« دی 1387 | صفحه اصلی | اسفند 1387 »

بهمن 1387 آرشیو

11 بهمن 1387

نترس از گم کردن هرچه که داری.....

خرابکاری کردم یک سری از نوشته های اینجا پرید. مهم نیست. من بودم که نوشته بودم باید پریشانی از دست دادن را پذیرفت و نترسید و رفت......

ورزيده شدن در هنر "گم کردن" آنچنان دشوار نيست
بسیارچیزها برای گم کردن آفریده شده‌اند
و از دست دادن‌شان هیچ مصیبتی نیست

هر روز چیزی را از دست بده؛
و آشفتگی از دست دادنش را بپذیر
مثل دستپاچگی گم کردن کلیدهای خانه

ورزيدگی در هنر "گم کردن" آنقدرها هم که می‌گویند سخت نیست
تمرین کن برای گم کردن چیزهای بزرگ‌تر
بیشتر از دست بده؛

زودتر از دست بده؛
اماکن؛ اسم‌ها ؛ و آن جایی که می خواستی به آن سفر کنی
هیچ کدام اینها مصیبت بزرگی، نیست

و هم زمان بنگر:
آخرین یا شاید یکی مانده به آخر، از سه خانه‌ای که عاشقانه
ساختم، بر باد رفت!

باز می‌گویم، مهارت در هنر "از دست دادن" آنچنان سخت نیست!
من دو شهر را گم کردم:
دو شهر بسیار خاطره انگیز و دوست داشتنی را!

و بیش از آن،
قلمروهایی که در تصرف روحم بودند!
من صاحب دو رودخانه بودم

و یک قاره!
دلم برای شان بسیار تنگ می‌شود:
ولی از دست دادن‌شان هنوز چندان مصیبتی نیست!

حتی از دست دادن تو؛
آن صدای شادی بخش!
آن ژست.

باید دروغ نمی‌گفتم!
دیگر ثابت شده است!
ورزيده شدن در هنر "گم کردن" آنچنان سخت نیست!
به گونه‌ای که به نظر می‌رسد!
گر چه، به شکلی که به نظر می‌رسد‌،
مصيبتی است!
ــ اين را بنويس!

الیزابت بیشاپ

12 بهمن 1387

باز هم زندان...........

پرت شده ام پشت دیوارهای زندان دوباره.
12دی ماه سال پیش وقتی فاصله درهای بزرگ آهنی تا آغوش خواهرم را می دویدم یکی از زنهایم پشت دیوارهای زندان جا ماند، و حالا هر وقت یکی از بچه ها را می گیرند تمام قد در برابرم می ایستد و دوره می کند تمام آن روزها و شبها را.
با آنها می نشیند گوشه سلول. با آنها سردی دسبتند را روی دستهایش حس می کند و صدای آن دمپایی های پلاستیکی که لخ لخ شان موزیک متن زندان است می پیچد توی گوشهایش، توی گوشهایم.
شب اول زندان از آن چیزهایی است که هیچ وقت فراموش نمی شود. اولین شب زندان من در سلولهای 209 بود اما آن را اصلا به حساب نمی آورم سرم روی پای پروین بود که خوابم برد و بودنش آنقدر زیاد بود و مهربان و قوی که اصلا اولین شب زندان بودن را نفهمیدم.
اولین شب بند عمومی اما واقعا زندان بود.با همه هراس ها و دلنگرانی ها و نا شناخته بودن های زندان. آن موقع هنوز می ترسیدم از زنهایی که اطرافم بودند. احساس امنیت نمی کردم و نمی دانستم که من آنجا چه می کنم. چند روزی که گذشت خیلی چیزها عوض شد. نه اینکه دیگر زندان نباشد تا روز اخر هم زندان بود اما هرچه گذشت از حجم آن هراس و آشفتگی کم شد و کم کم فهمیدم که چرا آنجایم. آنها من را فرستاده بودند آنجا تا تنبیه شوم، من اما آنجا بودم تا آدمهایی را ببنیم و بشناسم که هیچ جای دیگر و هیچ وقت دیگر نمی شد که بشناسمشان. آدمهایی که نیمه پنهان جامعه ما هستند که مثل یک زخم چرکین آنها را از همه پنهان می کنیم و حتی بودنشان را به روی خودمان نمی آوریم.
خوبی یا بدی زندان این است که این آدمها هیچ وقت هیچ وقت از یادم نمی روند بودنشان اینقدر شفاف و پررنگ است که هنوز هربار می خواهم زندگی یکی شان را برای کسی تعریف کنم می لرزم و توان قورت دادن بغضم را ندارم. هنوز بعد یک سال وقتی از اعدام راحله می گویم اشکهایم سرازیر می شود. هنوز وقتی از سمیرا می گویم سردم می شود.
بعد وقتی یادم می افتد من حالا آزادم و آن زنها پشت آن دیوارها دارند با بخت کورشان دست و پنجه نرم می کنند و در آن تکرار ملال آور هر روزه زندان می پوسند احساس می کنم چیزی به زندگی بدهکارم. چیزی که شاید و فقط شاید با نوشتن از آن زنها بارش کمی سبک شود.
حالا نفیسه و بیگرد پشت آن دیوارها هستند چه فرقی می کند که وزرا باشند یا اوین زندان زندان است. سرد و تاریک و چیزی شبیه آخر دنیا....
این تجربه ها تلخند و تلخی شان تا همیشه می ماند. اینقدر زیاد که حلاوت هیچ چیز نمی تواند آن را به تمامی از بین ببرد اما در عوض وقتی پایمان را از در زندان بیرون می گذاریم زنی دیگر در ما متولد می شود. زنی که بودنش شاید به همه این تلخی ها و رنج ها بیارزد.

13 بهمن 1387

نفیسه.....

نیکزاد بالای وبلاگش نوشته :نفیسه در بند نیست، نفیسه آزاد است و من دوباره پرواز کنم به وزرا پیش نفیسه. پیش نفیسه ای که انگار تب دار است این روزها.
همین چند روز پیش بود که به عزیزی گفتم نگران نفیسه ام. لعنت به من که اینطور ماهر شده ام در پیش بینی اتفاق های بد.
شد سه شب، دوباره باید روزها و شب ها را بشماریم...دوباره باید این بغض لعنتی را نگه داریم گوشه گلویمان. حس غالبم خشم است این روزها. حتی بیشتر از نگرانی.به عکسش نگاه می کنم و بغضم را قورت می دهم.
خشمم اما قورت دادنی نیست. هنوز هم نمی فهمم چرا بهای برابرخواهی و زندگی که کمی فقط کمی عادلانه تر باشد زندان است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جان گرفته ام

صدایت را شنیده ام و جان گرفته ام.عقلم می خواهد هزار و یک جور ماجرا را تحلیل کند، دلم اما کاری به این حرفها ندارد، جان گرفته است و آرام است. انگار که همان جا توی آغوشت باشد و در پناه دستان تو سوز سرما را به مسخره گرفته باشد.

18 بهمن 1387

نقابی که دیگر نیست

مهمترین چیزی که این سفر به من داد، پیدا کردن آدمهایی است که توانستم کنارشان بنشینم، حرف بزنم، بخندم و گریه کنم.

آن نقاب همیشگی کنار رفته است. نمی دانم خوب است یا بد؟ اما می دانم که کنار رفته و دیگر نمی ترسم از دیده شدن ترسهایم.

20 بهمن 1387

زن بودن

زن بودن چقدر سخته. چقدر درد داره. می دونم که اصولا ادم بودن سخته. اما زن که باشی و بخواهی آدم هم باشی مدام باید بجنگی. یک مبارزه همیشگی که هیچ وقت تمام نمیشه. که حتی یه لحظه بهت فرصت نمیده که نفس بکشی. که خستگی در کنی.
کی بود که می گفت :"زن بودن یعنی یک مبارزه همیشگی"

24 بهمن 1387

دیشب خوابت را دیدم

دیشب خوابت را دیدم. خانه یک دوست بودی و من هرکاری کردم نتونستم بیام جلو و به تو سلام کنم.خیره شده بودم به چشمهات و انگار همین برام کافی بود.صدات گرفته بود موهات کمی‌ سفید شده بود و خودت خسته بودی. خیلی‌ خسته.دلم می‌خواست بیام جلو و ببوسمت یا حداقل دستهات را بگیرم اما نمی‌شد. نمیتونستم. میخ شده بودم به زمین و فقط نگاهت می‌کردم.
واقعی‌ بود خوابم . خیلی‌ واقعی‌. میدونم که اگه توی بیداری هم ببینمت ماجرا همینه.
آخرش دستهات را گرفتم. نمیدونم چی‌ شد اما یک دفعه دیدم که روبروی تو ایستادم و دستهامون به هم گره خوردن.دستهام یخ بودن. خیلی‌ یخ. اما چشمهایم می خندیدن.
صبح که بیدار شدم از دل آشوبه یی که این چند وقت دارم خبری نبود. چشمهایم هنوز می خندید.

30 بهمن 1387

دایی جان ناپلئون مرد

چند شب بود که با دائی جان ناپلئون هر و هر می خندیدم و خوش بودم. آخر کاری که دائی جان مرد یک دفعه به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می کنم. گریه واقعی با اشک های راستکی. وسط گریه از دیدن اشکهام خنده ام گرفته بود.
نه این پایان خوبی برای دائی جان ناپلئون نیست. فیلم را برگردونم عقب اونجایی که دائی جان می گفت کار کار انگلیس ها است و دوباره خندیدم. حالا میشه روی دگمه استپ کلیک کرد.

درباره بهمن 1387

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در بهمن 1387 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی دی 1387 می باشد.

آرشیو بعدی اسفند 1387 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.