چهارشنبه ۱۱ آبان ۸۴
سرمايي كه از چهل و پنج روز پيش در آن كافه غبار گرفته به استخوانهايم نفوذ كرده بود، امروز صبح از تنم بيرون رفت.خودم هم باورم نميشود اما امروز بعد مدتها گرم گرم هستم. كمي شبيه آدمهاييام كه ميخواهند از لرز به تب برسند، اما هرچه هست اين گرما را دوست دارم.
امروز صبح، پردهاي از جلو چشمانم كنار رفت. فكر ميكردم عصباني يا لااقل غمگين شوم. اما زن عاشق و زن عاقلم هردو با هم گفتند: «برو» و من سوار ماشين شدم و رفتم.
و البته آن يك درصدي كه براي شك به همه چيز حتي براي وجود خدا هم كنار گذاشتهام، اينجا هم هست.
دامبلدر
یکشنبه ۸ آبان ۸۴
1.هر وقت ميرم سراغ نوشتن دردفترچههايي كه جز خودم خواننده اي نداره، خواهرم ميگه تو مثل «دامبلدر» در هري پاتري كه هر وقت ذهنش زياد شلوغ ميشد، يك سر چوب دستياش را ميگذاشت روي پيشوني اش و سر ديگهاش را روي قدح انديشه و چيزهايي را كه فعلا نميخواست بهشون فكر كنه ميريخت در قدح تا بعدن بره سراغشون. اما بعضي وقتها فكرهاي جورواجور اينقدر زياد ميشن كه ديگه دفتر و قلم كفافم را نميده. شايد هم براي اينكه كاغذ به قول ناصر غياثي «كاغذ پژواك ندارد.»
گاهي اوقات هم اين قدح انديشه گوشهاي يك دوسته براي شنيدن. مثل ما كه ديروز همه كارها و قرارهايمان را كنسل كرديم و رفتيم تا تونستيم خوش گذرانديم و افطاري خورديم، اون هم با بربري داغي كه نيم ساعت برايش صف ايستاده بوديم و صداي ضرب زورخونهاي مرشد سفره خانه سر طالقاني و مهمتر از همه كلي وراجي و دردل و مشاوره و خنده و حل كردن تمام مشكلات بشري خودمون دوتا.
خوبياش به اين بود كه هردومون ميدونستيم حرف ميزنيم براي اينكه نياز به گفتن و شنيده شدن داريم نه نياز به كمك براي يافتن راهحل چرا كه بعضي چيزها را هيچ كس جز خود آدم نميتونه حل كنه.اما وقتي با يك دوست در موردش حرف مي زني، از طريق اين گفتن خودت را پيدا ميكني و چيزهايي را ميگي كه بريا خودت هم تازگي داشته.اما هرچه كه بود كلي خوش گذشت. يك مهموني دونفره دخترانه با يك پيادهروي شبانه.
2.در راستاي اين كه من لينكدوني ندارم و شديدا احتياج به لينكدن دارم. فعلا اين چندتا لينك را داشته باشيد تا من يك سر و ساماني به اين صورتكم بدهم:
زنان ايران معمولا در بخش تجربههاي زنانهاش مطالب خوبي ميگذارد. اما اين طفل يخياش يك چيز ديگر بود. يك حس زنانه و مادرانه. با اينكه واقعا نميدانم اگر خودم در موقعيت ليلي بودم چه ميكردم اما دلم ميخواست شهامت به دنيا آوردن فرزندش را داشت.ادامه طفل يخي را هم اينجا بخوانيد.
حالا كه قراره به زنان ايران لينك بدم. اين را هم بگم كه چقدر بابت لغو شدن حكم اعدام ليلا خوشحالم. ميدونم كه اين تلاشهاي موردي چاره كار نيستند. اما وقتي همين كار از ما برميآيد نبايد از آن دريغ كنيم. هرچند كه همين اعتراض هاي موردي و به ثمر نشستنشان مشروعيت صدور اينگونه حكمها را كم كم سست ميكند.
بي بي سي يك صفحهاي براي خشونتهاي خانگي باز كرده كه انصافا همه مطالبش خواندني است. هم به كليشههاي رايج پرداخته. هم به وضعيت خشونت در كشورهاي مختلف و هم به روايتهاي زنانه از خشونت.
«رويداد بسی ساده بود. اما به من و دوستم آموخت که وقتی انديشههای توماس جفرسون تدوينکنندهی دموکراسی آمريکا توی رگ و پی مردم میدود، خواب راحت را از چشم کسانی که حقوق بشر را زير پا میگذارند میربايد. اين حقوق را مردم عادی، در مناسبات روزنهاشان ترويج میدهند و مراعات میکنند. مردم مجموعههای هنجارهای اجتماعی را چنان شکل میدهند که زيربنای دموکراسی حفظ میشود،حتی اگر موقتاً روبنای دمورکراسی در هم بريزد.» اگر ميخواهيد بيشتر در اين باره بخوايند سري به سايت مهرانگيز كار بزنيد.
حسودك فروغ و اين نوشته مريم گلي را خيلي دوست دارم. شايد براي اينكه اين روزها يك ذره بين برداشتهام سراغ خودم آمدهام ويك چاقو هم خريدهام براي چند وقت ديگر كه وقت جراحي ميرسد.
اين هم دل دلهاي يك شهريوري و به قول خودش دل دلهاي يك شهريوري عجول كه تازه به وبلاگشهر آمده است و چند ميز آنطرف تر از ما مينشيند و انگار او هم دنبال خودش است. خوبي وبلاگ نوششتن به اينه كه آدم با لايهاي از شخصيت دوستانش مواجه ميشود كه قبلا نميشناخته و زير لايه
اي از روزمرگي و كار و مناسبات رسمي مخفي شده بود.
پي نوشت: اين پست وبلاگم قراربود زيتوني باشه و اما از قرار معلوم شرحي شد.
محدود کردن اشتغال زنان به بهانه اعطاي تسهيلات ارفاقي!
بعد از بخشنامه وزارت ارشاد مبني بر ترخيص زنان كارمند قبل از ساعت 18، حالا نوبت شوراي فرهنگي_ اجتماعي زنان است تا پيشنهاد «تقليل ساعت كار روزانه زنان كارمند»، «حذف ساعت كاري شبانه و اضافه كاري اجباري بانوان» و «تقليل سنوات خدمت بانوان» را ارائه كند.
پيشنهادي كه در پي بررسي كارشناسي اعضاي شوراي فرهنگي ــ اجتماعي پيرامون «ارزيابي مشكلات مادي و معنوي ناشي از عدم حضور زنان در خانه» و «ضرورت حل مشكل فقر توسط دولت به منظور كاهش اشتغال ناخواسته زنان» ارائه شده و به گفته اعضاي اين شورا مبناي آن امتياز دادن و اعطاي تسهيلات به زنان شاغل براي ايفاي مسؤوليتهاي مادري و توجه به تربيت نسل آينده و مديريت خانه است.
اين طرح و طرحهايي همچون آن اگرچه با عنوان مراعات حال زنان و امتياز دادن به آنان تدوين ميشود، اما ديدگاهي كه منجر به ارائه آن شده، بر اين باور مبتني است كه زنان قبل از هرچيز مسئوليت اداره امور داخلي خانه و تربيت فرزندان را بر عهده دارند و اگر هم در كنار آن تمايل به اشتغال خارج از منزل دارند، بايد به گونهاي باشد كه با كم كردن از ساعت كار، حذف شيفتهاي شبانه و كاستن از سالهاي خدمت، صدمهاي به خانواده و فرزندان وارد نشود.
در اين ديدگاه اشتغال زنان نه براي استفاده از تواناييها و كارآمدي آنها در اداره امور جامعه كه بيشتر به عنوان يك فعاليت مكمل وظيفه اصلي زنان، انگاشته ميشود. تا آنجا كه ...
ادامه اين مطلب را در تريبون فمنيستي ايران بخوانيد.
من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد
پنجشنبه ۵ آبان ۸۴
مريم اين روزها را هيچ دوست ندارم.اخمو. غمگين. بداخلاق. ساكت و بي حوصله. اين مريم با آن دخترك شاد و پر شر وشوري كه من ميشناختم و دوستش داشتم، خيلي فرق دارد. حرف مال امروز و ديروز هم نيست. چند ماهي است كه در اين دور باطل گرفتار شدهام.
قبلا وقتي به هم ميريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل ميشد. پوست اندازي ميكردم و دوباره با هياتي نو شروع ميكردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگها رفتار ميكنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احواليام به مسئوليتهايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نميتوانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت ميشوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنميدارد، ميترساندم.
ميدانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشههايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر ميكنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بيمهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم. هرگز. اما... يادم رفته بود كه همه چيز من نيستم.يادم رفته بود به دختركم بگويم كه زندگي بي رحمتر از آني است كه تو گمان ميكني. يادم رفته بود برايش از دختركي بگويم كه يك سال پيش از تولد او دفنش كردم و هنوز گهگاه به خوابم ميآيد. نميدانم، شايد هم همه اينها يادم بود و ميخواستم دختركم همانطور كه شجاعانه جلو رفت و گفت من هستم و ميخواهم باشم. خودش و با چشمان خودش زندگي را ببيند و رنج ببرد و شادي كند.
فقط اين هم نيست. بهانهگيريهاي آن دخترك شيدا فقط قسمتي از ماجرا است. زخمهاي كهنهام هم اين روزها سرباز كردند و آن سوالهاي بنيادي لعنتي مدام خودشان را به رخم ميكشند. و من لجوجانه با «ثبات» توجيهشان ميكنم و عقب ميرانمشان.حقيقت اين است كه اين زندگي را دوست ندارم. حقيقت اين است كه اين حركت آرام لاكپشت وار راضيام نميكند. از كندي. از سكون. از صبر و از انتظار متنفرم.حقيقت اين است كه هر چقدر از رنگ زيباي اين ديوارها و برق ميلههاي سلولم و خوبي و مهرباني همبندانم تعريف كنم، از خفگيام كم نميشود.دارم خفه ميشوم و همه حقيقت همين است.
دلم سفر ميخواهد.دريا ميخواهد. باران ميخواهد و جادهاي كه انتها نداشته باشد.
اولين طواف(2)
دوشنبه ۲ آبان ۸۴
براي حاجي شدن اول بايد احرام بست و از قيد خود و هوا و هوس و هرچه ناپاكي و پليدي است رها شد و بعد طواف است. گشتن بر خانهاي كه «نشانهاي براي ره گم نكردن است.» وارد مسجد الحرام كه شدم، بعد خانه خدا و شكوه و سادگي و عظمت و نزديكياش، چيزي كه نگاهم را خيره كرد، خيل جمعيتي بود كه به دور خانه خدا ميچرحيدند. بي هيچ نظمي و آدابي. مثل عاشقي سرگشته و مجنون.
اصلا طواف همين است. گشتن به دور محبوب و همان «دورت بگردم» خودمان.تنها رسمي كه بايد به ياد داشته باشي اين است كه از حجرالاسود آغاز كني و هفت دور بگردي و درآخر دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم آنجا كه ابراهيم بني آدم را به طواف خانه خدا دعوت كرده، بخواني. چه بگويي: هر چه دل تنگت ميخواهد. به چه زباني: به هر زباني كه خواستي.
تازه اين براي وقتي است كه نيت طواف كرده باشي و اگر آن را هم نخواستي اهميتي ندارد، بگرد و بگرد و بگرد و عاشقي كن.هر قدر كه دلت خواست، هر وقت كه دلت خواست. اصلا همه صفايش به همين است.درست همانطور كه مولانا گفته: «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي، هر چه ميخواهد دل تنگت بگوي»
وارد حلقه حاجيان كه ميشوي، خودت را گم ميكني. ديگر تو نيستي كه ميگردي و درست مثل قطرهاي كه در دريا محو ميشود، از بند خود رها ميشوي.از بند ديگران هم، آنجا هركسي حال و هواي خودش را دارد، يكي تكبير گويان ميگردد، ديگري حمد پروردگار را ميگويد و آن يكي تسبيحش را و تو هر قدر كه دعا و ذكر براي طوافت همراه كرده باشي، هر چند لحظه ناخودآگاه با يك گروه همنوا ميشوي و قدم به قدمشان ميگردي. سرگشته و حيران و فارغ از خود.
آنجا كه باشي ميتواني پروردگارت را با صداي بلند صدا كني و آنقدر همه محو جلال اللهاند كه نه صداي تو مزاحم كسي است و نه ميپنداري كه شايد به حساب خودنمايي بگذارند. آنجا همه شيدايند و حواس كسي به تو نيست. لااقل در آن چند دقيقه طواف از هر قوم و قبيله و عقيدهاي كه باشي طوري در حوزه تشعشع لطف خدا قرار ميگيري كه ديگر در بند اين حرفها نيستي و فقط صاحب خانه را ميبيني و ميخواني و چه زيبا است اين يكي شدن آدمها و شكستن مرزهاي فقير و غني، عالم و جاهل، مرد و زن و سياه و سپيد.
اينها را كه نوشتم دلم براي خانه خدا تنگ شد و اگر صريحتر بخواهم بگويم: دلم براي خدا تنگ شد. نه كه خدا اينجا و حالا نباشد. منم كه نيستم. كه بودنش را از ياد ميبرم. اما آنجا كه باشي،آن خانه عزيز و دوست داشتني بودن خدا را هر لحظه به يادت مياورد. در طواف كه بودم گاه به گاه ميشد پاهايم ميچرخيد و زبانم ميگفت و قلبم… در سوداي خويش بود و به يك لحظه رو كه برميگرداندنم و آن مكعب سياه پوش را ميديدم يادم ميآمد كه كجايم و دور چه ميگردم و آن موقع بود كه از داشتنش غرق لذت ميشدم و با همه وجودم ميگفتم: «خدايا خانه خانه توست؛ حرم،حرم تو و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناه جوي و پناهنده به توست.» چه لذتي داشت اين خود را بنده خدا دانستن. اصلا همه لحظههاي آن سفر لذت بود و من وقتي اولين عمرهام را به جاي آوردم بسان كودكي بودم كه به مهماني بزرگي دعوت شده و تا توانسته خوش گذرانده.
اولين طواف(1)
شنبه ۳۰ مهر ۸۴
امشب دلم هواي خانه خدا كرده و به هيچ چيز آرام نميگيرد جز باز خواني اولين طواف بر گرد آن مكعب چهار گوش سياه پوشي كه «كعبه» ميخوانندش:
خانه خدا هميشه برايم بزرگ بودو دست نيافتني. آنقدر كه هيچ وقت حتي زيارتش را هم آرزو نكرده بودم. ماه رمضان هر سال به «اللهم الرزقني حج بيتك الحرام» كه ميرسيدم. ميخواندم و رد مي شدم. بي هيچ تمنا وخواستهاي.كعبه برايم فقط قبله نماز بود. دور دور. بزرگ بزرگ. فقط همين.
دعوت كه شدم، اگر ميتوانستم رد ميكردم. اما كسي از من نپرسيد كه ميآيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط ميبايد اجابت ميكردم.
قبل از سفر مدام ميگفتم ميخواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگها راه به زيارت خانه كسي ميآيند كه لامكان است و مدام ميگفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اينها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار ميكشيدم. آنقدر كه از ترس جا ماندن چند ساعت زودتر از موعد قرار بيدار شدم. وارد مسجدالحرام كه شدم، اما آرام شدم. آنجات كه رسيدم ديگر نه ترس بود. نه اضطراب و نه حتي شوق. فقط انتظار بود و انتظار.
گام به گام جلو ميرفتم و نه چشمانم كه همه وجودم خانه خدا را جستجو ميكرد. ما از در «فهد» وارد مسجدالحرام شديم . از تنها دري كه مستقيم به خانه خدا ميرسد. كعبه در وسط مسجدالحرام است و در گودي. از مسجد كه وارد شوي، بايد رواقها را ردكني تا كعبه را در برابرت بيابي.مكعبي ساده، بي هيچ مناره و گلدسته وگنبدي. با پردهاي سياه و ناوداني طلا. ساده و نزديك و دست يافتني وامن.
به ما گفته بودند خانه خدا را كه ديديد در برابرش سجده كنيد. اما آنجا كه برسيد نه نيازي به گفتن است و نه نيازي به اراده براي سجده كردن.خانه خدا را كه ببينيد به خاك ميافتيد در برابر آنهمه عظمت و لطف و تازه آن وقت است كه معناي را سجده را مي شود فهميد. آنجا كه سجاده و محراب و قبله يكي است. سر از سجده كه برداشتم، محو تماشا بودم. غرق در بيحسي و خلاء.انگار نه انگار كه آنجا همان خانه پرشكوه و با هيبتي است كه بارها عكس و تصويرش را ديده بودم. آن لحظه آنجا فقط و فقط برايم خانه خدا بود. همان خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر است.همان خدايي كه خداي من است و هميشه با من است.
توصيفش سخت است. اصلا از آن لحظههايي نيست كه بشود به مدد كلمات بيانش كرد كه فقط بايد رفت و ديد و فهميد. همه عظمت و شكوه آنجا از پس فاصله تصوير وعكس است و آنجا كه باشي انگار نه انگار كه آنجا خانه خداوند متعال است و تو براي اولين بار به اينجا آمدهاي. خانه ساده است و دست يافتني و تو انگار سالها است كه اينجا بودهاي. از اول عالم و آن وقت است كه با همه وجودت ميگويي: «الله اكبر» خداوند بزرگتر است. بزرگتر از هر چيز و هركس.
تا طواف شروع نشده. آدم گيج است. شناور در بهت آن همه عظمت و اولين دور طواف كه آغاز مي شود تازه ميفهمي كجا آمدهاي.