چهارشنبه ۱۶ فروردین
مثل زني هستم كه فرزندش را سقط كرده.فرزندم معلول بود. آن هم معلول ذهني.
ميدانستم كه تولدش و بودنش هم براي من عذاب خواهد بود و هم براي او. اما توان دل كندن نداشتم. پاره تنم بود و با همه رنجي كه به من مي داد نمي توانستم از او دست بشويم، انقدر كه مي ترسيدم نكند مازوخيست شده باشم.
ديروز عصر، اما كودكم سقط شد و حالا من كمي گيجم. كمي سرگردان و خيلي خسته.از صبح از خودم مي پرسم چه مرگم هست كه بي هيچ دليلي اشكهايم روانند و ناي تكان خوردن ندارم و همين حالا يادم افتاد كه ديروز ساعت 5 عصر روي نيمكت سنگي يكي از خيابان هاي شلوغ شهر،كودكم مرد.