سه شنبه ۲۰ دی ۸۴
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرهايم را بسرایم
شاید بسرایم:
شب ستاره باران است
و لرزانند، ستاره نیلگون در دورست
دوستش داشتم،
او نیز گاهی دوستم داشت
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم
اندیشه نداشتن او،
احساس از دست دادنش
شنیدن شب سترگ
و سترگ تر بی حضور او
و شعر به جان فرو می افتد،
به سان شبنم بر سبزه
چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتنش نبود.
شب ستاره باران است
و او با من نیست همین و بس.
به دور دست کسی آواز می خواند.
به دور دست
جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد
گویی برای نزدیک کردنش،
نگاهم به جستجوی اوست
دلم او را می جوید
و او با من نیست
از آن دیگری.
از آن دیگری خواهد بود
همان گونه که پیش از بوسه های من بود
آوایش، تن روشنش و چشمان بی کرانش
جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد
پابلو نرودا
پينوشت: بعضي حرفها هستند كه هيچ وقت اثرشان را از دست نميدهند. درست مثل اين شعر نردوا كه معجزه ميكند براي آدمي كه دارد خفه ميشود و هيچ كلامي براي تسكين دردش پيدا نميكن. بدي اين شعر فقط به اين است كه با صراحت و بيرحمي «تمام شدن همه چيز» را فرياد ميكند.