« ماجراهاي ما و زنستان | صفحه اصلی | يك شروع متفاوت، زير آسمان خدا »

زن روزهاي سخت


چهارشنبه ۱ شهریور ۸۵

وقتي مي بينم روي تخت بيمارستان هم آرام نمي گيري و براي دكترها، پرستارها و بيماران از حقوق زنان مي گويي و مجله بهشان مي دهي كه بخوانند، وقتي مي بينم آنجا هم كه هستي چشمان مهربان و دستان هميشه داغت به آدم انرژي مي‌دهد و مدام مي‌گويي نگران من نباشيد به فكر كارها باشيد كه خوب پيش برود ، مطمئن مي شوم كه «پروين اردلان» ما، زن روزهاي سخت است و به قول فرناز بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد.
مي داني اولين باري كه دلم به بودنت قرص شد كي بود؟ زمستان سال 82 : كافه كتاب چشمه. اتفاقي تو و نوشين احمدي خراساني را ديدم و مطالبي را كه براي ويژه نامه كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان آماده كرده بودم نشانت دادم. نوشته ها را نگاه كردي و وچند توصيه كوچك اما موشكافانه و دقيق دادي. آن وقت‌ها هنوز پروين اردلان روزنامه نگار و قلم معركه‌اش را نمي‌شناختم. اما با همان چند كلمه فهميدم كه درس هاي زيادي مي توانم از اين زن بگيرم.
بهترين درسي كه به همه ما دادي همان شعار معروف: «بنويسيد، نوشتن به زن ها اعتماد به نفس مي دهد» است. من اما يك چيز مهم ديگر هم از تو ياد گرفته‌ام : «وقتي از زنان مي نويسم نبايد تصويري كه از آنها ارائه مي دهم زن قرباني باشد.»
نگاه زنانه داشتن را هم از تو آموختم، از آن پرسش‌هاي بي وقفه‌ات بعد از هر سفر، كه زن هاي آنجا چه كار مي كردند؟ چقدر در فضاهاي عمومي حضور داشتند؟ چقدر ديده مي شدند؟ چقدر با بقيه معاشرت داشتند؟ شاغل بودند؟ در كجاها؟ و ... و. ... و ..
خيلي وقت ها هم اصلا لازم نيست كه چيزي بگويي، رفتارت است كه يادمان مي‌دهد چطور كار گروهي كنيم، چطور آدم هاي تازه را جذب كنيم و وقتي داريم با هم كار مي‌كنيم حرفي از رئيس و مرئوس نباشد و به نظرات همديگر احترام بگذاريم.
دقتت براي كامل و بي نقص بودن كارها هم كه ديگر نيازي به گفتن ندارد، هر كس چند وقتي با تو كار كرده باشد مي داند كه يك خطا و كم‌كاري كوچك هم از چشمانت پنهان نمي‌ماند. با اين وجود اما كار كردن با تو اصلا سخت نيست، همين كه يك قدم به جلو برداريم، تو دو قدم جلو مي‌آيي و همه چيز دوباره مثل قبل مي‌شود.كمال‌گرايي تو اما كمك مي‌كند كه حواسمان باشد در كار داوطلبانه هم بايد منظم و متعهد باشيم و كارمان را خوب ارائه دهيم.
فقط اين‌ها نيست درس زندگي هم زياد از تو يادگرفته ام .يادت هست آن روز را كه از كتابخانه تا هفت تير پياده رفتيم ومن از پريشاني‌هايم گفتم و اينكه نمي‌دانم آخرش قرار است به كجا برسم و چه كار كنم و تو براي من از خودت گفتي و از راه هايي كه رفته‌اي و فرصت‌هايي كه برايت فراهم بود و نخواستي‌‌شان و من جواب خيلي از سرگرداني‌هايم را گرفتم و فهميدم خيلي از اين جاهايي كه براي بقيه هدف‌اند و مقصد، مي تواند فقط يك ايستگاه ميان راه باشد. نه جايي براي اتراق و متوقف شدن.
قشنگ ترين تصويري كه از تو در ذهنم دارم، مال 22 خرداد سال گذشته است . سوار اتوبوس بوديم و در راه رفتن به دانشگاه تهران. چشمان تو آن روز طوري مي درخشيد كه به فرناز گفتم، هركس الان پروين را ببيند حتما عاشقش مي شود. تا به حال تو را آنطور نديده بودم. مدتها بود كه چشمانت خستگي را هوار مي زد، ازبس كه شب و روز پاي كامپيوتر بودي و مشغول روبراه كردن سايت و اديت كردن مطالب بچه ها. آن روزها هم كه در تكاپوي برگزاري تجمع بوديم، بيشتر از هميشه كار مي‌كردي و از هميشه خسته‌تر. آن روز اما، چشمانت چنان پر از شور و شوق و اميد به آينده بود كه ذره اي از آن همه خستگي را نمي شد در آن پيدا كرد.
اين تنها تصوير به يادماندني نيست كه از تو دارم. 8 مارس 1384 است. در پارك دانشجوييم. پليس با باتوم هاي دستي و برقي اش حمله مي كند و مي زند و مي‌برد. تو اما اصلا حواست به اين حرف ها نيست و فقط مي خواهي اين لحظه ها را ثبت كني. هر قدر هم كه سعي مي‌كنم لااقل از ديد پليس دورت كنم فايده اي ندارد. خودت را پاك فراموش كرده‌اي....
اين يكي به همين چند ماه پيش بر مي‌گردد،چند روزي از تجمع 22 خرداد گذشته، تلفنت خاموش است و دلم به چراغ كوچكي خوش است كه گاه به گاه مي گويد تو سالمي و پاي اينترنت. نگرانتم و اختيار اشك‌هايم را ندارم. در اين گير و دار هم مدام دنبال كار بچه هاي دستگير شده هستي و انعكاس درست خبرها. وقتي مي‌گويم مي‌خواهم ببينمت.خيلي تند مي‌گويي نه. مي دانم به خاطر خودم است اما طاقت نمي‌آورم. مي‌آيم.مي ترسيدم وقتي تو را مي‌بينم جلوي همه بزنم زير گريه. تو اما مثل هميشه پر از انرژي بودي. مي‌خنديدي و آمدن نيروهاي امنيتي به خانه‌ات را طوري تعريف مي‌كردي كه از خنده دل درد گرفتيم.من آن روز هر بار كه نگاهت ‌كردم، شكر كردم كه هستي و سالمي.از تو كه جدا شدم، مثل كوه قوي بودم و تازه به بقيه بچه‌ها هم كلي انرژي دادم.
هميشه همينطور بوده. در سخت‌ترين لحظه‌ها هم از تو انرژي گرفته‌ايم و قدم‌هايمان براي رفتن و رفتن محكم‌تر شده. حتي حالا هم كه ‌فشارهاي همه اين روزهاي سخت تو را در بستر انداخته‌، برايمان منبع انرژي هستي و هر بار كه مي بينمت و صدايت را مي‌شنوم، بغضم را از ياد مي‌برم و آرام مي‌شوم.
مي‌خواهم اعتراف كنم كه هربار تو و نوشين براي من از خودتان گفته‌ايد و تجربه هايي كه از سر گذرانده ايد و بعدش هم بلافاصله اضافه كرده ايد كه دلم مي خواهد شما ، جوانترها بهتر از من باشيد، از فرصت ها بهتر استفاده كنيد و اشتباه‌هاي مرا تكرار نكنيد، سنگيني بار مسئوليتي كه بودن در كنار شما بر دوشم گذاشته را احساس كرده‌ام. اما خوب مي دانم كه اين مسئوليت، قيمت اين لحظه هاي خوب و نابي است كه هر لحظه‌اش درس زندگي و زن بودن را به من مي‌دهد.
اين چند روز براي ما خيلي سخت بود. براي همه دوستانت در مركز فرهنگي زنان و شايد بيشتر از آنها براي ما بچه‌هاي‌ زنستان كه بدون تو بايد كارها را جلو ببريم.با اينكه هميشه خواسته‌اي با بال هاي خودمان بپريم و توانمند و مستقل باشيم (و به گمانم شده‌ايم)، اما بودنت برايمان قوت قلب است.
مي‌دانم كه خيلي زود خوب مي‌شوي. تو زن روزهاي سختي و هيچ كدام از پيچ و خم‌هاي زندگي نتوانسته تو را به زانو درآورد. اين يكي هم نمي‌تواند. ايمان دارم. به قول خودت بايد روي اين يكي را هم كم كني.

براي زني كه مي بيند
زني كه چشمانش رنگ زندگي است
شعر ستاره:براي پروين