« عاشق و متنفر | صفحه اصلی | پشت درياها شهري است »

زن خوب فرمانبر پارسا

چهارشنبه ۷ دی ۸۴


مامان ميگه براي دخترخاله ام خواستگار آمده.

«پسره همه چيزش خوبه و حسابي با هم جورن.شغلش آزاده و مغازه از خودشه. پس اندازش هم اينقدر هست كه بتونن به همين زودي ها خانه بخرن. فقط شرط گذاشته كه ستاره بايد چادر سرش كنه و اگر هم مي‌خواد كار كنه، فقط در محيط‌هاي آموزشي باشه.»

با ترس و لرز مي‌پرسم: ستاره چي جواب داده؟

«گفته نه!»

نفس راحتي مي‌كشم و با عصبانيت مي‌گم: كار خوبي كرده. مردي كه از همين اول شروع به سلطه گري بكنه به درد زندگي نمي‌خوره.

و كلمه«سلطه» شروع يكي از بحث‌هاي هميشگي من و مامان است.

مامان: سلطه يعني چي ؟ خوب دلش مي‌خواد زنش اين جوري باشه.

من: خوب مامان جون بره با كسي ازدواج كنه كه اينجوريه.

مامان: حالا چي مي‌شه اين‌ها كه همه چي‌شون به هم مي‌ياد. يك كم كوتاه بيان.

من: اون‌ها كوتاه بيان، يا فقط ستاره كوتاه بياد؟

مامان: خوب زندگيه ديگه مادرجون يك بار اين به حرف اون ميره يك بار هم برعكس.

من: ولي الان فقط ستاره است كه بايد كوتاه بياد. بعد هم معلوم نيست اين آخرين خواسته آقا باشه. مطمئن باش اين تازه اولشه.ميدوني مامان جون مشكل اين‌جا است كه بعضي مردها فكر مي‌‌كنن زن مثل خمير نرمه و مي‌شه هر طور كه دوست دارن شكلش بدن.چه خوب كه ستاره عاقلانه جواب داده.

مامان: امان از دست شما جوون‌ها. من نمي‌دونم شما مي‌خواهيد چطور زندگي كنيد.

چند دقيقه بعد، بحث با حضور بابا ادامه پيدا مي‌كنه.....

مامان: پسره گفته حقوقم مكفيه و نيازي به درآمد زنم ندارم.حالا اگر مي‌خواد كار كنه محيطش آموزشي باشه.

بابا:خوبيه محيط آموزشي به اينه كه آدم كار فرهنگي مي‌كنه. اين كه بد نيست.

من: ولي مگه حقوق شما غير مكفيه كه من و مامان وخواهرم هم كار مي‌كنيم.

بابا: كار مامانت كه براي اينه كه به جامعه خدمت كنه. چون حيفه آدمي با اين همه استعداد بشينه خونه. وگرنه اگه بحث درآمد بود كه مامانت با ديپلم خياطي و آرايشگري كه داره ده برابره معلمي درآمد داشت. شما هم بايد ياد بگيريد روي پاي خودتون بايستيد.

من: خوب ستاره هم بايد ياد بگيره. حقوق شوهرش الان مكفيه ولي اگه فرداي صدو بيست ساله ديگه طلاق گرفتن يا شوهره مرد چي؟ بايد بتونه خرجه زندگيش را دربياره يا نه؟

بابا: مطمئنا بايد پول درآوردن را بلد باشه. در اين كه شكي نيست.

من:خوب اگه الان بشينه خونه، اون موقع براش راحت نيست پيدا كردن كار با درآمد خوب. تازه اعتماد به نفسش را هم شايد نداشته باشه.

مامان: اين براي اينه كه تخصص كافي نداره و درسش را ادامه نداده. قبول نداري كه كار دفتري ومنشِ‌گري به غير از محيط هاي آموزشي زياد امن نيست.

بابا: ستاره به جاي اين حرف‌ها بايد درسش را ادامه بده. اون وقت زبونش درازه چون هم حقوقش بيشتره و هم فقط به خاطر پول نيست كه كار مي‌كنه.

(اين حرف‌ها به خاطر اون ته ذهنيتي كه ميگه خرج زندگي به عهده مرده و زن اگه كار كنه و دستش تو جيب خودش بره خيلي خوبه. ولي بايد كاري كنه كه در شان او باشه . مگر اينكه مجبور باشه و به درآمدش براي ادامه زندگي نياز داشته باشه. يعني يا شوهره نباشه و يا حق.قش مكفي نباشه.)

من: حرف تون درسته. ولي قبول ندارين پسره نبايد از موضع قدرت رفتار كنه؟

بابا: چرا اينطوري به ماجرا نگاه مي‌كني. زندگيه ديگه .مگه مامانت مطيع من نيست.

من:چرا. ولي شما هم مطيعه ماماني.هيچ وقت هم آدم زورگو و سلطه گري نبودي.لااقل من هيچ وقت احساس نكردم شما مي‌خواهي نظر خودت را تحميل كني.

بابا: براي اينه كه من هشت سال رفتم به خاطر آرمانم جنگيدم و مامانت بار همه زندگي را يك تنه به دوش كشيد. الان هركاري هم كه براش بكنم كمه.

من: يعني اگه اون هشت سال جبران بشه. شما هم مثل خيلي از مردها دستور ميدي. ديگه تو كارهاي خونه كمك نمي‌كني. مامان ديگه نبايد درس بخونه و كار كنه و شغلش را هم شما بايد تعيين كني.

بابا ومامان مي خندن و مامان كه نگران بدون شوهر موندن ستاره است مي‌گه: ولي ميشه حالا كه از هم خوششون اومده. يك كم اين كوتاه بياد و يك كم هم اون. نميشه؟

من: چرا نميشه. مثل زندگي ما. مگه هميشه همديگه را قانع نمي‌كنيم. مگه شما ها با تا همين چند روز پيش با تغيير شغل من مخالف نبوديد. خب نشستيم و حرف زديم و تازه قرار شده بابا كمكم هم كنه.

مامان: آره مادر جون. همه چيز با حرف زدن و زبون خوش جلو مي‌ره.ولي اگه آدم بخواد بگه حرف حرفه منه و تا مرد بيچاره مي‌خواد زبون باز كنه. بهش بگه سلطه‌گر كه زندگي ميشه ميدون جنگ.

بعد من و مامان كلي بحث مي‌كنيم. راجع به اينكه هيچ كدام از دو طرف نبايد خواست‌هاشان را به ديگر تحميل كنن و متوجه مي‌شيم كه از اولش هم در اين مورد اتفاق نظر داشتيم و اگه من كمي آرامتر حرف مي‌زدم و وقتي شرط هاي پسره را شنيديم اون‌جوري مثل اسفند روآتيش بالا و پايين نمي‌پريدم. مامان هم اون‌طوري موضع نمي‌گرفت و فكر نمي‌كرد من منظورم اين كه حرف بايد حرف زن باشه و لاغير.

ولي يك چيزي را در اين ميان نمي‌شه انكار كرد، حتي آدم‌هايي مثل مامان و باباي من هم وقتي صريح و محكم به‌شون بگي كه مي‌خواهي اون‌طوري زندگي كني كه فكر مي‌كني درسته و به هيچ اجبار و حرف زور و سلطه‌اي تن نمي‌دي، اولش كمي گارد مي‌گيرن. حتي اون‌ها هم ته ذهنشون زن آرام و مطيعي كه تشكيل خانواده براش از همه چيز مهمتر باشه و دنبال كارهاي پردردسري كه نه زمانش معلومه و نه امنيتش تضمينه نمي‌ره را به آدم پردردسري مثل من ترجيح مي‌دن.