« تیر 1388 | صفحه اصلی | آذر 1388 »

مرداد 1388 آرشیو

12 مرداد 1388

کابوس

من لال شده ام. اینقدر بغض و خشم روی دلم تلنبار شده که نمی توانم حرف بزنم، نمی توانم بنویسم، نمی توانم فریاد بزنم.
دیشب کابوس دیدم که برای همیشه لال شده ام. کابوس دیدم که قلمم را گم کرده ام و جای حروف در کیبرد کامپیوترم را هم.کابوس دیدم اشکهایم بند نمی آیند. کابوس دیدم خشم دارد خفه ام می کند.

برای ژیلا،که در بند است به جرم نوشتن

آن روزها ژیلا را زیاد نمی شناختم. خانم بنی یعقوب بود برایم هنوز و او را از سفرنامه های عراق و افغانستانش می شناختم و ایمیل هایی که درباره مسائل زنان رد و بدل می کردیم.

خسته از سانسور و باید و نبایدهای که داشت خفه ام می کرد، دنبال یک فضای تازه بودم.
مدتها بود که دلم می خواست یکی از روزنامه ها صفحه جامعه مدنی داشت و برایش از سازمان های غیردولتی می نوشتم و چنین فضایی نبود.

به ژیلا ایمیل زدم و ایده ام را گفتم. خوشش آمد و گفت دست بکار شو. گفت که می توانم هر هفته یک صفحه جامعه مدنی در روزنامه سرمایه داشته باشم. چند روز بعد که جلوی موسسه رعد در مراسم آغاز به کار کمپین یک میلیون امضا دیدمش، گفت کی اولین صفحه ات را می دهی و من گفتم هفته دیگر و شروع کردیم.به همین راحتی.

این فضای باز و در دسترس روزنامه سرمایه، تا وقتی که ژیلا دبیر سرویس اجتماعی انجا بود وجود داشت و خیلی ها را می شناسم که نوشتن را با صفحه زنان روزنامه سرمایه شروع کردند و ادامه دادند.

پذیرای آدم های تازه و ایده های تازه و نوشته های تازه بود و برای هر آدم و نوشته ای وقت می گذاشت. وسط هزار کار و جلسه و بستن صفحه می نشست پای ایده های تازه ما جوان ها و بدقولی های هزار باره مان هم ناامیدش نمی کرد.وقت می گذاشت برای هر مطلبمان و با بودن ژیلا در روزنامه سرمایه، نوشتن برای آنجا فقط کار نبود که آموختن هم بود.

حالا ژیلا اوین است. به جرم نوشتن. به جرم سکوت نکردن. به جرم روزنامه نگار بودن.به جرم انسان بودن.....

حتما جایی است شبیه همان سلول چند متری که دفعه پیش با هم همبند بودیم. حتما باز هم سرش را تکیه داده به دیوارهای سرد اوین و آن لبخند همیشگی اش را گوشه لب دارد.

حتما مثل همیشه محکم است و استوار و زیر بار زور نمی رود.که اگر می رفت حالا در خانه اش نشسته بود.

تلخ است حکایت این روزها، تلخ، تلخ، تلخ..................

15 مرداد 1388

گر به تو افتدم نظر......

برام نوشته خدا رو چه دیدی . یه روز از خواب پا می شی می بینی من پشت درخونه ات هستم .
و من از همین حالا دارم خیال پردازی می کنم برای دیدن دوباره اش.

بعضی رابطه ها هست که هیچ طوری نمیشه تعریفشون کرد و توی یک کتگوری گذاشتشون. بعضی آدمها، یه طوری مهر خودشون را توی دل آدم می ذارن که دیگه هیچ وقت نمیشه از جادوی محبتشون رها شد.


19 مرداد 1388

.................

واقعیت‌ها را نمی شود نوشت. نه برای اینکه نوشتن‌شان سخت باشد. برای اینکه واقعیت اصلا وجود ندارد.
برای همین است که من لال شده‌ام و هرکس می‌پرسد چطوری می گویم: خوبم.درس می‌خونم. زندگی می‌کنم. اینجا هوا گرمه یا داره بارون می‌یاد.... واقعیت همین‌ها است فقط.

حرفهای مهم را نمی‌نویسم، چون نمی‌دانم کدامشان واقعیت است، کدامشان هذیان، کدامشان کابوس و کدامشان آرزوهای فراموش شده‌‌ام..... اگر بشود که نوشتن واقعیت‌ها را فراموش کرد. خیلی چیزها هست که باید بنویسم‌شان.

21 مرداد 1388

دلم کتابخانه ام را می خواهد و نیست و آن لاینش هم کلافگی ام را دوا نمی کند.....
دلم فقط کتاب خواندن نمی خواهد، وقتی می گویم دلم کتابخانه می خواهد یعنی نیم ساعت بایستم جلوی کتابخانه و سر صبر ده بیست تایی کتاب جدا کنم و بچنیم روی هم و بگذارمشان روی تخت. بعد یک لیوان قهوه داغ با شیر فراوان برای خودم و درست کنم و نیم ساعتی هم یکی یکی کتاب ها را زیر و رو کنم تا بفهمم دقیقا کدامشان دوای درد دیوانگی این دفعه ام هست و بعد... سرفرصت یکی را دست بگیرم و لم بدهم گوشه تخت و چند ساعتی فراموش کنم، خودم را و همه چیز را و همه کس را.......


درباره مرداد 1388

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در مرداد 1388 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی تیر 1388 می باشد.

آرشیو بعدی آذر 1388 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.