« سرشار از انرژي ام | صفحه اصلی | شما دو تا آدم نازنين »

كيك

دوشنبه ۱۹ تیر ۸۵

دستهايم هنوز بوي آرد و وانيل مي‌دن.بوي كيكي كه پخته‌ام.خودم مي دونم كه شاهكار نكرده ام. اما تجربه دوست داشتني بود برايم. درست مثل تجربه آن روزي كه صبح پارچه را گذاشتم جلويم، يك مانتو براي خودم دوختم و عصر پوشيدمش و رفتم بيرون. توي خانه ما كيك پختن و مربا و شربت درست كردن و اينجور كارهايي كه سليقه و صبر و حوصله مي‌خوان اصولا به عهده مادر و خواهرم است و من شيريني و كيك كه بخواهم سراغ قنادي سر خيابان مي رم. چند روز پيش اما هوس كيك خانگي كردم. آن هم كيكي كه خودم پخته باشم.سراغ كتاب هاي آشپزي رفتم و سه ساعت نشستم زرده و سفيده 8 تا تخم مرغ را جدا كردم تا كيك زرآلو بپزم. اما وسط كار خواهر حرفه اي‌ من( كه استاد كيك پزي است) گفت اين كتابه دستورهاش غلطه و برو از اون يكي يك كيك ديگه انتخاب كن و من بيچاره هرچي گشتم كيكي پيدا نكردم كه هشت تا تخم مرغ بخواد، به خاطر همين يك كيكي كه چهار تا تخم مرغ مي خواست و لازم هم نبود سفيده و زرده شان از هم جدا باشد را انتخاب كردم و وقتي تخم مرغ ها را هم زدم فهميدم اين يكي نشاسته هم لازم داره و ما نشاسته نداريم.اصولا اگه همه اهل خونه خبر نشده بودند تخم مرغ ها را نيمرو مي كردم و بيخيال كيك مي شدم. اما حالا ديگه پاي آبرو در ميان بود و بايد هر جوري شده يك كيك از توي فر بيرون مي آوردم. سرتون را درد نيارم رفتم و نشاسته خريدم و همه چيز را هم زدم و گذاشتم توي فر و تازه يادم افتاد مواد كيك را دو برابر نكردم. حالا بماند كه نشاسته ها را در آب حل نكرده بودم و سه ساعت داشتم با قاشق خردشان مي كردم و يك ساعت تمام هم داشتم توي كابينت ها دنبال وانيل و آرد و بكينگ پودر و اين چيزها مي گشتم و جاي هيچ كدامشان را بلد نبودم.
از آن طرف هم نمي دونم چه كار كرده بودم كه كيكي كه هميشه 20 دقيقه اي مي پخت يك ساعت تمام توي فر ماند تا اماده شود.اما بر خلاف همه پيش بيني ها نه سوزاندمش و نه موقع درآوردن خرد و خاكشير شد و حداقل شكل و شمايلش درست شبيه كيك هاي خواهرم بود. فقط من تا لحظه اي كه همه نفري يك تكه بخورند و قورت بدهند نگران اين بودم كه يا به جاي خاك قند ، نمك ريخته باشم. يا به جاي وانيل جوش شيرين ريخته باشم و يا يك خرابكاري ديگه كه خلاصه يك تكه اش هم قابل خوردن نباشد. اينقدر از اين خرابكاري ها در آشپزي كردم كه هنوز هم مامان و بابا موقع تعريفشان دو ساعت ريسه مي روند. اما اين دفعه به خير گذشت و كيكي كه همه چيزش قاتي و پاتي شده بود و تقريبا سه تا دستور كيك را با هم اجرا كرده بودم، اينقدر آبرومند شد كه مامان دو تكه اش را بدهد به همسايه مان و بگه كه مريم پخته. الان هم اينقدر از اين هنر جديدم ذوق زده ام كه با هركس حرف مي زنم مي گم ايندفعه كه اومدم پيشت يك كيك خوشمزه برات مي پزم و فكر مي كنم فقط مامان و بابام هستند كه مي دونن اين هنر من هم رفت پيش گلدوزي و قلاب بافي و سرمه دوزي و خياطي و عروسك دوزي و گل سازي و همه اون كارهاي ديگه اي كه يك بار به سراغشان رفته ام و يكي درست كرده ام و بعد هم كه خيالم راحت شده بلدمشان، رفته ام پي كارم.... البته اين يكي كمي فرق مي كنه و چون من اصولا آدم شكمويي هستم، ممكنه ادامه پيدا كنه.به خصوص كه فعلا قول دو تا كيك را هم داده ام.
من زياد اهل آشپزي هنري و اين حرف ها نيستم و فقط براي اينكه گرسنه نمونم غذا مي پزم. اما گاهي اوقات اين ساختن ها. اين تركيب كردن مواد با هم و خلق يك چيز نو، لذت عجيبي به من مي ده. فرقي هم نمي كنه چيزي كه ساختم يك كيك كوچولو باشه، يا يك املت سيب زميني يا يك مانتوي تازه و يا يك عروسك نازنازي و يا حتي يك گزارش خوب. اين خلق و آفريدن هست كه من را خوشحال مي كنه و بهانه كوچك خوشحالي‌ام مي شه.

11:58