« آذر 1387 | صفحه اصلی | بهمن 1387 »

دی 1387 آرشیو

4 دی 1387

از سر نو

چقدر از هم دور شده بودیم. اینقدر زیاد که دیگر اصلا نمی شناختمت.نمی شناختمت و گاهی احساس می کردم که دیگر دوستت ندارم. که نمی خواهمت.
تغییر کرده بودی.خیلی خیلی زیاد.آرام آرام و روز به روز. نه که نبینم داری عوض می شوی. می دیدم اما کاری از دستم برنمی آمد. تو داشتی یک آدم دیگر می شدی و من داشتم تماشایت می کردم.
دیگر نه خبری از برق چشمانت بود. نه خنده های تمام نشدنی ات و نه فکرهای تازه ای که هیچ وقت تمامی نداشتند. دیگر وسط کتابها و کاغذهایت گم نمی شدی. دیگر با یک رویای تازه از جا نمی پریدی و هزار نقشه برای عملی کردنش نمی کشیدی.آرام شده بودی و من از آدمهای آرام متنفرم. عاشق آدم های شلوغی هستم که هیچ وقت آرام و قرار ندارند.آدمهایی که هزار آرزو دارند و می خواهند هرجور که شده بروند دنبال آرزوهایشان و عین خیال شان هم نباشد که دیگران فکر کنند دیوانه اند. اصلا عاشق آدمهای خل و چلم و آدمهای معقول را نمی فهمم.
تو اما داشتی همه دیوانه بازی هایت را می گذاشتی کنار. داشتی آدم بزرگ می شدی و من چقدر از آدم بزرگ شدن می ترسم.

برای همه اینها بود که دیگر نمی شناختمت.که دیگر نمی خواستمت. برای همین ها بود که گذاشتمت و آمدم و حالا دارم تو را، خودم را دوباره پیدا می کنم. دارم هر چه توان دارم خرج می کنم و نشانه های بودنت را بیرون می کشم از هزار توی ترس و وحشت و غبار.
دارم تلاش می کنم دوباره بشناسمت که آنقدر با تو مهربان شوم که دوباره بشوی همان دخترک شیطانی که عاشقش بودم.که دوباره خودم شوی. خودم شوم. که دوباره بنشینی و برایم از زنهای درونم بگویی و آرزوها و هوس های تمام نشدنی شان.
همین چند روزه که صبح ها با صدای مرغان دریایی بیدار می شوم و عصر ها غرق تماشای رفت و امد موج های سرکش می شوم، می بینم که داری آرام آرام سرک می کشی تا دوباره زنده شوی و جان بگیری و بخندی.
می خواهم تیمارت کنم.می خواهم دوباره از نو بشناسمت.می خواهم سر صبر و آرام آرام ببینم از چه موسیقی لذت می بری. چه هوایی را دوست داری. چه کلماتی را می خواهی سر بکشی. می خواهم اجازه ندهم که رویاهایت را دفن کنی.که نگذارم گم شوی در هزارتوی آن راهروهای لعنتی تمام نشدنی.

5 دی 1387

دلم گرفته بود عصری.از آن دلتنگی هایی که انتخاب خودت بوده است.
نخواستم دلتنگی تسخیرم کند، شال و کلاه کردم و زدم بیرون.کریسمس است و ساعت ۶ عصر نشده همه جا تعطیل بود و سوت و کور.ته کوچه یک کافه کوچک پیدا کردم ،با چند مشتری قدیمی که جلوی پیشخوان نشسته بودند و یک میز بیلیارد و منی که انگار تنها غریبه آنجا بودم.مهم نبود. همین که آنجا ادم بود،صدای ملایم موسیقی بود و زندگی... خوب بود. هنوز به تنهایی و سکوت عادت نکرده ام. هنوز گاهی می ترسم از جایی که هیچ کس نباشد.
نشستم به تماشای گوی های سفید و قرمز و زرد بیلیارد که مدام دور خودشان می چرخیدند و تا می آمدند آرام بگیرند ضربه ای دیگر تکانشان می داد. درست مثل زندگی ما.
قهوه اش سرد بود و کوچک. اما مهم نیست کمی زندگی می خواستم و قهوه را بهانه کرده بودم.
هنوز دلم زندگی می خواست.راه افتادم توی خیابان.سکوت بود و سکوت. فکر کردم شاید وسط شهر خبری از هیاهوی عید باشد، نبود. همه مغازه ها بسته بودند و تک و توک کسی را می دیدی که در خیابان باشد. آن چند نفری هم که در یک دو تا رستوران باز نشسته بودند بیشترشان مهاجر بودند. لهجه و رنگ پوستشان غریبه بودنشان را لو می داد. حتما دل آنها هم مثل من گرفته بود از این همه سکوت.
غذا که خوردم و راه رفتم ، دلم باز شده بود.هوای تازه امیدهای تازه آورد و برای امیدهای تازه ام باز نقشه کشیدم.
باید گوشه گوشه اینجا را بشناسم. باید هر جا که می روم آنجا را از آن خودم کنم و زندگی کنم.باید دوباره تمرین نوشتن کنم. باید بخوانم. ببنیم. بشنوم. باید سبک زندگی ام را از نو پیدا کنم. گمش کرده بودم. دیروز رفتم سراغ آلبوم های حسین علیزاده. علیزاده و پیمان یزدانیان که گوش می کنم انگار در خانه خودم هستم. انگار شنیدن نواهای اشنایی که در دیوارهای خانه ام طنین می انداخت مرا می برد به آنجا. یا شاید هم اینجا را از آن من می کند.

8 دی 1387

تولد تو

بچه که بودم هرکسی را توی قاب تلوزیون می دیدم می پرسیدم این کیه؟آدم خوبیه یا آدم بدیه؟ و تو برایم می گفتی خوبه چون اینطوریه، یا بده چون این کارها را می کنه. از یک وقتی به بعد دیگر جواب خوبها بدهایم را ندادی، گفتی خودت باید بفهمی. یکی از همان روزها بود که وقتی آمدم و مثل همیشه از تو معنی کلمه های سخت کتابم را پرسیدم، فرهنگ لغت را نشانم دادی، گفتی باید خودم معنی شان را پیدا کنم.گفتی بزرگ شده ای دیگر، خودت برو دنبالش.
سخت بود برایم. پیدا کردن معنی کلمات راحت بود، نپرسیدن از تو سخت بود. برای من فقط معنی کلمه ها نبود یک نشانه بود. کوچکتر که بودم، وقتی تازه با سواد شده بودم و کتاب خواندن را شروع کرده بودم به من گفته بودی که زیر کلمه های سخت را خط بکشم تا معنی شان را به من بگویی و من از هیچ کس دیگر کمک نمی گرفتم. با لجاجت صبر می کردم تا تو بیایی. فکر می کردم برای گفتن معنی آن کلمه ها هم که شده حتما حتما می آیی.
بچه که بودم تمام مدت ترس از دست دادنت را داشتم. تمام مدت.همیشه از همان لحظه ای که چکمه هایت را پا می کردی و استوار و محکم می رفتی تا وقتی که برگردی دلم مثل گنجشک می لرزید که نکند نیایی.تو وسط خطر بودی و من با همه بچگی ام می فهمیدم که هر لحظه ممکن است یکی از آن گلوله ها بخورد به تو.برای همین است که بچگی هایم را دوست ندارم. دوران خوش عمر من از آن شبی شروع شد که آمدی و گفتی جنگ تمام شده. لحظه لحظه آن شب هنوز یادم است.پررنگ پررنگ.ما داشتیم می خوابیدیم که تو آمدی. هنوز لباس خاکی تنت بود. لباس هایت را درآوردی و گفتی دیگر تمام شد و من با خیال راحت خوابیدم. دیگر نباید روزهای کم بودن با تو را می شمردم و پشت سرت آب می ریختم که زود برگردی.
جنگ تمام شده بود و تو هنوز خسته آن همه سال بودی و منفعت طلبی ها و تلخی ها کامت را تلخ می کرد. اما همین که بودی خوب بود و دنیا به کامم.
از همان وقتها بود که من شروع کردم به جان گرفتن و یاد گرفتن.از همان موقع بود که کتابهایت را چیدی توی قفسه و من وقت و بی وقت می رفتم سراغشان.صادق هدایت. بزرگ علوی.عزیز نسین. احمد محمود.ماکسیم گورکی.جلال.ویکتورهوگو. اوریانا فالاچی.سارتر.صمد بهرنگی... آن وقتها خیلی هاشان را نمی فهمیدم. تازه 10 سالم شده بود. . اما مست مست می شدم و عاشق.
معنی کلمه ها را هم از لغت نامه پیدا می کردم. تو بودی و دیگر نباید برای بودنت و داشتنت دنبال بهانه می گشتم.
اوایل همیشه چشمم به تو بود. به اینکه چه می خوانی. از چه کسی خوشت می آید . چه روزنامه ای را ترجیح می دهی و من هم همان ها را دوست داشتم و قبول داشتم و می خواندم. کم کم اما راهمان عوض شد.
حرفت را گوش کردم و رفتم که خودم همه چیز را پیدا کنم. هم معنی کلمه ها را و هم معنی زندگی را.
خیلی شبیه آن چیزی که تو می خواستی نشدم.می دانم که دلت می خواست آرام تر بودم و بی دردسرتر. می دانم که دلت می خواست اینقدر نگران من نباشی همیشه.
اما خب تقصیر خودت بود. خودت بودی که به من راه را نشان دادی و گفتی برو.خودت بودی که گفتی باید راهت را پیدا کنی.گفتی آدم باید شجاع باشد و برای چیزهایی که می خواهد بجنگد.حتی اگر خیلی خیلی سخت باشد.
می دانی هر وقت خیلی خسته می شوم و ناامید به چه نگاه می کنم؟به کارت شناسایی مرد جوان زیبایی که 25 سال بیشتر ندارد و عکس دخترک 3 ساله اش را چسبانده پشت کارتش. می دانم که همه آن سالهایی که در خط مقدم نبرد بودی و جانت را کف دستت داشتی آن عکس روی قلبت بود. عکس دخترکت با ژاکت و کلاه قرمز و چشمان درشتی که پر از شیطنت بود.
می دانم که دوری از او چقدر برایت سخت بود.نامه هایی که برایم می نوشتی را خوانده ام.نامه ای که روز تولدم برایم نوشته بودی و همه نامه های سالهای بعد. یواشکی خواندمشان. ببخش من را. اما خب برای من نوشته بودیشان دیگر. اینقدر تلخ بود دلتنگی تو برای دخترکت و مصمم بودنت برای آرمانت که هیچ وقت نتوانستم دوباره سراغشان بروم. آن یکبار هم با هق هق خواندنمشان.
خواندنم و مطمئن شدم که باید برای راهی که می دانم درست است بروم و از هیچ سختی نترسم.هیچ چیز سخت تر از دلتنگی تو برای من و بی تابی من برای تو نبود. اما تو انتخاب کردی برای هر دوی ما انتخاب کردی و من همیشه به این انتخاب تو احترام گذاشتم.همیشه. حتی در تمام روزهای بعد از جنگ که با کابوس از دست دادنت از خواب پریدم و با شنیدن صدای نفست آرام گرفتم.
زندگی گاهی این شکلی می شود. گاهی آدم ها باید برای رفتن راهی که می دانند درست است از خیلی چیزها بگذرند. حتی از عزیزترین عزیزانشان.حتی بدون اینکه این انتخاب آنها باشد.چاره ای نیست.راه رفتنی را باید رفت.
همه این ها را من از تو یاد گرفتم.همه چیز که مثل یاد گرفتن ساعت خواندن در آن تابستان 8 سالگی من نیست که ساعتها کنار هم بنشنیم و چرخش عقربه ها را نشانم بدهی. خیلی چیزهای دیگر است که یاد گرفتم از تو بدون آنکه بخواهی یادم بدهی.
گیرم راهمان خیلی شبیه هم نشد. چه فرقی می کند، اصل کار مرام "رفتن" و "مومن بودن" و "نترسیدن" بود که یاد گرفتم. اصل کار این بود که به من گفتی خودم باید معنی کلمه ها را پیدا کنم و دلیل خوبی و بدی آدمها را بفهمم. اگر خوبها و بدها مان خیلی شبیه هم نیستند، مهم نیست. مهم این است که اصل کار را یادم دادی. و حالا اگر همه دنیا بگویند که باید یک جور دیگر زندگی کنی من قبول نمی کنم. تو به من گفته ای که بزرگ شده ام و باید راهم را خودم پیدا کنم. و می دانی که برای دخترکوچولوها، هیچ چیز درست تر از حرف پدر نیست.
همه اینها را نوشتم که بگویم تولدت مبارک.

22 دی 1387

وقتی آدم کسی را دوست دارد

هیچ چیز را در این دنیا نمی شود با "دوست داشتن" کسی که در قلبت خانه کرده است، تاخت زد. آدم وقتی که کسی را دوست دارد اینقدر عجیب و غریب می شود که گاهی خودش هم معنای رفتارهایش را نمی فهمد. خیلی سخت است رسیدن به جایی که کسی را فقط به خاطر خودش بخواهی نه بخاطر هیچ چیز دیگر. خیلی سخت و خیلی شیرین. عاشق رابطه هایی هستم که بدون توقع باشند. بدون هیچ توقعی. که کسی را بخواهی فقط به خاطر خودش.نه بخاطر هیچ چیز دیگر. نه حتی بخاطر اینکه او هم دوستت دارد. معنای عمیقی که اینجور رابطه ها دارند را اصلا نمی شود با کلمات بیان کرد. یعنی من نمی توانم.کلمه کم می آورم. اما وقتی می بینم که حتی آینده رابطه هم برایم مهم نیست. که اینقدر سرشارم از خواستنش، که همین لحظه کفایتم می کند. که برای بودنم در همین لحظه و به تمامی بودنم هیچ هیچ هیچ نمی خواهم دلم از شادی می لرزد.از شادی اینکه یک رابطه ناب را تجربه کرده ام. که دلم جایی گره خورده است.که برای یک بار هم که شده لذت دوست داشتن را به تمامی چشیده ام.

درباره دی 1387

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در دی 1387 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی آذر 1387 می باشد.

آرشیو بعدی بهمن 1387 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.