آرزو می کردم
تو را
در روزگاری دیگر می دیدم
در روزگاری که گنجشکان حاکم بودند
پریان دریایی
شاعران
کودکان
و یا دیوانگان
آرزو می کردم
که تو از آن من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر
بر نی
و بر لطافت زنان
اما افسوس
دیر رسیده ایم
ما گل عشق را می کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی شناسد*
نه، باور نمی کنم. هنوزهم باور نمی کنم که در روزگار پنت هاوس و زانتیا و گوشی های رنگ وارنگ و سفرهای دبی و تایلند و تلویزیون های ال سی دی و میلیونرهای یک شبه سی ساله، در روزگار حرص و آز و جاه طلبی و فرصت طلبی، آدمی پیدا شود که آرزویش معلم شدن باشد.
این جا مهربانی بر دل ها حکمرانی می کند و زندگی با همه زیر و زبری اش جاری است. و ما آدم های خسته و افسرده و ناامید شهری درهجوم شور و شوق و امید این آدم های روستایی، کیش و مات می شویم. ما می شویم: ما هیچ، ما نگاه. *...... گزارش شهاب از مدرسه کوچکی که حکایتش سراسر عشق بود و امید
*نزار قبانی
نظرات (۴)
زمان هیچ اهمیتی ندارد دیگر.آنچه مهم است ماییم... خود ما.
کیمیا هستم بهم سر بزن
ارسال شده توسط ;dldh | ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ۴:۵۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ۱۶:۵۴
قورباغه ات مبارک!
از این خبر به وبلاگت آمدم و دارم کبف میکنم.:)
ارسال شده توسط میترا | ۲۱ فروردین ۱۳۸۷ ۷:۵۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ فروردین ۱۳۸۷ ۱۹:۵۸
سلام،بهت تبریک میگم.وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن
ارسال شده توسط کوتاه و بلند | ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۰:۵۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۰:۵۵
پست زیبایی بود...
ارسال شده توسط خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز | ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۴:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۰۴:۴۸