یک سال دیگر مانده تا سی سالگی و من بیشتر از هر وقتی احساس «زن» بودن می کنم، با همه سختی ها و زیبایی هایش.
بیست و هشت سالگی تا بخواهی سخت بود، پوست انداختن که چه بگویم پوستم کنده شد و انگار یک زن دیگر از میان همه آن دردها و رنج ها و اشک ها متولد شده است.
زن تازه متولد را دوست دارم، از پس روزهای سخت برآمده و حالا ایمان دارم هر اتفاقی که بیافتد نمی شکند، تا یک قدمی ده ها تصمیم احمقانه و اشتباه رفت و درست لحظه ای که لب پرتگاه بود، برگشت. با قدمهایی لرزان اما مصمم.
حالا نه که روزهای سخت برایش تمام شده باشد، ترسش از سختی ها ریخته و فکر می کنم فهمیده که اصولا زندگی سخت است و بقول برادرم:"زندگی مثل یه شیر مدام بهت پنجه می اندازه و تو باید بلد باشی مدام جا خالی بدی که صورتت زخمی نشه"*
مهم این است که وسط این روزهای سخت آدم بلد باشد، قشنگی های زندگی را هم ببیند و ازشان لذت ببرد.اینطوری است که زندگی، زندگی می شود.
بیست و هشت سالگی فقط سال سختی ها نبود، سال آدمها هم بود. آدم های نازنینی که در سخت ترین روزها در کنارم بودند و اینقدر بودنشان تمام و کمال بود که من بعد مدتها دیواری که بین خودم و دیگران کشیده بودم را شکستم.
هنوز هم هر وقت به تک تک شان فکر می کنم،تمام قلبم گرم می شود و مطمئن.
تمام روزهایی که آن پله های چوبی را در آمستردام بالا می رفتم و دو صورت گرم و مهربان به من سلام می کردند، تمام وقتهایی که یک نفر از چند کشور آن طرف تر می گفت چطوری بزغاله؟ و پای حرفهایم می نشست، تمام لحظه هایی که یک نفر با آن صدای گرم و محکمش می گفت نباید ناامید بشوی.تمام روزهایی که یکی پای تلفن از چند کشور و گاه چند قاره آن طرف تر به من زنگ می زد و سربه سرم می گذاشت تا بخندم، تمام آن روزهای بارانی که آن دخترک لهستانی پا به پای من می آمد و زبان من می شد، تمام وقتهایی که یکی پای چت می گفت من هم مادرت هستم، تمام وقتهایی که در فرودگاه های این شهر و آن شهر استقبال و بدرقه شدم .........در تمام این لحظه من دوباره به آدمها ایمان می آوردم.
بیخود شکوه می کنم که سال سختی بود. سالی که با این همه آدم نازنین آشنا که نه دوست شوم،حتما سال خوبی بوده و به همه سختی هایش می ارزیده.
بیست و هشت سالگی، سال آرزوها هم بود. یک عمر گفتم و نوشتم که قایقی خواهم ساخت دور خواهم شد از این شهر غریب، .... نوشتم که بی سقفی می خواهم و بیزارم و از هرچه دیوار و سقف است. نوشتم باید کولی وار سفر کرد از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور و دید که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.نوشتم..... و یک دفعه همه اینها شد زندگی ام.دیگر نه آرزو بودند و نه حسرت.
خوب بود؟بد بود؟ نمی دانم. وقتی وسط ماجرا هستی نمی توانی قضاوت کنی. فقط اینکه پشیمان نیستم.
دلم برای خانه ام تنگ می شود، خیلی زیاد. اما باید خودم را پیدا کنم.راه هنوز من را صدا می کند.........