« چند پاره‌ام اين روزها | صفحه اصلی | عاشق و متنفر »

جهاني ديگر هم ممكن است

جمعه ۱۵ مهر ۸۴

اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نمي‌شد، من آمده‌ بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نمي‌فهميدم كه آدم‌ها چطور در اين ظلمت مطلق راه مي‌روند، غذا مي‌خورند، حرف مي زنند و مي‌خندند.
بچه كه بودم معناي حرف‌هاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميدم. نمي‌فهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدم‌ها ازهمان جايي آمده‌اند كه تو قبلا بوده‌اي و من نمي‌فهميدم چطور آدم مي‌تواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم مي‌كند و اسمش را خورشيد گذاشته‌اند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب مي‌ديدم دارم از دنياي آدم ها فرار مي‌كنم. خواب مي‌ديدم وسط جاده‌اي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستاده‌ام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شده‌ام. در كابوس‌هايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذي‌اش تا لب دره مي‌رفت و مي‌گفت مي‌خواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را مي‌گرفت و تا تهش مي‌رفت و من مي‌ديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو مي‌شود. آن وقت همان‌طور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد مي‌زدم و التماس مي‌كردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب مي‌پريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه مي‌رود و دختركي كه در خواب فرياد مي‌زند.
كابوس‌هايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بال‌هاي كاغذي‌اش كه با بمبي كه در حياط خانه‌شان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نمي‌ديدم.
بزرگتر كه شدم، چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد.راه مي‌رفتم، غذا مي‌خوردم، حرف مي‌زدم و مي‌خنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهاب‌هايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستاره‌هايي كه اندازه نوك سوزن بودند و مي‌گفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدم‌ها جلو نمي روند، دور خودشان مي‌چرخند. بعضي در حياط خانه‌شان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرم‌‌هاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستون‌هايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي مي‌كنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا مي‌رسيدند، مي ديدند كه قله‌اي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرم‌ها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له مي‌كنند. آدم‌ها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان مي‌چرخيدند، در دايره‌هايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق مي‌كرد.
كرم‌ها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگي‌شان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفته‌اند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مي‌اندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف مي‌كنند و يادشان مي‌رود كه براي پريدن به دنيا آمده‌اند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدم‌هاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجه‌ها و حالت تهوع‌هاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شده‌اند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نمي‌دانم واقعا از دنيا چه مي‌خواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اين‌ها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم مي‌چرخم. در دايره‌هايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير مي‌كند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدم‌هاي سرخوش كه مثل آدم‌هاي مست و ديوانه است. حالا مدت‌ها است كه سكوت كرده‌ام و ديگرچرخش آدم‌ها را به مسخره نمي‌گيرم. حالا مدت‌ها است كه سردرگمي‌ام را فرياد نمي‌ زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا مي‌دهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيله‌ام را آغاز كنم و مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدم‌ها مسخره‌ام مي‌كنند، باورم نمي‌كنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم مي‌كنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت مي‌گيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر مي‌كردم وقتي‌كه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدمي‌كه فكر مي‌كني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستي‌ات را مي‌پذيرد و تو شريكي براي سردرگمي‌هايت پيدا مي‌كني. اما آدم‌ها اهل منطق‌اند و حساب و كتاب و من اين را نمي‌دانستم. فكر مي‌كردم همه آدم بزرگ‌ها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم مي‌شود مي‌رفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است

پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حس‌هاي لحظه‌اي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »مي‌دانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..