« بهمن 1387 | صفحه اصلی | فروردین 1388 »

اسفند 1387 آرشیو

6 اسفند 1387

کابوسی که تمامی ندارد

اولین بار تقربیا دو سال پیش بود که دیدمش،اسفند 85 توی اتاقک ورودی بند نسوان اوین که تازه واردها را می گردند .آن موقع نمی دانستم که او "اشرف کلهر" است.این جور کارها را زندانی های قدیمی می کنند معمولا.آسیه را هم فکر کنم او گشته بود، که مبادا مواد مخدر نداشته باشد.....
چند ساعت بعد که من و نسرین و زارا را از بقیه ای که داخل انفرادی های بند عمومی بودند، جدا کردند و بردند داخل بند، تازه فهمیدم که آن زن "اشرف "بوده، خنده ام گرفته بود از بازی های روزگار، از اینکه حالا وکیلش هم در بند است. از اینکه اشرف شده زندان بان آسیه.
زندانی ها که خبر برده بودند برایش سراسیمه امد بالا و باورش نمی شد. ان روزها تازه حکم عفوش آمده بود و هنوز بین شادی و ناباوری گیج می زد.

دفعه بعد همین زمستان پیش بود.این بار هم او بود که من را تحویل گرفت و برد بالا و کلی سفارش کرد که هوایم را داشته باشند.
برایشان تعریف کرد که من از فعالان جنبش زنان هستم و برای چه آمده ام زندان و ماجراهای 13 اسفند را یادشان آورد.شده بود پارتی من و چه پارتی خوبی هم بود.
برای گذران خرج زندگی اش در زندان کار می کرد. راهرو ها را تمیز می کرد، برای زندان بان ها چای و غذا می برد.لباس می شست.... و هر وقت که برای رفتن به بازجویی و دادگاه و بهداری از راهروهای اوین می گذشتم نگاه مهربانش بدرقه راهم بود و چقدر غنیمت بود یک نگاه مهربان در آن روزهای سرد وسخت.
حالا آن نگاه مهربان نگران سنگهایی است که بی مهابا بر سر و رویش فرود خواهند آمد... کی؟هیچ کس نمی داند. شاید همین فردا صبح که از خواب بیدار شدیم تیتر سایت ها خبر یک سنگسار یا اعدام اشرف باشد..... حالا حتما در اوین غوغا است. اشرف را همه دوست داشتند و هیچ چیز بیشتر از خبر اجرای یک حکم اوین را آشفته نمی کند. زن ها هی می روند و می آیند و زیر چشمی محکوم به مرگ را نگاه می کنند و بغضشان را قورت می دهند و منتظر می مانند برای روزی که "زن" را می برند. تا خود صبح منتظر می مانند و دعا می خوانندو اشک می ریزند.... راهروی چند متری بند را هی می روند و می ایند و لحظه های کشدار را می شمرند.کابوس است. خود خود کابوس.......
وقتی که این ادمها را دیده باشی و با کابوس هایشان زندگی کرده باشی....شنیدن خبر رفتن حکمشان به اجرای احکام فقط یک خبر نیست....کابوسی است که هوار می شود روی سرت.
کابوسی است که شبها وقتی روحت فرسنگها از جسمت جدا شده تو را می کشاند به راهروهای تو در توی اوین و درهایی که پشت سرت قفل می شوند و دیوارهایی که نفست را بند می آورد....

10 اسفند 1387

آدم ها

آدم ها را بی شرط وشروط دوست دارم.بدون انتظار. بدون اینکه دنبال دلیلی برای دوست داشتنشان بگردم. خیلی حسی است و خارج از دو دو تا چهارتاهای معمول.راهش فقط از قلبم می گذرد. وقتی کسی توانست وارد قلبم شود یعنی کار تمام است و تا وقتی که همین آدم باشد و همین قدر دوست داشتنی، جایش محفوظ است.
وقتی قرار است با کسی کار کنم یا مثلا او را به عنوان دوست و همنشین و همسر و .... انتخاب کنم، سخت گیر می شوم. یک عالمه معیار و باید و نباید دارم و مرز. اصلا هم در ایجاد رابطه ادم راحتی نیستم.ولی وقتی کسی وارد قلبم شد دیگر کار تمام است. نه که خطاها و حتی بدیهایش را نببینم و نرنجم. اما می دانم که ادمها مجموعه ای از خوبی وبدی اند. سیاه و سپید و من آنها را همینطور که هستند دوست دارم با همه رنگهایی که دارند.

عجیب است،اما حتی وقتی دلم را می شکنند هم هنوز جایی آن گوشه های قلبم دارند به یمن روزهایی که درهای قلبم به تمامی به رویشان باز بود. شاید ظاهر رابطه مان ان شکل قبل را نداشته باشد. شاید دیگر سراغشان را نگیرم. و رابطه مان هیچ وقت مثل قبل نشود.اما جلوی اینه که می ایستم هنوز می توانم ردی از همان ادمی که رفته را روی چهره ام بخوانم.

این حسهایم را دوست دارم. اینکه از کسی متوقع نیستم. اینکه پذیرفته ام آدم در نهایت تنها است و باید روی پاهای خودش بایستد. اینکه تکلیفم با آدمهای دور و برم مشخص است و مرز دلخوری و دوست داشتنم از هم جدا است.
دلم خوش است به چند نفری که می دانم جایشان در قلبم محکم است و جایم در قلبشان محکم است و خیالم جمع است که هیچ نمی خواهم ازشان.همین که می دانم دلشان به بودنم و خوب بودنم خوش است و من هم جز شادی شان هیچ نمی خواهم بس است.

آدمها وقتی برایم تمام می شوند که دیگر قلبهامان بهم وصل نباشد و وقتی با هم حرف می زنیم وجودم سرشار نشود.
رابطه ای که به من فقط رنج و استرس بدهد یا مثل یک برهوت خشک و خالی باشد، خودش می میرد بدون انکه بخواهم و برایش تصمیم بگیرم.


آی یارم بیا

کیوسک این ترانه را برای الان من خوانده. مهشید هم حتما برای همین الان من این را گذاشته روی نت.
برای همین الان من که فقط بودن تو را می خواهم.

12 اسفند 1387

13 اسفند 1387

پنج شنبه های ما

آن ظهرهای پنج شنبه چیزی داشت که بلد نیستم توصیفش کنم. چیزی از جنس همدلی، امید، ایمان،خلاقیت و اعتماد.
دلم برای آن ظهرهای پنج شنبه تنگ شده و می دانم که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شوند.می دانم که دیگر هیچ دوربینی نمی تواند آن خنده های سرخوشانه و آن چشمان سرشار از عشق و امید ما را قاب بگیرد.

19 اسفند 1387

....

این زنهایی را دیده اید که همیشه می گن اگه زندگیم را بنویسم یه کتاب می شه، بعد هیچ وقت نه چیزی می نویسن و نه چیزی می گن و یه روز بدون اینکه یه کلمه از اون همه زندگی را گفته باشن می میرن.... شدم مثل اونها.

21 اسفند 1387

رویای آن جای دیگر

از وقتی دختر بچه کوچکی بودم خیلی وقتها خواب پرواز می بینم. پاهایم از زمین کنده می شود. بی وزن می شوم و وسط زمین و آسمان می چرخم.
حس عجیب و غریبی است. وقتی که از زمین کنده می شوی، فقط شوق رهایی است و بعد وقتی کم کم بالا می روی و دور می شوی کمی ترس هم چاشنی اش است. این که دیگر زمین زیر پایت را نمی بینی، اینکه دیگر هیچ خبری از جاذبه زمین نیست، ته دلم را خالی می کند و وقتی بیدار می شوم گیجم. گیج بین شوق پرواز و ترس بی وزنی.

این گزارش را که دیدم دوباره به یاد رویای دیرینم افتاد و اینکه آدمها هرجای دنیا که باشند رویاها و کابوس هایی شبیه هم دارند.
یاسمن عامری عزیز جایی از این گزارش می گوید:"انسان ها با دو رويا يا دو حسرت زندگى مى کنند. 'روياى وطن' و 'روياى آن جاى ديگر'. آنها که از وطن شان دور اند روياى وطن دارند و آنها که در سرزمين مادرى شان مانده اند در روياى جاى ديگر اند."
یاسمن با آن صدای دلنشینش در آخر گزارش می گوید:" اگر وزنی نباشه که ما را روی این زمین نگه داره ممکنه به آن جای دیگه دسترسی پیدا کنیم."
و من هنوز نمی دانم باید از این بی وزنی بترسم یا سراپا شور و شوق شوم و بچرخم در هستی بی انتها.

27 اسفند 1387

فرقی نمی کند کجا باشی

انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاه‌های جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامه‌دانی‌ست که وقتی باز می‌کنی هميشه لبالب است از همان کابوس‌.

*وردی که بره ها می خوانند، رضا قاسمی

درباره اسفند 1387

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در اسفند 1387 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی بهمن 1387 می باشد.

آرشیو بعدی فروردین 1388 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.