« بهمن 1388 | صفحه اصلی

اردیبهشت 1389 آرشیو

13 اردیبهشت 1389

که یادم باشد

این یکی هم تمام شد. باورم نمی شود هنوز که شد، که توانستم، که گذشتم...
آسان نبود اصلا، رد شدن از یکی از همان پیچ های زندگی است به گمانم. یکی از همان پیچ های دلهره آوری که ترجیح می دادم هراس و لذتش را به جان بخرم و نگذرم.
اینها را نوشتم اینجا که یادم باشد. که یادم باشد آن روزهایی که به گمانم یک جایی وسط خیابان کریمخان تهران شروع شده بود، اینجا در این شهر ساحلی رو به اقیانوس تمام شد. گیرم اولی با برق زدن چشمها بود و آخری با اشک.
اینها را نوشتم که فقط یادم باشد روز دوازدهم اردیبهشت بود.

14 اردیبهشت 1389

...........

این روزها فقط دلم می خوادهد این زن سی ساله ای راکه زل زده توی چشمانم بشناسم. که کاری کنم بخندد، شاد باشد، بنویسد، سخت است. خیلی سخت. نه که فقط شادی و زندگی و نوشتن سخت باشد، این زن سی ساله ای که زل زده توی چشمان من سخت است. خیلی سخت

ادامه "..........." »

19 اردیبهشت 1389

نفر بعدی کی اعدام می شود؟

اعدام آدمها شده کابوس بیداری ما و تمام نمی شود لعنتی. آدمها یکی یکی اعدام می شوند و ما فقط خشمگین می شویم، زار می زنیم، فلج می شویم و ... هیچ از دست مان برنمی اید. اخرین بار که نفسم از زور خشم و غم درنمی امد اعدام آرش و محمدرضا بود. چند ماه گذشت تا اعدام فرزاد کمانگر و شیرین هولی و آن سه نفر دیگر؟چند ماه دیگر باید دوباره زار بزنیم؟دستمان به هیچ جا نرسد و بعد غم کم کم ته نشین شود؟ نفر بعدی کی اعدام می شود؟ از این همه ناتوانی بیزارم.

22 اردیبهشت 1389

چرا تمام نمی شوند این روزهای تلخ؟

مهدیه گلرو و مجید توکلی از جای خالی شیرین و فرزاد نوشتند، از بی خبر صدا کردن شان، از برنگشتن شان، من وسط هیاهوی این شهر غریب و آشنا، با دستهایی که در بند نیست، احساس خفگی می کنم، نمی تونم بگم می فهمم، آزادم من و آدم آزادی که من باشم نمی تواند حس اسیری را که هم بندی اش اعدام می شود بفهمد، حتی اگه قبلا همان حس را تجربه کرده باشد. دردش اینقدر زیاد است که کلمه ها بدرد توصیفش نمی خورند.
وقتی خبر اعدام را شنیدم،بیشتر از هرچیزی به هم بندی هاشان فکر می کردم. به شب سختی که پشت سر گذاشتند، به وقتی که رفیقشان را صدا کردند و شب برنگشت، به صبحی که دعا می کردند خورشیدش هیچ وقت طلوع نکند، به گوش هایی که چسبیده بود به میله های بند و منتظر صدای پای شیرین و فرزاد و مهدی و علی و فرهاد بود.
سخت بوده وقتی که زندانبان ساعت 6 صبح برگشت و تنها بود. نه سخت کلمه خوبی نیست، کدام کلمه می تواند حس آن لحظه را بنویسد، چه کلمه ای می تواند همه خشم و اندوه ان لحظات را توصیف کند؟
مهدیه نوشته که ساعت از اخبار ساعت دو، فاجعه را فهمیدند. بدتر است یا خوبتر؟ اینکه زجر کش نشوی بهتر است یا اینکه بدانی چه قرار است بر سر رفیقت بیاید؟
راحله که دو قدمی من اعدام شد، مدام به زندانی هایی فکر می کردم که در دهه شصت هم بندی هاشان اعدام شدند و مدام از خودم می پرسیدم چطور طاقت آوردند؟
چطور طاقت آوردید بچه ها؟ این روزها به شیوا و عالیه و مهدیه و شبنم و هزار هزار زندانی اوین چه می گذره؟ چرا تمام نمی شوند این روزهای تلخ؟ چرا تمام نمی شوند؟

درباره اردیبهشت 1389

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در اردیبهشت 1389 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی بهمن 1388 می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.