۱۳۸۲/۰۳/۰۷
امروز خيلی دلم گرفته بود و نشستم كلی از دلتنگی هايم نوشتم ولی وقتی كه خواستم publish كنم . همه اش پاك شد. اول خواستم همه چيزهايی را كه نوشته بودم دوباره بنويسم ولی فكر كردم شايد حكمت اين كار اين بوده كه از دلتنگی هايم حرفی نزنم و نگذارم كه نااميدی برصورتكم چيره شود. من معمولا زياد اهل دردل كردن نيستم و ترجيح می دهم كه خودم يك طوری با غصه هايم كنار بيايم و يك با ر هم كه خواستم دردل كنم اين طور شد.
نزديك محل كار من يك كتابفروشی كوچولو هست. به اسم داروگ كه من هر وقت بی حوصله، ناراحت، عصبانی و بطور كلی ناميزون باشم به آنجا می روم و چند ساعتی بين كتاب ها پرسه ميزنم وبعد با يه بغل كتاب و خلق خوش می آيم بيرون. با اينكه من خيلی اهل كتابخانه و كتابفروشی رفتن هستم ، ولی داروگ يك چيز ديگر است. طبقه دوم اين كتابفروشی يك ميز گرد است با چهار تا صندلی و بساط چايی و نسكافه و آب خنك و تا دلتان بخواهد كتاب . فروشنده های داروگ هم آدم های كتابخوان و خيلی با فرهنگی هستند كه كتاب ها را با وسواس خاصی انتخاب می كنند و هر كتابی را برای فروش نمی آورند و كلا فضای داروگ طوری است كه آنهايی كه زياد اهل كتاب نيستند مشتاق مطالعه می شوند و كتابخوان ها هم دلشان نمی خواهد كه از آن بيرون بيايند. اگر راهتان به خيابان لارستان و تخت طاووس افتاد حتما يك سری به داروگ بزنيد . پشيمان نمی شويد