کاش درهای زندان اینهمه قفل نداشت. کاش می شد بروم و سری به بچه ها بزنم. عادت کرده بودم بهشان.45 روز کم نیست. آن هم 45 روزی که مدام با هم بودیم. بی هیچ وقفه ای و بی هیچ فضای خصوصی که ادم را از جمع جدا کند. آزاد که می شدم، در هر قدمم شادی بود و غم. شاد بودم که بالاخره رها می شوم از این دیوارهای لعنتی و غمگین بودم که من می روم و اینها می مانند.
اصلا مسئله سر این نیست که مجرم بودند یا نه؟ زندان حقشان بود یا نه؟ فقط غمگین بودم برایشان. چون آنها هم حسرت آزادی داشتند. چون خیلی هاشان سالها بود یک وعده غذای گرم درست و حسابی نخورده بودند.
یک چیزی را می دانید بیشتر مجرم ها( زن و مرد ندارد) افرادی هستند که از شرایط نامناسب اجتماعی به اینجا رسیده اند. بیشترشان خانواده های درست و حسابی نداشته اند. امکان تحصیل و حرفه اموزی نداشته اند. قربانی اعتیاد بوده اند. از کودکی به سوی جرم سوق داده شده اند و خیلی وقت ها نوع دیگر زندگی کردن را بلد نیستند.
از بیرون که نگاه می کنیم فکر می کنیم با یک مشت آدم خطرناک طرفیم. من هم قبل از این 45 روز تقریبا همینطور فکر می کردم. روزهای اول هم حسابی ترسیده بودم. اما اشتباه می کردم. آنها هم آدم هایی اند درست مثل من و شما. اگر ما هم کمی شرایط زندگی مان شبیه آنها بود شاید حالا گوشه زندان بودیم.این واقعیتی است که تا با آن مواجه نشویم باورش نمی کنیم.
خیلی ها هم از سر یک اتفاق یا یک اشتباه به اینجا رسیده بودند و حالا با باز شدن پایشان به زندان یک مجرم حرفه ای شده بودند.
اما در همان ها هم می شد رگه های پررنگ انسانیت را دید. نمونه اش دختر 28 ساله ای بود که 18 سابقه جرم داشت و انواع واقسام خلاف در پرونده اش وجود داشت. آنقدر که همه زندانی ها از او حساب می بردند. دستهایش پر از رد خودزنی بود و کسی جرات نداشت به او اعتراض کند. اما شبی که یکی از زندانی ها -دختری 27 ساله که در زندان معتاد شده بود- دچار جنون آنی شد و می خواست دخترک 3 ماهه اش را که در زندان به دنیا اورده بود خفه کند، برای چند روز نگهداری آن کودک را بر عهده گرفت و با چنان مهری تر و خشکش می کرد که باورم نمی شد.
قصدم دفاع از آدم هایی که به هر دلیل مرتکب جرم شده اند نیست. فقط می خواهم بگویم آنها هم آدم هایی درست مثل ما هستند، که جامعه هم در کشانده شدن شان به جرم و انحراف مقصر است. آنقدر زیاد که گاه چاره ای برایشان نگذاشته. که اصلا نوع دیگر زندگی کردن را به آنها نیاموخته است.
دوشنبه-24 دی
نظرات (۸)
گاهی فکر می کنم اگر یک روز از خواب بلند شوم و ببینم جای دیگری هستم ... با آدمهای دیگر ... با شرایط متفاوت ... بازهم همین رها می شوم یا نه ؟ گرچه الان هم هیچ گهی نیستم ...
ارسال شده توسط رها | ۲۴ دی ۱۳۸۶ ۶:۰۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ دی ۱۳۸۶ ۱۸:۰۲
نمی دونم چی بگم شاید شما درست بگید چون هیچ وقت در اون شرایط نبودم خدا رو شکر اما همیشه راه های دیگری هم هست.
ارسال شده توسط صندوقچه | ۲۶ دی ۱۳۸۶ ۵:۰۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ دی ۱۳۸۶ ۰۵:۰۱
عادت داریم هرچه فریاد داریم بر سر معلول ها و شاخه ها بزنیم.هرگز دنبال علت ها و اصلاح ریشه ها نبودیم !
ارسال شده توسط نیکزاد | ۲۶ دی ۱۳۸۶ ۷:۲۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ دی ۱۳۸۶ ۰۷:۲۵
سلام
وبلاگ شما را اتفاقی پیدا کردم . من مدتی است که درباره پرونده های طلاق می نویسم و بیشتر مشکلات زنان را مطرح می کنم .احساس می کنم که دردهای بسیاری برای فریاد کردن وجود دارد...باید ریشه ها را جست
ارسال شده توسط ملیحه جهانبخش | ۲۶ دی ۱۳۸۶ ۹:۳۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ دی ۱۳۸۶ ۲۱:۳۲
سلام.خیلی خوشحالم که از زندان آزاد شدید.امروز نوشته ات رو درباره راحله خوندم.راستش جرات نداشتم بخونمش.چند روز پیش مراجعی داشتم که از زندان رجایی شهر آورده بودن تا تایید کنم افسردگیش انقدر زیاده که دیگه نمی تونه ادامه حبسش رو تحمل کنه.با شوهرش اومده بود. 3 سال زندان به خاطر اینکه مواد مخدر مصرفی شوهرش ،6 گرم تو کیفش بوده.5 سال از حبسش هم مونده بود.اما نه می دونست وکیل چیه و نه اعتراضی به حکمش کرده بود.داشتم خفه می شدم.6 تا بچه داشت.راستش گاهی انقدر کلافه میشم که دلم می خواد نشنوم چه جنایتهایی آرام وبی صدا در کنار ما اتفاق میفته.نشنوم که دست و پای 5 نفر رو بریدند یا 2 نفر رو از بلندی پرت کردند یا...به امید آزادی و برابری.
ارسال شده توسط بهناز مهرانی | ۲۷ دی ۱۳۸۶ ۸:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ دی ۱۳۸۶ ۰۸:۴۸
نه بعضي ها فرق دارن
بعضي ها بهوونه ميارن
بعضي ها تظلم ميكنن
بعضي ها در عين نيازمندي
بي نيازن
بعضي ها از روي رحم به ديگران
به خودشون بي رحمي ميكنن
بعضي ها وكيل مدافع شيطان ميشن
بعضي ها خود شيطان ميشن
ارسال شده توسط الياس | ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۶:۱۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۰۶:۱۹
مریم جان خوشحالم از اینکه دوباره نوشته های زیبا و پر از درد و رنج را میخوانم. به امید روزهای پر نور
ارسال شده توسط مریم مالک | ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۶:۳۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۰۶:۳۲
مریم عزیزم میدانم و خوب دردهایشان را می شناسم .
ممنونم که مینویسی تا همه بدانند.
من یکی از هفتاد و چند زنی هستم که به دنبال خواستن حق برابری شش شب را در 209 اوین گذراندم .چیز با ارزشی نیست بلکه باید برای آزادی هزینه کرد و خوشحالم بیرون هستی تا بتوانی خیلیها را به جامعه برگردانی .
من چند مدتی است که با دخترانی بی سرپرست روزگار می گذارنم که خیرین برایشان منزلی در نزدیکی ما گرفته اند و آنقدر آنها را تحت تاثیر قرارداده ام که دیگر آن روزهای غمگینشان را دوست ندارند .
پایدار باشی
ارسال شده توسط بیتا یاری - فریاد | ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۵:۵۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۱۷:۵۲