« مرداد 1388 | صفحه اصلی | دی 1388 »

آذر 1388 آرشیو

2 آذر 1388

هیچ جا

با هانی آمده بودیم، هانی با تو کار داشت و من می خواستم چیزی را که جا گذاشته بودم بردارم. حرفهامان را قبل زده بودیم.
تو سرمیزت نشسته بودی و چیزی می نوشتی. من مثل شبح شده بودم، نرم و چابک همه جای خونه را طوری سرک می کشیدم که نبینی، که نبینه. مانتوش را که برداشت، بپوشه؛ گفتم من نمیام. سختم بود گفتنش، آخه خبر داشت. می دونست برای فردا وقت گرفتیم. بخاطر تو هم بود. می ترسیدم فکر کنی پشیمان شدم، نشده بودم.
هانی که در را بست، رفتم توی اتاقی که تخت یک نفره داشت، روی پهلوی راستم دراز کشیدم، هیچ از تو نپرسیدم که بمونم یا نه؟ اصلا توی چشمهات هم نگاه نکردم. فقط رفتم دراز کشیدم روی تخت. بعد یه دفعه انگار رها شده باشم وسط خلا، حس کردم توی آسانسورم باز. توی همون آسانسورهایی که خیلی وقتها خواب می بینم که هی می رن ومیرن و توی هیچ طبقه ای نمی ایستن.سالهاست این خواب را می بینم. کابوس هم نیست که با فریاد تمام بشه. از اینکه هی دارم بالا و بالا می رم و هیچ دگمه ای کار نمی کنه نمی ترسم، اما می خوام تمام بشه. انگار که تو هیچ جا نباشی؛ نه روی زمین، نه روی آسمان، نه هیچ جای دیگه. حتی مثل اون رویای پرواز هم نیست که وقتی پاهایم به زمین نمی رسن و بی وزن می شم سرشار از لذت و ترسم.
در اتاق باز بود، من روی تخت یه نفره فلزی به پهلو دراز کشیده بودم ،به پهلوی راست. انگار اتاق وسط آسمان بود. مثل آسانسوری که اینقدر بالا رفته دیگه حتی توی اسکلت ساختمان هم نیست و شده یه اتاقک کوچک روی هوا.
نمی دونم چطور صبح شد. نمی دونم اومدی سراغم یا نه؟فکر کنم تا سرم را روی بالش گذاشتم خوابم برد. شاید همه چی یه کابوس بود یا یه رویا. نمی دونم...
صبح با هم رفتیم و همه اون کاغذها را امضا کردیم دوباره. تو از اون طرف خیابان رفتی و من... هیچی یادم نمیاد. فقط می دونم که بیدار بودم، که همه چی واقعی بود، که باز توی اون آسانسوره بودم. هی بالاو بالاتر می رفتم و هیچ دگمه ای کار نمی کرد.

5 آذر 1388

شد یکسال

شد یکسال. به گمانم مهمترین سال زندگی ام بوده، شاید هم سخت ترینش.
حالا تازه یک ماهی است که بالاخره چمدانم را باز کرده ام و می بینم که چقدر خالیه. همه زندگی ام آنجا جامانده.
باید بگم برام ترمه هام را بفرستن، با چندتا از کتابهام. باید بگردم دنبال موسیقی هایی که خونه ام را خونه می کرد.باید عکس آدمهام را پرینت بگیرم، قاب کنم بزنم به دیوار.
هی می نویسم و خط می زنم. به خودم قول داده ام دلتنگی ها را هوار نکنم. خودم خواستم که بیایم، گیرم مجبور شده باشم که بخواهم چه فرقی می کند... می شد بمانم همانجا و دلتنگی نکنم. نخواستم، دلم برای بالهایم سوخت، پرواز می خواستند.
حتما همه تجربه های عجیب و غریب این یکسال به همه سختی هایش می ارزد. این یکسال درست مثل یک مرغ مهاجر شهر به شهر و کشور به کشور رفتم تا بشه جایی لونه بسازم و مهمتر از اون یاد بگیرم که از خانه نداشتن نترسم، مهم اینه که بلدم پرواز کنم و آسمان را هیچ کس نمی تونه از من بگیره.
حالا این شهر ساحلی کوچولو را دوست دارم، باید بدقلقی نکنم و کم کم بشناسمش. خیابان هاش را، کافه هاش را، نیمکتهای کنار دریاش را، شنبه بازارهاش را،.... و آدمهاش را. خب سخته برای منی که طول می کشه تا یخم باز بشه. برای منی که وقتی خوشم عذاب وجدان می گیرم برای اون آدمهایی که اینجا نیستن که نمی دونن یه ماهه دیگه چکاره اند؟ روزنامه شون را می بندند یا نه؟ حکمشون میاد یا نه؟ خونه پیدا می کنن آخرش یا نه؟
حتی وقتی توی خیابان های امن و آرام اینجا راه می رم و باد می پیچه لای موهام، یه چیزی دلم را چنگ می زنه که دارم تنهایی خوشی می کنم. مازوخیستم می دونم.برای همینه که هیچ وقت نتوستم بنویسم این یه سال چه تجربه خوبی بود و چقدر رشد کردم و لذت بردم.
فقط سفر نبود. زندگی بود. یاد گرفتم روی پاهای خودم بایستم بیشتر و محکمتر از همیشه. و نترسم از هیچ چی. از حالا تا همیشه هر روز سختی که پیش روم باشه خاطرم جمع که می گذرونمش، نمی شکنم، خم نمی شم. منی که اون همه روزهای سخت را گذروندم وسط همون روزها، زندگی هم کردم و لذت هم بردم، حتما از پس همه چی برمی آیم.

6 آذر 1388

اینجا که منم-۱

بتی درست مثل همان زنهای سیاه پوستی است که در فیلم ها نشان می دهند. مهربان است با قد بلند و شکم گنده و موهای فرفری که بافت آفریقایی زده.
چهار سال از من کوچکتر است و دو تا بچه دارد. دختر دو ماهه و پسر چهارساله اش را گذاشته اوگاندا آمده ایرلند درس بخواند. بعد تا صدای گریه یه بچه ای را می شنوده اشک توی چشمهاش پر می شه و می گه اووه مای بیبی.
یکشنبه ها بهترین لباسش را می پوشه و می ره کلیسا. روزهای دیگه هم هر وقت از جلوی یک کلیسا رد می ش زیر لب ذکر می گه. احتمالا به زبون خودشون صلواتی چیزی می فرسته.
از وقتی بهش گفتم خیال بچه داشتن ندارم، هر وقت حرفش بیافته بهم می گه که مریم مادری اینقدر لذت داره، همه قلبت را پر می کنه. از من می شنوی از خودت دریغش نکن.
دیروز که با هم رفته بودیم خرید دلش می خواست همه بازار را برای فسقلی هایش بخره.یک هفته دیگه داره می ره خونه برای کریسمس و از حالا دل توی دلش نیست.
بهش می گم من احتمالا مادر خوبی نمیشم، مادر بودن خیلی سخته. توی چشمهام نگاه می کنه و می گه مادر خوبی می شی بهت قول می دم.
بعد اون آقا قد بلنده سیاه می گه مریم زود باش دست به کار شو، لااقل یکی بیار. بعد خودش یادش می افته که حداقل الان نمیشه دست به کار شد و جواب می ده البته الان که نمیشه شوهرت اینجا نیست ولی تا اومد معطلش نکن.
می خوام مثل آخرین باری که مادربزرگم بهم گیر داد بود که تو بیار من بزرگش می کنم برات، بگم باباجان اصلا من بچه ام نمیشه ، گفتم بی خیال الان شروع می کنن برام دوا و دکتر تجویز کردن. خندیدم و گفتم باشه دست به کار می شم.

7 آذر 1388

بی سقفی

وقتی بی سقف بودن را قبول کردی،میشه هرجایی هرجایی که یه دیونه نیاد همه رویاهات را خط خطی کنه، آسمون نقاشی کنی.

8 آذر 1388

آسمان مال من است

یه عالمه از آهنگهای نامجو را دانلود کردم دوباره، با برداشت یک و دو پیمان یزدانیان و موسیقی فیلم ماهی ها عاشق می شوند.اصلا دیگه مهم نیست بار چندمه همه چیزم سر یه ماجرایی از دست می ره و من می مونم و لباس های تنم.

دارم اینجا را مال خودم می کنم کم کم. همون هفته اول کل دکور اتاق را عوض کردم، میزم را گذاشتم کنار پنجره که اون تپه کوچولو با درخت های بلندش جلوی چشمم باشه. چمدانم را هم گذاشتم کنار تخت و ترمه ام را انداختم روش شد تاقچه. دیروز عکس هایی که از آلبوم مامان کش رفته بودم را یکی یکی چسبوندم روی در کمد. عکس اون سیزده بدری که همه مون دارمی می خندیم. همونی که دیگه محاله آدمهاش دور هم جمع بشن.

عکس من، بغل مادرجون وسط اشپزخونه اش. عکس من بغل آقاجون روی اون فرشهای قدیمی که تا همین چند سال پیش داشتیم.تلوزیون قدیمی و چرخ خیاطی مامان هم توی این عکس هستند.

عکس من و مامان تولد 3 سالگی من. چقدر متنفر بودم از تولدهای بدون بابا. چرا توی هیچ کدام از تولدهام نبود. لعنت به هرچی جنگه. عکس من یک ساله بغل بابای 23 ساله. ببین چه جوری بغلم کرده، ببین چه جوری نشستم روی پاهاش.

عکس تولد 28 سالگی بابا. هر چهارتامون هستیم. خواهرکم چقدر موش بود اون موقع ها. مامان چه ناز می خنده.

عکس من و تو، توی اون سقوط آزاده، چقدر جیغ زدم اون روز.چقدر خوش گذشت بهمون.چقدر خوشگلی توی این عکس. عکس های بچگی تو و خودم. چقدر موش بویدم دو تامون. تو از اون موش مظلوم ها ، من از اون موش بدجنس ها.

چقدر حال و هوای اینجا عوض شد با این چند تا عکس و چند تا موسیقی، دیگه ساعت 9 شب مثل مرغ ها نمی رم توی تخت.آدمیزاد با چه چیزهای ساده ای می تونه رنگ بپاشه روی زندگی اش.

11 آذر 1388

بی سقفی

وقتی بی سقف بودن را قبول کردی،میشه هرجایی هرجایی که یه دیونه نیاد همه رویاهات را خط خطی کنه، آسمون نقاشی کنی.

12 آذر 1388

می خوام خدا باشم

می گم دلم می خواد خدا باشم و جهان را طوری بچرخونم که تو شاد باشی و بخندی
می گه اینقدر لوسم نکن
می گم باشه لوست نمی کنم
نمی گم که نمی تونم، نمی گم که دیشب فهمیدم که طاقت هرچی را توی این دنیا دارم جز اینکه غبار غم روی دل تو باشه،گفته بود که لوسش نکنم
می زنم به مسخره بازی و می گم نمیشه دیگه من تصمیم خودم را گرفتم از حوا بودن خسته شدم و می خوام دیگه خدا باشم
می گه دیر به فکر افتادی، به قول نیچه این دوران زمانه مرگ خدایانه. انسان مدرن خودش را جای خدا گذاشته با همه پیامدهای خوب و بدش
می گم راست می گی همه عمر دیر رسیدیم
نمی گم که خودمم از اولش می دونستم خدا بودن هم چاره نیست و می خواستم یه جوری دل خودم را خوش کنم
نمی گم که با همه حوا بودنم و خدا نبودنم می خوام دنیا را طوری بگردونم که تو شاد باشی، گفته که لوسش نکنم
نمی گم که نمی تونم


14 آذر 1388

من لال شده ام. خیلی وقت است. اول ها حواسم نبود. فکر می کردم چون هنوز زبان انگلیسی را خوب یادنگرفته ام کم حرف می زنم. یا مثلا چون از ایران دورم نمی توانم درباره همه این روزهایی لعنتی که با همه وجودم آنجا بودم و پر از خشم و بغض و حتی امید، بنویسم. یک زمانی بود که می شد اینجا از خیلی چیزها بنویسم. حالا نمی شود. نه از غم ها و نه از شادی ها.نه از هیچ چیز دیگر. گاه گاهی اینجا را خط خطی می کنم که بگویم لال نیستم.
کلمه ها با من قهر کرده اند. انگار جای حرفها را روی کیبرد گم کرده باشم. خوبم ها. همه چیز اینجا خوب است. امروز به عزیزی می گفتم اگر ایران بگذارد، خودم خوبم. نمی گذارد لعنتی، درد دارد که مهرنوش و هایده حالا پشت ان دیوارهای سنگی هستند.درد دارد که روز روشن ادم می کشند و برایش خیمه شب بازی هم می کنند. درد دارد اینهمه خبر بد هر روزه، درد دارد که از ترسشان اینترنت را اینقدر کند کرده اند که نمی شود جمیل را هم انجا باز کرد... هنوز مسکنی برای این دردها نیامده... مسکنش که بیاید می شود بگویم خوبم.
اینها را نمی خواستم بگویم. می خواستم بگویم لال شده ام.

18 آذر 1388

بنویسیم

در ایام خفقان، در ایامی که ما را دروغ باران می‌کردند، در ایامی که به نظر می‌آمد هر چیز واقعی، هر چیزی که هدفی بود فراتر از انسان، دیگر اصلا وجود ندارد و ما محکوم به هیچی و فراموشی شده‌ایم، در چنین ایامی انسان می‌نویسد تا بلکه بتواند بر این خلط و هرج و مرج فائق آید. آدم می‌نویسد تا مرگ را انکار کند. مرگی که این همه چهره‌های مختلف به خود می‌گیرد و هر کدام از این چهره‌ها همیشه واقعیت سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهی می‌کند.
ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرو رفتن و غرق‌شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظه‌هامان زنده نگه داریم.

ادبیات و حافظه،روح پراگ
ایوان کلیما

*از اینجا. اینقدر خوب بود این کلمه ها که نمی شد فقط لینک بدم. باید می گذاشتم اینجا تا یاد بمونه. تا شاید بنویسم

20 آذر 1388

می خواستم بنویسم که چه چیزهای معمولی می تونه ادم را پر از شادی کنه. اما کلمه پیدا نمی کنم برای این همه حس های عجیب و غریبی که از اتفاقات خیلی خیلی کوچک و معمولی ناشی میشه.

یعنی من اصلا باید برم یه زبان دیگه پیدا کنم اینقدر که با کلمه ها مشکل پیدا کردم اخیرا.

اما اصل کلام اینکه آدم عاشق با نور یه شمع هم گرمش می شه.
اصل کلام اینکه یادم باشه قدرت را بدونم.

22 آذر 1388

یساط رنگارنگ سالهای دور

اگر تهران بودم، امروز می رفتم چند تا دسته بزرگ سبزی خوردن و سبزی قرمه و سبزی پلو می خریدم، یه دستمال بزرگ پهن می کردم کنار بخاری و تا شب آرام و بی سر و صدا سبزی ها را پاک می کردم ومی شستم و خرد می کردم می گذاشتم فریزر. اگر باز هم آرام نمی شدم می رفتم 5 شش کیلو لوبیا و بادمجان می خریدم مثلا برای زمستانم.
تازه امروز فهمیدم که حکمت اون سبزی های دسته، دسته فقط پر کردن فریزر و به طبع آن پر کردن شکم اهل خانه نیست. برای اولین بار حس کردم که گاهی اوقات فقط یک بساط درست و حسابی سبزی پاک کنی با عطر نعنا و جعفری و ریحان تازه می تواند آرامم کند.
می گویم برای اولین بار چون در خانه ما مراسم سبزی پاک کنی جور دیگری بود. مامان نه که با اینجور چیزها آرام نمی شد، تازه به باقلی و سیر و یک چیزهای دیگر حساسیت داشت، نمی توانست خیلی پای ثابت بساط باشد. با بابا دو تایی می رفتند میدان صندوق عقب ماشین را پر می کردند و می آمدند. آن زیر سفره بزرگ چهل تکه را پهن می کردیم وسط نشیمن و چهارتایی می نشتیم دورش. بابا هی می گفت مسابقه بدیم بیبنیم کی اول می شه. ما دو تا دختر هی تقلب می کردیم سبزی پاک کرده های مامان را می ریختیم توی سبد خودمون. من غر می زدم که همه سبزی سخت ها را دادید به من. خواهر کوچیکه تره ها را یواشکی می ریخت توی آشغالها. . وسطهای کار بابا می رفت حمام و شروع می کرد به شستن سبزی ها و مامان می رفت آشپزخانه بادمجان ها را سرخ می کرد، لوبیاها را می گذاشت بپزند، سبزی ها را بسته بندی می کرد می گذاشت فریزر و ما دو تا دختر می ماندیم و بساط نصفه کاره ای که دیگر خوشگل و رنگارنگ هم نبود. بابا سبزی ها را تقسیم می کرد و می گفت هر کدامتان زودتر تمام کنید جایزه دارید.
ما دو تا هم با کلی غر زدن که ما شدیم کوزت توی این خونه، هر کدام روشهای سریع و تند برای نابود کردن سبزی ها اختراع می کردیم. طوری که نصف سبزی ها می رفت توی سطل آشغال و بعد هم زود آشغال ها را می بردیم بیرون که یعنی همه چی تمام شد و چقدر می خندیدیم به دستهای سبز و نارنجی و سیاه شده مان.
شبش همیشه یک غذای تر و تازه حسابی داشتیم. کوکو سبزی با گردو، لوبیا پلوی دبش یا غذا شمالی هایی که مامان با سبزی های غیرشمالی درست می کرد.
بعد کم کم ما دو تا بزرگ تر شدیم و دیگر کمتر خانه بودیم، مامان برای همان ماهی یک دو روز هم وقت سزی پاک کردن نداشت و بابا هم به گمانم دیگر حوصله اش را نداشت. سبزی ها را می دادیم بیرون، بسته بندی و سرخ شده تحویل می گرفتیم. نه آبلیمو می گرفتیم و نه باقلا پاک می کردیم، نه ترشی درست می کردیم و خب آنهمه خندیدن و غر زدن و جایزه گرفتن هم نبود دیگر.
امروز به جای آن بساط رنگارنگ سالهای دور، یک ساعت نشستم پای چند تا سیب زمینی و دو تا پیاز و شش تا قارچ و یک مشت جعفری و اینقدر آرام آرام و ریز ریز خردشان کردم که انگار قرار است قابشان کنم بزنم روی دیوار. بعد یکی از آن غذاهای عجیب و غریب خودم را پختم و وقتی دیدم که اینها هم افاقه نکرد زدم بیرون و دل دادم به صدای موج دریا.

26 آذر 1388

این آتشی که درست روی قلبم است کی سرد می شود؟

حرفهاش مثل خنجر فرو می رود در قلبم. خیلی چیزها است که باید بگویم، سکوت می کنم اما. چیزی نمی گویم از این آتشی که روی قلبم است.
از ترس رنجاندنش نیست که سکوت می کنم، حس می کنم بی فایده است. حس می کنم اینقدر از هم دوریم که صدایم به اونمی رسد. حس می کنم اگر تا به حال نتوانسته ام صدایم را به گوشش برسانم شاید هیچ وقت دیگر هم نمی توانم.
نمی دانم. شاید هم سکوت می کنم فقط و فقط برای اینکه دوستش دارم.
سکوت می کنم و همه حرفهای نگفته ام مثل یک خنجر در قلبم فرو می رود.

29 آذر 1388

صبح وقتی خبر را شنیدم یخ کردم. دلم می خواست امروز ایران بودم و به احترام همه شجاعت آیت‌الله منتظری در دفاع از زندانیان دهه شصت و حمایتش از جنبش مردم در ماه های اخیر به قم می رفتم. نیستم اما. مثل تمام روزهایی که نبودم......

درباره آذر 1388

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در آذر 1388 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی مرداد 1388 می باشد.

آرشیو بعدی دی 1388 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.