دفعه اول انگار رفته بودم سرزمین عجایب.خبرنگاری بودم که آمده بود بازدید اوین.
دفعه دوم یک روز آنجا بودم، 13 اسفند و ترسیدم از دالان هایی که آنهمه تنگ و تاریک بود و بی انتها
و این بار...
انگار پا به دنیای دیگری گذاشته بودم. دنیایی که هیچ از آن نمی دانستم و حالا می دانم که نیمی از من آنجا، در بند زنان زندان اوین جا مانده است.
هنوز گیجم. راستش را بگویم باور نمی کنم آزادی را.آنجا که باشی آزادی آنقدر دور است و دیوارها آنقدر بلند که سخت است باور رها شدن.
این 45 روز مطمئنا یکی از مهمترین دوران های زندگی ام خواهد بود. حالا من به اندازه چند سال بزرگ شدم، شاید هم پیر. اصلا نمی دانم چطور آن همه درد و رنج را تاب آوردم و نمردم.
از رنج زندانی بودن و دوری از عزیزترین آدمهای زندگی ام نمی گویم،( هرچند تاب آوردن آن را هم باور نداشتم) شنیدن قصه های پر غصه زنان زندانی بود که دیوانه ام می کرد.آنقدر زیاد که یادم رفته بود خودم هم زندانی ام و این دیوارهای سنگی اوین دارد خفه ام می کند.
پی نوشت: من و جلوه خوشبخت ترین زنان اوین بودیم بخاطر داشتن کسانی که آن سوی دیوارها برای رهایی مان تلاش می کردند.بودن شما، بودن همه شمایی که این 45 روز را با ما گذراندید را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
نظرات (۴)
45 روز عجیبی بود . مطمئنم برای شما خیلی سخت تر بوده ... منتظریم که بنویسی مریم . مثل قدیم . از چیزهایی که دیدی و لمس کردی . چقدر از اینکه دوباره کنار هم هستیم خوشحالم.
ارسال شده توسط رها | ۱۷ دی ۱۳۸۶ ۹:۴۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ دی ۱۳۸۶ ۲۱:۴۱
سلام. خودزني يکي از حرفهام ...
ارسال شده توسط پژک صفري | ۱۷ دی ۱۳۸۶ ۹:۴۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ دی ۱۳۸۶ ۲۱:۴۹
سلام مریم جان . خوشحالم که الان پیش عزیزترین هات هستی .روزهای سختی بود و برای تو و جلوه سخت تر . خوشحالم که آزاد شدی
ارسال شده توسط مریم بهرمن | ۱۸ دی ۱۳۸۶ ۱۱:۴۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ دی ۱۳۸۶ ۱۱:۴۱
مریم عزیز! نخست خوشحالم که دوباره حوایت می نویسد.
دوم اگرچه نیازی نیست اما بی شک اعلام این که این بیرون خیلی ها دلتنگ تو بودند و به امید آزادی هرچه سریع ترت تلاش می کردند شاید دلگرمی کوچک و تکراری به وجودت باشد که این هم عنیمتی است. از من محبوبه که مثل جان دوستت دارد تا خودم که بیش اط یک روز خاطره انگیز حضورا خدمتت نبودم همه چشم انتظار بودیم و به قدر وسع کوشیدیم.
باری، خوشحالم. همیشه باش، همیشه باش برای زنان و مردان و کودکان بینوای این مادر پیرمان، ایران
ارسال شده توسط آرمین | ۲۳ دی ۱۳۸۶ ۲:۱۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ دی ۱۳۸۶ ۰۲:۱۹