جمعه ۲۸ بهمن ۸۴
فردا صبح بايد سه تا مطلب تحويل بدهم و هنوز يك خط هم ننوشته ام.ميزم پر است از يادداشتهايي كه برداشتهام، كتابهايي كه زيرشان را خط كشيدم و ورق پارههايي كه گوشهاي از فقر زنان را بر آنها نوشتهام. اما نميشود كه فكرم را متمركز كنم و بنويسم.
فكرم هنوز پيش زناني است كه دوربين مهوش شيخالاسلامي از اتاقك اوين در فيلم «ماده 61» روايتشان ميكرد. فكرم پيش زناني است كه ماده 61 قانون مجازات اسلامي ميگويد چون براي دفاع از ناموس و حيثيتشان از خود دفاع كردهاند بايد تبرئه شوند و مرداني كه كرسي قضاوت را بر عهده دارند، سخت ميپذيرند كه اين قتل ناخواسته از سر ناچاري بوده.
از سر ناچاري زني كه با صداي جيغ دخترك 14 سالهاش از خواب ميپرد و وقتي به سراغش ميرود ميبيند كه همسرش(همسر دومش) لخت شده و بر روي دخترك افتاده.فاطمه پژوه ميگفت: ماتم برده بود و نميتونستم تكون بخورم. بچهام دست و پا ميزد و من ميخكوب شده بودم و فقط وقتي كه ديده مرد سوتين دخترش را درآورده به خودش آمده و او را از روي دخترش بلند كرده..... من اگر جاي او بودم چه ميكردم؟؟؟؟؟ من اگر فرداي آن روز شوهرم دوباره ميخواست به سراغ دخترم برود و مي گفت در را باز كن، قول مي دهم فقط خودم باهاش بخوابم، چه ميكردم؟؟؟
يا اگر جاي راضيه 14 ساله بودم. اگر در تاريكي شب و خلوتي خيابان سه مرد موهايم را دور دستانشان چرخانده بودند وميخواستند من را داخل دكه روزنامه فروشي ببرند، چه ميكردم جز آنكه تكه شيشهاي را از زمين بردارم و بر كسي كه مرا دارد ميكشاند بزنم و فرار كنم.
من باور كردم كه راضيه گفت نميخواسته بكشدش. باور كردم كه گفت هم به اورژانس زنگ زده و هم پليس اما هيچ كدام براي نجات پسرك نيامده بودند.اما قاضي حرف راضيه را باور نكرده.... و من هنوز صداي راضيه در گوشم است كه مي گفت: اگر مرا مي بردند چه مي كردم؟
فقط اينها نيست. مهوش شيخ الاسلامي روايتها داشت از اين زنان. هم از اينها و هم از آناني كه به زنان همسر كش معروفند. همانها كه اينقدر صبركردهاند كه هيچ چارهاي نيافتهاند جز قتل. همانها كه خيليهاشان كه حالا سالها است در بندند و ميگفتند به خدا نميخواستم بكشمش. فقط ميخواستم يكي بزنمش كه برود كنار. اما مرد مرده بود و هيچ كس نميپرسد كه زن چرا قاتل شوهرش شده. هيچ كس زخمهاي چاقويي را كه در صورت آن زن آذري بود نميبيند. هيچ كس از دخترك 12 سالهاي كه به مرد 50 ساله داده بودنش حرفي نميزند و صداي زن را نميشنود كه مي گويد مردش هميشه مي گفت تو را به من فروختهاند وهركاري بخواهم با تو ميكنم.
هيچ كس به حرف زني كه ميگويد شوهرش لت و پارش مي كرده و ميخواسته طلاق بگيرد و هر قدر رفته و آمده نه مرد طلاقش داده ونه قانون طلاقش را گرفته و او خودش، قانون شده، گوش نميكند.....
فيلم تمام ميشود. صداي زنها در هم ميپيچد. صداي زنهايي كه هنوز در زندانند و معلوم نيست تا كي آنجا باشند. شايد تا وقتي كه طناب دار بر دور گردنشان حلقه شود. آن هم به نام عدالت. به نام عدالتي كه فقط يك روي سكه را مي بيند و چشمانش را ميبندد بر آنچه كه بر سر اين زنان آمده است. به قول عبدالصمد خرمشاهي كه وكيل كبري و افسانه و خيلي ديگر از زنهايي است كه براي دفاع از خود يا به تنگ امدن از زندگي كه هيچ راه فراري برايشان نگذاشته بود، قاتل شدهاند، اين ترازوي عدالت، ترازوي ميزاني نيست.
روايت فرناز را هم از ماده 61 بخوانيد. تلخ است و واقعي. راست ميگويد فرناز ديروز من هم يك گوجه فرنگي پر از سوزن در گلويم داشتم كه هي چرخ ميخورد و ميخراشيد ومن انگار در حال سقوط داشتم، گيج ميخوردم.....
ولنتاين مبارك
چهارشنبه ۲۶ بهمن ۸۴
ديروز وقتي ساعت 6:30 صبح با SMS اي كه نميدونم چرا براي من فرستاده شده بود، بيدار شدم، گفتم روزم خراب شد و رفت پيكارش، عصري كه داشتم از پيش زنان تاجيك برميگشتم(حالا مفصل جريانش را مي نويسم)، كلي پياده اومدم و هي به خودم ميگفتم ديدي روزت اونقدرها هم خراب نشد و جلسه خيلي مفيدي بود و از اين حرفها. اما حقيقتش هيچ حوصله نداشتم و پياده روي و خريدن كتاب خاطرات سيلويا پلات هم فقط اينقدر تاثير داشت كه بتونم به زبان بگم.خوبم. حالا اما خوب خوب خوبممممممممممممممممممم و بقول سارا، توپ توپ.تلفن كه زنگ زد و صداي ولنتاين مباركش را شنيدم، يك لحظه شوكه شدم، ولي باورم نميشد كه دوست جونم باشه. اما بود. اون هم درست همين امروز كه از صبح به يادش بودم و ياد خاطره پارسال هي رژه ميرفت جلوي چشمهام.
عصري كه داشتم از جلوي پارك ملت ميگذشتم يك لحظه هوس كردم به ياد پارسال برم تو پارك بچرخم، تاب بازي كنم و حتي برم چارچوب و كوكتل جامائيكا بخورم. اما گفتم فايده نداره. هيچ خاطرهاي دوباره تكرار نميشه و سلانه سلانه اومدم خونه و چند ساعت بعدش .... صداي دوست جونم تو گوشم بود.
نكته با مزه ماجرا اينه كه در همه شش ماهي كه فرناز رفته بود ايتاليا من حتي يك كلمه هم نتونستم براش ايميل بزنم. دلم براش يك ذره شده بود. اما نميشد. حتي تايپ هم كرده بودم، اما نميشد كه بفرستم. ( اين را فقط خود فرناز ميفهمه) و اون وقت ديشب موقعي كه اون تهران بود براش فرستادم. وقتي كه به قول خودش مانع برطرف شد.
اينقدر خوشحالم كه حد و حساب نداره. فكرش بكنيد همين امروز صبح در نهايت دلتنگي براي خودم نوشتم: « دلم براي فرناز تنگ شده. براي اينكه حرف نزده بفهمه چه مرگمه. براي اينكه وقتي بهش ميگم نميدونم چطوري بايد حرفم را بهت بگم، جواب بده تو هرجور كه دلت ميخواد بگو. من ميفهمم. براي اينكه با آرامشش همه پريشونيهايم را دود هوا كنه. براي اينكه يادم بياره ارزش زندگي به همين رنجهاشه.
اگه بود به اون و فقط به اون ميتونستم خواب ديشبم را تعريف كنم. براي اينكه تعريف بعضي چيزها سخته. بعضي چيزها يك تاريخ مفصل پشت سرشون دارن و فقط فرناز بود كه بدون اينكه من لب باز كنم همه اون تاريخ را از حفظ بود.»
و حالا اون اينجا است و من اينقدر خوشحالم كه كلمهها عمرن بتونن حدش را معلوم كنن.
ولنتاين مبارك
سه شنبه ۲۵ بهمن ۸۴
چند ماه پيش وقتي شبنم به من گفت همه چيز يك روز شروع ميشود و يك روز تمام، باورش برايم سخت بود. آن روزها فكر ميكردم بعضيچيزها آنقدر مقدسند كه اگر تمام شوند يعني هيچ وقت وجود نداشتهاند. اصلا براي همين بود كه به خودم شك كرده بودم. اما اشتباه ميكردم.
حالا كه همه چيز تمام شده خيلي خوب ميفهمم كه بعضي روزها براي اين است كه زندگي را و خودمان را بهتر بشناسيم و از لحظههاي نابي كه شايد هيچ وقت تكرار نشوند لذت ببريم.براي اين كه چند قدم به قلهاي كه در پياش هستيم نزديكتر شويم يا شايد چند تكه ديگر از پازل به هم ريخته زندگي را پيدا كنيم.
هيچ دروغي در كار نبوده. فقط بايد از يكي از گردنههاي زندگيام رد ميشدم و رد شدم.آسان هم نبود. زمين خوردم، زخمي شدم. رنج بردم. اما خوب ميشوم. حتما خوب ميشوم. ميدانم كه جاي اين زخم هم ميماند و گهگاه خودي نشان ميدهد. اما خوبياش به اين است كه اين روزها با همه لحظههاي تلخ و شيرينش يادم ميماند. مثل توشهاي گرانبها كه بدون آن سفرم حتما چيزي كم داشت.
نوزده بهمن 1384