دقیقه ها
از من تا تو، فقط چند دقیقه است.از اینکه دقیقه ها کند شوند می ترسم.
« مهر 1387 | صفحه اصلی | آذر 1387 »
از من تا تو، فقط چند دقیقه است.از اینکه دقیقه ها کند شوند می ترسم.
تنهایی. تنهایی عزیز و دوست داشتنی.
تمام شب را کابوس دیدم و صبح با استرس بیدار شدم. چهارشنبه است امروز 8 آبان. سوسن قرار بود برود دادگاه انقلاب. اتهامش چیه؟ هیچ کس نمی داند. حتما برابرخواهی.
ساعت 3 شده و هنوز هیچ خبری ازش نیست و من توی ذهنم دوره می کنم تمام روزهای سختی که پشت درهای دادگاه انقلاب نشسته بودیم. تمام روزهای لعنتی که هراس بازداشت دوستانمان را داشتیم. اینکه برنگردند. اینکه از در پشتی دادگاه انقلاب سوارشان کنند و ببرندشان پشت دیوارهای بلند اوین.
سخت است. همیشه سخت است.هربار وقتی آن دست بندهای لعنتی را بر دستانشان دیده ام چیزی در من فرو ریخته.نه از سر ترس. زندان حالا دیگر برای ما ترس ندارد. جنس آن سیاهی که بر همه وجودم چنگ می زند از غم است. از غم اینکه جای این آدمها زندان نیست.
هربار که هر کدامشان پا به دادگاه انقلاب می گذارد.یکی از زنهایم من را جا می گذارد و با آنها می رود. وارد دادگاه می شود .تمام مدت بازجویی پشت در آن اتاقک مستطیل شکل می ایستد.راه می رود .نگران است که بازجو باز هم نفهمد که ما فقط کمی برابری می خواهیم. که باز هم برای خودش خیال ببافد که دنبال انقلابهای رنگینیم و وثیقه های چند صد میلیونی بنویسد. و حکم بدهد: زندان
جلوی رفتن سوسن را که گرفتند. اینقدر عصبانی بودم که گفتم خب چرا اینجا مانده ای برو. اخم کرد و گفت اینجا کشورم است. کجا بروم. و شروع کرد برایم گفتن از اینکه چرا مانده. و چرا نمی خواهد برود. از عشقش به ایران برایم گفت و عشقش به زنانی که دارد کنارشان کار می کند و زندگی و تلاش و اینکه چقدر به همه شان افتخار می کند.
سوسن آرام آرام می گفت و من و آیدا و محبوب آرام آرام اشک می ریختیم. حالا سوسن حتما دارد اینها را برای بازجویش هم می گوید. ای کاش بفهمد اینها را.....
می خواستم طلاق بگیرم.طاقتم تمام شد بود. بچه ها را به من نداد.دیدم بدون بچه هایم نمی توانم و برگشتم......
این را از چند تا زن شنیده باشم خوب است؟؟؟ هربار هم حرص خورده ام. فحش داده ام. بغض کرده ام.
یکسال گذشت. پارسال این موقع حکم بازداشت من صادر شده بود و توی راهروهای دادگاه انقلاب دنبال یک فرصت بودم که به بچه ها خبر وثیقه 100 میلیون تومانی ام را بدهم و اینکه نگرانم نباشند چون خودم دیدم که برام نوشتن "بند عمومی نسوان اوین" و شنیدم که قاضی بهم گفت می فرستمت جایی که تحقیقاتت در مورد زنان کامل بشه.
موقع اذان که شد از یه لحظه غفلت نگهبان های دادگاه انقلاب استفاده کردم و خودم را رساندم طبقه پایین دادگاه و با تلفن عمومی به بچه ها زنگ زدم. وقتی برگشتم و نگاه عصبانی مامور را دیدم که کلی دنبالم گشته بود گفتم چایی می خواستم. شما که رفته بودید ناهار و به فکر من نبودید که از صبح زود اینجایم. مگر اسیری آورده اید؟؟ مامور که گفت خانم شما بازداشت هستید ، یادم افتاد که آره اسیری آورده اند و خودم خنده ام گرفت.
روزهای عجیب و غریبی بودند. اینقدر که واقعا نمی تونم بگم خوب یا بد. اینقدر عجیب و غریب که هنوز رها نشده ام ازشان. از وبلاگم معلوم است که بیشتر از روز نوشت، زندان نوشت شده است و اینکه اینقدر کم به روز می شود يك دلیلش این است که نمي خواهم اینقدر از زندان بنویسم.
نه اینکه زندانی بودن من خیلی مهم باشد. همه اش 45 روز بود و اصلا قابل مقایسه نیست با کسانی که سالها در شرایطی وحشتناک زندانی بودند و شکنجه شدند و جان دادند. همه اش 45 روز بود اما کابوس زندگی زنانی که در آن 45 روز با آنها زندگی کردم هیچ وقت رهایم نمی کند.
هنوز هم شبها كابوس آن راهروهاي بلند تنگ غبار آلود را مي بينم كه انگار آخر هستند و هيچ وقت نيم شود ازشان خلاص شد. هنوز وقتي ياد زنهايي مي افتم كه سالها در بند بودند و به اسم آزادي هم پوزخند مي زدند چيزي ته قلبم مي لرزد.
مسئله فقط اين نيست كه خيلي از اين زنها خودشان قرباني اين اجتماع ظالم و قوانين نابرابرند و واقعا زندان حقشان نبود . مسئله اينجا است كه اصلا زندان دردي را دوا نمي كند و راه حل جرم و نابهنجاري نيست. حداقل زنداني كه من ديدم هيچ مجرمي را تنبيه نمي كند. زندان پر از تحقير است. پر از رنج است. پر از جرم است و بهترين جا بريا يانكه آدمها را معتاد كند. بيمار كند. پر از نفرت كند و بعد پرتشان كند وسط جامعه.
براي اينها است كه از زندان متنفرم. براي ديدن دختر 18 ساله اي كه گشت ارشاد بازداشتش كرده بود و يكماه زندان بود و هر چيزي كه فكرش كني ياد گرفته بود.
از زندان متنفرم براي ديدن ميناي 28 ساله اي كه به خاطر چك آمد زندان و آنجا معتاد شد و ذره ذره اب شد.
از زندان متنفرم بخاطر ديدن راحله اي كه همسن خواهرم بود و بخاطر حمل مواد دايي هايش زندان افتاد و آنجا تبديل شد به يك مجرم حرفه اي. به يك معتادي كه بارها و بارها خودكشي كرد. و در زندان دعوا راه انداخت و آنقدر جرمش را زياد كرد كه حتي نمي شود به آزادي اش فكر كرد.
از زندان متنفرم به خاطر سميرايي كه وقتي به زندان آمد يك دختر 18 ساله چشم و گوش بسته بود و وقتي من ديدمش يكي از گنده لاتهاي اوين كه جرات نيم كردم به او سلام كنم. پدرش را كشته بود. پدري كه سالها به او تجاوز مي كرد. كه باردارش كرده بود. زهر به پدر اثر كرد و سميرا زنده ماند. مي خواست هردوشان بميرند. نشد. آمد زندان. نابود شد.
از زندان متنفرم براي اينكه وقتي كسي زنداني مي شود انگار ديگر انسان نيست. جرم كرده بايد مجازات شود قبول. اما انسان كه هست. وقتي سرطان دارد و نيمه شب از درد زوزه مي كشد كه بايد به دادش رسيد..... نبايد رسيد؟ وقتي قرار است اعدام شود. اصلا گيرم حقش است(هر چند هيچ انساني سزاوار اعدام نيست) حق دارد براي آخرين بار بچه اش را ببيند يا حداقل صدايش را بشنود. حق ندارد؟
آزاد كه باشي مي تواني اينها را كه مي بيين فرياد بكشي، اعتراض كني، مقاله بنويسي، همه دنيا را خبر كني. زندان كه باشي هيچ از تو برنيم آيد جز اينكه ساعتها چمباتمه بزني پشت در آهني زندان و بكوبي به در و وقتي نگهبان مي آيد بهت بگويد حقش است. بگويد آن زني كه دارد از درد زوزه مي كشد فيلم بازي مي كند. بگويد تو چه كار به كار يك زن اعدامي قاتل داري. بگويد به تو مربوط نيست و در را بكوبد توي صورتت و برود و دستت به هيچ جا بند نباشد.
از زندان متنفرم و هنوز نمي دانم چرا آن همه رنج من را نكشت.زندان كه بودم خيلي وقتها فكر مي كردم صبح نمي توانم بيدار شوم اينقدر كه قلبم سنگيني مي كرد. آن وقت بود كه فهميدم آدميزاد مي تواند چقدر قوي باشد و دوام بياورد و از هم نپاشد و فرو نريزد.