پنجشنبه ۵ آبان ۸۴
هيچ چيز سختتر از روبرو شدن با خود نيست. اما من شهامتش را خواهم داشت. ميدانم.
10:39 PM | نظرات وارده: 3
....
پنجشنبه ۵ آبان ۸۴
قطعا من به خاطر داشتن دوستهاي خوبي كه در دورههاي مختلف زندگيام همراهم بودن، آدم خوشبختي هستم و اين چيزيه كه هيچ وقت، حتي در بدترين روزهاي تنهايي هم نميتونم فراموشش كنم. خوشحالم كه با وجود اينكه حالا ازشون دورم ولي همين كه يادشون ميافتم، دلم پر از شادي ميشه. خوشحالم كه در دورههاي مختلف زندگيام از هركدومشون يك عالمه درس گرفتم و خيلي خوب و روشن مي تونم تاثيرات هركدومشون را در زندگيام بشمارم.
داشتن دوستي براي همه زندگي خيلي خوبه. ولي كمتر پيش ميياد و اگر تو آدمي باشي كه بخواهي همه راههاي رفتن را تجربه كني. كمتر مي توني براي يك مدت طولاني با كسي همراه بشي و مثل مسافري كه در هر مسير با كسي همراه ميشه و ازش ره توشه ميگيره، مدام در حال رفت و آمدي بدون آنكه محبت همسفرات از دلت بيرون بره يا چيزهايي كه ازشون ياد گرفتي فراموشت بشه.
پي نوشت:پاراگراف اول اين مطلب را حذف كردم. براي اينكه نه دلم ميخواهد وارد بازي شوم كه به آن اعتقاد ندارم و نه اينكه .... بگذريم من فقط ميخواستم از لطف سارا بگويم كه ديروز وقتي در آن هواي گرم با وچود پالتويي كه پوشيده بودم، داشتم مي لرزيدم. حواسش به من بود و مدام مزه مي ريخت تا من را بخندد و البته اگر بخواهم با خودم صداق باشم كمي بدجنسي هم چاشني ماجرا بود. اشتباه كردم.
09:10 AM | نظرات وارده: 0
....
چهارشنبه ۴ آبان ۸۴
02:09 PM
شكر
دوشنبه ۲ آبان ۸۴
صبح وقتي براي نفس كشيدن دستم را روي سينهام گذاشتم، تا اين نفس لعنتي بالا بيايد، فكر كردم همه انرژيام براي تحمل اين روزها تمام شده. اما وقتي به ياد شب قدر پارسال افتادم كه از سر شب تا سحر فقط رهايي تو را آرزو ميكردم و به جاي دعاي «جوشن كبير» به نيت تو «ابوحمزه ثمالي» ميخواندم. فقط گفتم خدايا شكرت.
پينوشت:كتاب «تاكسي نوشتها»ي ناصر غياثي را خواندهايد؟اگر نه! اول يك نگاهي به «برلينگردي با تاكسي يك ايراني» بياندازيد و بعد هم به اولين كتابفروشي برويد وبخريدش كه هر كه خوانده پشيمان نبوده.
09:50 AM | نظرات وارده: 0
من ديگه نيستم
دوشنبه ۲۵ مهر ۸۴
چقدر خوب كه نميتوانم چيزي را كه دوست ندارم تحمل كنم، به آدمي كه ازش خوشم نمياد لبخند بزنم. كاري را كه دوست ندارم ادامه بدم و براي جايي كه قبولش ندارم مطلب بنويسم.چقدر خوب كه طاقتم براي انجام كاري كه نميخواهمش از چند روز بيشتر نيست و فقط از راهي ميروم كه به درستياش اعتقاد دارم و مهمتر از همه اين كه چقدر خوب كه از اشتباه كردن و تصحيح اشتباهم خجالت نميكشم و وقتي كه ميفهمم اشتباه كردم، هرجاي راه كه باشم برميگردم و سوختن و ساختن در مرامم نيست.
خوشحالم كه امروز عصر مي روم و ميگويم : «من ديگه نيستم.»
02:09 PM | نظرات وارده: 1
تك لحظههاي عاشقي
شنبه ۲۳ مهر ۸۴
چند لحظه بيشتر نبود، اما براي مني كه داشتم با ريسمان عقل سقوط ميكردم كافي بود تا بفهمم زندگي تك لحظههاي عاشقي است و بس. تمام ديروز را مست آن چند لحظه بودم.مست آن چند لحظهاي كه تمام تو را داشتم و ميخواستي كه داشته باشمت.هنوز هم سرخوشم و رنج همه اين روزهاي بي تو بودن را از ياد بردهام.
حالا ايمان دارم، با تو كه باشم، دستانم كه تنت رابه هواي يافتن جانت جستجو كند، همه پريشانيهايم دود هوا ميشود و آنقدر محكم قدم برميدارم كه هيچ كس را توان متوقف كردنم نيست.
حالا ايمان دارم كه نه آن طواف عاشقانه دروغ بود، نه آن دعاي سومي كه نذر تو شد و نه هديه آن پير فرزانه كه هردو دل در گرو مهرش داريم.
10:39 AM | نظرات وارده: 1
اعدام؟ نه
دوشنبه ۱۸ مهر ۸۴
1.امروز روز جهاني مبارزه با اعدام است.مي خواستم مطلب جامعي در اين رابطه بنويسم، اما گرفتاريهاي اين روزها، امتحان و اين پروژه جديدي كه هنوز شروع نشده، همه ذهنم را مشغول كرده است، فرصتي برايم نگذاشتهاند.براي همين سراغ آرشيو تريبون فمنيستي ايران رفتم و چند تا از مطالبي را كه درباره اعدام نوشتهايم، براي صورتكم انتخاب كردم. ميدانم كه اعدام به اندازه مخالفان سرسختش، موافقان پر وپا قرصي هم دارد، اما از ديدگاه من آنچه كه نبايد در اين ميان فراموش شود، حرمت زندگي انسانها، تاثير مجازات اعدام در كاهش جرائم و پيشينه اي است كه مجرمان را مستحق اعدام كرده است.
عمادالدين باقي : اکثر اعدامي ها با جمهوري اسلامي هم سن هستند/ جلال افشار
اعدام آري يا نه؟ مريم حسين خواه
نه «كبري رحمانپور» را اعدام كنيد و نه «پدر زهرا» را!/ نوشين احمدي خراساني
اين «خشونت آسان» در جامعه ما چگونه ممكن است؟/ پروين اردلان
اگر بيجه براردرم را هم كشته بود، با اعدامش مخالف بودم/ گلناز ملك
برای اعدام آماده شو/ مريم ميرزا
2. اين روزها كه ميزم پر است از كتابهاي مهرانگيز كار براي نوشتن گزارشي درباره خشونت ناموسي در قوانين ايران، چه خبري ميتواند بهتر از آمدن خانم كار به دنياي مجازي باشد، خوش آمديد خانم كار. ما مثل هميشه منتظر نوشتههاي خواندني شما هستيم.
10:16 AM | نظرات وارده: 2
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
شنبه ۱۶ مهر ۸۴
تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی
تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت
ارزش نیست
جواب هم صدایی ها،
پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره،
نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو،
روی مین جا نمی ذاره
همه آزاد آزادن، همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصورکن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا
10:03 PM | نظرات وارده: 1
دوست
پنجشنبه ۱۴ مهر ۸۴
.وقتي كه پيشگو به من گفت خيلي زود با سارا صميمي ميشي. خنديدم و نگفتم كه به پيشگويي اعتقاد ندارم و زندگيام را خودم در كشاكش لحظهها مي سازم. اما پيشگويياش اينبار محقق شد، گيرم با كمي اختلاف زاويه. مهم اين است كه با وجود اينكه از همان روزهاي اول سارا را خيلي دوست داشتم ولي فكر نميكردم اينقدر بهش نزديك بشوم و بتوانم با او حرف بزنم، آن هم از چيزي كه جز دوست پرندهام با هيچ كس ديگه دربارهاش حرف نزدم.
در فرهنگ من به كسي كه بشود با او از ناگفتهها گفت و و خودرا پشت خندهها و پرحرفيها مخفي نكرد، ميگويند «دوست» و وقتي كه كسي «دوست» من شد، هر اتفاقي كه بين ما بيافتد حرمت و احترام و اعتمادي كه اين دوستي برايم ارمغان آورده است از بين نميرود.
آدمهايي هم كه با اين تعريف دوستم هستند، خيلي كماند آنقدر كه تعدادشان به اندازه انگشتان دستانم هم نيست، شايد براي همين است كه پيدا كردن يك دوست تازه اينقدر برايم مهم است.شايد هم براي اينكه يافتن يك دوست تازه اين را يادم ميآورد كه زندگي، هنوز ادامه دارد و تو اگر بخواهي ميتواني در گوشهگوشهاش گرما و نور چراغي را بيابي. اينها را نوشتم تا بگويم كه خوشحالم كه يك دوست تازه پيدا كردهام. و البته ناراحتم كه اين روزها با پريشانيام دوست جونم را هم ناراحت ميكنم و دروغ گفتن به كسي كه دوست آدم است هم نه فايدهاي دارد و نه ممكن است.
2.خيلي خوب است وقتي كه فكر ميكني تنهاي تنهايي يك دوست خوب براي تو كتابهاي تازه بياورد تا سرت گرم شود و خودت را غرق در سرگيجهات نكني،شب زنگ بزند و حالت را بپرسد و از سكوت لعنتي و ناخواسته تو هم دلگير نشود، آن ديگري يك رژ خوشرنگ به تو هديه بدهد تا كمي رنگ به صورتت بيايد و آن يكي ديگر وقتي كه روي يك نيمكت سنگي نشستهاي و با لجبازي بغضت را فرو ميخوري زنگ بزند و بگويد هر وقت كه خواستم آماده است كه كمي برايش حرف بزنم يا لااقل سر بر شانهاش بگذارم و گريه كنم.بدون شك من آدم خوشبختي هستم. براي همه اين و حتي براي داشتن آنهايي كه هيچ نگفتند ولي ميدانستم كه نگرانم هستند.
01:26 PM | نظرات وارده: 1
رويا طلوعي آزاد مي شود
چهارشنبه ۱۳ مهر ۸۴
رويا طلوعي فردا آزاد ميشود. يك عالمه خوشحالم و آرزو ميكنم روزي برسد كه ديگر هيچ كس به خاطر عقايد و فعاليتهاي مسالمتآميز مدنياش به زندان نرود.
دستگيري رويا با همه نگرانيها و سختيهايي كه براي خودش، خانوادهاش و دوستان و همفكرانش در پي داشت، يك تجربه مثبت را نيز به تجارب جنبش زنان اضافه كرد.
فعالان جنبش زنان پس از آنكه به شيوه معمول نامهاي را در اعتراض به دستگيري رويا امضا كردند و براي دادستان سنندج( محل بازداشت رويا) ارسال كردند، نمايندگان خود را به سنندج فرستادند تا مستقيما نامه را به دست دادستان برسانند و با او مذاكره كنند. اين حركت جنبش زنان كه البته منجر به ديدار اتفاقي با رويا نيز شد، از يك سو نمونهاي از همدلي جنبش زنان با اعضاي خود است و اين دلگرمي و اميدواري را به همه ميدهد كه در روزهاي سخت تنها نخواهند بود و از سوي ديگر گامي در جهت به رسميت شناخته شدن جنبش زنان و جامعه مدني از سوي مسئولان دستگاههاي رسمي است.
12:48 PM | نظرات وارده: 0
بزرگ شدهام
سه شنبه ۱۲ مهر ۸۴
ميدانم اين روزها هم ميگذرد، مثل همه روزهاي سختي كه از سر گذراندهام. نه كه گذشت زمان چيزي ازبار رنجم كم كند، اما وقتي كه زمان ميرود وتو ميداني فرصت يك لحظه توقف هم نداري بهتر ميتواني اتفاقات ريز و درشتي را كه از سر ميگذراني تحمل كني.
خوبي اين روزهاي لعنتي با همه روزها و شبهاي طولاني و تمام نشدنياش به اين بود كه خاطرم جمع شد، حالا در هر وضعيتي كه باشم ميتوانم بدون توقف، به رفتن ادامه دهم و ديگر آن دورهاي كه گوشه اتاق كزميكردم و جز خواندن وخواندن و خواندن توان انجام كار ديگري را نداشتم، گذشته است.
اين روزها خوره خواندن ونوشتن پيدا كردهام.دو برابر هميشه كتاب ميخوانم و چند برابر مينويسم و البته زندگي هم مي كنم. از كار گرفته تا جشن تولد و مسئوليتهاي داوطلبانه و حتي گوش دادن به درد دل دوستان و سنگ صبورشان بودن. تازه جشن مهرگان هم رفتم و كلي با ريحانه خوش گذراندم. بزرگ شدهام حسابي و اين را خيلي خوب احساس ميكنم. اما هنوز نميتوانم نقابم را محكم بر چهره نگه دارم. هنوز نميتوانم غمي را كه بقول سارا در چشمهايم هست از ديگران پنهان كنم، اداي آدمهاي سرخوش و بيخيال را دربياورم ومثل هميشه پرحرفي كنم.اين را هم ياد ميگيرم، مي دانم. مثل همه چيزهايي كه در اين سالها كم كم و قدم به قدم آموختهام.
01:44 PM | نظرات وارده: 2
تا چه پيش بيايد
یکشنبه ۱۰ مهر ۸۴
در اندوه عشقي از دست رفته
نيمي از گيسوانم را از دست دادم
گيسوانم را خواهم آراست و بر آن جعدهاي نويني خواهم افزود
تا چه پيش بيايد
عاشقانههاي مصر باستان