از وقتی گوشی را گذاشتم، توی یک گوشم صدای جیغ و داد دعواهاشان است، توی یک گوشم صدای پر از ناامیدی و اضطرار فرزانه. از اوین زنگ می زد. از همان راهروی کوچک مربعی که دو تا گوشی تلفن کارتی دارد.
روی مبل قرمز خانه ام، کنار بخاری نشسته ام.اما اینجا نیستم. ایستاده ام کنج راهرو مربعی، پشتم را تکیه داده ام به لوله آب گرم تا یخ نکنم.
راهرو با آن موزاییک های سفیدش پر از آدم است. پر از زنهایی که می خواهند تلفن کنند به بچه هاشان که دلتنگشان هستند. به شاکی شان که شاید رضایت بدهد. به وکیلشان، اگر وکیل داشته باشند، به یک دوست که دلشان وا شود در این غربت نفس گیر اوین.
ته راهرو پر از دود سیگار است.همه جا را مه سیاه گرفته. جلوی حمام دو نفر دارند دعوا می کنند. اینجا پای تلفن یکی دارد گریه می کند. نای تکان خوردن ندارم، اما ستایش را می بینم که گوشه اتاقش کز کرده. فرزانه گفت:"حکم اعدامش قطعی شده، 15 اردیبهشت." گفت از وقتی حکم را شنیده تب کرده."
گفت:"فقط ستایش نیست، سه تا اعدام دیگه هم قطعی شده. برای 15 اسفند. برای یک ماه دیگه."
هنوز چسبیده ام به لوله آب گرم. ذهنم اما آنجا هم نیست. جلوی اتاق ملاقات است. خانم ندام را میبینم که برای تولد نوه هایش عروسک درست کرده. که می خندد و می گوید 12 سال است هدیه هایش را در اتاق ملاقات می دهد.15 اسفند اعدامش می کنند. باور نمی کنم...... چرا هیچ وقت نشد با هم حرف بزنیم. چرا نخواست چیزی بگوید.چرا من نمی توانم از آن راز 12 ساله حرفی بزنم......
نمی شود بیرون بیایم .گیر کرده ام انجا. مثل همه آن زنها.... این منی که روی مبل قرمز خانه ام کنار بخاری نشسته ام خیال است یا آن منی که ایستاده ام کنج زندان و دارم می لرزم....
پی نوشت:بورقانی عزیز هم رفت. آخرین باری که دیدمش رفته بودم برای کمپین ازش امضا بگیرم.یکی از همکاران مطبوعاتی اگر و اما می آورد که نمی شود و ما زورمان به تغییر نمی رسد و بورقانی عزیز برگه را از دست من گرفت و گفت: بده من امضا می کنم. با همان لبخند همیشگی اش. یادش گرامی باد..... یاد خودش و صداقت و شجاعتش که این روزها کیمیا است.....
نظرات (۱۷)
دوست عزیز:این مطلب برای این است که ما دلمان برای شما بسوزد، یا آن زنهای محکوم به اعدام؟
من تعجب می کنم که مطلب به این مهمی را اشاره می کنی ولی هیچ توضیحی نمی دهی... یعنی چه؟
لطفا اگر خبری درباره جرم و وضعیت آنها داری درست و دقیق دست کم در همان حدی که اطلاع داری بنویس. مرسی.
ارسال شده توسط ناشناس | ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ ۱۰:۱۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ ۲۲:۱۱
دوست ندارم فکر کنم که یکی از آنها واقعا مستحق اعدام هست یا نه؟ فقط امیدوارم باشد.
ارسال شده توسط مریم - صندوقچه | ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۴:۳۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۰۴:۳۲
اطلاعات دقیق هنوز کامل نشده اند.تنها چیزی که قطعی است و دقیق اعدام این سه زن است. اطلاعات را هم حتما می نویسم. در روزنامه هم می نویسیم. این هم فقط یک نوشته است. قرار نیست دل کسی برای دل کسی بسوزد.
ارسال شده توسط حوا | ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۵:۲۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۰۵:۲۵
من که هیچ وقت او رو ندیده بودم ... اما آدم می دونه کدوم نسیم ها از کدوم طرف می آد ... نسیم هایی که به جاده های مثبت راه پیدا می کنن ... راست می گی چه قدر کیمیا
ارسال شده توسط آواز آسمان | ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۴:۳۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۱۶:۳۰
اعدام خیلی بهتر از زندانه..خیلی بهتره..خیلی
ارسال شده توسط رضا عظیمی | ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ ۷:۰۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ ۰۷:۰۷
اين دو مطلب را بخوان
http://chekide.blogfa.com/post-57.aspx
http://masih.malakut.org/sunday|2008,jan,27|12;46;25.html
ارسال شده توسط پرستو | ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ ۷:۵۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ ۰۷:۵۷
" ... شهر یخی ... مرگ شیرین ..."
نوشته ای برای بورقانی
ارسال شده توسط آواز آسمان | ۱۹ بهمن ۱۳۸۶ ۵:۴۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۹ بهمن ۱۳۸۶ ۱۷:۴۰
حوا انسان است.
ارسال شده توسط انسان | ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۰۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ ۲۱:۰۳
عزیزم سلام دوباره
خوشحالم در زیر اسمان باز و آفتاب زر می نویسی و چقدر نوشته هایت از جنس منند حسشان می کنم و نگرانی ها و دل طپیدن هایت را می شناسم دوستت دارم
با مهر عفت
ارسال شده توسط عفت ماهباز | ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۲:۴۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۱۴:۴۶
عزیزم سلام دوباره
خوشحالم در زیر اسمان باز و آفتاب زر می نویسی و چقدر نوشته هایت از جنس منند حسشان می کنم و نگرانی ها و دل طپیدن هایت را می شناسم دوستت دارم
با مهر عفت
ارسال شده توسط عفت ماهباز | ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۲:۴۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۱۴:۴۶
عزیز دلم با سلامی دوباره به تو
خوشحالم که بار دیگر در آسمان باز و آفتاب زر می نویسی .چقدر از جنس خود منی انگار ترا به سالیان می شناسمت همه نگرانی ها و دغدغه های خاطرت را از نزدیک لمس می کنم .موفق باشی
بامهر
عفت
ارسال شده توسط عفت ماهباز | ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۳:۰۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۱۵:۰۳
عزیز دلم با سلامی دوباره به تو
خوشحالم که بار دیگر در آسمان باز و آفتاب زر می نویسی .چقدر از جنس خود منی انگار ترا به سالیان می شناسمت همه نگرانی ها و دغدغه های خاطرت را از نزدیک لمس می کنم .موفق باشی
بامهر
عفت
ارسال شده توسط عفت ماهباز | ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۳:۰۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۱۵:۰۳
مريم خانم حسينخواه
راستي ميدانم دير است كه بگويم، از آزاديتان خوشحالم. امّا تبريك را گذاشتهام براي روزي كه مصيبتي در كار نباشد.
آزاديتان خبر خوش وبلاگ من شد و در كنار يك خبر بد و يك خبر زشت نشست و شد مطلب "خوب بد زشت"
همه چيز دارد فشار آور ميشود و اين انتخابات پاياني خواهد بود براي همه چيز.
هنوز انتخابات برگزار نشده تركشهاي آن درد ميرسد.
در بخش نت هشتم پريم، با مطلبي در خصوص تغييرات در مديريت استان كرمانشاه كه سبب حذف آخرين مخالف رهبري آقاي خامنهاي از مناصب رسمي بود، به روزم. و منتظر حضور و نظرت.
موفق باشي و عاشق
ارسال شده توسط محمد رضا | ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ ۰:۲۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ ۱۲:۲۱
سلام .
متاسفم از اينكه اينهمه راحت حق حيات را از انسانها ميگيريم .گاهي اصل را فراموش ميكنيم و تنها به نتيجه نگاه ميكنيم مثل راحله . كه هرگز كسي نپرسيد راحله در هنگام كتك خوردن در هنگام ديدن خيانت در هنگام فحش شنيدن چه چيزي رو تحمل ميكرد . چرا بايد بزاريم كه كار به جاهاي باريك بكشه اگه ايران هم مثل ديگر كشورها وقتي دونفر ميدونستن كه ديگه بدرد هم نميخورن راحت از هم جدا ميشدن الان تو كشور مون اينقدر همسر كش نداشتيم.
جاي تاسفه
ارسال شده توسط شبنم | ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ ۱۱:۰۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ ۱۱:۰۹
خدا قوت...
پیروز باشی همسنگر...
ارسال شده توسط نیما قاسمی | ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ ۸:۵۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ ۲۰:۵۴
سلام مريم جان.
بعد از حدود 4 ماه اولين بار است که پاي اينترنت نشستهام. دلم را به دردآوردي. مدتهابود گمان ميکردم ميتوان بيخيال شد. مثلا خودم را زده بودم به بي خيالي، اما آنقدر آزردهام که نگو و نپرس. همه چيز بدترين مفهوم خود را تجربه ميکند و اميدوارم اين تجربه قربانيهايي از جنس دوست داشتن و هر آنچه حول آن ميگردد، نگيرد. بازگشت عذابآوري بود به دنياي رسانه و اطلاع رساني !و آگاه سازي!!
به شهاب سلام گرم مرا برسان. دلم براي هر دوي شما تنگ شده. موفق باش و اميدوار.
ارسال شده توسط بهنام | ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ ۰:۱۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۲:۱۵
درود از همین جا از تمام زنان ایرانی میخواهم که حق خودشان را بگیرند حق گرفتنیست زنده باد 8مارس زنده باد سوسیالیسم
ارسال شده توسط farhad | ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۱:۱۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ ۲۳:۱۴