« فروردین 1388 | صفحه اصلی | خرداد 1388 »

اردیبهشت 1388 آرشیو

6 اردیبهشت 1388

جای دخترک برابرخواه ما زندان نیست

مریم پنجاهمین نفریه که بخاطر کمپین زندان میره یا دادگاهی میشه و من هر پنجاه بار لرزیدم، بغض کردم و اشکهام بدون اینکه بخواهم سرازیر شدن.می گم بدون اینکه من بخوام چون از گریه کردن متنفرم. اما وقتی عزیزترین دوستهام را بخاطر خواستن بدیهی‌ترین حقوق انسانی می‌برن زندان مگه اختیار اشکهام دست منه؟
زندان ترسناک نیست، نه اونقدری که نشه تحملش کرد. حالا دیگه همه ماهایی که طعم زندان را چشیدیم این را می‌دونیم.من نگران نیستم که مریم توی زندان کم بیاره.اصلا اشکهام برای مریم نیست . اشکهام بیشتر از اینکه از سر دلتنگی و نگرانی باشه از سر خشم است.
هربار که یکی از بچه ها را می گیرن همه وجودم پر از خشم میشه .

اون روزهایی که توی هفت تیر و پارک دانشجو و جلوی دانشگاه تهران داشتن بچه ها را باتوم می زدن هم من داشتم از خشم می لرزیدم. می دونستم درد اون باتوم ها اونقدری نیست که نشه تحملش کرد.از اینکه چرا دارن می زنن دردم اومده بود.

از اینکه چرا باید برای خواستن حق سرپرستی بچه هامون، برای داشتن حق طلاق، برای اینکه هوو نیاد سرمون، برای اینکه دخترک های سیزده ساله مون را شوهر ندن.... باید کتک بخوریم، زندان بریم، بازجویی بشیم.
درد داره این . خیلی درد داره . دردش از باتوم و لگد و زندان و دستبند و چشم بند خیلی بیشتره.
درد بازجویی از همه اینها بیشتره. انگار آدم وسط یک سو تفاهم بزرگ گیر کرده. تو دنبال این هستی که قانون بهت حق طلاق بده و مادربودنت را به رسمیت بشناسه و بازجو دنبال توطئه های عجیب و غریب می گرده. دنبال یه چیزی که امنیت کشور به خطر بیاندازه و من همیشه گیج می شدم که شوهر ندادن دخترهای 13 ساله چه ربطی به امنیت ملی کشور داره؟
بازجو می گفت داری خودت را به خنگی می زنی من اما واقعا ربط اینها را به هم نمی فهمیدم، هنوز هم نمی نفهمم و هر دفعه با هر حکمی که صادر میشه گیج تر می شم. هربار با دقت حکم را می خونم و هزار باز می پرسم یعنی چی؟
من هرقدر فکر می کنم نمی فهمم چرا پرستو را به یکسال زندان محکوم کرده اند؟برای اینکه در خانه اش کارگاه کمپین می گذاشته؟خب مگر در این کارگاه ها چه می گفته اند جز اینکه می خواهیم برای دختربچه های 9 ساله حکم اعدام ندهند یا مثلا وقتی تصادف می کنیم دیه ما هم برابر با مردها باشد.....
من واقعا نمی دانم دیگه به چه زبانی باید بنویسم که ما فقط حقوق برابر می خواهیم و نه هیچ چیز دیگر.اگر هر کداممان بارها و بارها برایشان اینها را نگفته بودیم، اگر پرینت همه مقاله های سایت مان را روی میزشان ندیده بودم. اگر از خانه های هر کداممان دفترچه های کمپین را نبرده بودند... می گفتم نمی دانند، صدایمان بهشان نرسیده. باید توضیح بدهیم.باید بگوییم که چه می خواهیم... اما حالا چه؟ حالا که می دانیم می دانند.
حالا که همه دنیا صدای ما را شنیده مگه میشه به گوش این آقایان نرسیده باشه؟

من هرقدر فکر می کنم نمی فهمم چرا مریم باید زندان بره.امروز یه دفعه ای یاد اولین باری افتادم که مریم بهم تلفن کرده بود. روزنامه بودم و وسط صفحه بندی. مریم اما اینقدر پر از شوق و شور بود که نتونستم بگه بعدا زنگ بزن.می گفت درباره کمپین شنیده و دلش می خواد برای سایت بنویسه.کمی با هم حرف زدیم و چند وقت دیگه من مریم را توی جلسات کمپین دیدم. پر از شوق دانستن و کار کردن بود و هر روز می دیدم که با چه پشتکاری قدم به قدم جلو می آمد. جنس مشکلاتش را می دانستم.می دانستم که راهی مریم دارد طی می کند از مسیر خیلی ها مشکل تر و پر فراز و نشیب تر است. می دانستم که دارد در چند جبهه می جنگد. می دیدم که هر روز دارد قوی تر می شود ومحکم تر. مثل خیلی از ما که روز به روز با کمپین بزرگتر شدیم وقوی تر.
بازجویم به من می گفت این مطالبات شما مال زنهای بالاشهری پولدار تهرانی است که درد زنها را نمی فهمند. مریم که اینطور نبود. مریم که با چشمهایش رنج زنها را از ستم نابرابریها دیده بود.با او چرا اینطور می کنید؟

من نمی تونم جلوی اشکهام را بگیرم. نه بخاطر مریم که مطمئنم قوی هست و زندان قوی ترش هم می کنه. اشکهام بخاطر کشورمه.چی به سر ما اومده که بهترین فرزندان این کشور باید پشت میله های زندان باشند. چرا جواب این همه شور و شوق و ایمان به ساختن فردای بهتر این تهمت های عجیب و غریبه؟من دلم به حال کشورمون می سوزه که داعیه داران حفظ امنیتش ما را تهدید می دونن.
من بخاطر زنان و مردانی که همه زندگی شان(واقعا همه زندگی شان) را گروی برابرخواهی شان گذاشته اند اشک نمی ریزم. اشکهایم بخاطر ایران‌مان است......

اما نه حالا که خوب توی چشمهایم نگاه می کنم، نگران مریم هم هستم.
زندان ترس ندارد.اما کسی حق ندارد مریم و مریم های ما را زندانی کند.کسی حق ندارد آزادی را از مریم بگیرد، به دستهایش دستبند بزند، آن چادر کثیف عدالت نشان را روی سرش بیاندازد و با چشمهای بسته او را بازجویی کند. کسی حق ندارد مریم را بخاطر اینکه عضو کمپین یک ملیون امضا هست بازخواست کند. مریم قبلا همه حرفهایش را نوشته.مریم قبلا همه رنجهایی که دلش را به درد آورده نوشته است.
مریم را آزاد کنید. جای دخترک برابرخواه ما زندان نیست.


7 اردیبهشت 1388

کلمه‌ها....

وقتی دلتنگی هجوم میاره، کلمه ها به‌هیچ دردی نمی‌خورن.

8 اردیبهشت 1388

وقتی تو را ندارم...

گوشه دفترم می نویسه "تو امروز حالت خوب نیست." و من پرت می شم به دوسال پیش، کافه کتاب میدون ولی عصر، اون دفترچه سبز رنگ و دستخط کج و کوله تو گوشه دفترم.
باید به رسم ادب هم که شده چیزی جوابش را بدم. نمی تونم.بیخودی از دستش حرصم گرفته. انگار هیچ کس جز تو حق نداره دفتر من را از زیر دستم بکشه و حاشیه اش چیزی بنویسه. انگار خاطره هام با تو حریم خصوصی منه و نمی خوام هیچ کدامشان تکرار بشه وقتی که تو را ندارم.

9 اردیبهشت 1388

.........

یه جوری گفت به دنیا امدن دخترش بهترین اتفاق زندگیش بوده که یه دفعه ای دلم ضعف رفت برای بچه داشتن.
اولش فکر کردم از اون حس های لحظه ایه که میاد و می ره، کمی که به خودم نگاه کردم فهمیدم زن عاقل جوری خواسته اش را به همه تحمیل کرده که بقیه زنها هم باور کردن بچه دوست ندارن و هزار جور این دوست نداشتن را توجیه می کنن.
حق داره زن عاقل که بچه نخواد، اما حق نداره اینقدر سلطه گر باشه که بقیه، خواسته شون را از بیخ و بن منکر بشن. همیشه از این سلطه گری اش متنفر بودم.
اون زنی که وقتی به مادر شدن فکر می کنه دلش می لرزه هم حق داره که رویاهای خودش را داشته باشه.

11 اردیبهشت 1388

احساس عجز

احساس عجز می کنم. عجز از انسان بودن. اصلا عجز از بودن.
دلارا هم امروز اعدام شد و حس من فقط ترس بود و عجز. من از زندگی کردن در دنیایی که جان ادمها بهایی ندارد می ترسم.احساس عجز می کنم از بودنم.

13 اردیبهشت 1388

حواسم هست

خوشبختی یعنی داشتن آدمی که تمام لحظه های سخت زندگی مثل یک کوه کنارت ایستاده.
حواسم هست که خوشبختم.

19 اردیبهشت 1388

درد

گریه کردن یعنی اینکه هنوز میشه درد را با اشک تسکین داد.

20 اردیبهشت 1388

لحظه

در "لحظه" زندگی می کنم. به فردا که فکر می کنم دل آشوبه می گیرم و رهایش می کنم. هیچ وقت اینقدر آدم زندگی کردن در لحظه نبوده ام.
خوب است؟ بد است؟ نمی دانم. قدرت قضاوتم را از دست داده ام.

21 اردیبهشت 1388

حقیقت

رسانه ها هیچ وقت همه واقعیت را به ما نمی گویند. برای فهمیدن حقیقت باید سفرکرد، باید با آدمها حرف زد و با نگاه کردن در چشمهایشان سرزمین شان را شناخت.

25 اردیبهشت 1388

من سردم است و هیچ گاه....

حالا من دوباره سردم است و بدون تو هیچ آفتابی گرمم نخواهد کرد.
یادت هست آن روزهایی را که خیلی زیاد می نوشتم «من سردم است و هیچ گاه گرم نخواهم شد»؟ بعد تو آمدی و سرما رفت و من فراموش کردم همه آن روزهایی را که می لرزیدم.
خوشبخت بودم با آغوش تو که همیشه بود و گرم بود و بزرگ بود و برای من و همه ترسهایم جا داشت.
و حالا من دوباره سردم است . اینقدر زیاد که خیلی وقت ها وسط گرمای استوایی این روزها شال پشمی‌‌ام را به خود می پیچم و بازهم می لرزم.

27 اردیبهشت 1388

دیوارها

هی می نویسم و خط می زنم و نمی شود که ننویسم. گاهی وقتها آدم هیچ ابزاری جز نوشتن ندارد. اینکه نوشتن و آشکار کردن درون، چطور می تواند آرامش بیاورد را نمی دانم. فقط می دانم گاهی فقط باید همه چیز را کلمه کرد تا آرام گرفت.
هرچند کلمه ها هم به هیچ دردی نمی خورند و هزار کلمه نوشتن به اندازه یک لحظه چشم در چشم شدن کفایت نمی کند. اما وقتی فاصله چشمهایمان بیشتر از آن دیوارهای بلندی است که من نقشه فرار از آنها را می کشیدم و تو می خندیدی، چه چاره ای برایم می ماند جز پناه آوردن به همین صفحه سپید.

آن دیوارها هم اگر نبود، نمی شد چشم در چشم شویم.دیوارهایی که خودمان دورمان کشیده ایم از همه دویوارهای دیگر بلندتر است و قطورتر.و من از حجم اینهمه دیوار می ترسم.
من نمی توانم زن سرکشی را که دلش می خواهد حالا کنار تو بود و دوباره برایت شاملو می خواند مهار کنم.من نمی توانم به آن زنی که این روزها تا "خون ارغوان‌ها" را می شنود یاد تو می افتد و اشکش سرایز می شود آرام کنم.
دلش شور تو را می زند و می دانی که وقتی دیوانه می شوم هیچ چیز عاقلم نمی کند.
چند روز است که هی می نویسم و هی پاک می کنم.هیچ کدامشان آن چیزی نیست که باید باشد. آشفته تر از آنم که کلمه ها به دادم برسند.

دلم برای همه رویاهای مشترکمان تنگ شده. این روزها که در خیابان راه می روم یاد تو می افتم و آن روزهایی که با هم توی همین خیابان ها راه می رفتیم و پر از شور و عشق بودیم و هر ساعت یک نقشه جدید می کشیدیم.
یاد تمام روزهایی که رویاهایمان واقعیت شد و قدم هایمان محکم.
یاد تمام اشکهایی که با هم ریختیم و روزهایی که با هم سر کردیم.اخر همه اینها یاد دیوارها می افتم و یخ می زنم.یخ که نه سنگ می شوم اصلا.
خوش به حال سنگها که قلب ندارند و می توانند همه چیز را مچاله کنند و دور بیاندازند چون اینطور عقلانی تر است.
زن سنگی من اما زود می شکند و تکه تکه می شود و من می مانم با زن سرکشی که به وقت دلتنگی دیوانه می شود.


درباره اردیبهشت 1388

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در اردیبهشت 1388 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی فروردین 1388 می باشد.

آرشیو بعدی خرداد 1388 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.