یادم باشه همه اونهایی که لابلای خطوط دیگری است، چیزهای مقدسی بودن که دیگه مقدس نیستن.
« آذر 1388 | صفحه اصلی | بهمن 1388 »
یادم باشه همه اونهایی که لابلای خطوط دیگری است، چیزهای مقدسی بودن که دیگه مقدس نیستن.
بدترین چیز اینه که چشم باز کنی و ببین آدمی شدی که نمی شناسی اش. که یه دفعه ای یه روز خودت را توی اینه نگاه کنی و ببینی آدمی شدی که هزار سال می گفتی چطور میشه آدم این شکلی بشه و نچ نچ می کردی و حالا خودت یکی از همون هایی.
یه زمانی فکر می کردم من، منزه ام از خیلی چیزها، مثلا از این که احمق باشم، که زیر بار خشونت برم، که ترسو باشم، که جرات گفتن حقیقت و بدتر از اون فهمیدن حقیقت را نداشته باشم. بعد فهمیدم همه این چیزهای وحشتناک فقط یک قدم با آدم فاصله دارند. فهمیدم تمام مدت باید چهار دنگ حواست باشه که از آدم بودن نیافتی.
یه روزهایی خیلی نزدیک بودم به احمق شدن،به ترسیدن، به نتونستن،به سوختن و ساختن،به خفقان گرفتن...سخت ترین روزهای زندگی ام بودن اون روزها..... مثل ادمی بودم که افتاده توی چاه و نمی تونه بیاد بیرون. نه که چاهه خیلی عمیق باشه، ادمه نمی تونست....
بعد وقتی همه چی مسخره میشه که تو یه عمر از نترسیدن و اراده ادم برای تغییر همه چی و زیر بار هیچ حماقتی نرفتن گفته باشی و بعد هی نگاه خودت کنی و بالا بیاری.
مهم نیست عمر این روزها چقدر کوتاه یا بلند بوده. مهم نیست که تونستی بزنی بیرون از اون چاهه اخرش. مهم اینه که حواست باشه مرز آدم بودن و آدم نبودن با همون معیارهایی که خودت داری یه خط باریکه.
از همه اینها بدتر احمق بودنه و بدتر از اون خودت را به حماقت زدن، که یعنی نمی بینی، نمی فهمی، نمی دونی. مهم نیست بهانه اش چی باشه. هر چیزی ممکنه ادم را لال کنه اما همه مصلحت ها و دلیل های دنیا نمی تونن جلوی اون زخمی را که با هر بهونه و نشونه ای سرباز می کنه را بگیرن.
کاش حافظه تاریخی ام هم مثل حافظه جغرافیایی ام بود. کاش همه چی را مثل ادرس خونه ام فراموش می کردم.
کاش حالا که گم شدم و دارم از این گم شدنم وسط اقیانوس لذت می برم، همه اون ترس های قدیمی را بدم موج ها ببرن. باید یه جایی بزرگ بنویسم: گسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد. شاید هم باید کلی چیز بنویسم در مدح گم شدن توی یه جای خیلی خیلی دور.
باید فراموش کنم اون ادمی را که می ترسیدم توی اینه ببینمش. باید حواسم باشه که دیگه هیچ وقت پیدا نشم. هیچ وقت.
هنوز سه ماه نیست که چمدانم را اینجا باز کرده ام و هی می ترسم نکند یک جا نشین شوم ؟
آدمی که در یک سال پنج کشور عوض کرده، معلوم است که یک جا قرارش نمی گیرد. گاهی از این همه ناآرامی خودم می ترسم. اینکه آدم مطمئن باشد از پس هرکاری برمی آید و هیچ «نتوانستنی» در دنیا وجود ندارد، همان قدر که لذت دارد، ترس هم دارد.
انگار اینجا، این صفحه بنفش را نگه داشته ام برای آن زنی که وسط این همه ماجراهای جدی دنیا، وسط همین روزهای لعنتی که خانه ام آتش گرفته، عاشق می شود، دلتنگ می شود، دیوانه می شود، دلش سرگردانی می خواهد و گم شدن و با شادی های کوچک این جهان دیوانه می خندد و می رقصد.
دیشب دوباره خوابت را دیدم. هرقدر هم که باورم نکنی دلتنگی های من برایت تمامی ندارند.
می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی.
آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش.
زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........
اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است.
می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید....
به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هرچی که می گفتم احمقانه بود. آدم وقتی حققیت را می دونه و نمی تونه بگه و لال هم نمیشه مدام حرفهای احمقانه می زنه.
تو تنها ته خطی ای نبودی که اونجا دیدم، پس چرا نمیشه فراموشت کنم؟ چرا نمیشه بنویسمت و خلاص شم از تصویر تو با اون ابروهای تراشیده و دستای پر از رد تیغ و نگاه پر از زندگی ات که موقع فروغ خوندن برق می زد.
می خوام بنویسمت اما کلمه ها را هر جور کنار هم ردیف می کنم نمی تونن زنی را که در ته ته ته دنیا، بین امید و ناامیدی دست و پا می زند و هنوز خیلی خیلی برای مردن جوان است تصویر کند.
کلمه ها نمی توانند بگویند چرا من بعد از شبی که تو را دیدم تا خود صبح زار زدم و نفسم بند امده بود و آن بغض لعنتی هنوز خیلی وقتها راه نفسم را می بندد.
باید بنویسمت.باید بنویسمت.
نه، این همه رنج حق ما نیست. حق ما نیست که یک وجب خاک برای زندگی و یک روزنه برای نفس کشیدن هم از ما دریغ شود. حق ما نیست که برای دوباره دست در دست شدنمان اجازه عبور از این مرزهای لعنتی را انتظار بکشیم.