« .... | صفحه اصلی | جهاني ديگر هم ممكن است »

چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.

يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.

آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...

يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.


آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.

در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزها.


...

شنبه ۱۹ آذر ۸۴

گزارش برنامه امروز انجمن صنفي را حتما بچه‌ها مي‌نويسند و مي‌گويند كه هم دكتر معتمدنژاد آمده بود. هم دكتر قندي. هم روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب :شمس و عموزاده خليلي و عباس عبدي و تاج زاده و ... و بيشتر از همه آنها هم روزنامه‌نگاراني جواني كه با وبلاگ‌هايشان مي‌شناسيد و خودشان اين برنامه را راه انداخته بودند. پرستو و ساناز و آسيه و آرش و علي و آزاده و معصومه و بقيه... را مي‌گويم.
آسيه حتما متن زيبايي را كه خواند در وبلاگش خواهد گذاشت و ليلي فرهادپور و آرش هم كه قبلا حرف‌هايشان را در وبشان نوشته بودند.چشم‌هايي كه پر از اشك بود و چهره‌هايي كه غم از آن مي‌باريد هم كه گفتن ندارد.
امروز بيشتر كساني كه ميكروفن در دست گرفتند از امنيت شغلي خبرنگاران گفتند و اينكه ما خودمان بايد حواسمان باش كه كسي حقوق اوليه ما را پايمال نكند.كه خبرنگار حرمت ندارد و من حالا دارم به معناي اين كلمه فكر مي‌كنم. به «امنيت شغلي»؟!! به اينكه ما خيلي راحت از كار بيكار مي‌شويم. گاهي روزنامه‌هايمان را مي‌بندند. گاهي مهمان اوين مي‌شويم. گاهي شرايط كاري آنقدر سخت و آمرانه مي‌شود كه خودمان لقايش را به عطايش مي‌بخشيم و گاهي هم گرفتار تيغ تعديل مديرانمان مي‌شويم و گاهي هم مثل آن سه شنبه سياه سقوط مي‌كنيم و مي‌سوزيم و خبر مي‌شويم.

به جاي مويه، اعتراض كنيم

پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴

در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار مي‌گويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار مي‌كنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نمي‌توانم بگيرم. اينجا موبايل‌ها خط نمي‌دهند.....

در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع مي‌شود، موبايل حسين سلمان‌زاده ، عكاس خبرگزاري زنگ مي‌زند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نمي‌گه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه مي‌بينم نگران بچه‌هاي عكاسمان مي‌شوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نمي‌شناسم‌شون. هيچ كدام‌شان را . اما چه فرقي مي‌كنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوست‌هاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نمي‌شه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوخته‌اند.» همه‌شان.همه آدم‌هايي كه مي‌دانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزه‌هاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار مي‌كرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه مي‌خوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب مي‌گه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بوده‌شون. از اينكه يكي‌شون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نمي‌تونم جلوي اشك‌هام را بگيرم. اون‌ها را نمي‌شناختم. اما معناي مرگ را خوب مي‌دانم...
خوب مي‌دانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب مي‌دانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما مي‌خندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جاده‌‌ها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا مي‌افتد.»

از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نمي‌پرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستاده‌ايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكرده‌ايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نمي‌كند و آقايان فقط به همديگر تسليت مي‌گويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نمي‌دهد؟ چرا چنين حرف مي‌زنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده‌ اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمي‌اورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و ده‌ها چرا ديگر؟...

پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامه‌نگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بوده‌اند به كشتن مي‌دهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.

پي‌نوشت 1: همه سرخوشي اين سفرسخت از دماغمان بيرون آمد. مرگ چقدر به ما نزديك است.
پي نوشت 2: اگرهم مي‌ءخواهيد بدانيد كه چرا تجمع؟چرا انجمن صنفي؟ حرفهاي پرستو و آسيه و الپر را بخو.انيد.


ورود زنان ممنوع

اینجا اصفهان است. من یک زنم.ورودم ممنوع است.

یک: تعریف قهوه خانه زیر سی و سه پل را زیاد شنیده بودم و رفتم تا هم یک گزارش بگیرم و هم چای و قلیانی در کنار زاینده رود بخورم و بکشم. خواستم که وارد شوم دیدم بر سر در قهوه خانه نوشته اند:ورود معتادها و افراد شرور ممنوع و کمی آن طرف تر هم ورود خانواده ها ممنوع. می دانم منظورشان از خانواده چیه، اما به روی خودم نمی آورم و داخل می شم. نیمی از قهوه خانه زیر پل است و نیمی روی سکویی اسکله مانند بر روی زاینده رود. دیوارها با تابلوهای قدیمی و میل های زورخانه تزیین شده و خلاصه یک قهوه خانه سنتی به تمام معنا است. به طرف آخرین صندلی کنار رود می روم دلم استکانی چای می خواهد و قلیان. قهوه چی اما تا می بیند قصد نشستن کرده ام می گوید: نخواندید انجا را نوشته ورود خانواده ممنوع. می گویم خب من که خانواده نیستم.جواب می دهد منظور همان خانم ها است. ما که از پس شما بر نمی آییم می نویسیم خانمها می گویید ما دختریم. می نویسیم خانواده یک جواب دیگه میدید.
می پرسم: خب حالا چرا ممنوعش کردین می اییم چای مان را می خوریم و می ریم دیگه. می گه: برای ما که فرقی نمی کنه اما اماکن گیر میده. دوبار که برامون گزارش رد کنند در اینجا را تخته می کنن. بعد هم که می بینه من سمج بازی در می آرم میگه حالا شما یک چای مهمون ما باش. شما ایراد نداری منظور اصلی ما دخترهای تنهای بدحجاب است.اشاره به همکارم می کنه و می گه شما که تنها نیستی مرد همراهته. من اما دیگه دل و دماغش را ندارم ، زیر نگاه سنگین مردانی که با خیال راحت چای می خورند و دود قلیانشان را هوا می کنن، چرخی در قهوه خانه می زنم و عکسی می گیرم و می روم.

دو:در چای خانه چهل ستون نشسته ایم همکارم می گه: قلیون چه طعمی می خواهی. می گم چند پک که این حرف ها را نداره اما بزار برای بالای بازار قیصریه. دلم می خواهد همه میدان نقش جهان را یک جا ببینم و چای بخورم و قلیان بکشم. اما این بار نذاشتن حتی داخل بشم.اینجا هم تابلوی ورود خانواده ها ممنوع نصب بود و کنارش هم یک پوستر بود با تصویر یک شیطان سیاه پوش با چشمانی سرخ و قمه ای بر دوش کمی آن طرف تر هم چشمانی مظلوم خیره به شیطان و کنارش هم نوشته: در شان زن ایرانی نیست که قلیان بکشد. قهوه چی اما بر خلاف ان یکی خیلی بد اخلاق و بی ادب بود. دلم می خواست حداقل بروم و از روی ایوان میدان را ببینم اما اجازه یک قدم جلو رفتن را هم نمی داد. این بار به جای یک مرد با دو مرد آمده بودم. اما فایده ای نداشت. انگار زن همان شیطان روی پوستر است و وجودش سبب شر. دلیل ممنوعیت را می پرسم، جواب می شنوم: دختر و پسرها با هم می ایند دردسر درست می کنن. می گم : خب چرا ورود مردها را ممنوع نمی کنید؟ با عصبانیت می گه :برای اینکه همه چی زیر سر این زن ها است. حالا هم زودی برو پایین. مگه نمی گم اون طرف نرو..... و بدیهیه که خبرنگار بودنم هم فایده ای نداره. چون من قبل از هر چیز یک زنم و ورودم ممنوعه.

من، دخترك، سفر، ايدز، شجريان

سه شنبه ۸ آذر ۸۴

1.دخترك راهي سفر است.آن هم به اصفهان و مثل هميشه از سفر به جايي كه تا به حال نرفته و روزهايي كه نمي‌داند چگونه مي‌گذرند، ذوق زده است. خوشم مي‌آيد وقتي اين‌طور بالا و پايين مي‌پرد و بي‌خيال همه مشكلات فلسفي و غير فلسفي‌اش مي‌شود. خوشم مي‌آيد كه هنوز براي يك تجربه جديد به هيچ چيز جز رفتن فكر نمي‌كند و با صداي بلند مي‌گويد: زندگي يعني رفتن راه‌هاي تازه.
از اصفهان كه برگردم شايد يكي از همين راه‌هاي تازه و البته سخت در انتظارم باشد و شايد هم يك تصميم تازه در كنارش.

2.ما كه نيستيم اما اين برنامه پنج‌شنبه را يادتان نرود. ساعت 1. جلوي تئاتر شهر. هم‌پيمان در برابر گسترش ايدز.

3. دخترك مي‌خواد يك چيز ديگه هم بنويسه اما من هي مقاومت مي‌كنم. براي اينكه شجاعت دخترك را ندارم و نمي‌تونم مثل اون هركاري كه دلم مي‌خواد بكنم. براي اينكه اون دختركه و من «مريم» و اين اسم يك عالمه مسئوليت روي دوش من مي‌گذاره براي اينكه سنجيده عمل كنم.
اما حرفش را مي‌نويسم چون به ازاي اين احساسش هيچ چيز نمي‌خواد. شايد فقط مي‌خواد ثبت كنه اين روزي را كه داره مي‌ره سفر و دلش مي‌خواد قبل رفتن مثل هميشه با دوستش يك خداحافظي مبسوط كنه. اما اين كار را نمي‌كنه و در حقيقت مسئله‌اش بيشتر از اينكه خداحافظي كردن يا نكردن باشه. اينه كه چرا اينكار را نمي‌كنيم و آيا واكنش‌مون درسته يا نه؟ دخترك مدام از من مي‌پرسه چرا نبايد بهش زنگ بزنم و من جواب مي‌دهم براي اينكه اون دلش نمي‌خواد! بعد دخترك مي‌گه : «ولي من كه دلم مي‌خواد» و من نمي‌تونم به زباني كه براش قابل فهم باشه بگم اين كار تو هم خودخواهيه و هم شايد آويزان شدن به آدمي كه بين خودش و ما يك ديوار بلند كشيده.
در قاموس دخترك من، اين حرف‌ها معني نداره، كه اگه داشت حتما كارم به اينجا نمي‌كشيد. دخترك مثل بچه‌ها صاف و ساده است. مثل بچه‌ها معناي كينه و تنفر و بدخواهي را نمي‌داند. طعنه و كنايه حالي‌اش نمي‌شود و اگر هم طرف آن قدر واضح بگويد كه بفهمد، زودي فراموش مي‌كند و به دل گرفتن در مرامش نيست. دير عاشق مي‌شود و عاشق كه شد دير دل مي‌كند و دل كه كند مرغ وحشي‌اش حالا حالا‌ها برنمي‌گردد و نمي‌تواند ترك چيني را ناديده بگيرد و بهش دلخوش كند. خلاصه دخترك است ديگر..... و البته من هم كه همه عنان زندگي‌ام را به او نداده ام، اما خيلي وقت‌ها هم طاقت نمي‌اورم و ملامت عقل را به جان مي‌خرم و همراه با دختركم شيطنت مي‌كنم و زندگي مي‌كنم و لذت مي‌برم و البته غصه مي‌خورم.

4. آهاي آدم‌هايي كه بليط شجريان را خريده ايد! طبق اخبار موثق خبرنگار بخش موسيقي ما كه براي بچه‌هاي تحريريه 70 تا بليط خريده، همين الان جلوي وزارت كشور بليط‌ها به قيمت 100 هزار تومان معامله مي‌شود، اگر وسوسه شديد زود بشتابيد كه فردا اولين اجرا است. اگر هم اهل هنر و ذوقيد لذت ببريد و جاي ما را هم خالي كنيد.

5. دلم مي‌خواد از اصفهان كه برگشتم يك سفرنامه درست و حسابي بنويسم. اما فكر كنم راهش اين باشه كه از لحظه رسيدن به تهران با يك چسب بزرگ دهانم را ببندم. چون من وقتي بعد سفر همه چيز را تعريف مي‌كنم ديگه نوشتنم نمي‌ياد. شايد هم از اصفهان آن لاين نوشتم.

6. اگر مي‌خواهيد براي تحصيل به فرانسه برويد يك نگاهي به اين گزارش من درباره سير تا پياز تحصيل در فرانسه بياندازيد.بعد فرانسه هم قرار است به سراغ كشورهاي ديگر بروم و البته با استفاده از تجارب دوستان بلاگري كه در آنجا درس مي‌خواندند.


سرخوشي روزهاي تعطيل

دوشنبه ۷ آذر ۸۴

عاشق روزهاي تعطيلم. عاشق اين كه صبح ساعت 9 و 10 با صداي بابا از خواب بيدار شوم و بعد كلي قرعه انداختن براي اينكه كي برود نان تازه بخرد، نيمرو مخصوص سرآشپز مريم را درست كنم و به جاي لقمه نان و پنيري كه هول هولكي بالا مي‌اندازم يا شير و كيك‌هايي كه گاهي درتاكسي و گاهي پاي كامپيوتر تحريريه مي‌خورم، يك صبحانه مفصل و پر ملات نوش جان كنم.
بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانه‌ام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتاب‌خانه و خودم را وسط خط‌هاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اين‌ها اين براي وقت‌هاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفه‌اي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار مي‌دهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست مي‌كنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريف‌هاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه مي‌گذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه هاجر دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريف‌ها تا مدت‌ها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرف‌ها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت مي‌كنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشته‌هاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را مي‌بينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سال‌هايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكت‌تر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفته‌اي نيستم و مي‌دانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.


مي‌خواهم براي تو باشم نه براي خودم

شنبه ۵ آذر ۸۴

مي‌خواهم براي تو باشم نه براي خودم
مي‌خواهم سيگاري باشم كه به ندرت آتش مي‌زني
و يا كافه‌اي كه طبق معمول منتظر توست
حتي پيشخدمتي كه به لبخند: «چي ميل داريد؟»
مي‌تواني مرا سفارش بدهي
مي‌توانم قهوه تو باشم كه حتما فرانسوي.
اصلا فرانسه مي‌شوم، مگر پاريس را دوست نداشتي؟
اما تو نه سيگاري آتش مي‌زني نه چيزي سفارش مي‌دهي و نه ديگر پاريس را دوست داري

***
مي‌خواهم براي تو باشم نه براي خودم
مي‌خواهم تصوير شبي برفي روي مانيتور باشم
يا اولين جايي كه كليك مي‌كني
اصلا گوگل مي‌شوم، هرچه مي‌خواهي در من جستجو كن
اما تو تنها سراغ تخت مي‌روي و مي‌خوابي

***
مي خواهم براي خودم باشم
عاشق تو.

م.ن

شعر را كه دادي تا بخوانم، اولش خواستم بگم كمرنگ شدن فرديت و براي ديگري زندگي كردن بدجوري در اين شعر هوار مي‌زند. اما هرچه كه جلوتر رفتم يادم افتاد اصلا عشق همين است. همين كه براي خود بودن و براي ديگري بودن هردو يكي باشد.
ممنون كه اجازه داديد شعرتان را در صورتكم بگذارم و طعم تلخ و شيرين عاشقي را دوباره مزمزه كنم. از هردوتان ممنونم.

ترويج خشونت، در روز نفي خشونت عليه زنان

جمعه ۴ آذر ۸۴

وقتي اطلاعيه مراسم بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان را ديدم و فهميدم كه قرار است در اين برنامه نتايج گزارش ملي كه مدت‌ها بود هر وقت از نتايجش مي‌پرسيديم مي گفتند محرمانه است اعلام شود. مرخصي گرفتم وصبح كله سحر روانه ساختمان شيك و با كلاس مركز تحقيقات سلامت زنان فردا شدم.
اما چشمتان روز بد نبيند وزارت كشوري ها كه نيامدند و حسابي ما را سركار گذاشتند. سخنران‌ها هم حسابي روز نفي خشونت عليه زنان را گرامي داشتند.
كامبيز نوروزي كه خيلي شيك و با اطمينان گفت: ما در قوانين مان اصلا خشونت عليه زنان نداريم و تنها مورد طلاق است كه البته آن هم يك مورد منحصر به فرد است!!
آقاي خانيكي هم كلي درباره رواداري و مدارا حرف زد و با اينكه در آخر جلسه گفت منظورش رواداري از سيو مردان بوده ولي صحبتش خيلي دوپهلو بود و اصلا به ويژگي هاي خشونت عليه زنان صحبت نكرد و مثلا اگر مي خواست درباره خشونت در جنگ يا نزاع‌هاي خياباني هم سخنراني كند، مي توانست همان متن را بخواند.
روانشناسي هم كه در همايش حرف زد معتقد بود وقتي كسي مورد خشونت قرار مي‌گيرد خودش مقصر است و يك ارتباط نزديك، يك لبخند و يك آرايش در آغاز تجاوزموثر است.
جالب ترين بخش قضيه هم حرف‌هاي ميزبان جلسه بود كه گفت مردها خيلي به ما لطف مي كنند كه در اين جلسات مي آيند و من پاي‌شان را مي‌بوسم.
خلاصه جلسه‌اي بود.... يك چيزي بين كمدي و تراژدي.

پي نوشت 1: گزارش مفصلش را براي تريبون فمنيستي ايران نوشته‌ام. ولي از آنجايي كه به خاطر فيلتربودن سايتمان خودم نمي‌توانم سايت را ببينم و فقط مي‌توانم مطلب بگذارم آن هم با همياري فرناز كه انگارفيلتر شكن‌هايش بهتر از من كار مي‌كنند، از لينك معذورم و اين پايين هم اصل مطلب را ببييند.
پي نوشت 2: اين مطلب زهره ارزني را هم كه در روزنوشت گذاشته‌ام جوابيه مناسبي براي حرف‌هاي كامبيز نوروزي است كه البته يك ماه پيش نوشته بود و انتشارش مصادف شد با درافشاني هاي اين جلسه.حرف‌هاي بقيه هم كه اينقدر خنده دار و شايد هم گريه دار و تكراري است نيازي به جوابيه ندارد.

پي‌نوشت3: اين فيلترينگ هم بساطي درست كرده براي ما يك ساعت نوشتن مطلب زمان مي برد، دو ساعت با فيلتر شكن و اينترنت ذغالي وهزار بار قطع و وصل شدن مطلب را روي سايت گذاشتن.

11:04 PM | نظرات : 6


ما پاي مردان را مي‌بوسيم!!

جمعه ۴ آذر ۸۴

تريبون فمنيستي ايران:
بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان با اعتراض شركت كنندگان در همايش به گفتمان مردانه حاكم بر نشست، حمايت از نگاه مردسالارانه، مقصر دانستن قربانيان خشونت و عدم ارائه گزارش نخستين پژوهش ملي وضعيت خشونت عليه زنان از سوي وزارت كشور به پايان رسيد.
«صديقه ضيايي»، مدير موسسه ‌مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا كه برگزاري اين مراسم را عهده‌دار بود، در در پاسخ به اعتراض شركت‌كنندگان به مرد بودن همه سخنرانان و حاكميت نگاه مردانه بر سخنراني‌ها، گفت: « ما زنان بايد قدردان مرداني باشيم كه در جلسات مربوط به حقوق زنان شركت مي‌كنند و من به سهم خود پاي مرداني را كه در اين جلسه هستند مي‌بوسم. »
او با تاكيد بر اينكه موسسه درانتخاب سخنرانان مرد تعمد داشته و معتقد است كه تغيير در وضعيت زنان بايد از سوي مردان واقع شود، گفت: «‌در جلسات زنان حرف‌ها غالبا تكراري است.يك مرد در جلسه نيست و مردان شجاعي كه اين حركت را آغاز مي كنند، كمتر در جامعه هستند.»
ضيايي با اشاره به اينكه ‌مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا در هيات علمي خود از وجود مردان و زنان به تساوي بهره مي‌برد، گفت: «ما اصرار داريم كه در حركت‌هاي جمعي مردان جلو‌دار اين حركت ياشند.»
در اين همايش كه پنج شنبه 3 آذر ماه برگزار شد، دکتر هادی خانیکی، دکتر جعفر بوالهری و کامبیز نوروزی در رابطه با خشونت عليه زنان از منظر فرهنگ، روان‌شناسي و قوانين حقوقي سخن گفتند.
«كامبيز نوروزي» حقوق دان، قانون طلاق كه اختيار جدايي را در انحصار مرد قرار داده را در زمره قوانين خشونت ساز برشمرد و گفت: «‌در نظام حقوقي زنان از اين‌گونه قوانين زياد نيست و طلاق يك مورد منحصر به فرد است.»
او با اشاره به اينكه يكي از عوامل بسيار مهم در خشونت عليه زنان، مناسبات فرهنگي است، گفت: «كدام قانوني است كه قتل زنان را به دليل كوچكترين مسئله اخلاقي تاييد مي‌كند؟»
نوروزي با تاكيد مجدد بر اينكه در بحث خشونت عليه زنان، مشكلات قانوني زياد نيست، تغيير تدريجي و آرام مقررات طلاق‌، افزايش گسترده نهادهاي حمايتي و تلاش نهادهاي مدني براي تغيير فرهنگي جامعه را از جمله راهكارهاي مبارزه با خشونت عليه زنان عنوان كرد.
او گفت: «ما بايد نگاه‌مان را اينگونه اصلاح كنيم كه اين‌ها مقولاتي اجتماعي است و نبايد انتظار زيادي ازقانون در اين زمينه داشته باشيم. چون قانون فقط يك كاتاليزور است.»
دكتر «جعفر بوالهري»، روانپزشك سخنران ديگر اين نشست بود.بوالهري گفت: «‌كسي كه مورد خشونت قرار مي‌گيرد به مقدار فراواني آمادگي پذيرش خشونت را دارد و در خشونت‌ها و تجاوزهاي جنسي فرد تا مقدار زيادي خودش مقصر است.»
او اضافه كرد: «تحقيقات نشان داده است كه يك نگاه، يك ارتباط نزديك يا يك آرايش در آغاز خشونت و تجاوز موثر است.»
دكتر «هادي خانيكي» نيز كه نگاه فرهنگي به خشونت عليه زنان را موضوع سخنراني خود قرار داده بود، رواداري را عامل رفع خشونت برشمرد و گفت: «آن چه كه موجب خشونت مي‌شود، تحميل و ميل به تحميل است.»
خانيكي فشارها و نابرابري‌هاي اجتماعي، عوامل فرهنگي و ارزشي و وجود نهادهاي نظارتي را از جمله عوامل اجتماعي مربوط به خشونت عنوان كرد و گفت: «كنار آمدن در فرهنگ ما چيزي از جنس ارزش‌هاي منفي است و آن را جا زدن، عقب نشستن و نوعي شكست قلمداد مي‌كنند،علتش هم دلائل پيچيده‌اي دارد كه يكي از آنها نبود فرهنگ مبادله است.»
او ادامه داد: «اگر مي‌خواهيم زمينه‌هاي خشونت را كم كنيم، بايد با تغيير در نگرش‌ها زمينه رواداري را افزايش دهيم.»
در انتهاي اين نشست شركت كنندگان به نقد مباحث مطرح شده‌ در همايش پرداختند.
دختر جواني كه به گفتمان‌ مردانه حاكم بر همايش اعتراض داشت، خطاب به سخنرانان گفت: «شما يك بار هم به نظام و ساختار مردسالار توجه نكرديد. آقاي نوروزي وقتي به اجتماعي شدن زن و ورودش به بازار كار اشاره كردند، گفتند «مردانه‌تر از مردان» و معيار موفقيت زنان را مردانگي قرار دادند.آقاي بوالهري نيز قربانيان تجاوز را مقصر عنوان كردند، در حالي كه حتي با قبول اين پيش فرض اشتباه كه اين موارد در آغز خشونت موثر است، پاسخ آن خشونت نيست و نبايد تجاوز به زنان به اين بهانه توجيه شود.»
او ادامه داد: «آقاي نوروزي گفت: فرهنگ جامعه مهم است و حتي مهم تر از قوانين، طوري كه من احساس كردم ما نبايد به قوانين بپردازيم و فقط بايد به فرهنگ بپردازيم . در حاليكه اين‌ها يك رابطه ديالكتيكي با هم دارند و حتي اگر قبول كنيم قتل‌هاي ناموسي ريشه‌اش در مناسبات فرهنگي است، قانون با مداخله نكردن در اين قتل‌ها مهر مشروعيت را به آن مي‌زند.»
او كه سخنانش با تشويق حضار همراه بود، اضافه كرد: «ديد هر سه نفر فوق‌العاده محافظه كارانه بود. وقتي صحبت از قوانين حقوقي شد. ما وارد مواردي كه به خشونت دامن مي‌زند نشديم و و فقط اشاره‌اي به كليت قانون كرديم. وقتي كه صحبت از مسائل جامعه شناختي شد اصلا وارد ساختار نشديم و اينكه ريشه همه اين‌ها در نظام مردسالار است ناگفته ماند، در نظريات روان شناختي نيز قرباني و كسي كه مورد تجاوز قرار گرفته مقصر عنوان شد.»
يكي ديگر از شركت كنندگان نيز گفت: « در اين نشست به جاي اينكه راه حل براي مبارزه با خشونت ارائه بدهيد، به ما گفته شدكه با آن مدارا كنيد.»
او در پاسخ به اين سول نوروزي كه از يك سخنراني 20 دقيقه‌اي چه انتظاري داريد؟ گفت«انتظار اينكه خشونت عليه زنان را ترويج نكنيد.»


جاي خالي مردم

چهارشنبه ۲ آذر ۸۴

خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.
ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره مي‌گفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده مي‌خواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده مي‌گفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيله‌اي را كه دور خودمان پيچيده‌ايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكري‌مان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيست‌هاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسوي‌هايي كه به شهرستان‌ها و روستاها مي‌رفتند و براي مردم روزنامه مي‌خواندند.حرفم تقليد از اين روش‌ها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديك‌تر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.