شنبه ۲۹ مرداد ۸۴
من برگشتم.همه چيز خيلي عالي بود و من بهترين روزهاي عمرم را گذراندم.الان اما يك جورايي بين زمين و آسمانم هنوز. مثل ماهي كه از آب بيرون آمده اما هنوز داره با آبششهايش نفس ميكشه.
يك عالمه حرف براي گفتن دارم اما قبل از همه چيز بايد سفرنامهام را تمام كنم. آنجا كه بودم آنقدر زمان كم داشتم كه بعضي وقتها فقط بايد همه تن چشم ميشدم و مي ديدم و براي همين كلي از سفرنامهام جا افتادهام و يك چيز ديگر هم اينكه ميخواهم كمي از تجربه نابي كه داشتهام فاصله بگيرم تا بهتر بتوانم درباره آنچه كه از سر گذراندهام قضاوت كنم و بنويسم.
با اينكه اين دو هفته، كمتر از همه سفرهايم دلتنگي كردم و به غير از دو روز آخر كه در حد مرگ دلم براي مادرم تنگ شده بود، بي خيال همه چيز و همه كس داشتم خوش ميگذراندم و كيف ميكردم، اما حالا كه برگشتهام به خانه خودم، اتاق خودم، ميز كار خودم و در ميان دوستان خودم، حس خيلي خوبي دارم.يك نوع احساس ثبات و تعلق خاطر كه نميدانم در دراز مدت به نفعم است يا ضررم.
اين همه چيز و همه كس البته يك استثنا هم دارد. اما آن دلتنگي از نوع ديگري بود. دلم ميخواست كه بودي و تو هم به اندازه من از آن همه زيبايي و عظمت و شكوه و سادگي لذت مي بردي و جان سرگشتهات همچون من، آرام ميگرفت.
دو روز ديگر يكي از بهترين دوستانم به سفري طولاني ميرود و من از همين الان كه نه، از روزها قبل دارم براي رفتنش دلتنگي ميكنم. يك حس دو گانه است. از همان حسهايي كه اين سالها چندبار تجربهاش كردهام. كسي ميرود كه تو با رفتنش دلتنگ ميشوي و تنها. اما ماندنش را نميخواهي چون وجودش بيشتر از داشتنش براي تو ارزشمند است و تو مي خواهي كه ا و باشد و زندگي و كند و خوشبخت باشد، حتي اگر دلتنگش شوي و بي او مجبور شوي بعضي حرفها و حسها را فقط براي خلوت خودت نگه داري.
03:20 PM | نظرات وارده: 5
اي قوم به حج رفته...
سه شنبه ۱۱ مرداد ۸۴
خودم هم باورم نميشود. اما حقيقت اين است كه تو خواستهاي بيايم و از من جز آمدن كار ديگري بر نميآيد.نميدانم در خانه تو چه بر من خواهد گذشت. اما از همين حالا كه نه از ماهها قبل از همان وقتي كه دعوتنامهات به دستم رسيد پر از شور و شوق و اضطرابم.
هيچ وقت آرزوي آمدن به خانه تو را نداشتم و مي دانستم و مي دانم كه هميشه، همه جا با مني ، اما تو طوري دعوتم كردي كه نتوانستم «نه» بگويم. راستش را بخواهي كمي هم ميترسم. اما مي دانم كه زيارت خانه خدا، يك تجربه تكرار نشدني برايم خواهد بود.
پي نوشت:اين چند وقته هرچه گشتم، يك سفرنامه درست و حسابي از اين همه حاجي كه به زيارت خانه خدا رفته اند پيدا نكردم. جز خسي در ميقات جلال آل احمد كه هم خيلي قديمي شده و هم اينكه چندان به دلم نچسبيد و يكي هم سفرنامه ابراهيم نبوي كه هرچه گشتم در بازار نبود.خلاصه اينكه عازم خانه خدا هستم و از همين فردا صبح با سه دفترچه و يك روان نويس خوش دست سفرنامه ام را شروع خواهم كرد.