« شهریور 1387 | صفحه اصلی | آبان 1387 »

مهر 1387 آرشیو

1 مهر 1387

دلتنگی

اینقدر دلم برات تنگ شده که دیگه اصلا نمی تونم جلوی خودم را بگیرم و صبوری کنم.مدت ها است که دلم برات تنگ شده. برای دیدنت. برای شنیدن صدات. برای ایمیل هات . چند سالی میشه که عادت کرده بودم به بودنت.به همیشه بودنت و بعد یک دفعه از دست دادمت و هیچی واقعا هیچی ، هیچ وقت نتونست جای تو را برام پر کنه.
بده که حتی اینها را نمی تونم بهت بگم. بده که یک عالمه مرز و حصار و باید ونباید من را دوره کرده اند و باید با تمام قوا پا بگذارم روی قلبم.
ماجرا فقط قلبم نیست. پریشانم این روزها و خیلی وقتها موقع پریشانی تو بودی که آرامم می کردی. خیلی وقتها می دونستی و خیلی وقتها هم نمی دونستی که چقدر کمکم کردی تا آرام باشم و گیج نزنم و تصمیم درست بگیرم و حالا من.....
کاش اینقدر شجاع بودم که پا می شدم و می آمدم در خانه ات. اما نیستم.می ترسم. نمی دونم از چی ؟اما می ترسم و جراتش را ندارم.
از دست دادن همیشه سخته و وقتی انتظارش را نداری سخت تر هم میشه.اون هم وقتی که سخت ترین روزهای زندگی ات را می گذرانی.
عادت نکردم هیچ وقت به نداشتنت و می دانم که هیچ وقت هم عادت نمی کنم.

ادامه "دلتنگی" »

6 مهر 1387

.................

دلتنگی را می شود خاک کرد و جفت پا رفت رویش و زندگی کرد.... مهم نیست که چند وقت دیگر از یک جای دیگر سربیرون می آورد.
عادت می کند آدم به جنگیدن با دلتنگی هایش، به خاک کردن دلتنگی هایش.همه چیز که فقط دلتنگی نیست. این حافظه لعنتی هم هست که خیلی چیزها را نمی تواند فراموش کند.که یادش نمی رود زخمهای عمیقی را که شاید هیچ وقت خوب نشوند.

8 مهر 1387

زهرای 11 ساله با چراغ سبز قانون، به حجله مرگ فرستاده شد

زهرا فقط 11 سال داشت. 11 سال و هزار آرزو. می خواست "درس بخواند، روزنامه نگار شود و از دخترهای بدبخت دفاع کند". به هیچ کدام از آرزوهایش نرسید. پدرش می خواست به مردی 35 ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بیشتر از همیشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج.

چند روز پیش از خودکشی زهرا مادرش خبردار شده بود که می خواهند دخترش را شوهر دهند، یکی از همسایه ها خبرش کرده بود تا شاید بشود جلوی فاجعه را گرفت.

"تلفن زدم به مغازه پدربزرگش، التماسش کردم که با لیلا این کار را نکنند، که زندگی اش را خراب نکنند. گفتم خودم می آیم و می برمش. خودم خرجش را می دهم. به حرفم گوش نکرد. گفت دختر باید برود خانه شوهر چند سال اینور و آنورش چه فرقی می کند."

اینها را لیلا می گوید. زن 35 ساله ای که هنوز باور نمی کند دخترک 11 ساله اش خودش را کشته است. از شوهرش که جدا شد، مهریه و نفقه و جهاز و همه حق و حقوقش را بخشید و در عوض حضانت زهرا را گرفت. چند سال بعد وقتی برای 8 میلیون تومان بدهی به زندان افتاد زهرا را به خانواده پدرش دادند و دخترک در تمام این چهار سال اجازه یک تماس تلفنی با مادرش را نداشت:"زندانی که شدم هشت ماهی زهرا با من بود. هم زهرا و هم دختر دیگرم که شش ماه داشت. پا به پای من زندان را تحمل می کرد و دم برنمی آورد. یک بار که پدرش آمد ملاقاتش نرفت. اینقدر جیغ کشید و گریه کرد که زندانبان ها رضایت دادند و نبردندش برای ملاقات..می ترسید از پدرش. نمی خواست ببیندش. یک روز پدر همسر دومم آمد ملاقات و گفت زهرا را بده ببرم بیرون اسمش را بنویسم مدرسه. بچه را که بهشان دادم، یک هفته بعد فهمیدم او را پیش پدرش برده اند. توی زندان کاری از من برنمی آمد. حتی نمی گذاشتند با دخترم حرف بزنم. سه سال تمام از زهرا بی خبر بودم."

چند ماه پیش بود که لیلا از زندان مرخصی گرفت تا بدهی هایش را قسط بندی کند. همه امیدش این بود که برای مهرماه زهرا را پیش خودش بیاورد. رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در یک زیر زمین اجاره کرد تا با خیاطی خرج خودش و پسر 2 ساله اش که در زندان بدنیا آمده بود را بدهد.

پدر کودکش وقتی که او زندان بود غیابی طلاقش داده بود. بهانه اش این بود که زنش زندانی است و نگفته بود که بخاطر ضمانت بدهی های من زندانی شده. نگفته بود که من فرار کرده ام او بخاطر من دارد تاوان می دهد. راهی هم برای اثبات این ادعاها نبود. هیچ کس را نداشت و باید روی پاهای خودش می ایستاد و همه چیز را دوباره می ساخت. مثل آن روزهایی که زهرا داشت می مرد و او با فروش کلیه اش دخترک را مداوا کرد و یک چرخ خیاطی خرید و دوباره سرپا شد:"هپاتیت A داشت. دکتر گفته بود اگر درمان نشود هپاتیت B می گیرد. پدرش چند ماهی می شد رفته بود و هیچ خبری ازش نداشتیم. هیچ کس هم نبود که کمکی بکند. کلیه ام را فروختم یک میلیون. پانصد هزارتومانش را دادم خرج بیمارستان زهرا. با بقیه اش چرخ و وسائل خیاطی خریدم و دستم دخترم را گرفتم و رفتم تهران."

همه آن روزها گذشت، لیلا دوباره زندگی اش را ساخت. دوباره ازدواج کرد. یک دختر دیگر بدنیا آورد، چکهای شوهرش که او پشتش را امضا کرده بود برگشت خورد و دوتایی به زندان رفتند. شوهرش فرار کرد ولیلا ماند با همه بدهی ها و بالاخره توانست از آن زندان لعنتی بیاید بیرون و حالا همه فکر و ذکرش زهرا بود. اگر طلاق نامه ازدواج دومش را نمی گرفت شاید هیچ وقت نمی توانست زهرا را بدست آورد. هم زهرا را و هم دو کودکش دیگرش را. می دانست که اگر طلاق نامه نداشته باشد حضانت بچه ها را از او می گیرند. به هردری زد و بعد چند ماه طلاق نامه اش را گرفت تا بتواند سراغ زهرا برود.

هنوز روبراه نشده بود که همسایه ها از اهواز زنگ زدند که دخترت در بیمارستان است. خودش را کشته.... شبانه راه افتاد و سه روز تمام بالای سر دخترش بود به جای تمام سه سالی که زهرا را ندیده بود. به جای تمام ماه ها و روزهایی که حسرت شنیدن صدایش را داشت. دخترک اما بهوش نیامد. معده اش از 24 ساعت قبل خودکشی خالی بود و سم "قرص برنج" به جانش نشسته بود.

بقیه اش را اینجا بخوانید.....

26 مهر 1387

پرواز

از وسط میله ها آمده بود اتاق ما و نشسته بود گوشه تخت آهنی. تلوزیون نداشتیم و اتاقمان سوت وکور بود. سوت وکور و یخ. شوفاز خراب بود و نصف اتاق خالی و ما کم بودیم.

چند نفر فراری از هیاهو و داد و بیداد که یک اتاق خالی را تمیز کرده بودیم و رفته بودیم آنجا.

سار نوک مدادی با آن دم خوشگلش که آمد، اینقدر براش ذوق کردیم که همه اینها یادمان رفت. برایش نان خرد کردیم. ظرف آب گذاشتیم. جعبه خالی پیدا کردیم و نشستیم به تمایش. در اتاق را با کش بسته بودیم به تخت که فرار نکند و دور اتاق برای خودش می گشت. چند ساعتی که گذشت شروع به خواندن هم کرد. غریبی نمی کرد دیگر.مصی می گفت:" من که حالا حالا ها هستم این را هم نگه می دارم بشه همدمم."
زن سی و چند ساله مثل بچه ها برایش ذوق می کرد. من هم می کردم.

اما خودش بود که زودتر از همه بی طاقت شد. بغض کرد و گفت گناه داره طفلکی. ما که خودمون طعم اسیری را چشیدیم چرا این بیچاره را اینجا نگه داشتیم.

پنجره را باز کرد و پرش داد رفت.همه شان ردیف شده بودن کنار پنجره و خیره به آبی آسمانی که سار داشت ازش بالا می رفت. صدای قلبهاشان را می شنیدم که آزادی را فریاد می کردن، صدای قلب خودم را هم .......

28 مهر 1387

باز هم اوین............

هنوز به شنیدن خبر بازداشت دوستانم عادت نکرده ام. هنوز وقتی می شنوم یکی شان را گرفته اند یک چیزی توی قلبم فرو می ریزد و یک بغضی تا وقتی که جلوی درهای اوین بغلشان کنم، گلویم را می گیرد.

هنوز می پرسم چرا؟چرا؟چرا؟ هنوز با هر منطقی که فکر می کنم نمی فهمم کجای کار ما امنیت ملی این کشور را به خطر می اندازد؟

پارسال همین وقتها بود که اول مازیار بازداشت شد، بعد حکم دل آرام آمد. بعد من. بعد جلوه. بعد رها و نسیم و تمام نشد لعنتی و حالا نوبت به عشا رسید.
خسته نمی شویم هیچ کدام مان. نه مایی که می خواهیم فقط کمی زندگی کنیم و حقوق انسانی مان به رسمیت شناخته شود و نه آنهایی که برای ما سکوت را می خواهند و تسلیم را و اگر اطاعتشان نکردیم زندان را.

زندان بد است و زخمهایی به جان آدم می زند که هیچ وقت خوب نمی شوند. اما در عوض چیزهایی به آدم می دهد که هیچ طوری دیگری نمی شود بدستشان آورد. درسهایی بزرگ که همه عمر برای آدم می مانند.

حالا عشا هم دارد این زخمها و درسها را تجربه می کند،امیدوارم زخمهایش خیلی عمیق نباشند. امیدوارم زودتر رها شود از آن دیوار های بلند اوین.

30 مهر 1387

کیسه بوکس

مثل کیسه بوکس شده ایم این روزها. فقط کافی است سرمان را برگردانیم تا یک ضربه دیگر بیاید.

درباره مهر 1387

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در مهر 1387 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی شهریور 1387 می باشد.

آرشیو بعدی آبان 1387 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.