یکشنبه ۱۱ دی ۸۴
گاهي اوقات وقتي نظمي كه خودمون را در آن گرفتار كردهايم، اذيتمون ميكنه بايد گذاشت و رفت. بايد مثل گزارشي كه هرجوري ادامه اش ميدي اوني كه تو ميخواهي نيست. پارهاش كرد. انداخت دور و همه چيز را از نو و با يك ساختار ديگه شروع كرد. سخته. جسارت ميخواد و كمي هم ديونگي. ولي مطمئنا ارزشش را داره. لااقل من هربار كه خودم را از زير بار فشارهاي اين چنيني رها كردم، پشيمون نشدم. شايد گاهي اوقات بهره مالي اش برايم كمتر بوده. شايد گاهي ثبات و آرامشي را كه داشتم براي مدتي از دست دادم. اما برآوردش هميشه برام خوب بوده. پر از تجربههاي نو. پر از كارهاي تازه و سرشار از زندگي.
خوشحالم كه دوباره تونستم تصميم به رفتن بگيرم و مقهور محافظهكاريها و ترسهاي آدم بزرگها نشدم. اين چند وقته كه ميخواستم از كاري كه دوستش نداشتم بزنم بيرون و با حسابگري تمام ماندن را انتخاب كرده بودم، بيشتر از همه از اين ناراحت بودم كه دارم شبيه آدم بزرگها ميشم و ديگه اون مريمي نيستم كه فارغ از همه چي فقط ميخواست زندگي كردن را اون جوري كه دوست داره و فكر ميكنه درسته تجربه كنه.
نميدونم شايد اين آخرين باري باشه كه ميتونم اينقدر راحت تصميم بگيرم و سريع عمل كنم. شايد همينطور كه سنم داره بالا ميره مجبور بشم بيشتر مصلحت انديشي كنم و خيلي وقتها به جاي رفتن، ماندن را انتخاب كنم.اما هرچي كه باشه خوشحالم كه هنوز بزرگ نشدم و هنوز باور دارم كه :
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.