« كيك | صفحه اصلی | آيا تجمع ۲۲ خرداد ارزش هزينه دادن داشت؟(۱) »

شما دو تا آدم نازنين

جمعه ۱۳ مرداد ۸۵

چند شب پيش وقتي در يك جمع دوستانه مي خواستم از شما حرف بزنم، براي چندمين بار در اين ماه ها يادم افتاد كه شما دو تا ادم نازنين چقدر كمكم كرده ايد تا آدم بهتري باشم.نا اميد نشوم و از سرگيجه هايم كم كنم.
اين چند وقته خيلي از خودم پرسيده ام كه چه چيزي، من گريز پاي را كنار شما نگه داشته و اين همه اعتماد و اطميناني كه به شما دارم از كجا آمده؟بعد از آن سالهايي كه ساده دلانه فكر مي كردم ادمها الزاما بايد به حرف هايي كه مي زنند عمل هم بكنند. كم پيش آمده كه خاطر جمع باشم به نيت آدم ها و روششان و هدفي كه برايشان تلاش مي كنند.(آخر هميشه يك جاي كار بدجوري مي لنگيده) كنار شما كه هستم اما، خاطرم جمع است. خودم را به دستتان نسپرده ام اما تجربه هايتان برايم قابل احترام است و احساس مي كنم جاده اي كه هميشه دنبالش بوده ام، راهي در موازات همين مسير پر فراز و نشيب وسختي است كه شما در پيش گرفته ايد.( شايد جاده اي وسط جاده هاي شما دو تا) و نمي دانيد چقدر از پيدا كردن اين جاده و كمرنگ شدن پريشاني هايم خوشحالم.حرف براي از شما گفتن زياد دارم. خيلي زياد. از درس هاي كوچك و بزرگي كه از هر كدامتان آموخته‌ام گرفته، تا آن روزهاي سختي كه از نگراني براي شما و خطري كه بالاي سرتان پرپر مي زد داشتم مي‌مردم.
اين چند خط اما فقط براي اين است كه بگويم لحظه لحظه هاي بودن در كنارتان برايم ارزشمند است و چقدر اين نوراميدي كه اين روزها در دلم سو سو مي زند را قدر مي دانم.


لينكدوني ندارم. اما دلم مي خواهد كه لينك بدهم:

يك نوشته قابل تامل ديگر از نوشين احمد خراساني:
ما نوه‌هاي فمينيست‌هاي اوليه‌ي ايراني، كمي تغيير‌كرده‌ايم؛ يعني ما نسلي نيستيم كه مانند برخي مادران‌مان گول حرف‌هاي برخي مردان سياسي را بخوريم و وقتي از دهان همسرانشان به ما القا مي‌كنند كه آرام باشيد و تجمعي نگذاريد چون "شرايط مناسب" نيست و ممكن است "تلاش‌‌هاي شما آب به آسياب دشمن بريزد" حرف‌شان را بپذيريم و آرام بگيريم!!
‌ببينيد! همين‌كه مادربزرگ‌هاي ما با اين حرف‌هاي شما خانه‌نشين شد‌ند كافي است. آن‌ها تحت تاثير همين حرف‌ها و تحليل‌هاي به‌ظاهر منطقي و به اصطلاح مسؤولانه قرارگرفتند، و نتيجه‌اش اين شده است كه بعد از گذشت صدسال هنوز ما بايد براي گرفتن چهار تا و نصفي حقوق پيش پا افتاده و ابتدايي، تمام عمرمان سگ‌دو بزنيم، جواني‌مان را صرف‌كنيم، كتك بخوريم، مورد اتهام قرار بگيريم، برايمان پرونده‌سازي كنند، سابقه‌مان را تخريب‌كنند، شخصيت‌مان را به لجن بكشند، بين‌مان تفرقه و سوء‌ظن به‌وجود آورند، و.... آري! با توجه به اين وضعيت است كه ما زنان اين نسل همچون جنبش مستقل سنديكايي و دانشجويان مستقل، ديگر يادگرفته‌ايم كه كمي "خودخواه" باشيم و يك‌بار براي هميشه بگوييم: خير برادران! حقوق ما اتفاقاً از همه‌ي چيزهاي عالم مهم‌تر است

بازداشت بيش از بيست نفر از اعضاي سازمان دانش آموختگان و دفتر تحكيم وحدت در راه شركت در مراسم اكبر محمدي

همسر احمد باطبي:نگذاريد يك بار ديگه اينجا جمع بشويم براي اين كه در سوگ احمد هم بشينيم .

05:16 PM | نظرات : 3


خفقاني كه عادت شده

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۸۵

نشسته ايم در يك رستوران لبناني و داريم از فضاي گرم آنجا و غذاي خوشمزه اش لذت مي‌بريم و با هر و كر خنده‌مان رستوران را روي سرمان گذاشته ايم كه اس ام اس مي‌رسد:«اكبر محمدي مرد.» در زندان مرد.مي گويند ايست قلبي كرده.....شوكه مي شوم. مي خواهم كه باور نكنم. نمي شناختمش.تنها چيزي كه از او مي دانستم اين بود كه زنداني سياسي است و سر ماجراي كوي دانشگاه دستگير شده و اين چند وقته ( و اين روزهاي آخر هم) در اعتصاب غذا بوده.سرم گيج مي‌رود و ناباورانه به چشمان يك دوست نگاه مي كنم. سرش را تكان مي دهد و مي‌گويد چيزي نگفتم تا امشب را به كامتان تلخ نكنم .... من هم هيچ نمي‌گويم و بغضم را با جرعه جرعه هاي آب فرومي‌خورم.دلم اما (مثل هميشه) از من فرمان نمي برد و فرياد مي كشد.هيچ جوابي برايش ندارم وقتي مي پرسد حالا بايد چه كنيم؟كه اين سكوت و خفقان تا كي ادامه خواهد داشت؟ كه چقدر بايد بضاعت اندكمان را بهانه كنيم و چنان بگذريم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده؟. كه.... ؟ كه.....؟ كه.....؟ من هيچ جوابي براي سوال هايم ندارم و تا لحظه اي سكوت مي كنم مي خواهم له شوم زير فشار اين همه بغض و اندوه و خشم .حالا هم نمي دانم كه چه بگويم. تازه از سفر آمده ام و اين اينترنت لعنتي آنقدر قطع و وصل مي شود كه نمي توانم گشتي بزنم ببينم واكنش ها چطور بوده و چقدر به خفقان گرفتن و رد شدن از كنار اتفاق هاي بزرگ عادت كرده ايم.
خبر را كه شنيدم ياد خودمان افتادم كه وقتي خبر اعتصاب غذا و اعتراضش را شنيديم هيچ نكرديم و مدام اين جمله برشت در ذهنم تكرار مي شود كه:

وقتي يهوديان را گرفتند سكوت كردم، چون يهودي نبودم
وقتي كمونيست ها را گرفتند، سكوت كردم، چون كمونيست نبودم.
وقتي .....
وقتي به سراغ من آمدند ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.


01:31 PM | نظرات : 2


روح زندگی در خیابان های شهر

دوشنبه ۹ مرداد ۸۵

1.سفرم هنوز.نم نم باران هوایی ام کرده و من را بیشتر و بیشتر عاشق خیابانهای کوالالامپور کرده. عاشق خیابان هایی که می شود در آن ها با خیال آسوده و فارغ از هر ملاحظه ای قدم زد.آواز خواند. غذا خورد و زندگی کرد. خیابان های این شهر زنده اند و روح آرام زندگی را خیلی خوب می شود در شهر دید. زندگی ای که بر خلاف شهر ما، سرشار از استرس و هیاهو و شلوغی نیست و پر است از ادم های متنوع. تنوعی که نه تنها در توریستهای همه جهانی این شهر دیده می شود بلکه در بین مردم بومی اینجا هم وجود دارد.
سفر اما برای من فقط زیبایی های این شهر شرقی نبود. بیشتر از این ها خوشحالم که ادم های تازه ای را شناختم. از ادم هایی که سالهاست می شناختمشان و نمی شناختمشان گرفته تا آنهایی که اولین بار است می بینمشان و شاید این آخرین بار نباشد. گیرم دفعه بعد یک گوشه دیگر دنیا باشد، چه فرقی می کند؟......

2.دوست فرانسوی مان به شوخی می گوید شما هم که مدام در حال امضا کردن بیانیه و پتیشین هستید. ما لبخند می زنیم و امضای مان را ایمیل می کنیم. خودش هم می داند که این کمترین کاری است که از ما بر می آید و البته تنها کار نیست.
چند روز پیش، تجمعي مسالمت آميز با شعار «جنگ عليه بشريت را متوقف کنيد» از طرف جمعي از فعالان دانشجويي، کنشگران جامعه مدني و زنان برگزار شد. روز بعدش پتیشن اعتراض به سنگسار شمامه ( ملک) قربانی را برایمان فرستادند و قبل از آنهم یک پتیشن دیگر برای اشرف کلهر. امروز هم که ایمیلی برایم خبر فراخوان تجمع زنان فعال ايراني / طرفداران جنبش جهاني صلح را آورد و یک بیانیه دیگر. همه را امضا می کنم و می فرستم. می دانم که یک امضا و حمایت ساده هم از یی تفاوتی وساکت ماندن بهتر است.
3. ای کاش که زودتر آزادش کنند. نوشته عاطفه یوسفی را که خواندم دلم به درد آمد. این یادداشت آزاده فرقانی را هم بخوانید.
براي علي اكبر موسوي، بي تو باز آمديم /عاطفه يوسفي


06:28 AM | نظرات : 1


من به بارش مداوم باران مي انديشم

چهارشنبه ۴ مرداد ۸۵

خواستم یک پاراگراف از مطلب پروین اردلان عزیزم را اینجا بگذارم و به بقیه اش لینک بدهم.اما آنقدر همه اش خواندنی بود که نتوانستم انتخاب کنم و همه اش را می گذارم اینجا. اصل مطلب هم در انجمن زنان زنده منتشر شده است.


وقتي سايه "ناتواني مدني" بر سر بسياري از نهادهاي مدني سنگيني مي کند انگار آنان که قصد دارند کمي کار کنند و در حاشيه و خارج از هرم قدرت و همسو هاي آن فقط کمي عرصه تنگ و خفه جامعه را بازکرده و خواسته هاي خود را مطالبه کنند سزاوار اتهامات بيشتري هستند، اتهاماتي که گاه از زبان نيروهاي امنيتي ما، گاه از زبان بازدارندگان بي عمل، و گاه از زبان تخريب کنندگان بي هدف، و بالاخره گاه از زبان منتقدان فمينيست ما بر زبان جاري مي شود تا در برابرحرکت هاي مستقل زنان بايستد.

ابتدا با ديدن سرمقاله شهلا شرکت (1) به مثابه نوشته سردبير مجله زنان و روزنامه نگار فمينيستي که به دليل انتقاد به روش ما، خودش و همفکرانش امضا کننده فراخوان تجمع 22 خرداد نبودند، خوشحال شدم. چون بر اين باور بودم که امکان گفتگو و همگرايي در فضاي نقد با در نظر گرفتن تفاوت ها قابل پيش بيني است نه در کناره گيري و شماتت گويي. خوشحال بودم که شهلا شرکت راه اول را برگزيده و با نقد بر روش ما مي خواهد زمينه ادامه بحث و فعاليت هاي مشترک آتي را فراهم نمايد، و چون برخي از ”دوستان“ نيست كه با روش‎هاي غيراخلاقي حتا فرصت دفاع را از ما مي‎گيرند. اما اين خوشحالي ديري نپاييد چون در همان جملات آغازين، خودم و ديگر امضا کنندگان فراخوان تجمع 22 خرداد را در صف "انقلابيون" خطرناک، "خود خدا بين"، "قدرت" طلب و "هدايت کنندگان به دوزخ" ديدم که به زور و "کشان کشان" قصد داريم مردم را به "بهشت" ببريم و از روش و رفتار اصلاحي هم هيچ نياموخته ايم و از کار فرهنگي هم هيچ نمي دانيم!
خب ما مي مانيم و اين همه اتهاماتي که مسلسل وار در همان جمله هاي آغازين برسرمان آوار مي شود. در اين تسلسل واژگاني که از جلوي چشمانم در رفت و برگشت است، به سال‎هاي آغازين انقلاب سفر مي کنم و زخم هاي در پي آن، اوج گيري اعتراضات زنان، سركوبي اعتراضات، بي حقوق شدن هاي زنان مان، تسويه و حذف زنان مان، خورد شدن مادراني چون مادرم از صاعقه تحقير چند همسري و هوو داري و حقوق غير انتخابي مان، از دست دادن هاي بسيارمان و خاطره هاي تلخ و سمجي که نمي گذارند از ياد ببريم شان... در بازگشت، دلم مي گيرد از قلمي که شهد انقلاب را چشيده و به ما اتهام "انقلابي گري" مي زند. شهلا شرکت عزيز! اتهامات غليظي که شما بر صفحه مستند کرديد، لابد راهگشاي گشايش پرونده هاي بسته نشده ما خواهد شد و زخمي که برجاي مي گذارد فراتر از اتهامات حکومتي است. من هم چون شما تاکيد دارم که تنها حکومت ها نيستند که نقش گر دوران اند. اين انديشه و نگاه حکومتي است که گاه از زبان دوستان هم هدف زخمي کاري تر بر دل مي نشاند.

سرمقاله شهلا شرکت، پر از تناقض است و اين شايد ناشي از تناقضات در خواسته ها و روش هاست که گاه ناخودآگاه در روح نوشته ظاهرمي شود و از صحراي کربلا سر بر مي آورد و شايد هم ناشي از روشن نبودن تکليف فمينيست هاي اسلامي ما با خودشان هست که به جاي طي مسيري آگاهانه، به اقتضاي شرايط عمل مي کنند تا "نم نم باران" را بدون "بيم و مقاومت" تداوم بخشند و از زير "رگبار تند باران" جان سالم به در برند. اما خانم شرکت عزيز، من به "بارش مداوم باران" اعتقاد دارم تا ريگ‎زار تفته‎ي سرزمين‎ام، تا كوير تشنه‎ي خاكم، خاكي در آرزوي رستن است و زمين خشک مردسالارانه مان را با نوازش مداوم خود سيراب كند و اي كاش که اين بارش پرنوازش را از تداوم نياندازيم.

اختلاف ما دراينجاست که سبب مي شود برخي مان تنها يک روش (فقط يك روش) را زمينه ساز کار فرهنگي بدانيم و هرگونه روش ديگري که فرا راهمان قرار مي گيرد با اتهام زني کناره زنيم. "سنت گرايي در روش" هم همانقدر مي تواند خطرناک باشد که "هدف فرض کردن روش" به دنبال دارد. تنوع و خلاقيت در روش هم مي تواند بر درگير کردن افراد و گروه هاي بيشتر، حول مطالبات زنان کارساز باشد و به قول شما نخبه گرايانه هم نباشد. تجمع 22 خرداد روشي مسالمت آميز و خياباني براي درگير کردن زنان و مردان کوچه و خيابان بود. آن هم به امضاي بيش از دوهزار نفر که بسياري شان هزينه پرداز کار فرهنگي شان هم بوده اند. اگر انتشارمجله اي وزين چون زنان، يا "رسانه اي کردن" و "شبکه سازي" و " برگزاري کارگاه هاي آموزشي" بتواند کاري فرهنگي محسوب شود چرا تجمع مستقلي که فراخوان دهندگانش سال‎هاست درگير کار مدوام فرهنگي هستند و تنها سالي يک بار ظهور نمي کنند، نمي تواند امري فرهنگي محسوب شود؟

روش ها هدف نيستند که نتايجي سريع را از آنها انتظار داشته باشيم. مگر شما که دست به انتشار مجله مي زنيد آيا توقع داريد که همه زنان را در پروسه کارفرهنگي تان به سرمنزل آگاهي برسانيد که مي نويسيد :" آيا صرف انجام يک عمل مورد نظر است يا وصول به نتيجه ؟" سياست هاي خياباني براي وصول به نتيجه نيست که براي تاثير گذاري بر چشم ها، ذهنيت ها، عمومي کردن خواسته ها و نشان دادن حقارت نهفته در قوانين است. آيا شکستن فضاهاي مردانه شهري، آن هم فقط براي يک ساعت که تنها فضاي زنانه اش را مانتو فروشي ها و آرايشگاه ها و فروشگاه هاي لوازم خانگي اش تشکيل مي دهد کاري فرهنگي نيست؟ سرريز شدن اخبار تجمعي - که بارها غيرقانوني خوانده شد – در خبرها و رسانه هاي پرسانسورمان ـ و حتي نشريه شما ـ کاري فرهنگي نيست؟ به واکنش واداشتن وزير اطلاعات و وزير دادگستري و فرمانده نيروي انتظامي و ديگر مسئولاني که تا کنون حضور مستقل زنان را باور نداشتند و اکنون ناچار به پاسخگويي مي شوند کاري فرهنگي نيست؟
اي کاش شما مي توانستيد همچون روشي که خود پيش گرفته ايد، در پي هدف و مقصود آني از روش هاي ديگر نباشيد يا کمي منصفانه تر ببينيد. شما هيچ مي دانيد که بعد از تجمع 22 خرداد براي شنيدن صداي انتقاد منتقداني چون شما و نقد و نظر در فضاي عمومي هيچيک از امکاناتي که بايد به عموم شهروندان تعلق داشته باشد در اختيارمان قرار نگرفت و با درخواست مان مخالفت شد؟ پيش تر و پيش از تجمع نيز ما "جوجه اردکان زشت" جنبش زنان بوديم و همچنان نيز خواهيم بود. زيرا نه دستي در قدرت داريم و نه نفوذي بر آن، حقوق شهروندي و سالن هاي عمومي هم که جهيزيه "از ما بهتران" مان است.

شهلا شرکت در سرمقاله خود ابتدا از اشتراک در هدف با موافقان برگزاري تجمع مي گويد، يعني "اصلاح قوانين تبعيض آميز" و اشاره دارد که تلاش براي رفع اين قوانين سال هاست که دنبال مي شود و "هرکسي بر اساس تجربه و دانش خود به شيوه هاي خروج از بن بست مي انديشد"، اما کمي پايين تر تاکيد مي کند که "اختلاف نظر در روش به تشخيص اولويت ها و ترتيب بندي مسائل زنان هم بر مي گردد، درست است که مشکلات حقوقي مصاديق عيني تر و مالموس تري در اين حوزه دارند .... اما تجربه نشان داده زير ساخت اين مشکلات، بيش از تاخر فرهنگي قوانين، استحاله زنان در آموزه هاي محدود کننده سنتي، تابعيت خود خواسته آنان از قوانين نانوشته و مسحور شدن با افسون تقديس هاي غلو شده اي است که به نام حقيقت به آنها فروخته مي شود.." بنابراين همان طور که تاکيد دارد بايد شيوه "آهسته و پيوسته" فرهنگي را پيشه کرد تا پس از تغييرات فرهنگي تغييرات حقوقي را دنبال کنيم. خب اين همان گفتمان مردمدارانه است که قرباني را گناه کار و همواره اولويت ها و خواسته هاي زنان را زير مجموعه حل مشکلات عظيم تري مي داند که اکنون زير عنوان فرهنگ بيان مي شود. بي آنکه متوجه باشد که مطالبات حقوقي امري جدا از فرهنگ نيست که يکي را جدا از ديگري به انجام برسانيم. آيا همين بحث تغيير قوانين كه محور اصلي فراخوان بود، دفترچه هاي "تاثير قوانين بر زندگي زنان" که در سطح شهر پخش شد ، مقالات و نظرات گوناگوني که در سايت هاي خبري منتشر شد، حضور گسترده مردمان شرکت کننده و رهگذر و انتشار آنچه زنان در ميدان هفت تير مي خواستند و آنچه بر آنان گذشت در تغييرات فرهنگي موثر نيست؟

ما بر خلاف نظر شما قصد انقلاب در قانون نداشتيم که يک روزه همه ساختارها را دگرگون کنيم و باور داشتيم که صرف برگزاري يک تجمع نمي تواندمارا به مقصود برساند اما از شما مي پرسم آيا پروسه اين حرکت، نمي تواند گامي کوچک در تلنگر زدن به "زنان استحاله" شده اي باشد که شما از آنان سخن مي گوييد؟ شما که اين استحاله شدن زنان را مي بينيد حتما جز انتشار مجله به شيوه هاي ديگري هم مي انديشيد. پس چرا به جاي توصيه به "استحاله در روش" ، به تاثير مثبت ديگر روش ها نظر نمي کنيد؟
شهلا شرکت عزيز آري من بر اين باورم که "امر شخصي سياسي است"، چون قوانين برهمه جوانب زندگي ما زنان تاثير گذار است و تغيير آن و عمومي کردن اين مسئله به شيوه هاي مسالمت آميز ـ و نه الزاما بي هزينه ـ را تاثير گذار بر زندگي زنان مي دانم. هزينه ها و فايده هاي ما را شيوه زندگي مان تعيين مي کند اگر مدعي تلاش فرهنگي براي تغيير موقعيت خودمان و زنان هستيم، به قوانين تبعيض آميز نقد داريم و تغيير آن ها را تاثير گذار بر فرهنگ زندگي مان مي دانيم نمي توانيم نسبت به ساختارهاي تبعيض آميز بي تفاوت باشيم و به راحتي از کنارشان گذر کنيم و هزينه اي نپردازيم. من بارها حلاوت استفاده از ميز ثابت، حقوق ماهانه ثابت و کسب درآمد از طريق فعاليت هاي اجتماعي را به تلخي بي پولي هايش بخشيدم تا دريابم که هرکاري را بهايي است و نمي توانم براي حفظ منافع شخصي ام "روش" را هدف قرار دهم و همه چيز را با هم داشته باشم. آن که مي خواهد از نم نم باران لذت ببرد و لباسش هم خيس نشود، دربرابر رگبارهاي تند هم پناه مي گيرد تا نه سيخ بسوزد و نه کباب.

اگر براي شرکت در تجمع زنان همه سختي ها و هزينه هايش را به جان مي خرم نه به واسطه "قيم وار" انديشي و "رستگار" کردن مردمان و "نمايندگي" کردن زنان که به واسطه نشان دادن حضور واعتراض جمعي ام در جامعه اي است که خودسوزي، خودکشي، و فرار از خانه و روسپي گري و شوهر کشي (به مثابه اشکال فردي اين اعتراض) زنان بسياري را به خاطر خلاها و تبعيضات قانوني به قربانگاه مي کشند. وقتي شکاف بين خواسته ها و داشته ها عميق تر مي شود واقعه اي فرهنگي رخ داده که آماده‎ي سر دادن صداي جمعي است و نامگذاري يک روز و سرود سازي براي آن حتي از سوي "گروهي کوچک"، بهانه‎اي براي بسيج جمعي خودمان و زنان و مرداني است که هرچند در حاشيه ايم اما، در حد بضاعت‎ كوچك‎مان، قدرت آن داريم که فضاي رسمي را به چالش کشيم. آري ما گروه هاي کوچکي هستيم که يکديگر را در همين پروسه هاي فرهنگي و گاه در خيابان مي يابيم نه در پستوي خانه هايمان.

شما با ذکر اين نکته که امر "سياسي شخصي" است به واقع از بيان اين نظر که "امر خياباني سياسي" است به ظرافت رد مي شويد. شايد اعتقاد داريد خيابان جاي زن نيست و هرگونه اعتراض خياباني مستقل زنانه فراروي از نقش هاي زنانه خلوت گاهي است. چون شيوه هاي اصلاحي را با شيوه هاي بي دردسر يکي مي دانيد حال آنکه به نقش جنبش ها واقف نيستيد که نه روياي انقلاب دارند و نه خشونت طلب اند اما براي پيشبرد جنبش قائل به پرداخت هزينه هم هستند. مي پرسيد "واقعا با ايجاد زمينه براي اعمال خشونت آن هم به صورت "علني" چقدر به هدف رسيده ايم؟" از شما مي پرسم حرکت ما خشونت آميز بود يا قوانيني که خشونت را زير سقف خانه هاي ما "پنهاني" و بي صدا بر زنان فرود مي آورند؟ چرا بايد از علني کردن مسائل مان وحشت داشته باشيم؟ ما مگر شهروند اين کشور نيستيم ؟ در کجاي دنيا تجمعات مسالمت آميز، زمينه ساز خشونت هستند؟شما حتي با نقد خود، نه فقط حرکت جنبش زنان، بلكه حركت دانشجويي يا سنديکايي را هم زير سوال برده ايد و متاسفانه ما را به مقلدان شيوه هاي غربي متهم کرده ايد. حال آنکه به ياد دارم که در همان جلساتي که شرکت نکرديد برخي از همفکران شما بر ما ايراد مي گرفتند که 22 خرداد براي چه؟ اگر 8 مارس، روز جهاني زن مي شود به اين دليل است که در آن روز چند زن کشته شدند ما مگر چند زن کشته داده ايم؟ ما در پاسخ از مسالمت آميز بودن تجمع مي گفتيم و شجاعت هزينه پردازي؛ و همان ها بعد تر بر دل مدافعان تجمع اين وحشت را انداختند که کشته مي دهيد چون دستور تير دارند!! خانم شرکت ما قصد انتحار نداشتيم که از خودمان اسطوره بسازيم، من هم مانند شما به شيوه هاي اصلاحي و نه انفعالي معتقدم. اما اصلاح طلبان ما طي دوران 8 ساله شان به رغم شوري که براي اصلاحات در ذهن ها پديد آوردند، همين حرکت هاي مسالمت آميز دانشجويي و سنديکايي را با شعارهاي دوري از خشونت ورزي به انفعال کشيدند. تجمع مسالمت آميز 22 خرداد مگر جز آن بود که توسط پليس و زنان پليسي که شما برايشان دل مي سوزانيد به خشونت کشيده شد؟ آيا واقعا شما به شکل گيري پليس زن اميد بسته بوديد که اکنون بر رفتار آنان تاسف مي خوريد؟ شما که گزارش ويژه يک شماره خود را به زنان پليس اختصاص داديد واقعا بر اين باور بوديد که از اين ساختار سلسله مراتب مردسالارانه، زناني عدالت خواه يا فمينيست بيرون مي آيند يا زناني که براي اثبات توانايي خود و هم طراز بودن شان با مردان، مردانه تر با باتوم بکوبند؟ بهتر است به واقعيت ها دل خوش کنيم نه سريال هاي تلويزيوني پليسي مان که برگردان سريال هاي خارجي در کشورهاي آشنا با دموکراسي هستند و پليس‎هاي زنش را با نگاه و رفتاري انساني نمايش مي دهند.

سرمقاله اي که با اتهام به فراخوان دهندگان تجمع آغاز مي شود و اقدام آنها را "انقلابي گري" و "زمينه ساز خشونت" تفسير مي کند، خواننده را در انتها و در انتظار صدور حکم، بهت زده مي کند، در انتها با چرخشي نرم تيغ انتقاد را به سوي نيروي انتظامي نشانه مي گيرد که چرا "در برابر جمعي از زنان نافي خشونت که براي اعتراضي آرام به کاستي هاي حقوق مدني خود گرد آمده اند" نه "مروت" مي ورزند و نه "مدارا "مي کنند! و من واقعا نمي فهمم ما که از منظر نويسنده، نه اهل مدارا بوديم و نه نافي خشونت چگونه در انتهاي سرمقاله تغيير ماهيت مي دهيم؟! ناهمخواني بحث آغازين با بحث پاياني مقاله را با هيچ توجيهي سازگار نيافتم. جز آن که به نويسنده سرمقاله بگويم که اي کاش همان قدر که شهامت داشتيد و دلايل محکوميت ما را برشمرديد در انتها نيز حکم خود را صادر مي کرديد تا نه به واسطه "توطئه دشمن" که با تيغ مخرب دوست از بازي حذف شويم.

1. "امر سیاسی شخصی است"، شهلا شرکت، مجله زنان ش 133


05:46 AM


زنستان 8

شنبه ۳۱ تیر ۸۵

1.شماره هشتم زنستان هم به روز شد. بدون دردسر. بدون خرابکاری و درست مثل یک دختر خوب.
پرونده این شماره زنستان درباره مادری است .

2. خانم شركت عزيز، شعار ”كار فرهنگي“ كه با آن بر سر ما مي‎كوبيد، مانند تجمع برگزار كردن احتياج به مجوز دارد. متاسفانه ما از اين مجوزها بهره‎اي نداريم و اگر به‎زور و بدبختي كار مي‎كنيم معمولا بدون مجوز است، چون اصولا ما مشروعيت و مجوز زندگي كردن ”به‎عنوان فمينيست“ هم نداريم. مثال خيلي ساده و پيش پاافتاده‎اي مي‎زنم و آن اين‎كه به من و امثال من مجوز انتشار نشريه نمي‎دهند (بيش از 7 سال است تقاضاي مجوز مجله كرده‎ام اما هنوز هيچ خبري از دادن مجوز نشده است، اين درحالي است كه همان‎طور كه شما هم مي‎دانيد مجوز نشرياتي كه در جيب زنان همسو با ايدئولوژي سياسي دولت است دارد خاك مي‎خورد). بنابراين نمي‎توانيم مثل شما ”كار فرهنگي“ بكنيم، يعني نمي‎گذارند. هربار كه سايت يا وبلاگ راه مي‎اندازيم فيلتر مي‎شود، كتاب‎هاي‎مان يكي دوسال طول مي‎كشد تا مجوز بگيرد و بعد هم نمي‎گذارند تجديد چاپ شود. وقتي مي‎رويم در مجلاتي غيرزنانه نيز بخش‎ مربوط به مسائل زنان راه بياندازيم با هزار ترفند (از روش تهديد سردبيران مجلات گرفته تا غيبت و تهمت‎زني) بيرون‎مان مي‎اندازند. يا مثلا با هزار بدبختي و هر دفعه با 6 ماه تاخير (به‎خاطر معطل ماندن در نوبت بررسي كتاب) سعي مي‎كنيم مجله‎ كه نه، گاهنامه‎اي در تيراژ محدود منتشر كنيم.
ادامه يادداشت نوشين احمدي خراساني را كه در جواب به سرمقاله شهلا شركت در مجله زنان نوشته است، اينجا بخوانيد.

07:34 PM | نظرات : 4

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

هنوز جمعه است. امروز كه تمام شود شايد خيلي چيزها تمام شود.اميدوارم امشب هم كه نشانه هايش شبيه آن شب لعنتي است. خودش هم شبيه آن باشد. دل عاقل شده ام اين را مي خواهد. آن دفعه اما نمي خواست. آن دفعه اصلا تصميمي در كار نبود. با حقيقت مواجه شد، آن هم به يكباره . مضحك است . اينبار همه چيز عوض شده. جاي شب ها را ميگم. آن بار اول ديوانه شدم. ديوانه ترين شب عمرم و بعد. بعد از آن آرام آرام بودم. تا آخر آخر آخرش.يك قطره اشك هم نريختم. هيچ وقت.

11:26 PM

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

لحظه اول مثل يك شوك بود.اصلا همان وقت بود كه فهميدم دلم شكسته. بعد اما با اصراري مازوخيستي بارها و بارها تكرارش كردم. مي خواستم همه كلمه هايش را بفهمم. يك به يك و با همه معنايي كه هر كلمه دارد. گذشته را شايد بتوانم انگونه كه مي خواهم بسازم و روي زخمهاي هميشگي اش يك پارچه تميز بياندازم تا چشمم بهشان نيافتد. اما، آنچه را كه در حال اتفاق مي افتد فقط بايد پذيرفت. همانگونه كه هست و با همه تلخي كه دارد و اين پذيرفتن نه از سر تسليم كه براي رد شدن است. براي اينكه خودم را در اكنوني كه خيلي زود مي‌شود گذشته، اسير نكنم.

01:11 PM


....

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

هنوز پشيمان نيستم از كاغذهايي كه ريز ريز كردم و به آب سپردم. آنها را دور ريختم نه براي اينكه روزهايي را كه نوشته شده بودند فراموش كنم. مي‌خواستم گذشته را همانطور كه مي‌خواهم بسازم و آن كاغذها با صراحتي كه داشتند اين اجازه را به من نمي‌دادند. من ، اما خودم را از دستشان خلاص كردم و حالا گذشته ، برايم يك لبخند است و حلاوت لحظه هاي نابي كه تجربه كردم. بايد با اين روزها هم همين كار را بكنم؛ قبل از آنكه يك جنون آني همه چيز را خراب كند و ديگر چيزي براي ساختن نداشته باشم.

12:25 PM


جنون

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

گاهي اوقات دلم مي خواهد اينجا از ديوانگي هايم بنوسم. از موج هاي رنگانگي كه هر از گاه مرا دربرمي گيرند و چند لحظه بعد رهايم مي كنند. دلم مي خواهد از زن هاي درونم بنويسم. از غصه هايشان. از شادي هايشان و از دعواهاي تمام نشدني‌شان. اما نمي‌شود. اينجا هم بايد لبخند بزنم و هيچ نگويم. حالم بهم مي‌خورد از اين نقابي كه صبح تا شب به صورتم مي‌زنم. نقاب خنده. نقاب آرامش. نقابي كه مي‌‌گويد همه چيز خوب است. من خوبم. زندگي روبراه است و فاصله من و جنون از اين سر اقيانوس است تا آن سرش.خسته مي‌شوم وقتي زيادي اداي آدم‌هاي عاقل را درمي‌آورم.
از وقتي كه آن آوازهاي از سر جنون را گوشه آن باغ شنيده ام، منتظرم كه يك روز صداي خودم را بشنوم كه همان طور با همان نوا و همان ريتم آواز مي‌خواند.گاه دلم مي‌خواهد آن زن را قصه كنم و گاه دلم مي‌خواهد از جنونش جسارت بگيرم و بزنم زير همه قواعد دنيايي كه نظم و آرامش و معقول بودن ارزش هاي هميشگي‌اش هستند.


11:48 AM


شما صد سال زود به دنيا آمده ايد

جمعه ۳۰ تیر ۸۵

سال 1300 وقتي رئيس نظميه‌ اصفهان مي خواست نشريه زنان زبان را توقيف كند، به صديقه دولت آبادي صاحب امتياز ومدير مسئول زبان زنان گفت:«خانم شما صد سال زود به دنيا آمديد!» و او جواب داد:« من صدسال دير متولد شده‌ام چون در غير اين‌صورت نمي‌گذاشتم امروز زنان چنين خوار و خفيف در زنجير مردان اسير باشند.»
حالا هم كه صدسال از آن روزها گذشته، وقتي ما همان خواسته‌‌هاي صد سال قبل مادر بزرگ‌هايمان را مي‌خواهيم و مي‌گوييم قوانين مربوط به طلاق و حضانت و لايت و تعدد زوجات و ..... ناعادلانه است، همين جواب را مي شنويم.« شما صد سال زود بدنيا امده ايد كمي كه صبر كنيد همه چيز خودش درست مي‌شود.»