پنجشنبه ۲۵ خرداد ۸۵
وبلاگ يك جوراهايي نمود فرديت آدم هاست. جايي براي اينكه دنيا را از دريچه چشمان خودمان ببينيم و بنويسم. اما وقتي آدم قطره اي مي شود در دريا و خودش را از يادمي برد. نوشتن در وبلاگ هم سخت مي شود. حرف براي گفتن از اين روزهاي عزيز و لعنتي زياد دارم. اما حالا هيچ وقتي براي نوشتن از خودم و براي خودم ندارم.
فارغ از همه اتفاقاتي كه افتاد من اين روزها لحظه هاي نابي را تجربه كردم. لحظه هاي نابي كه سخت بودند. خيلي سخت اما همانقدر هم زيبا بودند. تجربه اين لحظه ها را حتما مي نويسم.
تا من خودم را دوباره پيدا كنم و بشوم مريم صورتك، اين نوشته محشر نوشين عزيزم را بخوانيد:
ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد چون روز 22 خرداد امسال، مردان جديد امروز ايران نيز با حضور پرشمارشان، نشان دادند كه آنها هم اين قوانين را نميخواهند. همهي كساني را كه بازداشت كردهايد، آزاد كنيد و به جاي احضار و بازجويي و به خانهي اين و آن رفتن (افزون بر شايعات ترسآور و ايجاد فضاي دلهره و ارسال اس. ام. اس هاي تهديدكننده قبل از برگزاري تجمع) حداقل ميان تصميمسازانتان جلسهاي بگذاريد، لااقل قطعنامهاي را كه نگذاشتيد در تجمع بخوانيم جلويتان بگذاريد و با آرامش و طمانينه ببينيد زنان هموطنتان واقعا چه ميخواهند؟
تا وقتي قوانين موجود، ما زنان را به عنوان انسان و شهروند برابر اين جامعه نپذيرد، ما نه خانهاي داريم و نه شهري. اين قوانين را تغيير دهيد تا احساس كنيم خانهاي داريم تا شما بتوانيد سراغاش بياييد. ادامه...
اين نامه را كه هم براي آزادي دستگير شدگان است ديده ايد؟
اين نوشته اولش را خيلي دوست دارم. به خصوص حالا كه مي دانم قط نوشته نيست و همه در كنار هم هستيم. چه انهايي كه امدند و چه انهايي كه نيامدند.
گفته بودی می روی
می روی تا خواسته ات را، این کمترین آرزویت را، فریاد بزنی
می روی تا بغض فروخورده سالیانت را باز هم در گلو بشکنی
گفته بودم خسته ام
از خواستن
از فریاد
از بغض
از آرزوها خسته ام
رفتی و از دیروز چشم به راهت نشسته ام
اکنون اما
از انتظار خسته ام
می آیم
از پی ات
می آیم ...