« اسفند 1387 | صفحه اصلی | اردیبهشت 1388 »

فروردین 1388 آرشیو

1 فروردین 1388

بهار است بهار

بهار است، بهار و نمی شود ندیده اش گرفت. اینجا هوا بهاری نیست، اما چه فرقی می کند بهار فقط یک بهانه است برای اینکه یادمان بیاید هیچ زمستانی ماندنی نیست و دلخوش کنیم به جوانه زدن شکوفه ها.

عید است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

اولین درس بهار برای من نترسیدن و رفتن بود. این را ببینید.

3 فروردین 1388

تولدم مبارک

یک سال دیگر مانده تا سی سالگی و من بیشتر از هر وقتی احساس «زن» بودن می کنم، با همه سختی ها و زیبایی هایش.

بیست و هشت سالگی تا بخواهی سخت بود، پوست انداختن که چه بگویم پوستم کنده شد و انگار یک زن دیگر از میان همه آن دردها و رنج ها و اشک ها متولد شده است.

زن تازه متولد را دوست دارم، از پس روزهای سخت برآمده و حالا ایمان دارم هر اتفاقی که بیافتد نمی شکند، تا یک قدمی ده ها تصمیم احمقانه و اشتباه رفت و درست لحظه ای که لب پرتگاه بود، برگشت. با قدمهایی لرزان اما مصمم.

حالا نه که روزهای سخت برایش تمام شده باشد، ترسش از سختی ها ریخته و فکر می کنم فهمیده که اصولا زندگی سخت است و بقول برادرم:"زندگی مثل یه شیر مدام بهت پنجه می اندازه و تو باید بلد باشی مدام جا خالی بدی که صورتت زخمی نشه"*

مهم این است که وسط این روزهای سخت آدم بلد باشد، قشنگی های زندگی را هم ببیند و ازشان لذت ببرد.اینطوری است که زندگی، زندگی می شود.

بیست و هشت سالگی فقط سال سختی ها نبود، سال آدمها هم بود. آدم های نازنینی که در سخت ترین روزها در کنارم بودند و اینقدر بودنشان تمام و کمال بود که من بعد مدتها دیواری که بین خودم و دیگران کشیده بودم را شکستم.

هنوز هم هر وقت به تک تک شان فکر می کنم،تمام قلبم گرم می شود و مطمئن.
تمام روزهایی که آن پله های چوبی را در آمستردام بالا می رفتم و دو صورت گرم و مهربان به من سلام می کردند، تمام وقتهایی که یک نفر از چند کشور آن طرف تر می گفت چطوری بزغاله؟ و پای حرفهایم می نشست، تمام لحظه هایی که یک نفر با آن صدای گرم و محکمش می گفت نباید ناامید بشوی.تمام روزهایی که یکی پای تلفن از چند کشور و گاه چند قاره آن طرف تر به من زنگ می زد و سربه سرم می گذاشت تا بخندم، تمام آن روزهای بارانی که آن دخترک لهستانی پا به پای من می آمد و زبان من می شد، تمام وقتهایی که یکی پای چت می گفت من هم مادرت هستم، تمام وقتهایی که در فرودگاه های این شهر و آن شهر استقبال و بدرقه شدم .........در تمام این لحظه من دوباره به آدمها ایمان می آوردم.

بیخود شکوه می کنم که سال سختی بود. سالی که با این همه آدم نازنین آشنا که نه دوست شوم،حتما سال خوبی بوده و به همه سختی هایش می ارزیده.

بیست و هشت سالگی، سال آرزوها هم بود. یک عمر گفتم و نوشتم که قایقی خواهم ساخت دور خواهم شد از این شهر غریب، .... نوشتم که بی سقفی می خواهم و بیزارم و از هرچه دیوار و سقف است. نوشتم باید کولی وار سفر کرد از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور و دید که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.نوشتم..... و یک دفعه همه اینها شد زندگی ام.دیگر نه آرزو بودند و نه حسرت.
خوب بود؟بد بود؟ نمی دانم. وقتی وسط ماجرا هستی نمی توانی قضاوت کنی. فقط اینکه پشیمان نیستم.
دلم برای خانه ام تنگ می شود، خیلی زیاد. اما باید خودم را پیدا کنم.راه هنوز من را صدا می کند.........


5 فروردین 1388

لحظه...

بعد یهو وسط یه عالمه کار و شلوغ پلوغی می فهمی که هیچ قطعیتی توی دنیا وجود نداره،هیچ چیزی هیچ جای دنیا نیست که وقتی داشتیش، وقتی بهش رسیدی، بگی خب دیگه تمومه.
همه چیز لحظه ایه. عمر این لحظه ها گاهی ممکنه چند دقیقه باشه، گاهی چند ساعت، گاهی چند روز وحتی گاهی چند سال. اما مهمه که یادت باشه عمر داره. که همیشگی نیست. که اون امنیت خاطری که گاهی هوسش را می کنی اصلا وجود نداره.مگه اینکه بخواهی خودت را گول بزنی و دل خوش کنی به همین هایی که هست و دم دستته و بگی زندگی همینه.

7 فروردین 1388

بچه ها را بردن بند عمومی.زنی که اونجا جا مونده دوباره چشمهاش را باز کرده و زل زده توی چشمهام و داره یکی فایل های حافظه اش را باز می کنه.داره دوستهاش را تصور می کنه پشت اون دیوارهای بلند و هی مثل دیونه ها می خنده و گریه می کنه.

چند وقت پیش بود که داشت برای یکی شون اونجا را توضیح میداد و چیزهایی را که شاید لازمش بشه و دستهاش فرمون نمی برد از مغزش برای نوشتن و نمی خواست به روزی فکر کنه که دوستش اونجاست؟؟؟

حالا خودش اونجا است بالاخره.... گفتن فردا آزادشون می کنن.گفتن فیش حقوقی که بیارید می رید بیرون.یعنی جای نگرانی نیست.یعنی این یکی هم فردا تمام میشه. تمام میشه واقعا؟؟؟


10 فروردین 1388

لحظه به لحظه

کارت اول: دخترک پشت یک ببر وحشی نشسته بود .ببر با سرعت باد می دوید و دخترک دستهایش رها بود و تکه کاغذهای رنگارنگ از آسمان روی سر و لباسش می ریخت.توی چشمهایش هم خنده بود و هم ترس.
اسم کارت موفقیت بود

کارت دوم: وسط یک رودخانه سرکش راه می رفت. از سنگی به سنگ دیگر. یک پایش روی سنگ وسط رودخانه بود و پای دیگرش وسط زمین و آسمان
اسم کارت لحظه به لحظه بود

به فال اعتقاد ندارم، این یکی اما انگار فال نبود

15 فروردین 1388

چرا این حس ها تا وقتی کلمه نشده اند روی تمام وجود آدم سنگینی می کنند؟ چرا نوشتن همیشه معجزه می کند و وقتی کلمه ها را گم می کنم اینقدر گیج و حیران می شوم؟ مثل آدمی که گم شده و هیچ کس نشانی خانه اش را نمی داند.
مثل کابوسی که گاهی می شود خود زندگی.

17 فروردین 1388

خواهر داشتن

امروز وقتی اینجا خواندم که نتایج یک مطالعه جدید نشان می دهد:«کسانی که خواهر دارند ، شادتر و خوش بین ترند.» کلی خوشحال شدم که این تحقیق حرف همیشگی من را تایید کرده.

خواهر داشتن از آن چیزهاییه که هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز را نمی شه با آن مقایسه کرد. من همیشه کلی برای خودم و خواهرم خوشحال بودم و هستم که همدیگه را داریم و شاید تنها آدمی باشه که می دونم «بودنم» دقیقا چه تاثیری روی او و زندگیش داره و این خیلی خوبه.

این که تو یه آدمی را داشته باشی که فارغ از چگونه بودنت و فارغ از همه تفاوت ها و اختلاف نظرهای گاه عمیقی که با هم دارین همدیگه را داشته باشین، یه موهبت بزرگه.
حتی با عشق مادر و فرزندی هم متفاوته. مادر به هر حال تو را دوست داره. هر طوری که باشی ته قلبش برای تو می تپه. اما خواهر اینطور نیست و به غیر از همخونی یک چیز دیگه ای هم باید باشه که شماها را بهم وصل کنه.و خوبی اش به همینه. به این که ارتباط خواهری گارانتی نداره. می شه نباشه و حتی میشه قطع بشه برای همیشه . ولی اگه بود و خوب بود یعنی تو خیلی خوشبختی.

برای من خواهر داشتن،یکی از بهانه های بزرگ خوشبختی است.خیلی شبیه هم نیستیم.ارتباط چیک تو چیک که همه چی همدیگه را بدونیم و همه چی را برای هم تعریف کنیم و همیشه با هم باشیم هم نداریم. از خیلی وقت پیش دنیاهامون کمی از هم جدا شده.اما هیچ کدام اینها ما را از هم جدا نکرده و قلبمون برای هم می تپه و چقدر خوبه که می تونم با اطمینان بگم«قلبمون برای هم می تپه» با اطمینان و بدون اینکه موقع نوشتن این کلمات، هی سرعت دستم را روی کیبرد کم و زیاد کنم.

این تحقیق می گه که :« بزرگ شدن فرد با حداقل یک خواهر در خانواده وی را قادر می سازد که بهتر از دیگران برمشکلات خود غلبه کند.»
راست می گه این تحقیق، من امتحانش کردم.بودنش خیلی وقتها کمک کرده که قوی تر باشم.
اینجاش را هم راست می گه که «دخترانی که خواهر دارند ظاهراً به داشتن استقلال بیشتر و دستیابی به موفقیت گرایش دارند.» خوشحالم که می تونم بگم بودنم گاهی باعث شده که دخترک قدم هاش را محکمتر برداره و سریع تر و قوی تر. و اون لحظه ها برام از بهترین لحظه های زندگی بوده.
ماجرای ما البته کمی متفاوت هم است. یه حس کوچولوی مادرانه هم قاتی روابط خواهرانه مون شده. همون موقعی که بدنیا اومد، وقتی صورت پشمالوی کوچولوش را دیدم که توی بغل مامان داشت به من می خندید به خودم گفت باید مراقبش باشم و این حس هیچ وقت عوض نشد.
نشد که خیلی مراقبش باشم.... و خیلی وقتها اون مراقبم شد و نگرانم بود و با هر خبر و بهانه ای دلش برام لرزید. اما زندگی همینه دیگه. خوبی اش به اینه که حالا خیالم راحته که اونقدر قوی و مستقل هست که از پس زندگی بربیاد و هیچ چیز بهتر از این نیست که تو ببینی خواهر کوچولوت بزرگ شده و دیگه نمیشه «جوجوی من» صداش کرد.
خلاصه که این تحقیقه بدجوری راست می گه، خواهر داشتن از اون خوشبختی هاییه که با هیچ چیز نمیشه عوضش کرد.

23 فروردین 1388

............

آخرین بار کی بود که بهش گفتم دوستش دارم؟هیچ یادم نمیاد.
اینقدر زیاد دوستش دارم که فکر می کردم، دوست داشتنش جزو بدیهیات زندگی منه.فکر می کردم خب معلومه که چقدر عاشقشم.فکر می کردم که حتما می دونه.
امروز یه دفعه ای ترس برم داشت که اگه ندونه چی؟ اگه شک کرده باشه؟
چرا اینهمه مدت فراموش کرده بودم بهش بگم که دوستش دارم.

باید همین امروز بهش ایمیل بزنم. همین امروز

26 فروردین 1388

آدمها حق ندارند همدیگر را بکشند

تمام دیشب را بی قرار بودم. همه چیز خوب بود و من دنبال بهانه ای می گشتم برای زار زدن. چه مرگم بود؟نمی دونستم.
یک چیزی ته دلم را چنگ می زد،یک چیزی بین ترس وناتوانی.
نصفه شبی بیدار شدم و به مامان تلفن کردم.شنیدن صدای همیشه مهربان او هم آرامم نکرد. فقط خاطرم جمع شد که هیچ اتفاقی نیافتاده است و بیخود پریشانم. تا خود صبح مدام کابوس دیدم و سرکلاس مثل مرغ سرکنده بال بال می زدم.
همکلاسی سودانی ام می گه:چی شده چرا اینقدر آشفته و عصبی هستی؟ می گم نمی دونم. فکر می کنه دارم می پیچونمش. سوت زنان از کلاس می ره بیرون و می گه ولی تو باید بدونی که چته؟

آره باید بدونم. برای همینه که از دیشب همه مشکلات ریز و درشتم را فهرست کردم تا بیبنم این وحشتی که ته دلم نشسته از کجا میاد؟

عصری آرام ترم.و خسته خیلی خسته.نشستم دارم گودر خوانی می کنم که چشمهام روی یک لینک میخکوب میشه. طیبه دیشب اعدام شده.یک لحظه وحشت می کنم. یعنی یکی از زنهام واقعا اونجا جا مونده؟

یعنی اون بوده که دیشب دوباره ترسیده بوده واز تصور طناب دار داشته خفه می شده.یعنی اون بوده که صبح وقتی من سر کلاس بودم وداشتم بال بال می زدم،سرش را از میله های آهنی بند کرده بود بیرون که ببینه زندانبان با طیبه برمی گرده یا تنها؟یعنی اونهمه خشم و ناتوانی که قلمبه شده بود توی گلوم مال اون بوده؟
نمی دونم. نمی دونم واقعا. شاید همه اینها توهم منه.شاید دیشب همینطوری الکی دلم گرفته بود.غربته و هزار دلتنگی دیگه.
دلم نمی خواد یکی از زنهام اونجا جا مونده باشه. خیلی وقت بود که شبهای چهارشنبه را فراموش کرده بودم. خیلی وقت بود که یادم رفته بود دو تا چهارشنبه پشت اون دیوارهای لعنتی توی چند قدمی من دو نفر اعدام شدن. دو نفری که من یکی شون را می شناختم و یکی شون را دوست داشتم.از اخرین باری که برای راحله گریه کردم و اصلا یاد راحله افتادم حداقل سه ماه می گذره.به عمد یادش نمی کردم.
همه زنهام دست به یکی کردن تا فراموش کنم طوفانی را که شب اعدام راحله از من عبور کرد و لهم کردم و یک روی دیگه زندگی را نشونم داد.
زورشون نمی رسه اما.زور اون دیوارهای بلند خیلی بیشتر از زور تمام زنهای منه.


مسئله فقط طیبه نیست. طیبه شاید تنها محکوم به اعدامی بود که زندانهایی دیگه باهاش همدردی نمی کردند. اتهامش زنده بگور کردن دختر 7 ساله شوهرش بود و هیچ کس دلش به حالش نمی سوخت.توی زندان هم اصلا آدم مهربانی نبود. مثل بیشتر قتلی ها در کارهایی مثل بازرسی بدنی زندانهای کمک می کرد و خشن بود و بداخلاق. اینقدر که بچه ها پلنگ صدایش می کردند و حتی بعضی ها ازش می ترسیدن. با من هم هیچ وقت خوب نبود. اینقدر که هیچ وقت نتونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم.
اما مطمئنم که دیشب در اوین هیچ کس خوشحال نبود. مطمئنم که چادر سیاه اعدام دیشب هم سایه شومش را روی اوین انداخته بود.می دونم که دیشب هم زندانی ها تا خود صبح بیدار بودن و کابوس دیدن و از ساعت سه و چهار تا وقتی که خورشید دربیاد و حکم اجرا بشه توی اون راهروی مربعی چند وجبی هی بالا و پایین رفتن و دلشون را خوش کردن که شاید رضایت بدن...

مسئله این نیست که طرف گناهکار بود یا بی گناه؟ مسئله اینه که اعدام هم مثل قتل می مونه. قتلی که مقتول و اطرافیانش می دونن اون قرار فلان روز، فلا ساعت، فلان دقیقه کشته بشه و این خیلی وحشتناکه. خیلی زیاد.
لازم نیست که دلائل حقوق بشری را برای مخالفت با اعدام ردیف کنم.یک شب اعدام که در اوین باشید و حال زار محکوم به اعدام و زندانیها و زندانبانها را ببینید، می فهمید که آدم ها حق ندارند جان کسی را بگیرند.هیچ آدمی و به هیچ بهانه ای. می دانم که او هم آدم کشته. می دانم که باید مجازات بشه. اما مجازات مرگ را نمی فهمم.
آدمها حق ندارند همدیگر را بکشند. آدمها حق ندارند همدیگر را بکشند.

29 فروردین 1388

خسته شدم از دست خودم که هیچ وقت نتونستم خوشحالت کنم، آرامت کنم، برات خوب باشم.
چرا همیشه گند می زنم؟برای اینکه هنوز نشناختمت؟ یا برای اینکه هنوز نشناختی ام؟ نمی دونم. الان توی این لحظه هیچی نمی دونم دیگه.

31 فروردین 1388

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست.»
اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند.
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گل تو در خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گلت یک تجیر می‌کشم... خودم...»

درباره فروردین 1388

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در فروردین 1388 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی اسفند 1387 می باشد.

آرشیو بعدی اردیبهشت 1388 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.