یکشنبه ۱۳ فروردین ۸۵
ميخواستم يك مطلب ديگر در مورد شروط ضمن عقد بنويسم. اما حالا كه قراره خود زهره ارزني يك توضيح مفصل بدهد. بهتر است منتظر حرفهايش بمانيم.راستش را بخواهيد خود من هم چون حقوق دان نيستم وقتي اين همه داد و بيداد ملت را شنيدم كه اين شروط ضد مرد است و شورش را درآوردهايد و اين حرف ها كمي تحت تاثير قرار گرفتم و فكر كردم نكنه تحت تاثير القائات مردستيزانه!!! قرار گرفته ام. اما توضيحات زهره را كه شنيدم خيالم راحت شد كه هنوز استحاله نشده ام و همچنان به برابري اعتقاد دارم. اميدوارم اين زهره خانم ما زودتر مطلبش را بنويسد و آن وقت شايد من هم چند كلامي نوشتم در باب اينكه اين شرط و شروط ها درد چه كساني را دوا مي كند!!
فقط جان هركسي كه دوست داريد، اول برويد مصاحبه را دقيق، تاكيد مي كنم دقيق بخونيد بعد دوباره همان حرفهايي را كه من اينجا هم دربارهاشان نوشته ام تكرار كنيد.
يك توضيح خيلي كوچك هم در مورد تيتر مطلبم بدهم و بروم كاهو و سكنجبين سيزده بدر را آماده كنم:مردسالارانه فكر كردن چيز عجيب و غريبي نيست. خيلي از ما ها مردسالارانه تربيت شدهايم وحالا اگر نخواهيم بگوييم زن ومرد، بهترش قيم سالارانه است. ياد گرفتهايم كه يكي بايد رئيس باشد و يكي زير دست و آنكه رئيس است چون قدرت دارد و زور؛ هرچه بگويد امر است و اطاعتش واجب. البته اين را كه به اين صراحت نميگوييم، مي پيچيمش لاي هزار تا لفافه پر زرق و برق و به طرف قالب ميكنيم. اصلا زن و مرد هم ندارد. ولي چون زور و قدرت بيشتردست مردها بوده به مردسالاري معروف شده. در خيليها هم است. از من فمنيست گرفته ( كه دوستانم شاهد هستند خيلي وقتها ازشان معذرت ميخواهم كه اين حرف و اين رفتار مال بخش مردسالار وجودم بود.) تا شهاب كه يك آدم درست و حسابي است و با اين وجود گاهي شده اگر نه در عمل كه در زبان، بخش مردسالار وجودش گل ميكند و البته فرقش با خيلي ها اين است كه آن را مي فهمد و ميداند كه به خاطر تربيتي است كه نه حتي در خانواده كه در مدرسه و جامعه آموختهايم؛تا پدر دموكرات من كه خودش ميگويد عمرن فمنيست تر از من در اين شهر پيدا كني و من هم ميگويم عمرن.تا شمايي كه وقتي ميگويم "شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد"، اينطور برميآشوبيد و تكه و كنايه مياندازيد.
02:14 AM | نظرات : 1
شروط ضمن عقد ضد مرد نيست، شما مردسالارانه فكر مي كنيد
دوشنبه ۷ فروردین ۸۵
از قرار معلوم اين شروط ضمن عقد كلي سو تفاهم پيش آورده كه، با اين شرط و شروطها زن سالاري به جاي مرد سالاري حاكم مي شود و «برابري» كه اين همه روي آن تاكيد كردهايم ميشود يك جك بيمزه.
من فكر ميكردم گفت و گويي كه با زهره ارزني عزيز داشتهام همه سوالهاي احتمالي را جواب ميدهد، اما گويا بعضيها مصاحبه را كامل نخواندهاند و بعضيها هم از قوانين حقوقي كشور عزيزمان خبر ندارند و براي همين است كه فكر ميكنند اين شروط غير عادلانه است.
اول از همه از حق مسكن شروع مي كنم كه بيشتر از همه شرطها درباره اش صحبت شده:طبق قوانين ما «زن بايد در منزلي كه شوهر تعيين مي كند، سكني نمايد مگر آنكه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.»(ماده 1114 قانون مدني)
معناي اين بند قانوني هم كه كاملا واضح است. يعني مرد ميتواند هرجايي كه دلش خواست را براي زندگي تعيين كند و در تبعيض آميز بودن اين قانون هم كه شكي نيست؟
صورت انساني مسئله اين است كه حق انتخاب مسكن به صورت مشترك در اختيار مرد و زن باشد. اما از قرار معلوم از لحاظ حقوقي اين مسئله امكان ندارد و دليل اينكه چرا چنين شرطي در زمره شروط ضمن عقد آمده هم اين است كه اگر يك زن حق اشتغال و تحصيل را هم گرفته باشد ولي مجبور باشد براي اين موارد مدتي را در شهر ديگري زندگي كند، شوهرش خيلي راحت مي تواند با استناد به ماده 1114 قانون مدني او را ملزم به زندگي در محلي كه خودش تعيين كرده بكند، يا حتي اگر زن در شهر محل سكونتشان كار يا تحصيل كند و شوهر بخواهد مانع شود مي تواند شهر محل زندگي را تغيير دهد و زن را هم مجبور به همراهي كند.شما براي حل اين مشكل چه راهكار ديگري را پيشنهاد مي كنيد؟ كه هم انسانيتر باشد و هم با قوانين داخلي ايران قابليت اجرايي داشته باشد.
از طرف ديگر توجه داشته باشيد كه بدون گذاشتن اين شرط هم قانون مربوط به تعيين اقامتگاه تبعيض آميز است و حالا زن و مرد توافق مي كنند جور ديگري مشكلشان را حل كنند. يادتان نرود كه اين شرط يك قانون نيست. يك شرط است كه با توافق دو طرف تعيين ميشود.يعني زن و مرد به اين نتيجه مي رسند كه با دادن اين حق به زن كمي از بار تبعيضاتي كه با ازدواج به زن تحميل ميشود كم مي شود و پاي اين شرط را امضا مي كنند.نكته مهم ديگر هم بر طبق قوانين ما زن مجبور به تمكين از مرد است و هيچ شرطي هم نميشود برايش گذاشت چون مي گويند بر خلاف مقتضاي عقد است، پس حق انتخاب اقامتگاه از طرف زن فقط كمي شرايط را برابر مي كند. آ» هم فقط كمي.
مسئله بعدي كه خيلي راجع به آن بحث شد، حق حضانت فرزندان است. بله من هم قبول دارم كه حضانت فرزندان حق و تكليف «پدر و مادر» است و هيچ كس نبايد هيچ كدام از آنها را از اين حق بديهي وطبيعي شان كه از انرژي هستهاي هم مسلمتر است منع كند. من اگر در يك كشوري كه قوانينش كمي انسانيتر بودند زندگي ميكردم، دلم ميخواست اگر روزي از همسرم جدا شدم، دادگاه حق حضانت فرزندم را با در نظر گرفتن مصلحت بچه تعيين كند. اما اينجا ايران است و اگر من و شوهرم براي تعيين حق حضانت فرزندمان به دادگاه برويم. قاضي سر سه سوت بر اساس ماده 1169 قانون مدني،اگر پسرم بيشتر از دو سال و دخترم بيشتر از هفت سال داشته باشد(گويا الان سن براي هردو هفت سال شده) حضانت را به پدر ميدهد و تازه در مدتي هم كه حضانت بچههايم با من است نبايد ازدواج كنم چون بر اساس ماده 1170 همان قانون حضانت فرزندانم به پدرشان واگذار ميشود.
من خودم واقعا نميدانم اگر روزي ازدواج كردم در مورد حضانت فرزندانم چه تصميمي بگيرم كه انساني باشد و بر مبناي برابري كه به آن اعتقاد دارم. اگر هيچ كاري نكنم و بر اساس قوانين كشورم ازدواج كنم، نتيجه هماني مي شود كه گفتم و اگر اين شرط را بگذارم پس حق پدر چه ميشود؟؟ زهره در مصاحبهاي كه با من داشت در رابطه با حق حضانت گفت:« من هم نظرم اين است كه نگذاريم ولي چون خيلي ها ميخواهند اين شرط را هم بگذارند من مي گويم كه چطور اين شرط را هم تعيين كنند»
چون جداي از مسائل انساني از نظر حقوقي هم اين مسئله امكان ندارد. اگر گفت و گويم با زهره را كامل خوانده بوديد كاملا توضيح داده شده است كه حضانت فرزندان حق غيرقابل واگذاري پدر است و چيزي كه در عقدنامه قيد مي شود: « بيشتر همان توافق است ولي اگر زماني اين توافق از بين برود مرد مي تواند حضانت بچه ها را داشته باشد و مثل بقيه شروط نيست كه قابل انصراف و فسخ نباشد. يك فايده اش هم اين است كه اگر مرد منصرف شد زمان بيشتري طول ميكشد تا دادگاه به نفع او حكم بدهد و مادر ميتواند بچه ها را بيشتر پيش خودش نگه دارد ولي بيشتر از اين نيست.»
به زبان خودمانيتر هم يعني اينكه زن با اين شرط مي تواند كمي بيشتر پسر دو ساله و دختر هفت ساله اش را پيش خودش نگه داردو وقتي كه كودكش كمي بزرگتر شد آن را به پدرش بسپارد.يعني زن ميتواند در رفت و آمدهاي طاقت فرسايش براي گرفتن حضانت بچه (حتي براي چند سال بيشتر) فرصت بيشتري داشته باشد. چون مرد قول داده كه حضانت با مادر باشد. همين. پس كساني كه نگران خدشه دار شدن برابري هستند هيچ دغدغهاي نداشته باشند كه همه اين شرط و شروط ها هم باد هواست. چون بر اساس قوانين ايران اين پدر است كه ولي فرزندان است نه مادر.
نداي امروز بريا حل اين مشكل پيشنهاد داده كه: تا سن 12 سالگی حضانت با مادر باید باشد و بعد از آن براساس تمایل فرزند، حضانت به هر یک از پدر و مادر برسد.
اين البته يشنهاد خيلي خوبي است ولي وقتي زن ومرد طلاق گرفتهاند آن هم در فرهنگ ما كه بيشتر وقتها زن و مرد متاركه كننده روابط چندان دوستانه يا با هم ندارند اين موضوع بايد به دادگاه سپرده شود تا حضانت را با تشخيص مصلحت بچه تعيين كند. و اينجا يك مشكل خيلي خيلي كوچكي پيش ميآيد!!!! عزيزان من، دلبندان من اينجا ايران است. از نظر قانون ايران و قضات ايراني هم فقط اين مرد است كه شايستگي حضانت بچه ها را دارد. تازه اگر پدر معتاد باشد يا صلاحيت اخلاقي و مالي نداشته باشد هم مادر با بدختي و يك در هزار شايد شايد شايد بتواند حق حضانت بگيرد چه برسد به توافق و اين سوسول بازيها. حالا اينكه طلاق است اگر پدر بچه ها فوت شود هم مادر براي حضانت مشكل دارد و اولويت با جد پدري است.
از اين هم كه بگذريم خيلي از مردها نگران اين بودند كه زن مهريه كلان تعيين كند و بعد چون حق طلاق دارد خيلي زود طلاق بگيرد و مهريه را به اجرا بگذارد و مرد را بدبخت كند. در حالي كه اين آقايون اگر زحمت مي كشيدند و فقط تيتر مطلب را ميخواندند ميديدند كه نوشتهايم: «شروط ضمن عقد به جاي مهريه»
زهره هم خيلي صريح گفته است كه : « آقايان اگر نگران هستند ميتوانند در عقد نامه يا وكالتنامهاي بعد از عقد ميدهند، شرط كنند كه اجراي مفاد اين وكالتنامه منوط به بذل مهريه است.» و در جايي هم كه صحبت از تقسيم دارايي هاي مشترك شده كاملا توضيح داده كه : « وقتي ما اين حقوق برابر را ميگيريم خوب است كه توافق كنيم نفقه هم نخواهيم و خودمان هم گوشه اي از زندگي را بگيريم و علاوه بر آن زنها ميتوانند در عوض گرفتن اين حقوق از مهريه هاي سنگين هم بگذرند و يك چيز سبك و سمبوليك براي مهريه تعيين كنند.»
منتها يك نكته ريزي در اينجا وجود دارد. درست است كه اين شروط و حقوق برابر براي يك زندگي مدرن است و با اصول ازدواجهاي سنتي متفاوت است. اما به آن زني هم كه خيلي سنتي ازدواج ميكند و مهريه هم ميگيرد. چون هيچ منبع درآمد و پشتوانه مالي ندارد و اصلا طوري تربيت نشده كه دنبال كسب درآمد و اشتغال باشد و به قول خورشيد خانوم «زمان های کسب درآمدش رو هم تو خونه سر ميکنه که طبعا به خاطرش حقوق هم نمی گيره.» نميشود گفت كه اگر كارد به استخوانت رسيده و ديگرنميتواني به اين زندگي ادامه بدهي و طلاق مي خواهي بايد همه حق و حقوقت را هم ببخشي. اين چيزي است كه الان در قانون ما است. يعني اگر درخواست طلاق از طرف زن باشد ، او بايد از همه حق و حقوق مالياش بگذرد. اين براي مني كه كار مي كنم و روي پاي خودم ايستاده ام هم بديهي است و هم طبيعي و اگر غير از اين باشد احمقانه است. اما براي آن زني كه فقط خانه داري كرده و يك قران هم پس انداز ندارد چه؟ خيلي از زنها براي همين چيز هاست كه در برابر همه چيز از زن گرفتن مرد و خيانتش گرفته تا كتكها و بي حرمتيها و .... سكوت ميكنندو به قول خودمان ميسوزند و ميسازند. چون اگر مهريه شان را هم ببخشند هيچ پشتوانه مالي براي جدايي ندارند و البته همان زن و مردهاي سنتي هم وقتي مي خواهند هم حق طلاق را بگيرند و هم مهريه داشته باشند بديهي است كه بايد يك مهريه متعادل و در حد توان مالي مرد بگذارند كه موقع جدايي به مشكل برنخورند.
راستي پويا جان، شين هشتم را نميشود گذاشت . من از زهره ارزني پرسيدم و گفت بر خلاف قوانين امري است. به قول رفيقمان، زن چهارم مثل انرژي هسته اي حق مسلم مردان ايراني است و هيچ كاريش نمي شود كرد. جز گرفتن حق طلاق براي اينجور وقتها.
بقيه مواردي هم كه مطرح شد مثل اينكه: «چون مردها مي روند خواستگاري پس زن نيمتواند حق مسكن داشته باشد»، «نگراني از سواستفاده احتمالی به زنان وپاشیدگی بنیان خانواده ها»، ادعاي گوشزد مبني بر اينكه« من هزارن نفر را ميشناسم كه با آن اصول مردسالارانه ازدواج كردهاند و مشكلي ندارند.»يا اين حرف زيتون كه: «متاسفانه بعضی از اینا حقوقبگیر کروبی هستن و کروبی و زنش برای زیاد کردن طرفدارانش این موجها رو راه میاندازن و مردم نظر خوبی به اینها ندارن.اگر مردمی بود. به سرعت میتونست انتشار پیدا کنه و صدها هزار سمپات» و .... هم كه ارزش جواب دادن ندارد.
اگر سوال يا ابهام ديگري هست كه از قلم افتاده حتما يادآوري كنيد وگرنه بدون اين شروط ازدواج نكنيد كه از عقل به دور است
مطالبي كه در رابطه با اين موضوع نوشته شده:
هفت شین" سایت زنستان و شین هشتم پیشنهادی پویا
هفت شين كجكي
هفت شين مردستيزانه
مطالب خوب و خواندي خورشيد خانوم كه يك جور تكيل كننده براي مطلب ما است
كامنتهاي خوانندگان صبحانه براي شروط ضمن عقد و مصاحبهام با زهره ارزني
هفت شين/پابرهنه برخط
هفت شینی برای برابری یا...؟
با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد ولی...
نقدي بر 7شرط طلايي ضمن عقد/وبگشت
هفت شین ازدواج؛ متن و در زمینهی متن
مهشيد عزيز هم در اين رابطه نوشته است
هفت شين/ وحيد توانا
اين وبلاگ متانا وليا يك نقدي روي اين مطلب من نوشته كه البته بحث مسكنش خيلي تخصصي شده و لي بحث مربوط به مهريه و شرط تقسيم اموالش خيلي خوبه
نظم سابق و نظم لاحق/الپر
سوال هاي زير درخت گيلاس
الاكلنگ قانون/شرتو
صاحب سيبستان هم يك كامنت كوچك در سيبستانكش گذاشته
شین هشتم: فاشیسم
هفت شین ترشیدگی یا دروغ سیزده!
بازخواني يك پرونده/فصل زن
نظر وبلاگ يكبار ديگر در رابطه با هفت شين
باز هم هفت شین ها و نظر الپر و حاشیه ای از سیبستان/ وبلاگ پويا
صلح آخر به جاي جنگ اول!!!/آچار فرانسه
شروط ضمن عقد مردسالارانه نيستن
این شروط عادلانه نیست، تفکر شما مردستیز است /شرح
لزوم وجود شروط ضمن العقد
11:09 PM | نظرات : 39
سلام دنيا! من هنوز هستم
پنجشنبه ۳ فروردین ۸۵
از امروز صبح من 26 ساله ميشوم.نه كه اتفاق مهمي باشد اما آدم از 25 سالگي كه ميگذرد انگار بايد بيشتر وقت لحظههايش را بداند. نه كه شبيه آدمبزرگها شود، نه! اما انگار بايد كمي قدمهايش را حساب شدهتر بردارد.نميدانم چرا اما از اين كه زمان اينقدر تند ميگذرد ميترسم. خيلي وقتها دلم ميخواهد جلوي زمان را بگيرم و همه دنيا را براي چند لحظه هم كه شده متوقف كنم. اما نميشود و براي همين است كه خودم مجبور ميشوم قدمهايم را تند كنم و آدم وقتي كه تند برود. گاهي زمين ميخورد، گاهي راه را اشتباه ميرود و خيلي وقتها گيج ميزند.
چاره هم ندارد اين عجولي من، خيليها خواستهاند درمانش كنند، اما نشده.... اصلا بي خيال دنيا و چرخي كه تند ميگردد و دختركي كه افتان و خيزان جلو ميرود و هرقدر هم كه سرش به سنگ بخورد از رو نميرود.
امروز تولدم است و من روز تولدم را دوست دارم. و اگر به حساب خودشيفتگي نگذاريد، بهار و فروردين و عيد را به خاطر اين دوست دارم كه در روز سومش چشمانم را به روي جهان باز كرده ام و هنوز هم از آمدنم پشيمان نيستم.
پس براي بيست و ششمين بار سلام دنيا.
11:15 AM | نظرات : 24
با هم كه باشيم هميشه عيده
سه شنبه ۱ فروردین ۸۵
وبلاگها را كه رج ميزنم خيليها از عيدهاي كودكيهاشان نوشتهاند و اينكه آن موقعها چه خوب بود و چه صفايي داشت و حالا چه خالي است اين ساعات تحويل سال و روزهاي عيد.
من اما عيدهاي كودكيام را دوست ندارم. مثل خيلي چيزهاي ديگرش. نه كه خوب نباشد خوب بود. مخصوصا عيد ديدني رفتنش. همه با هم سوار ماشين دايي ميشديم و كل فاميل را مي گشتيم. فكركنم 10،15 نفري ميشديم. اما همه مان بچه بوديم و يك ذره بيشتر جا نميگرفتيم. خانهها هم نزديك هم بودند.با يك دو كوچه فاصله. مثل حالا نبود كه هر كدام يك گوشه شهر باشند و هر كس با ماشين خودش برود.آن موقع فقط دايي ماشين داشت. يك بنز بزرگ كه همه توش جا ميشديم و دلهامان چقدر به هم نزديك بود. با همه اينها من اما آن روزها را دوست نداشتم ، چون بابا نبود. و عيد بدون او اصلا صفا نداشت.آن وقتها بابا جبهه بود و شايد يكي دوسال بيشتر عيد را كنار ما نبود. آن هم دو، سه روز.و من چه حسرتي ميخوردم وقتي دختر كوچولوهايي را مي ديدم كه دست در دست پدرشان به عيد ديدني ميرفتند.
براي من عيد و سال تحويل از وقتي قشنگ و دوست داشتني و به ياد ماندني شد كه 10 ساله شدم و بابا برگشت. و حالا انگار هر سال قشنگ تر ميشود. ديگر نه از آن سال تحويلهاي خانه مادربزرگ خبري است و نه از آن عيد ديدنيهاي دسته جمعي. اما در عوض بابا هست، با خندههايش. با تنبلياش براي پوشيدن لباس نو. با عيديهايش كه هميشه اسكناسهاي نو و به ترتيب شماره است.
مادرم عاشق عكس است و از لحظه لحظه زندگيمان عكس گرفته. از همه سال تحويلها و روزهاي تولد من. اما من هميشه عكسهاي قبل از 10 سالگي را فقط رج ميزنم. دوستشان ندارم.با اينكه آن روزها عكسهاي تولدم شلوغ است و پر از آدم. اما من عاشق عكسهاي 10 سالگي به بعد هستم كه پدر هست و من و مادر و خواهرم ميخنديم و در چشمهايمان به جاي انتظار شادي است و اطمينان.
اين عيدها را دوست دارم. وسواس مامان براي اينكه همه جا تميز باشد. سليقه خواهرم براي چيدن يك سفره هفت سين خوشگل. ليست كردن خريد عيد و سه تايي به بازار رفتنشان و خودم كه آن وسطها ميچرخم و به هركس كمكي ميكنم و بيشتر از همه لحظه تحويل سال كه دور هم مينشينيم. يا مقلب القلوب ميخوانيم، همديگر را ميبوسيم و مهمتر از همه : عيدي ميگيريم، آن هم اسكناسهاي نو و
تانخورده.آن هم از دست بابا.
11:44 AM | نظرات : 5
سال نو مبارك
دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴
دلم ميخواد يك پست با تيتر «مريم در سالي كه گذشت» بنويسم.دلم ميخواد اين دقيقههاي آخر سال از 365 روزي كه پشت سر گذاشتم بنويسم. درست يك ساعت ديگه سال تحويل ميشه.خانه تكاني چند ساعت پيش تمام شد. سفره هفت سين را چيدهام و خودم آمادهام كه توپ آغاز سال نو را دركنند. مثل هميشه يك گزارش نيمه كاره دارم. يك گزارش براي زنستان عزيز كه فردا شماره دومش منتشر ميشه، ولي حالا دلم ميخواد كه آخرين پست سال كهنه را بنويسم.
آخرين پست سالي كه خيلي پر بود و پر از اتفاقهاي ريز و درشت. امسال رفت و آمد آدمها در زندگيام به شدت پارسال نبود و فقط يك دوست پيدا كردم. كه البته هم دوست جونمه و هم خواهر جونم. اما كيفيت روابطم با آدمهايي كه از قبل بودن خيلي عوض شد. به بعضيشون خيلي نزديك شدم و از بعضي هم خيلي دور.خيلي زياد. و با بعضيها هم كه پارسال فكر مي كردم در كنارم هستند، حالا نميدونم كه چه نسبتي دارم.
رفت و آمدهاي كاريام هم همينطور بود. سال قبل هر فصل را يك جايي بودم. امسال اما نه ماه تمام صبح ساعت 8 رفتم سركار و عصر برگشتم خونه و مثل يك آدم با مسئوليت كار كردم. اما آخرش طاقت نياوردم و رفتم يك صفحه در روزنامه اعتماد ملي گرفتم و طوري كه دلم خواست كار كردم. و سال آينده.... واقعا نميدونم.
با فرناز يك عالمه نقشه براي سال جديد كشيديم، اما چقدرش واقعا محقق ميشه؟ اصلا كنار هم خواهيم بود؟ نميدونم. هيچي نميدونم.... فقط اين را ميدونم كه بايد يك عالمه بخونم. يك عالمه بنويسم و اگر بشه كمي بفهمم و عمل كنم. و اين را هم ميدونم كه دوستهاي خوبي دارم و اگه از اون تنهايي كه گريزي ازش نيست بگذريم، آدمهاي زيادي هستن كه با بودنشون كمكم ميكنن تا سرگردانيهام من را از پا نيندازند.
مثل هميشه خيلي حرفها را نشد كه بنويسم و خيلي ها را بايد مثل يك راز در سينه ام نگه دارم. شايد هم نه، همهشان را كنار مي گذارم تا شايد اگه شد فراموششان كنم و يا لااقل برايم خاطره شوند. فقط خاطره.
از همه اين حرفها كه بگذريم. سال نو مبارك.
09:20 PM | نظرات : 2
عیدانه
شنبه ۲۷ اسفند ۸۴
گنجی آزاد شد. خوشحالم.
12:33 PM | نظرات : 4
روزهاي آخر سال
چهارشنبه ۲۴ اسفند ۸۴
دلم ميخواهد چشمانم را ببندم و هيچ نبينم و هيچ به اين فكر نكنم كه چه وقت بايد چشمهايم را باز كنم. اما نه !دلم ميخواهد امشب را تا صبح بيدار بمانم و بنويسم و بنويسم و بنويسم و در عوض چند روز آخر سال مال خودم باشد، براي اينكه در خيابان راه بروم و سوت بزنم و آواز بخوانم. با كوله سبكي كه پشتم انداختهام و دستاني كه در هم قفل شدهاند.
فط اين نيست دلم مي خواهد تا سال تمام نشده بروم پيش شبنم و برايش از «تعليق هستهاي» تعريف كنم و از اينكه چقدر بزرگ شدهام و چه تصميمهاي عاقلانهاي گرفتهام. دلم ميخواهد تا سال تمام نشده يكبار ديگر سارا را ببينم. فقط براي اينكه دلم برايش تنگ شده..... چه خوب كه فردا شب پيش بچهها هستم.يكي از آرزوهايم كم شد. فردا شب حتما كلي مي خنديم و خوش ميگذرانيم و از هم انرژي ميگيريم. ديگر چه دلم ميخواهد؟؟.... دلم ميخواهد يك سر بروم كتابفروشي داروگ چند ساعتي در طبقه دوم بين قفسههاي كتاب خلوت كنم و بعد از يك دل سير حرف زدن با آقا كاوه، با يك بغل كتاب بيرون بيايم.... آخ يادم رفت تا سال تمام نشده بايد فرناز را ببينم. بايد يكبار ديگر نقشههايمان را مرور كنيم و آرزوهايمان را. تازه دلم هم برايش تنگ شده. براي اينكه در برابرش خود خودم باشم. با همه ترديدها و شوقهاي كودكانهام.... براي روجا هم بايد ايميل بزنم. خيلي وقت است كه ازش خبر ندارم... با آن يكي رفيقمان هم كه قرار گذاشتم. هنوز نميدانم چه ميخواهم به او بگويم. فقط ميدانم كه ميخواهم تا سال تمام نشده يكبارديگر ببينمش. ديگر چه بايد كنم در اين چند روزي كه مانده تا آخر سال؟؟؟....
راستي چرا امسال همه چيز برايم مهم شده. روزهاي آخر سال! شروع سال جديد!! و تولد 26 سالگيام!! اين روزها حتما هيچ فرقي با بقيه روزها و بقيه آخر سالهاي ديگر ندارند. در من چيزي تغيير كرده. مثل آدمي هستم كه راهي سفر است.
11:31 PM | نظرات : 3
مطلقگرا
سه شنبه ۲۳ اسفند ۸۴
هزار سال پيش بود كه تو به من، مني كه بين آنچه ميخواستم و آنچه داشتم يك دريا فاصله بود، مدام ميگفتي «مطلق گرا» و مسخرهام ميكردي كه منطق «يا همه»، « يا هيچ» دارم.
آن روزها با آنكه حرف تو برايم حكم بود، نتوانستم «مطلق گرا» نباشم و راه وسطي كه بين همه و هيچ باشد را انتخاب كنم و براي همين بود كه از تو با همه لذتهاي كوچكي و درسهاي بزرگي كه به من ميدادي، دست شستم. بعد تو، اما در هزار موقعيت جورواجور مجبور شدم كه راه وسط را انتخاب كنم. پذيرفتم كه هرچيزي منفعتي دارد و ضرري. برايم سخت بود. خيلي سخت. اما چاره اي نبود. زندگي بود و بايد از پسش برميآمدم. آنهم تك و تنها.
اما بعضي وقتها هم نتوانستم و به قول تو«مطلق گرا» باقي ماندم. ولي حالا ميخواهم با اين يكي نتوانستنم هم بجنگم. چرايش آنقدرها مهم نيست. شايد اصلا همه اينها يك بهانه است تا كاري را كه ميخواهم بكنم و يك منتي هم سر نيمه خردگرايم بگذارم كه ببين من چقدر اهل منطقم!! شايد هم مي خواهم خودم را مجازات كنم و ياد بگيرم كه دنيا هميشه آني نيست كه من ميخواهم.شايد هم نه! ديگر «مطلق گرا» نيستم. به همين سادگي!
05:27 PM | نظرات : 1
ماجراي فمنيست شدن من
شنبه ۲۰ اسفند ۸۴
مطلب سيما را كه خواندم. من هم وسوسه شدم از فمنيست شدنم بنويسم. فمنيست شدن من البته از تبعيضها و نابرابريها شروع نشد. من از سر يك دعوا و درگيري بود كه فمنيست شدم. يعني اول عاشق شدم. بعد فهميدم كه زنم و بعد....
اصلا بگذاريد از اول تعريف كنم. تا 3،4 سال پيش، من فمنيست كه نبودم هيچ، حساسيتي هم به مسائل زنان نداشتم. شايد براي اينكه برادري نداشتم تا مزه تبعيض را بچشم. شايد براي اينكه پدرم مرد دموكراتي است و هيچ وقت نخواسته كه مطيع حرف زورش باشم. شايد براي اينكه دوستان دوران كودكي و نوجواني ام بيشتر پسر بودند تا دختر و ما همپاي هم درس ميخوانيدم و بازي ميكرديم و كتك كاري داشتيم و بحث ميكرديم.شايد هم براي اينكه در دانشگاه و انجمني كه زماني دانشجويي در آن كار ميكردم زن بودنم مانعي برايم نبود( و اگر بود آنقدر پنهان و غيرآشكار بود كه من، آن روزها توجهي به آن نداشتم.) و خلاصه آن وقت ها نه فمنيسيم را ميشناختم. نه فمنيست بودم و نه مسائل زنان آنقدرها برايم مهم بود. آن روزها درگير مسائل اجتماعي و سياسي بودم و زنان هم دغدغه اي بود در كنار بقيه مسائل و شايد هم كمرنگ تر.
اولين جرقه اما وقتي زده شد كه عاشق شدم و فهميدم كه «زنم». تا آن موقع واقعا جنسيت آنقدرها برايم مهم نبود. اما وقتي كه براي اولين بار به يك مرد دل بستم، از يك سو «زن» بودنم و احساسات «زنانه» ام برايم برجسته شد و از سوي ديگر دعواي بين زنهاي درونم شروع شد. يكي از زنها كه شايد همان «دخترك» همين روزها باشد، دلش ميخواست رابطه عاطفي كه دارد برابر باشد.دلش ميخواست براي آغاز رابطه منتظر مرد نباشد. دلش ميخواست خواستههاي او هم به اندازه خواسته هاي مرد، مهم باشند و در لحظه زندگي كند و لذت ببرد ؛ و «زن» ديگر كه شايد شبيه «زن» سنتي خيلي از شماها باشد، ميگفت: زن بايد شرم و حيا داشته باشد. زن بايد انتظار بكشد. زن بايد صبور باشد و زن بايد به فكر فردا باشد.
و من گيج شده بودم.نميدانستم كه حق با كدام يك از زنها است. زن سنتي با برخي آموزههاي سنتي ام و انچه در زنان اطرافم ديده بودم سازگاري بيشتري داشت. اما وقتي به حرفش گوش ميكردم و آنطور كه او ميخواست رفتار ميكردم، احساس خوبي نداشتم. حس ميكردم خودم را و خواسته هايم را ناديده گرفته ام و زندگي بايد جور ديگري باشد. آن روزها هيچ كس را براي مشورت نداشتم. دوستان نزديكم خيلي شبيه زن سنتي خودم بودند و من زن سنتي ام را دوست نداشتم و البته از اينكه به حرف آن زن ديگر هم گوش كنم كمي ميترسيدم. همان ترس «دختر بد بودن»
آخرش هم به كتاب ها پناه بردم. همان دوستان خوب هميشگيام. آن روزها نزديك محل كارم كتاب فروشي بود كه بيشتر عصرها يكي دو ساعتي را در آنجا ميگذراندم و وقتي دعواي بين زنهايم بالا گرفت، فكر كردم شايد بشود از كتاب ها كمك بگيرم. رفتم سراغ غرفه زنان و اولين كتابي كه فكر كردم شايد به دردم بخورد «جنس دوم» سيمون دوبوار بود. جلد دوم كتاب پاسخي بود براي خيلي از سوال هاي من. سيمون دوبوار در كتابش از همان ترديدهاي من گفته بود و خيلي از سوالهايم را در فصل آخر، فصلي كه نامش «زن مستقل» بود، جواب داده بود. آن وقت بود كه فهميدم خيلي اززن ها اين درگيري را با خودشان دارند و فكر كنم همان وقت ها بود كه وقتي داشتم با صاحب آن كتاب فروشي حرف ميزدم، براي اولين بار اسم فمنيسيم ليبرال و فمنيسم راديكال ونوشين احمدي خراساني به گوشم خورد و رفتم كتاب «زير سايه پدرخواندهها»ي نوشين را خريدم و «زن مادر» رويا منجم و شماره اول و دوم «فصل زنان» را.
از آن به بعد هر وقت به كتابفروشي ميرفتنم سري به طبقه زنان ميزدم و كتابهاي سيمون دوبوار و آلپا دسس پدسس زندگي زنان ديگر با دغدغههايي شبيه به من را برايم روايت ميكرد و در گشت وگذارهاي اينترنتي و روزنامهاي هم روي اخبار زنان و مقالات مربوط به مسائل زنان حساسيت بيشتري داشتم. هنوز اما فمنيست نبودم.
كمي كه گذشت. فراخوان كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان، را در اينترنت ديدم. من هم كه آن روزها در سازمانهاي غيردولتي ( و البته نه سازمانهاي زنان)كار ميكردم و حالا به موضوع زنان هم حساس شده بودم،به تلفني كه در فراخوان نوشته شده بود زنگ زدم و «احترام شادفر» عزيز به من آدرس فرهنگسراي بانو و ساعت اولين جلسه كمپين را داد. كمپيني كه از سوي مركز فرهنگي زنان تشكيل شده بود و قرار بود با همكاري سازمان هاي غيردولتي ديگر پا بگيرد. در همان جلسه اول مسئوليت يكي از كميته هاي كمپين را به من دادند و شش ماه تمام تا روز 8 مارس، كار بر روي خشونت عليه زنان مهمترين برنامه زندگي من شد.من در كميته «جمع آوري اسناد و مدارك خشونت عليه زنان» كار مي كردم و براي جمع آوري اين اسناد، بايد كتاب ميخواندم.اخبار خشونت عليه زنان روزنامه ها و سايت ها را جمع مي كردم. به رفتارهايي كه با زنان اطرافم مي شد دقت مي كردم و انواعو اقسام خشونت و مصداق هاي آن را ميشناختم.
تازه آن وقت بود كه فهميدم زنان هر روز و هر روز چه خشونت هاي آشكار و پنهاني را تحمل ميكنند و اين خشونت هاي چقدر ريشه در مناسبات مردسالارانه جامعه دارند. تازه آن موقع بود كه فهميدم خشونت فقط كتك زدن و فحش دادن نيست و خيلي از محدوديتها و آزارهاي زباني هم مصداق خشونت هستند. و مهمتر از همه تازه آن وقت بود كه فهميدم ، كه خودم هم خيلي وقتها از انواع و اقسام خشونتها رنج بردهام و فكر كردهام كه زندگي همين است و بايد تحمل كرد و ساخت.
فقط خشونت هم نبود. همان روزها بود كه چشمم بر روي خيلي از نابرابريها باز شد. نابرابريهايي كه تا ان روز نميديدمشان يا فكر ميكردم كه بديهياند و طبيعي.
تازه آن موقع بود كه فهميدم در همين فاميل خودمان چقدر بين دخترو پسر فرق ميگذراند و چقدر موقعيت مردها و زنها در خانوادهها فرق ميكند.
همان روزها بود كه ديدم در NGO مان و تشكل دانشجوييمان همه مديرها و مسئول ها مردند و معاونان و اعضا زن. همان روزها بود كه به تصويري كه از زن در تلويزيون و سينما و آگهيهاي تبليغاتي نشان ميدهند حساس شدم و ديگر وقتي مردها به شوخي و خنده «زن بودن» را به مسخره ميگرفتند و «مرد بودن» را نشان قدرت و برتري ميدانستند سكوت نميكردم. از همان روز ها بود كه ديگر هيچ وقت نه قول مردانه دادم و نه كار مردانه كردم ونه هيچ وقت قبول كردم كه زنها به خاطر زن بودنشان بايد نابرابريها را تحمل كنند و يك سال بعد بود، كه اولين بار در جواب كسي كه از من پرسيد : «تو فمنيستي؟» گفتم: «بله، من فمنيستم.»
آن روزها آنقدر تلاش براي برابري حقوق زن ومرد جزوي از زندگيام شده بود، كه خنده دار بود اگر فمنيست بودنم را انكار ميكردم. فمنيسيم شده بود يكي از هويتهاي من ومن اين هويت جديدم را دوست داشتم و دارم.
آن وقت ها كه تازه فمنيست شده بودم، فكر مي كردم حالا كه فمنيست هستم بايد يا فمنيست ليبرال باشم، يا راديكال يا فرهنگي و يا يكي ديگراز شاخه هاي فمنيسم. براي همين هم بود كه رفتم و كلي راجع به مكاتب مختلف فمنيسم خواندن تا بفهمم من جزو كدامشان هستم. اما چيزي كه بعد از مدتها خواندن، فهميدم اين بود كه من از هركدام از شاخه هاي فمنيسم چيزي برداشت كرده ام و لازم نيست حتما خودم را محدود به يكي ازاين چارچوب ها كنم. فقط بايد ببينم براي مبارزه با اين نابرابريها در جامعه خودم از چه راهي بايد وارد شوم كه چاره ساز باشد.
اين اما اخر راه نيست و به قول سيما فمینیست شدن من نقطه پایان ندارد و مثل هر هویت دیگری هنوز کامل نیست.
فمنيست بودن هم مثل هر هويت ديگري اينطور نيست كه يك روز بيايد و تو را فمنيست كند و ديگر كار تمام شود. چون وقتي يك هويت جديدي براي خودت انتخاب ميكني(حالا هرچه كه ميخواهد باشد) تازه اول ماجرا است و يك دنيا سوال جديد ميريزد سرت.خيلي چيزها كه قبل برايت بديهي بودند، حالا سوال ميشوند و تو ديگر نميتواني مناسبات مردسالارانه اي را كه همه جا وجود دارند. مثل قبل بپذيري يا حداقل در برابرش سكوت كني و تازه به غير از دنياي بيرون بايد مواظب خودت هم باشي مواظب قلب و عقل خودت كه گاهي وقتها ناخواسته مردانه فكر و عمل ميكنند. درست بر اساس همان مناسباتي كه تو هميشه محكومشان ميكني.
خلاصه اين بود ماجراي فمنيست شدن ما كه بخش تئوريكش را با سيمون دوبوار و نوشين احمدي خراساني عزيزم شروع كردم و بخش عملياش را با كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان وبودن در كنار بهترين دوستانم در مركز فرهنگي زنان و جرقه اش هم احساسي بود كه به يادم آورد من يك زنم.يك زن در جامعه اي مردسالارانه.
11:40 AM | نظرات : 5
صداي مطالبات زنان در خيابانهاي شهر
جمعه ۱۹ اسفند ۸۴
8 مارس امسال هم گذشت و جداي از همه تلخي و غم وكتكهايي كه داشت. خوشحالم كه در سكوت برگزار نشد، خوشحالم كه دوباره صدايمان در خيابانهاي شهر بلند شد و آنقدر پليس در خيابانها ريخته بودند كه خيلي ها فهميدن روز زن است و زنان قراره در اين روز تجمع كنند وحرفهايي براي گفتن دارند، بيشتر از آن هم خوشحالم كه برنامه امسال محدود به تهران نبود. اصلا براي اينكه حرف هاي تكراري نزنم، اين مطلبم را كه در اعتماد ملي چاپ شده و طبق معمول چون هنوز سايت روزنامه درست و حسابي راه نيافتاده اينجا ميگذارم، بخوانيد.
اين يكي هم مطلبيه كه براي ويژه نامه شرق نوشتم.درباره تريبون هاي زنان در دنياي مجازي و با عنوان:اينترنت مجالى براى نوشتن
8 مارس سال 1378 وقتي پس از وقفهاي 21 ساله، روزجهاني زن دوباره در يك فضاي عمومي جشن گرفته شد، شايد حتي فعالان زن هم گمان نميكردند در كمتر از شش سال، بزرگداشت اين روز چنين فراگير شود و اسفند و مارس در ايران هم، همچون ساير نقاط جهان به ماه زنان تبديل شود.
آن سال زنها پس از مدتها 8 مارس را از چارچوب خانهها و محافل خصوصشان يشان بيرون آوردند و در جمعي عموميتر و رسميتر از اميدشان به زندگي عادلانه و انساني براي زنان گفتند و و اينكه تلاش براي كسب حقوق بشر و تحكيم و تقويت دموكراسي و آزادي و صلح و بربري حقوق تنها راهي است كه ما به سوي آينده داريم .پس از آن در 8 مارس 3 سال بعد بود كه زنان همه سقفها را كنار زدند و در زير آسمان خدا روي صندليهاي سنگي پارك لاله روز زن را جشن گرفتند.زنان در اين تجمع اعتراضي كه پس از سال 1358 اولين حضور گستردهشان در خيابانهاي شهر بود، با دو شعار " صلح در جهان" و " برابري در ايران" گردهم آمده بودند و گرچه 700 نفر بيشتر نبودند، اما صداي شان آنقدر بلند بود كه از سال بعد، روز جهاني زن از سوي گروههاي مختلف دانشجويي و NGO اي و در گوشه گوشه ايران گراميداشته شود. آن سال در برنامه اي كه در يك عصر سرد زمستاني برگزار شد، زنان تريبون را به دست گرفتند و از رنجهايشان گفتندو دغدغههايشان و آرزوهايشان.همه هم بودند از فعالان زن و استادان دانشگاهو روزنامه نگاران گرفته تا دختران دانشجو و زنان خانه دار و خيلي ها هم كه فرصتي براي سخن گفتنشان نبود حرفهايشان را روي پلاكاردهايي كه در دست داشتند نوشته بودند. نوشته بودند كه : "به تبعيض عليه زنان پايان دهيد"، "فضاي عمومي مال ما هم هست" و " جنگ و خشونت زنان و كودكان و محيط زيست را نابود ميكند."
سال 82 برنامه ريزي براي 8 مارس از مهرماه آغاز شد. جمعي از سازمانهاي غيردولتي زنان از شش ماه قبل "كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان" را تشكيل دادند و قرار بود در روز جهاني زن در آمفي تئاتر رو باز پارك لاله گزارش فعاليتهاي اين كمپين اعلام شود.مجوز تجمع اما درست چند ساعت قبل از آغاز برنامه لغو شد و جمعيتي نزديك به 2000 نفر كه در پارك لاله گردهم آمدند و بدون شنيدن سخنرانيهاي تدارك ديده شده و شعارهايي كه تمرينكرده بودند متفرق شدند.اين حضور گرچه به سكوت منتهي شد و زناني كه براي گفتن و شنيدن از خشونتهايي كه هر كدام به نوعي تجربه كردهاند، آمده بودند، به خانههايشان بازگردانده شدند و سال بعد هم هيچ مجوزي براي يك حضور خياباني به آنها داده نشد، اما جرقهاي شد براي تجمعي كه در تاريخ فعاليتهاي زنان ايراني كم نظير بوده است.خرداد ماه امسال درست چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري، شش هزار زن با فراخواني كه چهره به چهره در گوش هم زمزمه كرده بودند، جلوي در اصلي دانشگاه تهران جمع شدند و فارغ از همه دعواهاي سياسي ومبارزات انتخاباتي، توجه جامعه را به مطالباتشان كه همان برابري حقوق در قانون باشد، جلب كردند. آن روز گرچه روز زن نبود. اما ثمره تلاش زنان براي به عرصه عمومي كشيدن مطالباتشان بود كه در اين سالها آرام آرام دنبال ميكردند و بسياري آن را نقطه عطفي در فعاليتهاي جنبش زنان برشمردند. نقطه عطفي كه با اعلان عمومي خواسته هاي زنان، جامعه را نسبت به اين مطالبات حساس كرده و صداي اعتراض زنان به نابرابري ها را از چارچوب تنگ خانهها و نجمنها و نشريات زنانه خارج ميكند.
درپي همين تلاشها بود كه روز زن امسال محدود به يك سالن و يك پارك و يك شهر نيست و از همدان گرفته تا زنجان و اهواز و اوز و از دانشجويان گرفته تا سازمانهاي غيردولتي برنامه هاي گوناگوني را در گوشه گوشه ايران برگزار ميكنند. هدف همه اين برنامهها گرچه نفي فرودستي زنان و اعتراض به تبعيض هاي جنسيتي است، شيوه كار اما متفاوت است گروهي از آنها كه با شعار «جهان ديگري ممکن است» گرد هم ميآيند، محو هرگونه نابرابری، تبعيض، خشونت؛ و برقراری صلح، عدالت، برابری، و آزادی را ميخواهند و براي همبستگي با حركت جهاني زنان براي منشور حقوق بشر زنان تلاش ميكنند، گروهي ديگر قرار است فراز و نشيبهاي جنبش زنان را در سال گذشته تحليل كنند و گروه ديگر به بررسي خشونت در عرصههاي گونانگون زندگي زنان ميپردازد. دانشجويان هم در اين ميان بيكار ننشستهاند و از «بازگشت به خانواده، با کدام رویکرد؟» گرفته تا ”تحت نظام آموزشي مردانه در دانشگاهها چه ميگذرد؟“ و " نقد ادبي فمنيستي" و " ريشه يابي فقر زنان" موضوعات مختلفي را براي اين روز تدارك ديده اند.
با اين وجود زنان ايران با هر رويكرد و برنامه ايكه 8 مارس را جشن بگيرند، اين روز را نماد يك همبستگي جهاني زناني ميدانند كه عليه فقر و جنگ و خشونت مبارزه ميكنند و ميدانند كه بدون مشاركت فعال، برابري و پيشرفت زنان و ريشه كردن فقر و جنگ و خشونت ممكن نيست.