سوار تاکسی که می شوم راننده و مسافری که روی صندلی جلو نشسته گرم صحبت اند. هر دوشان مکه رفته اند و دارند خاطرات سفرشان را برای هم تعریف می کنند که بحث می رسد به چند زنی مردان عرب.
مسافر که پیاده می شود، راننده می گوید: داشت می رفت بیمارستان. از شهرستان آمده اند و زنش یک هفته ای است که اینجا بستری شده.
تاشروع می کند به گفتن از اینکه در زندگی مشترک باید یار و همراه هم بود نه اینکه مثل مردهای عرب رفت دنبال هوا و هوس وچند تا زن گرفت.من هم زود بیانیه را بیرون می آورم و تا می گویم: در ایران هم این قانون ها وجود دارد و زن ها بهشان اعتراض دارند.
مرد می گوید: همان یک میلیون امضا را می گویی؟
با خوشحالی می پرسم : شما هم شنیده اید؟
-:من امضا هم کرده ام. سیزده بدر. در پارک لاله. آخه الان که نمیشه با این قانون ها زندگی کرد. مگه دخترهای من چه فرقی با پسرهایم دارند.
مرد همینطور از قوانین ضد زن می گوید و اینکه مردم ایران با فرهنگ اند و باید قانون عوض شود.
من به ناهید و محبوبه فکر می کنم و ته دلم غنج می رود از اینکه ثمره تلاششان را جلوی چشمم می بینم.
به مقصد که می رسم، مرد می پرسد: هنوز آزاد نشده اند ؟
برای ناهید و محبوبه*
حالا سالهاست که میگويند
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بیگريه نمیماند،
میگويند سرانجام باد میآيد و منهای ماه،
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد.
تاريکی میرود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ هميشه میآيد،
میآيد که ما بفهميم
چند چراغ به يک ستاره
چند ستاره به يک ماه
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز میشود حتما ...!
روزِ اولی که شب هنوز
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت
خيلیها میگفتند
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما ديدی آرام
آرام آرام دلمان به بیکسی
صدايمان به سکوت وُ
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند!
حالا هنوز هم میشود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمهی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگیهای ما میگذرد.
ما بايد پيالههامان را به هم بزنيم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره ... ماه وُ
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
* سید علی صالحی
ناهید کشاورز ومحبوبه حسین زاده پس از دو هفته همچنان در بازداشت و بلاتکلیفی
آن دو قصه گوی زندان زنان، و ادبیات تخیلی کمپین یک میلیون امضاء / نوشین احمدی خراسانی
احضار نوشین احمدی خراسانی، ژیلا بنی یعقوب و سارا لقمانی وسوسن طهماسبی به دادگاه
نظرات (۷)
چه قدر خواندن اين خبر براي ناهيد و محبوبه شاديآور است...
دعا ميكنم براي آزاديشان. كار ديگري فعلا از دستم برنميآيد. ميگويم تا بداني خبر نشست عبدي و جنبش زنان را از 2 هزار و اندي كلمه به 700 كلمه تنزل دادند تا چاپ شد. امشب هم خبر فاضل ميبدي درباره كمپين را نوشتم كه اميدوارم در روزنامه فردا منتشر شود. اين روزها به غير از اينها كار ديگري از من برنميآيد...
ارسال شده توسط شبنم | ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۵:۵۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۱۷:۵۴
تلاش براي برابري و حقوق زن تنها چيزي است که به زندگي من معني مي دهد
ارسال شده توسط sara | ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۷:۳۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۱۹:۳۸
خوشحالم...
ارسال شده توسط elham | ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۷:۵۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۱۹:۵۷
والا من که یه بار زنگ ردم تبریک بگم که می خوای عروسی کنی. ریجکت کردی و دیگم سراغی نگرفتی. نمی دونم قهری؟ به هر حال مبارک.
ارسال شده توسط نازلی | ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۸:۰۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۲۰:۰۳
ببخشید نازلی جونم. تازه وارد یک جای خیلی رسمی شده بودم. گفتم بعد بهت زنگ می زنم یادم رفت. مگه میشه من با تو قهر کنم عزیزم
ارسال شده توسط حوا | ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۹:۲۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۲۱:۲۷
شبنم جان اتفاق می خواستم زنگ بزنم و گله کنم چرا فقط حرف های عبدی را چاپ کردید و از صحبتهای شادی و نوشین و پروین وژیلا چیزی ننوشتی. امان از این دست بسته ما.....می فهمم چی میگی
ارسال شده توسط حوا | ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۹:۳۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ ۲۱:۳۱
حوای ناب زمانه مردان سرد
اتفاقی بلاگ زنانه ات را دیدم و دغدغه های جوهری ات را خواندم ولی ...
دست من هم اگرچه مرد هستم، خالیست
لینکت را در وبسایتم قرار دادم شاید شانه خالی کرده باشم از سنگینی دردهایت
ارسال شده توسط نصور نقی پور | ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ ۵:۴۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ ۰۵:۴۷