« آينه | صفحه اصلی | ......... »

ويرانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۸۴

«و سرايي را كه فرو ريخته است، محاسبه اشتباه بنايش را درياب» چشم آقاي «برشت» حتما اين كار را مي‌كنم. ولي حالا ترجيح مي‌دهم يك چند وقتي كمي دورتر از اين ويرانه زير سقف آسمان دراز بكشم و از بي‌خانماني‌ام لذت ببرم، هر وقت هم دلم خواست با فراغ خاطر و بي‌دغدغه ترك‌هاي ديوار و ريزش سقف كوله‌ام را بردارم و اين اطراف قدمي بزنم و براي خودم بخوانم: آسوده كسي كه خر ندارد، از قيمت جو خبر ندارد.

02:28 PM | نظرات وارده: 2


دخترك، باران، زندگي

دوشنبه ۱۶ آبان ۸۴

شش ماه پيش وقتي زير رگبار باران شمالي مادر جون را به خاك سپرديم،فكر مي‌كردم براي تمام عمر از باران بيزار خواهم شد و ديگر هيچ وقت از قطره‌هاي باراني كه سر تاپايم را در برمي‌گيرد لذت نخواهم برد. اما دو روز پيش وقتي يك ساعت تمام زير باران قدم زدم و از قطره‌قطره‌اش لذت بردم، مطمئن شدم هر اتفاقي كه بيافتد، زندگي ادامه دارد و من زندگي خواهم كرد.
هميشه وقت باران چشمهايم را مي‌بستم و در خيالم روي ايوان خانه قديمي و دوست داشتني خانه پدري مي‌ايستادم و با خنده‌هاي دختركي كه در زير رگبار آسمان شمال، دست‌ها را باز كرده، موهايش را به باد سپرده و دور خودش مي‌چرخد و آواز مي‌خواند، مي‌خنديدم. كمي كه گوش‌هايم را تيز مي‌كردم حتي صداي مهربان آقاجون و مادرجون را كه با هزار قربان و صدقه مرا مي‌كشاندند به خانه و سرم را خشك مي‌كردند تا سرما نخورم هم مي‌شنيدم.... اما حالا.حالا كه آن خانه دوست داشتني كه روزگاري برايم بهترين جاي دنيا و واقعي‌ترين خانه‌ام بود، برايم يادآور ترس و وحشت تابوتي است كه روي دست‌ها حركت مي‌كند، تنها تصويري كه با قطره‌هاي باران به سراغم مي‌آيد، دختركي سياه‌پوش است كه بر زمين گل‌آلود، بر سر قبري كه تازه پر شده نشسته است و همراه با آسمان، آرام و بي‌وقفه مي‌بارد و سرگرداني‌ چشم‌هايش همه آدم‌هايي را كه بالاي سرش ايستاده‌اند ميخكوب كرده ... آن وقت مجبور مي‌شوم به اولين كتاب فروشي سر راهم پناه ببرم و در ميان قفسه‌هاي كتاب، خودم، دخترك و قبري را كه شش ماه است به سراغش نرفته‌ام فراموش كنم. بعد ياد لبخندهاي مهربانش و آغوشي كه تا دم آخر براي من باز بود بيافتم و بخندم كه او عاشق خنده‌هايم بود.

10:37 AM | نظرات وارده: 2


فيلتر

شنبه ۱۴ آبان ۸۴

با هزار مكافات وصل اينترنت مي‌شوم. صفحه خانگي‌ام را باز مي كنم ومي روم دنبال كارم تا صداي سرود جنبش زنان از تريبون فمنيستي ايران بلند شود. هرچه منتظرمي‌مانم، خبري نيست. فكر مي‌كنم وصل نشده اينترنتم قطع شده، صفحه را باز مي كنم، نوشته است: بر اساس قوانين جمهوري اسلامي دسترسي به اين سايت مجاز نمي‌باشد.
خشم هميشگي بيخ گلويم را مي گيرد، اين سانسور هم به قول فرناز شتري است كه در خانه همه مي‌خوابد.اما حالا كه عهد قجر نيست، ما هم كه با يك فيلتر ناقابل از رو نمي‌رويم. خدا نگهدارد فيلتر شكن‌ها را .. چند دقيقه بعد سايت را باز مي‌كنم، صداي بچه‌ها و «به سر رسيد زمان بندگي» شان به گوش نمي‌رسد، فيلتر شكن است وهمين اينترنت ذغالي را هم كندترمي كند، اما صفحه بنفش شلوغ و پر از مطلبمان روبرويم است. ما همچنان مي‌نويسيم، مي‌دانيم كه شما هم با قلدرمابي وفيلتر و سانسور كنار نمي‌كشيد.بگذاريد دلشان به همين سانسورها خوش باشد.

08:02 PM | نظرات وارده: 0

جمعه ۱۳ آبان ۸۴

اين ماجراي عيد فطر و هلال ماه هم كه اين چند ساله حسابي مايه مضحكه شده. ما كه آخرش نفهميديم بالاخره عيد كدام است و روزه اين روز آخريمان حرام است يا حلال. باباجان ما يك ماه كه بيشتر نداريم كه يا ديده مي‌شود و يا ديده نمي‌شود. مبناي رويت هم آنطور كه خودشان مي‌گويند اين است كه معتمدان ماه را ببينند.حالا نمي دانم يا آن هشت ‌تا مرجع تقليد معتمد نيستند كه بقيه مراجع هم بتوانند به آنها اعتماد كنند و يا ماه آن هشت‌تا با ماه بقيه فرق دارند و از همه مهمتر چرا اين كارها را به متخصصان و منجمان نمي‌سپاريد و مردم را اينطور سرگردان مي‌كنيد.
خلاصه ما كه امسال نه عيدمان درست و حسابي معلوم شد و نه نماز عيد فطرمان. ركعت دوم نماز بلندگوي مسجد خراب شد و آقايان هم انگار نه انگار خانم‌ها پشت سرشان نماز مي‌خوانند و صدايشان به آنها نمي‌رسد، نمازشان را ادامه دادند و ما هم همين‌طور ايستاده بوديم و سماق مي‌مكيديم كه اين حمد و سوره چقدر طول كشيده كه يك دفعه ديديم آخر قنوت دوم هستند (ركعت دوم نماز عيد فطر 4 تا قنوت دارد.) و حسابي اوضاع شير تو شير شد.
ما هم به خدا گفتيم خودت شاهد باش كه ما مي‌خواستيم مثل آدم روزه بگيريم و نماز بخوانيم و عيد كنيم و اينكه همه چيز اين‌طور قاتي شده و ما روز عيد روزه حرام مي‌گيريم و فردايش هم يك نماز چپ اندر قيچي مي‌خوانيم و تا آخر سال هم اوضاع مناسبت‌هاي ديني و عيد و عزامان به هم ريخته، خودت يك طوري زير سبيلي رد كن.تا ما يك فكر اساسي براي مسلماني‌مان بكنيم.

10:55 AM | نظرات وارده: 0


زندگي كن

پنجشنبه ۱۲ آبان ۸۴

شايد،حرف آخر:
سر خيابان كه ديدمت صدايت كردم. ديدم كه مرا ديدي و سربرگرداندي و رفتي. اما آنقدر پريشان بودي كه نتوانستم دنبالت نيايم. آن لحظه براي من، تو و فهميدن پريشاني‌ات از هرچيز مهم‌تر بود. به زحمت خودم را به تو رساندم، دستت را گرفتم و همراهت آمدم. تو اما انگار ناي رفتن هم نداشتي. هيچ نمي گفتي و من مانده بودم كه چه كنم. به گوشه‌اي خلوت كه رسيديم. نشستي و تا من لب باز كنم.اشك‌هايت سرازير شد. سرت را بر زانويم گذاشته بودي، هق هق مي كردي، مي‌لرزيدي و به خود مي پيچيدي.تا به حال نديده بودم كسي از زور درد اين‌گونه به خود بپيچد. سكوت لعنتي‌ات همچنان پابرجا بود و من انگار لال شده باشم فقط نوازشت مي‌كردم تا شايد آرام بگيري. هنوز اشكت خشك نشده بود كه كسي از آنجا رد شد. تو برخاستي و تا من به خود بيايم رفتي. بي آنكه هيچ نشاني از خودت باقي بگذاري.....

از خواب كه پريدم.هنوز بهت زده بودم. مي دانستم كه اتفاقي افتاده. به روياهايم ايمان دارم... مي‌دانستم مثل رويايي كه ديده‌ام از من فرار خواهي كرد.اما بايد مي‌آمدم. بايد به حرمت رفاقتي كه بين‌مان بود، تنهايت نمي‌گذاشتم....براي همين بود كه سماجت كردم. كه همه درها را كوبيدم. كه همه آن‌چه را غرور مي‌نامند زير پا گذاشتم، براي چيز با ارزش‌تري كه «رفاقت» نام دارد. اما فايده‌اي نداشت. فايده‌اي ندارد... تمام اين سه روز را مثل مار زخمي به خود پيچيدم، نگرانت بودم و اين نگراني امانم را بريده بود.شنيده بودم غصه آدم را از پا مي اندازد، اما باور نداشتم اين‌گونه از همه انرژي‌ام خالي شوم.
نمي‌دانم شايد امروز صبح تعبير آخر رويايم بود. شايد بايد بروي و بروم تا رسيدن را بياموزيم.
اين‌ها را نوشتم فقط و قفط براي اينكه هنوز داغي اشك‌ها و لرزش شانه‌هايت جلو چشمانم است... كه هنوز خودم را رفيقت مي‌دانم... كه هنوز مي‌خواهم بخندي، خوش باشي، زندگي كني.

10:21 AM | نظرات وارده: 3