انگار باری از روی دوشم برداشته شد با نوشتن حرف های راحله.خیلی چیزهای دیگه هست که باید بنویسمشان.انگار چیزی بدهکارم به آن آدمها. به آن روزها.
نوشتن از آن روزها اما سخت است. اگر مثل دفعه قبل برای یه گزارش تا جلوی سلولهایشان رفته بودم و چند دقیقه ای با آنها حرف زده بودم راحت تر می شد که بنویسم. اما حالا که 45 روز لرزیده ام. اشک ریخته ام. خندیده ام و زندگی کرده ام، نوشتن از آن روزها در قالب یک گزارش ژورنالیستی سخت است. خیلی سخت. آن زنها. آن سلولها و آن دیوارهای بلند دیگر سوژه های من روزنامه نگار نیستند، ما با هم پیوند خوره ایم.
روزهای اول آزادی، چنان با آن آدمها و غم هایشان پیوند خورده بودم که برای زندگی کردن راهی جر عقب راندن آن روزها و حتی آن ادمها نداشتم. حالا که چهار ماه گذشته می دانم که فراموشی محال است. می دانم که حتی یک روزش را هم نمی شود که فراموش کنم. نوشتن از آن روزها برای رنج نبردن بیهوده است. باید بنویسم. به خاطر قولی که در تمام آن 45 روز بارها و بارها بر وفای آن سوگند خورده ام.
نظرات (۵)
1- بنويس تا همه بدونن كه زنداني در ايران بعني فراموش شدن و از ياد رفتن براي جرم هايي كه اين سيستم ابلهانه آدم ها رو به اون وادار مي كنه.
2- آبجي ما لايق اين همه تعريف و تمجيد نيستيم ها. از من گفتن بود
ارسال شده توسط حميد | ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ ۵:۲۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ ۱۷:۲۰
سلام
بنویس هر آنچه را راه گلویت را بسته با اشک بنویس تا ما نیز با در بخوانیم و بدانیم که بر ما چه میرود شاید زودتر انجامی برایش رقم زنیم
ارسال شده توسط زینب | ۱۵ خرداد ۱۳۸۷ ۰:۳۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ خرداد ۱۳۸۷ ۰۰:۳۰
سلام
حتما باید بنویسی
تو برای ما عزیزی و وقتیکه به وب سر میزنم و انرا خالی از مطلب جدید میبینم نگرانت میشوم
قربانت بهناز
ارسال شده توسط بهنار شکاریار | ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ ۰:۴۴ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ ۰۰:۴۴
سلام
کنفدراسیون مطبوعات و روزنامه نگاران تشکیل شود
ارسال شده توسط اسماعیل آزادی | ۵ تیر ۱۳۸۷ ۹:۵۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۵ تیر ۱۳۸۷ ۰۹:۵۰
salam
ارسال شده توسط ashna | ۵ تیر ۱۳۸۷ ۷:۰۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۵ تیر ۱۳۸۷ ۱۹:۰۶