حوا را دوست ندارم. مثل صورتک نیست که آیینه زندگی ام باشد.آینه روزهای تلخ و شیرینم. اینجا بیشتر تلخ است. تلخ و سرد. زندگی واقعی اما اینطور نیست. تلخی هست. سرما هم هست اما گرما هم هست. امید هم هست. سرخوشی هم هست و خیلی وقتها بیشتر از تلخی ها.
یاد گرفته ام که وسط سیاهی هم که هستم روزنه های کوچک را ببنیم و دلم بهشان گرم باشد. یاد گرفته ام که دل خوش کنم به 4 تا گلدان رنگارنگم و برای باز شدن هر برگشان ذوق کنم.
یاد گرفته ام لذت بردن از قدم های آرام مان روی خیابان های شلوغ شهر را. سرشار شدن از یک موسیقی تازه را. رها کردن خودم در نسیم های گاه به گاه شبهای شهر را.
هیچ کدام اینها را اما اینجا نمی نویسم.هیچ جای دیگر هم نمی نویسم و می ترسم یادم برود که وسط همه این روزهای سخت من چقدر خوشبخت بودم و چقدر یاد گرفتم که قدر لحظه ها را بدانم.
نظرات (۴)
دورود /
همین که نوشتی .. اگر چه کوتاه .. اما قدر دانی
همان لحظه هاست ...
وقت خوش ././././././././././
ارسال شده توسط گنجشکک اشی مشی | ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۹:۵۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۲۱:۵۷
سلام
اينهايي كه نوشتي خود بهانه هاي شيريني است براي زندگي و طراوت
موفق باشيد
ارسال شده توسط محمود | ۴ مهر ۱۳۸۷ ۵:۱۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۴ مهر ۱۳۸۷ ۱۷:۱۴
مریم جان سلام
از دست دادن خیلی سخته درک عجیبی که فقط ما زنها میتونیم درکش کنیم
اما شاید خوب یا بد باید ایمان داشته باشیم که میگذره
شاهین نجفی:این روزها هم میگذره من با این امید زنده ام
این وضعیت عوض میشه عوض میشه عوض میشه میدونم
ارسال شده توسط م.ن | ۵ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۳۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۵ مهر ۱۳۸۷ ۲۲:۳۹
از کدامین پنجره پاییز را تماشاگهی؟
ارسال شده توسط آبی آسمان | ۱۳ آبان ۱۳۸۷ ۷:۱۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ آبان ۱۳۸۷ ۱۹:۱۷