« من برگشتم | صفحه اصلی | آينه »

آدمي كه داره خفه مي‌شه

چهارشنبه ۳۰ شهریور ۸۴


شهاب ليوانش را پر از دستمال كاغذي سفيد كرده و با نوار چسب‌هاي شيشه‌اي آن را به ميز چسبانده.درست مثل كسي يا چيزي كه در بين ميله‌هايي كه از هر طرف احاطه‌اش كرده‌اند زنداني شده. خودش مي‌گه آدميه كه داره خفه مي شه . آدمي كه دلش فقط فرياد مي‌خواد، اما دهنش را بسته، اينقدر محكم كه هيچ كس حتي صداي آهش را هم نشنود.اما ليوان شهاب با نوار چسب‌هايي كه دوره اش كرده‌اند و ساعت من و سيگار بهنام و موس كامپيوتر را هم گرفتار كرده‌اند، بيشتر شبيه تار عنكبوتي است كه يك آدم سر به هوا در دامش افتاده و شايد راه فراري برايش نباشدو البته فقط شايد.
سرم را كه برگرداندم ديدم شهاب فكر «راه» را هم كرده، هم راه پرواز و هم راه رفتن يا بهتر بگويم دچار شدن به راهي كه مثل يك تونل هزار تو است و وارد كه بشوي ديگر گرفتارش شده‌اي، حتي بدتر از آن تار عنكبوتي كه «شايد» رهايي از آن ممكن باشد.
نوارهاي كاغذي كه مسير پرواز را نشان مي‌دهند به پنجره مي‌رسند، پنجره‌اي كه با وجود ديوار سيماني و بلند مقابلش باز هم پنجره است، مسير پرواز كوتاه است. اما براي طي كردنش باسد سر را بالا گرفت و پريد و خطر افتادن و شكستن را هم به جان خريد.
راهي كه به تونل هزار تو مي‌رسد اما، دراز است و آسان.كافي است آدمك بيچاره خودش را به گوشه ميز بكشاند و به يكي از كاغذهاي باريكي كه آويزان ميز است بچسبد و سر بخورد تا ته تونل برود.
آدم ديوانه
آسان نيست
اما ساده است
باور نمي‌كني؟ از ماهيان بپرس
از ماهيان گرفتار در تنگ‌هاي بلورين
و سنگ‌هاي سفالين
ما سال‌هاست كه زندگي را در بركه‌هاي بدون
آفتاب و ماهي گم كرده‌ايم....

ضيا موحد

پي نوشت:مطلب من كه تمام شد، شهاب هم آدمكش را و كاغذهايي كه راه رفتن را نشانش ميداد از كف اتاق جمع كرده بود و تا گفتم «چرا»؟ جواب داد: هيچ چيز پايدار نيست، همه چيز تمام مي‌شود