حضانت بچه هایش را بگیرد. به دخترش گفته بودند مادرش مرده ،دخترک 5 ساله وقتی بعد چند ماه دزدکی ومخفیانه مادرش را دیده بود این را گفته بود.با همان لحن شیرین بچه گانه اش پرسیده بود اگه زنده بودی چرا سراغ من نیامدی . من هی دلم هلو می خواست و هیچ کس برایم هلو نمی خرید.

قرار بود چند لحظه ببیندش و برود و دل مادرانه اش طاقت نیاورده بود. دست دخترش را گرفته بود و دو تایی فرار کرده بودند.وقتی داشت اینها را برایم تعریف می کرد از خوشحالی روی پایش بند نبود. زندگی اش تا بخواهی فقیرانه بود و سخت اما خوشحال بود که بچه هایش ، حداقل دو تا از بچه هایش کنارش هستند.

یک ماه بعد که زنگ زد صدایش از ته چاه می آمد.پدرشوهرش آمده بود و هر دو تا بچه ها را برده بود. هم دختر 5 ساله اش را و هم پسری که در زندان بدنیا آورده بود. طبق همین قانون لعنتی حضانت بچه ها با او بود.اما طلاق نامه نداشت. غیابی طلاقش داده بودند و دستش به هیچ جا بند نبود و راه و چاه را هم نمی شناخت.می گفت ترسیدم اگر سر و صدا کنم از همین زیر زمین اجاره ای هم بیرونم کنند. تنها شده بود و درمانده.... در تمام دنیا جز این سه تا بچه هیچکس را نداشت. هیچ کس.... و حالا همه اش می ترسید که شوهر اولش دخترک 11 ساله اش را شوهر دهد.همه تلاشش این بود که تا هر ماه کمی پول جمع کند و او را پیش خودش بیاورد. امیدهایش بر باد رفت............

همسایه های اهواز که زنگ زدند دخترت خودش را کشت.بلیط گرفت و راهی اهواز شد قرار بود صبح که رسید به من زنگ بزند. اما نزد. 5 روز است که هربار شماره اش را می گیرم می گوید خاموش است.

دارم از نگرانی می میرم و هیچ کاری از دستم برنمی آید. اینها را می نویسم که خفه نشوم. که به خودم امید بدهم دخترش زنده است که زور لیلا به این قانون مردسالار رسیده و دخترکش را پس گرفته. که حداقل توانسته پدر دخترک را راضی کند که شوهرش ندهد..... امیدهایم بیهوده است خودم می دانم..... زنده هم که مانده باشد زور لیلا به این قانون ضد زن واین فرهنگ مرد سالار نمی رسد. هیچ کس تنهایی زورش نمی رسد.هیچ کس....شاید با هم که باشیم بتوانیم. شاید با هم که باشیم روزی این قانون لعنتی عوض شود.

خیلی چیزها در زندگی لیلا هست که نمی شود نوشت. اصلا چطور می توانم از زنی بنویسم که هیچ کس را در این دنیا ندارد و حالا تنها چیزی که او را به زندگی وصل می کرده هم خودش را کشته.... می ترسم دوام نیاورد.می ترسم بیشتر از این نتواند تحمل کند.نگرانشم و هیچ از من بر نمی آید. جز گریستن و گریستن و کورسویی برای آینده ای بهتر که شاید قانون کمی عادلانه تر باشد و کمی مهربانانه تر.


19 شهریور 1387

.........

دیروز یک دفعه دلم برایت تنگ شد. فقط چند لحظه بود و بعد یادم آمد که چقدر بزرگ شده ایم و چقدر دوریم از آن روزها.

............

دلم می خواهد یک رمان چند جلدی بگیرم دستم بخوانم و بخوانم و بخوانم.
دلم می خواهد لم بدهم گوشه تختم و فقط به ماجراهای رمانم فکر کنم و نه هیچ چیز دیگر.
مدت ها است که فقط و فقط داستان کوتاه خوانده ام.آخرین رمانم مادام بواری بود که در اوج یک بحران شروعش کردم و فقط می خواستم فرو بروم در ماجراهایش و هیچ چیز دیگری نفهمم و چقدر خوب بود و چقدر لذت به من داد خواندش.

حالا خوبم اما دوباره دلم لذت ناب می خواهد. لذت ناب خواندن کتابی که گم شوم در پیچ و تاب ماجراهایش.

21 شهریور 1387

تمام شد

از این قانون لعنتی ضد زن متنفرم.دختر لیلا خودش را کشت، برای اینکه می خواستند در 11 سالگی شوهرش بدهند. برای اینکه قانون اجازه ازدواج دختر را در انحصار پدر گذاشته و مادر بیچاره اش حالا فقط باید ضجه بزند در سوگ دختر از دست رفته اش.بدون اینکه هیچ حقی در زندگی دختری که بدنیا آورده است داشته باشد.
مادرش چند دقیقه پیش خبر داد که دخترکش را دفن کرده است.

چند روز پیش دوستی طعنه ام می زد که حتما کمی تند رفته ام که برایم شش ماه زندان بریده اند. که حتما کار سیاسی کرده ام.... حوصله بحث نداشتم. حوصله نداشتم بگویم که ما زنها برای کمی زندگی داریم مبارزه می کنیم.

25 شهریور 1387

مثل زیر و رو شدن ابرها

روزها تند تند می گذرند. من نشسته ام و گذرشان را که شبیه زیر و رو شدن ابرها است تماشا می کنم.
برای خودم زیبا شیرازی گوش می کنم.کتاب ها را ورق می زنم و پرت می کنم یک گوشه.خواب آدمهایی را که دلم برایشان تنگ شده می بینم.کابوس جاهایی که دوستشان ندارم را می بینم و از روی مبل قرمزم تکان نمی خورم. اینجا جایم خوب است و من نمی خواهم جاهای دیگر را امتحان کنم. دستم که دوباره به نوشتن عادت کند و نترسد از فرو رفتن در قصه های واقعی، همه چیز رو براه می شود.

26 شهریور 1387

....

از لحظه های کوچک زندگی لذت می برم. برای شادی های کوچکش ذوق می کنم و قدر ثانیه ثانیه هایش را می دانم.آدم لحظه ها که نباشم نمی شود زندگی کرد.

30 شهریور 1387

این تمام ماجرا نیست

حوا را دوست ندارم. مثل صورتک نیست که آیینه زندگی ام باشد.آینه روزهای تلخ و شیرینم. اینجا بیشتر تلخ است. تلخ و سرد. زندگی واقعی اما اینطور نیست. تلخی هست. سرما هم هست اما گرما هم هست. امید هم هست. سرخوشی هم هست و خیلی وقتها بیشتر از تلخی ها.
یاد گرفته ام که وسط سیاهی هم که هستم روزنه های کوچک را ببنیم و دلم بهشان گرم باشد. یاد گرفته ام که دل خوش کنم به 4 تا گلدان رنگارنگم و برای باز شدن هر برگشان ذوق کنم.
یاد گرفته ام لذت بردن از قدم های آرام مان روی خیابان های شلوغ شهر را. سرشار شدن از یک موسیقی تازه را. رها کردن خودم در نسیم های گاه به گاه شبهای شهر را.
هیچ کدام اینها را اما اینجا نمی نویسم.هیچ جای دیگر هم نمی نویسم و می ترسم یادم برود که وسط همه این روزهای سخت من چقدر خوشبخت بودم و چقدر یاد گرفتم که قدر لحظه ها را بدانم.

درباره شهریور 1387

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در شهریور 1387 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی مرداد 1387 می باشد.

آرشیو بعدی مهر 1387 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.