........
دلم گرفته امشب. از اون دل گرفتن هایی که حتی به اشک هم آرام نمی گیره. قبلن ها هر وقت دلم می گرفت هوای خونه را می کردم. حالا اما حتی خونه هم نمی خوام. یه تیکه جا توی این دنیای بزرگ که من و تو بتونیم باهم باشیم برام کافیه. نه که دلتنگ خونه نباشم و دلتنگی ام فقط برای دوری تو باشه. بهانه تو را گرفته ام، اما بیشتر از اون، اینکه یکی دستش را گذاشته روی گلومون و داره خفه مون می کنه من را به تنگ آورده.
دلم برای تو تنگ شده، اما دارم برای ژیلا گریه می کنم که تا هفت سال نمی تونه حتی یه فنجان چای با بهمن بخوره.
دلم هوای تو را کرده اما دارم برای بچه های عبدالله مومنی و احمد زید ابادی گریه می کنم که وقتی پدرشون بیاد بیرون دیگه بچه نیستن و برای همه عمر لذت بچگی کردن برای پدرشون را از دست دادن.
دلم آغوش گرم تو را می خواد، اما دارم برای همه اونایی گریه می کنم که حالا گوشه اوین دارن از سرما می لرزن.
می دونی دوری را بلدم تحمل کنم. دلتنگی هایم را بلدم حتی تبدیل به شادی کنم، اما این دستی که داره همه مون را خفه می کنه، اینقدر بی رحم و پر زوره که هیچ کاری اش نمی تونم بکنم.
از اینکه ازت دورم عاصی نشدم. از اینکه مجبورم ازت دورت باشم و این دوری انتخاب من نیست عاصی ام.
دلم برای خونه تنگ شده اما راستش می ترسم از اون خونه ای که دیگه امن نیست. از همون شب لعنتی که حریم خونه ام را شکستن و من چند دریا اون طرف تر از صدای لگد کردن فرشهای خونه ام زیر پاهای کثیفشون لرزیدم، دیگه می ترسم از اون خونه ای که حتی اندازه یه چهار دیواری چهل متری هم برای ما امن نیست ...............