« ويرانه | صفحه اصلی | بهار توبه شکن »

.........

دوشنبه ۲۴ بهمن ۸۴

ديشب خوابت را ديدم. خواب ديدم كنار خيابان منتظر تاكسي بودم كه يكدفعه يك نفر دستم را گرفت و گفت سلام. وقتي برگشتم ديدم تويي، بودنت را باور كردم و دستت را محكم گرفتم. با هم سوار اتوبوس شديم و تو تمام مدت كنارم بودي. هردومون امتحان داشتيم و مي‌خواستيم بريم سر جلسه. اما وقتي به ايستگاهي كه بايد پياده مي‌شدم رسيديم، دلم نيومد از تو جدا بشم. مي‌خواستم يك ايستگاه ديگر هم كنارت باشم و وقتي پياده شدم. گم شدم. بيابان بود و خلوت بود و من تنها بودم......
مي‌دوني مدت‌ها بود كه خوابت را نديده بودم. اين مدت‌ها شايد چند سال باشه.تو را براي خودم ممنوع‌التصوير كرده بودم. خودت را. عكست را و خوابت را.... ديشب اما اين ممنوعيت شكست.
صبح كه بيدار شدم، انگار خواب نبود. واقعيت بود و من انگار كه تو را ديده باشم و در كنارت باشم و همان باشي كه هميشه برايم بودي. چشمانم را كه باز كردم پر از انرژي بودم و آرام آرام.


دين را به جاهلان نسپاريم

پنجشنبه ۲۰ بهمن ۸۴

من مسلمانم و مقيد به دين اسلام. اما گاهي اوقات اينقدر بين مسلماني خودم وآنچه برخي اسلام مي‌نامند فاصله مي‌بينم كه انگار ما پيروان يك پيامبر نيستيم و اساس دينداري‌مان يك كتاب مشترك به نام قرآن نيست.
من هم كاريكاتورها را ديدم، پيامبري كه من مي‌شناسم هيچ شباهتي به اين كاريكاتورها ندارند. حرف اول همه اين كاريكاتورها «خشونت» است و محمد «پيامبر رحمت» بود. اما راهش اين نيست كه بروم و به آتش بكشم و مهر تاييد بزنم به خشونت ورزي مسلمانان.
رسول الله هم هيچگاه، حتي بعد فتح مكه و قدرت گرفتن آناني را كه به او ناسزا گفته بودند، سنگ زده بودند و زباله بر سرش ريخته بودند و از شهر رانده بودند، مجازات نكرد. بخشيد.
چاپ اين كاريكاتورها و تحريك احساسات مذهبي مسلمانان به بهانه آزادي بيان، مسخره است. آزادي بيان براي نقد است و اين كاريكاتورها فقط و فقط توهين بود و دروغ.اما با به آتش كشاندن سفارت خانه‌ها واعمالي اينچنيني فقط مهر تاييد بر اين زده‌ايم كه مسلماني همين است. به دور از عقلانيت و خشن.
نگراني من به خاطر آن چند صد نفري نيست كه رفتند و آتش زدند و تهديد كردند. براي آنهايي است كه از كار اين آدم‌ها خوشحالند و تاييدشان مي‌كنند.كه خشمگينند از كاريكاتورهايي كه چاپ شده و مي‌گويند اصلا بايد برويم و دانمارك را به آتش بكشيم. نگراني من براي اين است كه دولتمردان و رسانه‌ به اصطلاح ملي مان هم به جاي اينكه عقلانيت را رواج بدهد بر طبل بي عقلي و خشونت مي‌كوبند. كه رئيس پليس شهرمان هم مي‌گويد: «اگر من این مسئولیت را نداشتم، همچون شما جوانان انقلابی به خاطر اهانت به پیامبر تجمع می کردم و حاضر بودم حتی در ازای آسیب دیدگی نیز وارد سفارت مذکور شده و اعتراض خود را به گوش مسئولان آن کشور هتاک برسانم.»
هميشه اعتقاد داشته‌ام، وقتي با انديشه‌اي مخالفم و گمان مي‌كنم حقيقت چيز ديگري است، راهش بستن دهان مخالف نيست. راهش اين است كه من هم حرف خودم را بزنم. حتي اگر دروغ است يا توهين من هم به شيوه خود او اعتراض كنم. بنويسم. شكايت كنم. دادخواهي كنم. تحصن كنم. نه اينكه دهان مخالف را گل بگيرم و به آتش بكشم و فرياد بزنم.
اينطور كارها مهر تاييد به اين مي‌زند كه اسلام، همان اسلام بن لادن است يا همان اسلام عراقي‌هايي كه به نام اسلام و با فرياد الله اكبر سر مي‌برند و با افتخار از آن فيلم مي‌گيرند.
حق با مهدي جامي عزيز است: نبايد دين را به دست جاهلان رها کرد. نبايد بگذاريم از دين فقط پوسته اي بماند كه هيچ رنگ و بويي از عقلانيت و انسانيت ندارد.

بقيه حرف‌ها را هم دوستان گفته‌اند:
**نقد کن بيزار نکن از آزادی چماق مقدس درست نکن/ سيبستان
**تقدس و آزادي بيان/فرنگوپوليس

**«به نام محمد سنگ می زنند و می سوزانند. محمدی که من پیروش هستم پیراهنش را بالا می زند و از کسی که به اشتباه تازیانه خورده می خواهد تا او را قصاص کند. گیرم که روزنامه خطا کرد، به کارمند سفارت چه دخلی دارد؟ اگر دی روز کسی توی سفارت اتریش یا دانمارک بود و از این آتش خشم به اصطلاح دانش جویان آسیبی می دید چه کسی پاسخ گو بود؟»/ حامد قدوسي

**اگر هم مي‌خواهيد اعتراض مدني داشته باشيد و به قول الپر مثل مسلما‌هاي با شعور اعتراض كنيد، برويد و اين پتيشين را امضا كنيد كه براساس اعلاميه حقوق بشر كه گفته: " هرگونه ترغیب به تنفر ملی یا نژادی یا مذهبی که باعث تحریک به تبعیض و یا دشمنی و خشونت گردد، به موجب قانون ممنوع می باشد." خطاب به سازمان ملل متحد، سران کشورهاي اروپايي و کميسيون حقوق بشر سازمان ملل نوشته شده است.


شاه سياه پوشان

سه شنبه ۱۸ بهمن ۸۴

شاه سياه پوشان را خواندم و اتفاقا آنقدرها هم بهم نريختم. فقط بعدش يك كابوس ديدم كه همه‌اش خلا بود. مثل آدمي كه افتاده باشد در يك دره تنگ و عميق و از آن همه فقط لحظه‌اي را كه بين زمين و آسمان است يادش باشد.
پوست كلفت شده‌ام و شايد هم به قول هژير اينقدر اتفاق پشت اتفاق ديده‌ايم اين چند ساله كه حساسيت‌هايمان را از دست داده‌ايم.
«شاه سياه پوشان» داستان شاعري است كه به زندان مي‌افتد و منسوب است به هوشنگ گلشيري.
از همه كتاب اما چيزي كه بيشتر مرا به فكر بود. ماجراي «سرمد» است. جوان 19 ساله‌اي كه همه جا همه بند شاعر است و در رفت و آمد آنهايي كه چند روزي هستند و براي برنگشتن مي‌روند او هميشه هست.
و شب آخر لب باز مي‌كند و مي‌‌گويد برادرش وقتي در زندان مجبور بوده كه كسي را بگويد او را گفته بود و فكر كرده بود كه چون فقط 18 سالش است حتما ولش مي‌كنند. برادرش توبه نكرده بود و اعدامش كرده بودند و سرمد وقتي بدن آَش و لاشش را ديده بود همه چيز برايش تمام شده بود. نتوانسته بود و شده بود تواب. شده بود تير خلاص بزن زن‌ها و خون مي شست.
با همه اين‌ها مي‌دانست ديگر آزادي در كار نيست و اينكه همه چيز را گفته بود و حتي نامزد خودش را هم لو داده بود و شاهد اعدامش بود هم ،چاره ساز نبود.
خودش مي‌گفت: ما اشتباه كرديم. بايد هم تاوان بپردازيم. مي گفت : من با علاقه و حتي دقت تير خلاص مي‌زدم.اما يك روز كه دختري را كه با هم، سازماني عقد كرده بودند مي بيند و توان زدن تير خلاص را ندارد، خواهش مي‌كند كه يك كار ديگر به او بدهند. اما قبول نمي‌كنند و از توبه‌اش مي‌گويند.اين آخري ها را با هق هق براي شاعر تعريف مي‌كرد. با هق هقي كه به قول شاعر از ته سردابه‌اي هزارتو كش كشان مي‌غلتيد و مي‌آمد و آن شب، شب آخرش بود

شايد اگر چند سال پيش اين‌ها را مي‌خواندم فكر مي‌كردم قصه است. قصه‌اي كه در خيال نويسنده شكل گرفته ولي وقتي هم شاعر را ديده‌‌ام و هم سرمد را.(گيرم چند ورژن پائين‌ترش را) فقط وحشت مي‌كنم از تاريكي روزهايي كه از سر نگذرانده‌ام.



.....

یکشنبه ۱۶ بهمن ۸۴

«پرونده ايران براي گزارش به شوراي امنيت ارجاع شد.»
اين را كه خواندم ديروز تنم لرزيد و خنده بر لبم ماسيد. حالا هم هر چه مي كنم نمي‌شود كه در فكرش نباشم.خواستم چيزكي بنويسم كه ديدم سواد سياسي‌ام به تحليل نمي‌رسد. اما نگراني‌ام را نمي‌توانم پنهان كنم. نگرانم و بيشتر از اجماع جهاني بر عليه ايران از حماقت دولتمردان خودمان مي ترسم.
اين را هم از خوابگرد بخوانيد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم

لطفا پدر ما را در بیاورید

شنبه ۱۵ بهمن ۸۴

" متاسفانه مي بيينيم در بعضي كشورها NGO ها ابزار استعمار شده‌اند و از انها براي مقاصدشان استفاده مي‌كنند يا NGO ها را ابزار ورود بيگانگان به كشور مي‌كنند."
" تشكيل سازمان‌هاي غيردولتي طوري شده كه الان هركسي يك تشكل راه مي‌انداخت و مجوز مي‌گرفت و پولي به جيب مي‌زد و كه الحمدالله الان دادن مجوز دارد سخت مي‌شود."

"دولت به عنوان والدين بر سازمان‌هاي غيردولتي نظارت دارد. مگر ما در خانواده بچه‌ها را به حال خودشان رها مي‌كنيم كه هركاري كه دلشان خواست بكنند."

" استدعاي عاجزانه من اين است كه دولت نظارت را داشته باشد و حمايت را هم داشته باشد و اين طور نباشد كه كه هركس خواست دكاني داشته باشد برود و NGO بزند."

"ما پذيرا هستيم كه بعضي استحقاق حمايت دارند و برخي هم هدايت و نظارت."

شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟
البته وقتی دعوت ها حسابی گزینشی باشد و همه مدعوین یا خیریه ها باشند یا تشکل هایی که از غیردولتی بودن فقط ادعایش را دارند یا اینکه طرز فکرشان کاملا دولتی است نباید انتظار بیشتری داشت. ولی خداییش چه حالی کردن مسئولان وزارت کشور وقتی به نمایندگان به اصطلاح سازمان های غیردولتی این حرف ها را می زنند.ای داد بیداد.... این جور وقت ها آدم نمی دونه بخنده. گریه کنه یا فریاد بزنه.


از حال ما كه بخواهيد ملالي نيست جز دوري شما

جمعه ۱۴ بهمن ۸۴


هميشه براي خاطر ديگران نيست كه آدم از خودش مي‌نويسد. گاهي اوقات فقط و فقط براي خودم است كه مي نويسم براي اينكه بعدها يادم باشد چه روزهايي را از سر گذراندم و شايد بيشتر از آن براي اينكه خودم را بخوانم و بفهمم و شايد دنبال چاره باشم.
از خودم كه بخواهم بگويم با يك كلمه خوب و بد نمي شود جواب داد.
بيروني كه چند قدمي‌ام باشد همه چيز خوب است.خانواده خوبند و مثل هميشه يار و همراه و سنگ صبور گفته ها و ناگفته‌هايم. شغلم خوب است و همانطور كه مي‌خواستم همه چيزش دست خودم است و با فرم و محتوايش حال مي‌كنم و همكاران خوبي دارم و خوشحالم كه در با ثبات ترين وضعيت شغلي‌ام تصميم گرفتم دنبال علاقه‌ام بروم.كارهاي NGO اي هم دارد به جاهاي خوب مي‌رسد و همين روزها خبراي جديدش را مي‌شنويد.
اما بيروني كه چند متري‌ام باشد مغشوش است و يك عالمه چيزهاي نگران كننده دارد از اعتصاب و سركوب راننده‌هاي شركت واحد بگير تا بازداشت آرش سيگارچي و اظهارنظرهاي هرچند از گاه مسئولان و مديراني كه اصلا وضعيت فعلي را نمي‌شناسند و همين روزها است كه حرف هايي را كه داريم بهشان مي‌خوانيم عملي كنند و غصه هاي كوچك و بزرگي كه هميشه هست و كهنه نمي‌شود و بهشان عادت نمي كنم. غصه هايي مثل دختركي كه در سرما التماس مي كند آدامسش را بخرم. پيرمردي كه گوشه خيابان مي لرزد. مرد كوري كه با پسرك خردسالش گدايي مي كند. زن جواني كه گوشه خيابان منتظر مشتري است و مرد ميانسالي كه براي همه زن هاي سر راهش بوق مي زند تا هيچ گزينه اي را از دست نداده باشد و دختركي كه در شهر راه مي رود. مي لرزد. مي ترسد. گريه مي كند و هيچ گاه اجازه ايستادن به خود نمي‌دهد.
كمي كه شعاع دايره بودنم را بيشتر مي كنم اما كار از غصه و ترس فراتر مي رود و جايش را وحشت مي گيرد. وحشت شروع يك جنگ ديگر. وحشت تحريم و منزوي شدن. وحشت حماقت دولت مردان. وحشتي كه نمي دانم چقدر واقع بينانه است ولي هست و هر وقت كه خبرها را مرور مي كنم مرا در خود فرو مي برد.

اينها همه بيرون بود و درونم انگار در حال گذر است. گذر از روزهايي به روزهاي ديگر.زن هاي درونم اين روزها سخت ولي آرام و بي صدا در حال ساخت و سازند. هيچ حسي حس قالب اين روزهايم نيست. خنده و اشك چنان درهم تنيده‌اند كه اصلا نمي‌دانم شادم يا غمگين. شروع كه كردم مي خواستم بيشتر از درونم بنويسم اما نمي‌شود. براي خودم هم انگار نقش بازي مي كنم. دلم مثل درياي شمال پر جنب و جوش است و هر وقت سراغش را مي گيرم مثل درياي جنوب آرام آرام مي‌شود.
دارم پوست مي‌اندازم دوباره. فصلش كه تمام شود يك مريم ديگر مي شوم. مريمي كه به جاي مردن دگرگونه زيستن را انتخاب كرده. آن هم براي بار.... راستي چندمين بار است كه پوست اندازي مي كنم ؟ حسابش از دست خودم هم در رفته. اما مي دانم كه ديگر مثل آن وقت نيست كه وقت پوست اندازي خلوت كنم و از زمين و زمان ببرم و بعد چند وقت دوباره سر و كله ام پيدا شود.

پي نوشت: تازه كه ياد گرفته بودم براي بابا كه اون وقت ها جبهه بود نامه بنويسم. هميشه اولش همين را مي نوشتم :از حال ما كه بخواهيد ملالي نيست جز دوري شما و البته بعدش هم اضافه مي كردم دلم يك عالمه برات تنگ شده


سده، جشني كه از ياد برده‌ايم

دوشنبه ۱۰ بهمن ۸۴

از آنجايي كه هنوز سايت روزنامه اعتماد ملي راه نيافتاده و روزنا هم فقط اخبار آن لاين برخي مطالب روزنامه را منتشر مي‌‌كند. يادداتشتي را كه امروز در رابطه با سده در روزنامه چاپ كرده‌ام اينجا مي‌گذارم .
در رابطه با صفحه زنان اعتماد ملي هم كه قرار است هفته اي يك روز در بياورم چيزي نگفته بودم تا سايت روبراه شود و بهش لينك بدهم. ولي با اين اوضاع فكر كنم بايد آنها را هم همين جا بگذارم. مخصوصا مطلبي را كه درباره بي بي خانم استرآبادي نوشته ام و خودم خيلي دوستش دارم

سده جشن ملی ایرانیان است اما حالا سال ها است که به غیر از زرتشیان کسی یادی از آن نمی کند. این جشن ملی باستانی که بعد از نوروز و یلدا بزرگترین جشن ایرانیان است و تا زمان حمله مغول‌ها با کارناوال‌های شادی در شهرها و فضاهای عمومی جشن گرفته می‌شد، حالا محدود به مراسم‌های چند ساعته زرتشیان در تهران و کرمان و یزد شده و غیر زرتشیان برای شرکت در آن باید با ارائه معرفی نامه از دانشگاه یا رسانه های جمعی کارت مخصوص مراسم را از برگزارکنندگانش دریافت کنند.
با وجود اینکه بنا به اسناد تاریخی، ایرانیان قبل از ظهور زرتشت هم سده را جشن مي‌گرفتند، فراموشی این جشن باستانی از سوی عموم مردم و پاسداری زرتشیان از این آئین ایرانی، شبهه پیشینه زرتشتی داشتن آن را پيش آورده و برگزاری اینگونه جشن‌های ملی را با محدودیت مواجه کرده است، در حالی که به گفته کوروش نیکنام، نماینده زرتشیان در مجلس شورای اسلامی :«سده متعلق به همه ایرانیان است و جا دارد همانند نوروز، سیزده بدر و چهارشنبه سوری به صورت عمومی و در جای جای ایران جشن گرفته شود.»
اين شبهه البته اختصاص به مردم كوچه و بازار ندارد و رئيس مجلس شوراي اسلامي نيز مهر ماه امسال در پاسخ به پيشنهاد نيكنام مبني بر قرائت متني در صحن مجلس براي تبريك جشن مهرگان با رد كردن اين پيشنهاد، گفته بود: «شما زرتشتيان ماشاالله هر ماه يك جشن داريد و آن وقت ما بايد هرماه يك تبريك در مجلس داشته باشيم.»
با اين وصف در شرايطي كه حتي رئيس فرهنگستان زبان فارسي نيز جشن‌هايي همچون سده و مهرگان را آئيني زرتشتي عنوان كرده و پيشينه ايراني آن را به خاطر نمي‌آورد، دست‌اندركاران برگزاري اين جشن‌ها در انجمن‌هاي زرتشتي حق دارند با وجود تمايل‌شان به برگزاري عمومي اين جشن‌ها از اينكه اين آئين‌هاي ايراني تبليغ دين زرتشت محسوب شود نگران باشند و به زنده نگاه داشتن آن در محافل خودشان اكتفا كنند.
تبديل جشن های ايراني همچون سده و مهرگان به يك مراسم زرتشتي در حالي صورت مي‌پذيرد كه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كه متولي دولتي زنده نگاه داشتن ميراث فرهنگي كشورمان است، هيچ برنامه‌اي براي احياي اينگونه جشن‌ها ندارد و آنگونه که «اسفنديار رحيم مشائي»، رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري به خبرگزاری میراث فرهنگی گفته است: «اين سازمان در حال حاضر نمي تواند در برگزاري اين جشن ها مشارکت کند، زيرا برگزاري این جشن‌ها موضوعي خاص است و اگر بخواهد در فضاي کشور عموميت پيدا کند، از حيطه فعاليت هاي اين سازمان فراتر مي رود.»
بر طبق قانون مسئوليت عمومي كردن چنين آئين‌هايي بر عهده «شوراي فرهنگ عمومي» است و اجراي عمومي جشن‌ها با پيشنهاد يكي از اعضا در شورا بررسي مي‌شود كه البته سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خود يکي از اعضاي شوراي فرهنگ عمومي است و مي تواند به عنوان پيشنهاد دهنده عمومي کردن این جشن ها شود اما «مشائي» معتقد است که پيش از پيشنهاد دادن چنين طرحي بايد تحقيقات کارشناسي در مورد آن انجام شود و نمي توان از هم اکنون در مورد اجرا شدن يا نشدن آن نظر داد.
پژوهشكده مردمشناسي اين سازمان نيز البته تحقيق براي چگونگي برگزاري اين جشن‌ها و رواج دوباره آنها را در دستور كار خود قرار داده است، اما به گفته «دكتر محمد مير شكرايي»، رئيس اين پژوهشكده نتايج آن در بلند مدت و طي سال‌هاي آتي قابل استفاده خواهد بود و اين مركز كه يكي از دستگاه‌هاي مسئول در احياي آئين‌اي ايراني است فعلا جز نوشتن مقاله و برگزاري همايش و جلسات گفت و گو هیچ راهکار مشخصی برای گرامی داشت این جشن ها ندارد.
با همه اينها حالا چند سال است که سده از حیاط های کوچک مدارس زرتشتی و سالن مجتمع مارکار که کمتر از 1000 نفر گنجایش دارد خارج شده و در باغ کوشک ورجاوند واقع در 14 کیلومتری جاده مخصوص جشن گرفته می شود.
سال گذشته 9 هزار نفر در اين مراسم شركت داشتند و در هنگام غروب دهمین روز بهمن ماه ایرانیان مسلمان و زرتشتی دست در دست هم با شعله ور کردن هیمه بزرگی که در میان باغ برپا شده بود، پیدایش آتش را گرامی داشتند.
سده جشن پیدایش آتش است و ایرانیان از زمانی که هوشنگ شاه برای شکار مار سنگی را پرتاب کرد و از برخورد آن به سنگی دیگر آتش جرقه زد، دهم بهمن را به نشانه گرامی داشت این اتفاق جشن می گیرند. برخي همچون ابوريحان بيروني نيز سده را به فريدون نسبت مي‌دهند و نقل كرده‌اند: «چون ضحاك به بند كشيده شد، در بلندي‌هاي دماوند صد تن از جان بازيافتگان ماردوش جشن گرفتند و يك صد پشته هيمه افروختند و به آن سبب اين مراسم را جشن سده نام گذاشتند.»
برخي نيز وجه تسميه سده را در اين مي‌دانند كه صد روز از از پايان تابستان گذشته و صد شب و روز به نوروز مانده است.
با همه اين ها بهانه جشن گرفتن «سده» هرچه كه باشد، اين جشن ملي ايراني اين فرصت را به همه مي‌دهد تا در يك جشن عمومي شركت كنند و از شادي برافروختن پشته هيزم چند متري و آتش بازي و موسيقي و بازارچه‌هاي متنوعي كه در جاي جاي باغ كوشك ورجاود برپا است لذت ببرند.جشن عمومي كه جاي خالي آن در زندگي ما ايرانيان به شدت احساس مي‌شود.


رابطه‌اي كه تمام شده...

یکشنبه ۹ بهمن ۸۴

مي گفت 5 سال با يك پسرس دوست بوده و يك روز وقتي شب تولد پسره زنگ زده تا براي فردا برنامه بگذارند، پسره بهش گفته من نمي‌تونم. چون فردا دارم عروسي مي‌كنم.
دختره با چشم‌هايي كه هنوز خط كمرنگي از بهت را در خودشان داشتند، مي گفت: فكرش را بكنيد. نه خواستگاري، نه نامزدي و نه عقد؛ عروسي. بعد هم در برابر ناباوري من آدرس تالار را بهم داد و فرداشب وقتي جلوي تالار رفتم ديديم راست گفته.
ازش پرسيدم : يعني تو اصلا متوجه نشده بودي؟
_ نه! همه چيز خوب خوب بود. دو روز پيشش با هم رفته بوديم بيرون و من به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم همين بود كه بخواد من را ترك كنه. چه برسه به اين كه اينطوري بشه.

اين هم روايت يك دختر ديگه:
دو شب پيش تولد من را دو تايي خونه‌شون جشن گرفته بوديم. با كيك و گل و هديه و محبت و شادي.ولي آن روز وقتي زنگ زدم تا براي بعد از همايشي كه قرار بود با هم بريم قرار بذاريم. گفت : لطفا قرار را كنسل كن .من بعد از همايش با فلاني قرار دارم.
_ فلاني؟
_ ما چند وقتيه كه با هم دوست شديم و مي‌خواهيم نامزد كنيم.
و دختر با اين كه چند سال از ماجرا مي‌گذره. هنوز گيجه و نمي‌دونه كه اين جملات يعني چه؟


اين ماجراها پرداخته قوه تخيل من نيستند. واقعي‌اند و اين‌جا است كه يك سوال مهم مطرح مي‌شه: چرا بعضي از آدم‌ها وقتي يك رابطه‌اي به هر دليل براشون تمام مي‌شه ماجرا را با صراحت اعلام نمي‌كنند و چرا بعضي از آدم‌ها متوجه نمي‌شن در يك رابطه يك طرفه قرار گرفتن و وقتي شوك نهايي وارد مي‌شه اين‌طور بي دفاع و شوكه شده برجاي مي‌مونن.
و البته مي‌دونم سخته. هم پذيرفتن تمام شدن يك رابطه عاطفي و هم اعلام كردنش به طرف مقابل به خصوص وقتي كه اون همچنان ما را دوست داره. اما حتي اين هم نمي‌تونه كمكم كنه كه بفهمم چطور مي‌شه با آدم با خودش و با ديگران اينطور برخورد كنه.
درسته كه در هر دو ماجرا آدمي كه ترك شده زن بوده و آدمي كه شهامت اعلام اينكه رابطه از ديدگاه او تمام شده را نداشته و مدت‌ها الكي ماجرا را كش داده و براي خودش جايگزين پيدا كرده، مرد بوده. اما حتما هستن موارد ديگه‌اي ماجرابرعكس بوده و كلا جدا از جنسيت آدم‌ها سوال من سر اين نوع رفتار و اين نوع واكنش نشان دادنه؟؟


وبگردي

شنبه ۸ بهمن ۸۴

1.اي احمق‌ فرانسه، اي آقايي كه خودت را رئيس جمهور فرانسه مي‌داني! شما همه چيز را برعكس معني مي‌كنيد، دموكراسي را خفقان و خفقان را دموكراسي مي‌دانيد،خودتان بدترين ديكتاتوري را داريد.
اشتباه نكنيد اين صداي ملا حسني نيست. صداي ما را از تهران مي‌شنويد!!!!!!!

2. اگه مي خواهد كمي بخنديد و خوش باشيد سري به علي قديمي بزنيد و از چاپ صفحه جوان و بازگشت شكوهمندانه‌اش به ايران و سفرش به ديار يزد بخونيد

3. اگه هم دلتون مي‌خواد حالتون گرفته شه اين نوشته خوابگرد را بخونيد.

4.اين هم كه ديگه اخرشه. در كشوري كه هزار جور حوادث غير مترقبه در كمينش هست:پيشگيري از حوادث غير مترقبه در سال 85 ،هیچ بودجه ای ندارد

5. خانواده برابر؟ شايد فردا وقت بكنم و بروم ببينم اين دوستان عزيز چه مي‌خوان بگن در باره خانواده برابر. فقط خدا كنه دوباره نگن كه زن ركن اصلي خانواده است و بايد همه تلاشش را براي حفظ اين ركن اساسي جامعه بكند.

6. شماها اگه بي‌خوابي زده باشه به سرتان و شوهرخاله‌ تان هم يك اكانت مجاني پر سرعت بهتان داده باشه چه كار مي‌كنيد جز وبگردي و لاگيدن؟؟


....

جمعه ۷ بهمن ۸۴

وقتي آرزوهايت دقيقا، كلمه به كلمه عين آرزوهاي يك نفر ديگر باشد چه مي‌كني؟
من يك بار كه فكر مي‌كردم آرمان‌شهرم كمي شبيه به يك آدم ديگر است، رفتم و به او گفتم بيا با هم دوست باشيم و با هم برويم. هيچ هم از هيچ چيز نترسيدم وحتي ترديد هم نكردم.درست يا غلطش هم بماند براي وقتي كه به قول رفقيمان زمان ترازويش را برايمان ساخت.
حالا اما ماجرا فرق مي كند آدمي هست كه آروزهايش عين آرزوهاي من است و آن‌ها را با همان كلمه‌هايي گفته كه من بارها در دفترچه‌هايم نوشته‌ام و من، مني كه بليط يك سفر تازه را گرفته‌ام، دارم وسوسه مي شوم بروم، بليطم را پس بدهم يك جا در بوفه اتوبوس بعدي بگيرم و بروم دنبال آرزويي كه همه عمر در پي اش بوده ام و شبها خوابش را مي‌بينم. دنبال آرزويي كه مي‌دانم هيچ وقت از آن خسته نمي‌شوم.
خيلي هيجان زده‌ام. شده كتابي را بخوانيد و فكر كنيد چه قدر به قهرمان كتاب نزديكيد و انگار از زبان شما حرف زده... حالا اين كتاب نيست. واقعيت است. آدمي است كه چند خيابان آن طرف تر در همين شهر خودمان است و زنده است و همين دو روز پيش صدايش را شنيدم و مي‌دانم كه هنوز دارد براي تحقق آرماني كه آرمان من هم هست تلاش مي‌كند و تازه فقط بحث تلاش نيست كه كلي از راه را ( همان راهي كه من آرزوي رفتنش را دارم) طي كرده و من.... اگر بشود كه در چرخه اين تلاش قرار بگيرم، شايد تا آخر عمر همان‌جا يا لااقل در همان مسير بمانم و اينقدر هر چند ماه يكبار اسباب كشي و خانه‌به دوشي نداشته باشم.
هيچ نمي‌دانم كه مي‌شود يا نه؟ نمي‌دانم كه اصلا پا جلو خواهم گذاشت و شانسم را امتحان خواهم كرد يا نه؟ اما حتي فكرش هم هيجان‌زده‌ام مي‌كند.