سه شنبه ۱۹ مهر ۸۴
آدمي كه هميشه با افتخار ميگفت «من با نداي قلبم جلو ميروم.»حالا دلش ساكت ساكت شده، براي اولين بار در جنگ با عقل عقب كشيده و با بياعتنايي ميگويد: «هر كاري ميخواهي بكن. من قبولت دارم.»
من اما اين سكوتش را دوست ندارم و راستش را بخواهي از اينكه زمام زندگيام را به دست عقل بسپارم ميترسم.قلب من چشمم بود و حالا مثل آدميام كه بايد با چشمبندي سياه كه روز و شبش را يكي كرده، جلو بروم. هرچقدر هم كه دستانم را حايل خطرات كنم، فايده اي ندارد هيچ چيز جاي ندايي را كه به من اطمينان ميداد و جلو ميراندم نميگيرد.
نميدانم شايد تقصير خودم بود.شايد سكوت دلم براي اين است كه به او شك كردهام و شايد هم براي اينكه در يك لحظه عصبي گفتم كه ديگر به تو اعتماد نميكنم.تو زنگار گرفتهاي.
من واقعا ترسيده بودم. واقعا ترسيده ام كه نكند دلم زنگار گرفته باشد يا بدتر از آن خطا كرده باشد. من ياد گرفتهام كه خطاي عقلم را ببخشم اما «خطاي قلب»؟اصلا معنايش را نميفهمم!مگر ميشود قلب هم اشتباه كند؟ مگر ميشود دلتنگي، دلشوره، شادي، آرامش، خواستن و همه حسهايي كه مرا به جلو مي برد و سرشار از اطمينان و اعتماد ميكرد، دروغ باشد؟ يا اغراق و هر چيز ديگري كه «واقعيت» نيست.
عصباني كه بودم به دلم گفتم اگر ايمان بياورم كه خطا كردهاي ديگر هيچ وقت به تو اعتماد نميكنم و قلبم ساكت شد و ديگر هيچ نگفت. هيچ هيچ هيچ. حالا ديگر نه دلتنگي ميكند، نه بهانه ميگيرد، نه چيزي ميخواهد.گوشهاي نشسته و تكاپوي عقل را براي مشغول كردن من تماشا ميكند.اين روزها آرامم و دو برابر هميشه كار ميكنم و تك لحظههاي پريشانيام نيز با تمسخر عقل دود هوا مي شود.