« جهاني ديگر هم ممكن است | صفحه اصلی | زن خوب فرمانبر پارسا »

عاشق و متنفر

یکشنبه ۴ دی ۸۴

دو تا بودند. اولي عاشق دومي بود و دومي عاشق اولي نبود.دومي عاشق اولي نبود كه هيچ، از اولي متنفر بود.
عاشق به متنفر گفت: به خاطر تنفرت اين خنجر را بگير ومن را بكش. متنفر نتوانست، چون متنفر خوبي نبود.
پس عاشق، خنجر ر ا گرفت وگفت: اما من عاشق تو ام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري، خودم را مي‌كشم.
و عاشق خودش را كشت. چون عاشق خوبي بود.

پي نوشت1: اين چند خط بهترين هديه است از طرف عزيزترين رفيقم.


كابوس دهه شصت

چهارشنبه ۳۰ آذر ۸۴


دو شبه كه كابوس مي‌بينم.از آن كابوس‌‌هايي كه نفسم را بند ميارن. از خواب هم كه مي‌پرم به محض روي هم رفتن چشم‌هام كابوس محترم دوباره شروع مي‌شه. فرار هم كه مي‌دونين ممكن نيست. ديشب خانه كه رفتم خودم را سرگرم كردم به آشپزي و فيلم ديدن و نزديك 2 شب كه رفتم به خوابم فكر كردم تا صبح مثل مرده‌ها مي‌افتم. اما از همان دقيقه اول كابوس لعنتي شروع شد. آن قدر آشفته بود كه قابل تعريف نيست ولي چيزي بود شبيه دهه شصت، همان كه بزرگترهايمان از هر مرام و مسلكي كه باشن وقتي شروع به غر زدن مي‌كنيم، آنقدر از آن دهه طلايي تعريف مي‌كنند و مي‌گن اينها كه الان دارين مي‌بينيد در برابر آن وقت‌ها، هيچ است كه ما كلي از ناسپاسي و پرتوقعي!! خودمان شرمنده مي‌شويم.

پي‌نوشت:شعرپاييني از «سهيلا ميرزايي» عزيز است. شهاب وقتي پست «چند پاره‌ام اين روزها» را ديد، گفت بيشتر شبيه ذوزنقه‌‌اي و اين شعر قشنگ را داد تا بگذارمش اينجا.

03:56 PM | نظرات : 2


زني شبيه ذوزنقه‌ام

سه شنبه ۲۹ آذر ۸۴

زني شبيه ذوزنقه‌ام
تكثير و هي تكثير مي‌شوم

گوشه‌ايم در پنهان‌كاري‌هاي تو پناه مي‌گيرد
گوشه‌اي ديگر از لاس شبانه باز مي‌گردد
گوشه‌اي هم گوشه‌اي گيري مي‌كند
هي مي‌خواهد بگويد بيهوده‌ام بيهوده‌اي

گوشه ديگرم قاه قاه مي‌خندد
و مي‌گويد: بي‌خيال همه
گوشه ديگر كمي آن‌طرف تر
راست ايستاده است و هي مي‌گويد:
دير است، زود باش
و من هول هول مي‌بلعم
همه چيز را مي‌بلعم

گوشه‌هايم سخت شبيه من هتند
هميشه هم گوشه‌هاي ذوزنقه نيستند
گاهي به مربع مي‌مانم
و در آن چهار تاق خفه مي‌شوم

گوشه‌هايم كه به جان هم مي‌افتند
قي مي‌كنم
و براي ناتواني‌ام دلم مي‌لرزد!

03:31 PM | نظرات : 3


زلزله

دوشنبه ۲۸ آذر ۸۴

حتي مني كه عاشق تغييرم و سرعت، اين چند روزه در برابر سرعت و حجم بالاي تغييرات كم آورده بودم و يك جورايي احساس مي‌كردم زير پام خالي شده. با اينكه ديروز تقريبا هيچ كاري نكرده بودم، اما شب آنقدر خسته بودم كه انگار يك ماهنامه را يك‌شبه بسته‌ام. حالا بهترم البته.هرچند هيچ چيز مثل قبل نيست و اين نه كه بد باشد، فقط كمي سخت است و سازگاري با آن كمي زمان مي‌برد.اما خوب زندگي‌ است ديگر.
فقط مي‌دانم كه همه‌مان روز و شب خيلي بدي را گذرانديم. خيلي بد. حال‌مان درست مثل فرداي انتخابات بود. بهت زده. عصباني. غمگين و اشكي كه هر چند لحظه از چشم يكي سرازير مي‌شد. هرچه بود گذشت، اما هنوز نه انرژي كه از وجودم خالي شده برگشته سر جاش و نه هنوز مي‌تونم جلو لرزش صدا و قلبم را وقتي كه از آن شب حرف مي‌زنم بگيرم. درست مثل آدمي كه يك زلزله را پشت سر گذاشته و با وجود سالم بودن همه عزيزانش و ايستادن زمين، هنوز احساس امنيت نمي‌كنه.

01:14 PM


خوش به حال پرنده‌ها

یکشنبه ۲۷ آذر ۸۴

هشتاد درصد پرنده‌هاي تهران مهاجرت كردند

خوش به حال پرنده‌ها كه وقتي احساس خفگي مي‌كنند، بال‌هايشان را باز مي‌كنند و مي‌روند به جايي كه بشود زندگي كرد و نفس كشيد. خوش به حالشان كه مثل ما اهل حساب و كتاب نيستند و رهايي و پرواز و ديدن سرزمين‌هاي تازه را با هيچ چيز عوض نمي‌كنند.

03:26 PM | نظرات : 3


ديدن آدم‌ها

پنجشنبه ۲۴ آذر ۸۴

سفر اصفهان كمي با سفرهاي ديگرم متفاوت بود. قبلا سفر كه مي‌رفتم يا براي ديدن دوستان و آشنايان بود يا براي لذت بردن از طبيعت و يا يك سفر كاري براي تهيه گزارش از يك نشست و جلسه خاص. از وقتي هم كه به عنوان خبرنگار ميراث فرهنگي سفر مي‌روم همه حواسم به جاهاي تاريخي است و چيزهايي كه براي يك گردشگر جذاب است. اين بار اما بيشتر از همه اين‌ها «آدم‌ها» را ديدم. در مسجد امام «ننه سيد» پيرزني كه شوهرش سال‌ها خادم مسجد بوده و حالا به جاي حقوق بازنشستگي يك حجره سرد و كوچكي در گوشه مسجد به او داده‌اند، نگذاشت كه همه حواسم به كاشي‌هاي مسجد و دالان‌هاي تو در توي زيبايش برود
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي مي‌كند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبه‌هاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم مي‌پرسم چطور مي‌شود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدم‌ها شده‌ام كه وقتي بخواهم از عالي قاپو بنويسم اول از همه از مردي مي نويسم كه شش سال است در آنجا تار مي‌زند و ليد گزارش «زورخانه» هم حتما مرشدي خواهد بود كه بر سر در زورخانه‌اش نوشته است: «لطفا سيگارتان را خاموش كنيد.» اما هم قوي‌ترين ورزشكارش معتاد بود و هم پيشكسوت زورخانه‌اش...
حتي در روستاي زيباي كلهرود هم بيشتر از همه زيبايي‌هاي آنجا پيرمرد‌ها و پيرزن‌هايي را ديدم كه با پشتي خميده كار مي‌كردند و همه غصه‌شان از خالي شدن روستا و رفتنبچه‌هايشان بود و اينكه ديگر كسي نمانده كه در شبهاي دراز زمستان پاي قصه‌هاي آنها بنشيند.
فقط اين‌ها نيست، آن پيرمرد هنرمندي كه در گوشه امام‌زاده «درب امام» روي سفال وشيشه و چوب و كاشي نقاشي مي‌كرد و چون به قول پسرش قدرت بيانش خوب نبود، هيچ شاگردي هم نداشت و نگران از ياد رفتن هنرش بود. آن يكي كه مينياتوركار بود و مي‌گفت اين‌ها را فقط توريست‌ها مي‌خرند.حتي آن قهوه‌چي‌هايي كه مرا راه ندادند و آن پيرزني كه در امام زاده يك قلعه متروك زندگي مي‌كرد و نمي‌گذاشت عكسش را بگيريم. همه را ديدم. حرف‌هايشان را شنيدم و نوشتم و حتي اگر در خبرگزاري‌مان نتوانم از آنها بنويسم در اينجا خواهم نوشت.
اين ديدن آدم‌ها، شنيدن حرف‌هايشان و به خاطر سپردن آن برايم تجربه‌اي تازه است. قبل از اين من، بيشتر از آنكه آدم‌ها را ببينم از آنها مي‌گذشتم. خيلي وقت‌ها اين رد شدن ناخودآگاه بود، اما وجود داشت و هميشه وقتي متوجه‌اش مي‌شدم كه از هم گذشته بوديم. اين بار اما شايد به خاطر همسفرم بود كه بيشتر از همه چيز «آدم‌ها» را ديدم. به خاطر همسفري كه به هركه مي‌رسيد، خيلي گرم و خودماني سلام مي‌كرد و با آنها حرف مي‌زد. آدم‌ها را مي‌ديد و حتي دلش مي‌خواست از بناهاي تاريخي هم با حضور آدم‌ها عكاسي كند.
برايم جالب بود كه حتي موقع كله جوش خوردن در يك خانه روستايي هم با پيرزني كلهرودي از آزادي و عدالت مي‌گفت و اينكه ارزش انسان بودن از همه چيز بالاتر است و مثل من نمي‌ترسيد كه حرف زدن با مردمي كه سواد سياسي ندارند بي‌فايده باشد و نتوانيم حرف هم را بفهميم و همان بهتر كه سكوت كنيم.

01:14 PM | نظرات : 5


چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.

يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.

آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...

يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.


آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.

در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزها.


...

شنبه ۱۹ آذر ۸۴

گزارش برنامه امروز انجمن صنفي را حتما بچه‌ها مي‌نويسند و مي‌گويند كه هم دكتر معتمدنژاد آمده بود. هم دكتر قندي. هم روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب :شمس و عموزاده خليلي و عباس عبدي و تاج زاده و ... و بيشتر از همه آنها هم روزنامه‌نگاراني جواني كه با وبلاگ‌هايشان مي‌شناسيد و خودشان اين برنامه را راه انداخته بودند. پرستو و ساناز و آسيه و آرش و علي و آزاده و معصومه و بقيه... را مي‌گويم.
آسيه حتما متن زيبايي را كه خواند در وبلاگش خواهد گذاشت و ليلي فرهادپور و آرش هم كه قبلا حرف‌هايشان را در وبشان نوشته بودند.چشم‌هايي كه پر از اشك بود و چهره‌هايي كه غم از آن مي‌باريد هم كه گفتن ندارد.
امروز بيشتر كساني كه ميكروفن در دست گرفتند از امنيت شغلي خبرنگاران گفتند و اينكه ما خودمان بايد حواسمان باش كه كسي حقوق اوليه ما را پايمال نكند.كه خبرنگار حرمت ندارد و من حالا دارم به معناي اين كلمه فكر مي‌كنم. به «امنيت شغلي»؟!! به اينكه ما خيلي راحت از كار بيكار مي‌شويم. گاهي روزنامه‌هايمان را مي‌بندند. گاهي مهمان اوين مي‌شويم. گاهي شرايط كاري آنقدر سخت و آمرانه مي‌شود كه خودمان لقايش را به عطايش مي‌بخشيم و گاهي هم گرفتار تيغ تعديل مديرانمان مي‌شويم و گاهي هم مثل آن سه شنبه سياه سقوط مي‌كنيم و مي‌سوزيم و خبر مي‌شويم.

05:26 PM | نظرات : 2


به جاي مويه، اعتراض كنيم

پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴

در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار مي‌گويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار مي‌كنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نمي‌توانم بگيرم. اينجا موبايل‌ها خط نمي‌دهند.....

در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع مي‌شود، موبايل حسين سلمان‌زاده ، عكاس خبرگزاري زنگ مي‌زند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نمي‌گه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه مي‌بينم نگران بچه‌هاي عكاسمان مي‌شوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نمي‌شناسم‌شون. هيچ كدام‌شان را . اما چه فرقي مي‌كنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوست‌هاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نمي‌شه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوخته‌اند.» همه‌شان.همه آدم‌هايي كه مي‌دانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزه‌هاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار مي‌كرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه مي‌خوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب مي‌گه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بوده‌شون. از اينكه يكي‌شون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نمي‌تونم جلوي اشك‌هام را بگيرم. اون‌ها را نمي‌شناختم. اما معناي مرگ را خوب مي‌دانم...
خوب مي‌دانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب مي‌دانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما مي‌خندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جاده‌‌ها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا مي‌افتد.»

از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نمي‌پرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستاده‌ايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكرده‌ايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نمي‌كند و آقايان فقط به همديگر تسليت مي‌گويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نمي‌دهد؟ چرا چنين حرف مي‌زنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده‌ اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمي‌اورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و ده‌ها چرا ديگر؟...

پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامه‌نگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بوده‌اند به كشتن مي‌دهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.

پي‌نوشت 1: همه سرخوشي اين سفرسخت از دماغمان بيرون آمد. مرگ چقدر به ما نزديك است.
پي نوشت 2: اگرهم مي‌ءخواهيد بدانيد كه چرا تجمع؟چرا انجمن صنفي؟ حرفهاي پرستو و آسيه و الپر را بخو.انيد.