« به اعتبار آدم‌ها | صفحه اصلی | فرزندم معلول بود »

هفت سوار

سه شنبه ۱۵ فروردین ۸۵

اين نوشته مخاطب خاص داره:

دلم گرفت وقتي نوشته دوست آمريكايي را خوندم. با اينكه ديگه اونجا نيستم اما حتي فكر اينكه از هفت سوار فقط دوست آمريكايي مونده و حوضش دلم گرفت.اما نه! فقط اون نيست كه تنها شده. همه مون تنها شديم. من يك طرف. فلرتشيا يك طرف. جان كوچولو يك طرف. آتيش به سر و شبح جنگجو يك طرف و بانو هم كه اينقدر گرفتاره كه فكر نمي‌كنم فرصتي براي سوار بازي داشته باشه. مي دونيد بچه ها دلم براي آشپزخونه كوچيك‌مون تنگ شده. دلم براي آهنگ هايي كه با اون دقت انتخابشون مي كرديم تنگ شده. حتي دلم براي دود سيگارتون هم كه اتاقمون را تبديل به دودكش كرده بود تنگ شده.هوس اون آبدوغ خياري را كردم كه همه با هم درست كرديم. دلم مي خواد يك بار ديگه دور هم جمع بشيم و من و آتيش به سر براتون املت قارچ فرد اعلا بپزيم. دلم براي روزهايي كه هيچ وقت تكرار نمي‌شن تنگ شده.
مي دوني فري كثافت عزيز: تنهايي با اون چشم هاي درشتش و يا به قول فلرتشيا با اون دست‌ هاي چروك و زشتش فقط تو را دوره نكرده.سراغ من هم اومده. به فلرتشيا هم مي دونم كه سر زده. اميدوارم جان كوچولو و بقيه از دستش درامان باشن. اما زياد خوشبين نيستم. اون روزهايي كه پيش هم بوديم، اينقدر زياد بوديم كه جاي براي تنهايي نبود.فقط آغوش هميشه باز بانو و دستهاي مهربون فلرتشيا نبود كه تنهايي را فرسنگها از من دور مي كرد. متلك‌هاي آبدار تو، نگاه مهربون جان كوچولو، احوال پرسي هاي آتيش به سر و سر به سر گذاشتن هاي شبح هم به همون اندازه مي تاروندن اين عجوزه زشت و پير را. تازه فقط اين ها نبود حتي وقتي ميتي كومان از لابلاي كلمه هايي كه اسمشون خبر بود مي فهميد دوباره قات زدم، دلم گرم مي شد كه تنها نيستم. حالا اما خيلي ساده است... كافيه كه جلوي خودم را بگيرم و اينجا چيزي ننويسيم و تا وقتي كه روبراه نشدم از خونه بيرون نيام....
مي‌خواستم اين را بگذارم توي خونه خودمون اما ترسيدم ديگه كسي اون طرفها نره. اما به گمونم هنوز به گردآفريد سر مي‌زنيد. مگه نه؟ هيچ وقت آدم كامنت بازي نبودم. اما دلم مي‌خواد شما‌ها گاهي برام كامنت بذاريد. هيچي هم كه ننويسيد قبوله. اسمتون كه باشه مي فهمم هنوز هم گردآفريدم.

12:34 AM | نظرات : 3


شقايق يا نهال؟!

یکشنبه ۱۳ فروردین ۸۵

تعطيلات تمام شد و از دو روز ديگه زندگي شروع مي‌شه و من مي‌خوام اعتراف كنم كمي از اين شروع دوباره مي‌ترسم.شايد براي اينكه فكرهاي عجيب و غريبي دارن توي ذهنم رژه مي‌رن، اونهم نه فقط توي ذهنم كه حتي توي قلبم و من وقتي از قلبم حرف مي‌زنم يعني اتفاق مهمي داره مي‌افته. اتفاقي كه دلم مي‌خواست راهش را از توي محاسبات منطقي و عقلاني‌ام پيدا كنه، اما بدون اينكه من بخوام راهش را كج كرده و رفته يك طرف ديگه و اينطوري شايد از پس حساب و كتابش برنيام! حساب و كتاب؟.... يعني بايد بشينم و چرتكه بندازم؟!... مي ترسم كه يك حس زودگذر باشه. اما شايد هم نه. شايد نهاليه كه وقتي داشته جوونه مي‌زده من نديدمش. تمام مدت حواسم پي شقايقي بوده كه عمرش همون چند روز بود و حالا كه مي بينم نهاله بيخ گوش من ريشه دوانده و بزرگ شده كمي تعجب كردم.كمي هم باورم نميشه.كمي هم... كمي هم مي‌ترسم.
حالم خوبه. باور كن. نگرانم هم نباش. اتفاق بدي نيست. از هر طرفش كه نگاه كنم خير است. فقط كمي جسارت مي‌خواهد. اگرهم گفتم خوبم دروغ نگفتم. شوقي كه در دلم است بيشتر از ترسي است كه دارم. خيلي بيشتر. ولي فعلن از من چيزي نپرس. نمي‌خواهم در موردش حرف بزنم واگر تو سوال كني، حتما همه چيز را رو مي‌كنم.

02:28 AM | نظرات : 2


لحظه اي كه رفت

جمعه ۱۱ فروردین ۸۵

پياپي در مي‌يابم كه هر لحظه
لحظه آخرين است
و هر لحظه كه مي رود
يگانه و پر بها است
و هرگز تكرار نخواهد شد

غاده السمان