چقدر از هم دور شده بودیم. اینقدر زیاد که دیگر اصلا نمی شناختمت.نمی شناختمت و گاهی احساس می کردم که دیگر دوستت ندارم. که نمی خواهمت.
تغییر کرده بودی.خیلی خیلی زیاد.آرام آرام و روز به روز. نه که نبینم داری عوض می شوی. می دیدم اما کاری از دستم برنمی آمد. تو داشتی یک آدم دیگر می شدی و من داشتم تماشایت می کردم.
دیگر نه خبری از برق چشمانت بود. نه خنده های تمام نشدنی ات و نه فکرهای تازه ای که هیچ وقت تمامی نداشتند. دیگر وسط کتابها و کاغذهایت گم نمی شدی. دیگر با یک رویای تازه از جا نمی پریدی و هزار نقشه برای عملی کردنش نمی کشیدی.آرام شده بودی و من از آدمهای آرام متنفرم. عاشق آدم های شلوغی هستم که هیچ وقت آرام و قرار ندارند.آدمهایی که هزار آرزو دارند و می خواهند هرجور که شده بروند دنبال آرزوهایشان و عین خیال شان هم نباشد که دیگران فکر کنند دیوانه اند. اصلا عاشق آدمهای خل و چلم و آدمهای معقول را نمی فهمم.
تو اما داشتی همه دیوانه بازی هایت را می گذاشتی کنار. داشتی آدم بزرگ می شدی و من چقدر از آدم بزرگ شدن می ترسم.
برای همه اینها بود که دیگر نمی شناختمت.که دیگر نمی خواستمت. برای همین ها بود که گذاشتمت و آمدم و حالا دارم تو را، خودم را دوباره پیدا می کنم. دارم هر چه توان دارم خرج می کنم و نشانه های بودنت را بیرون می کشم از هزار توی ترس و وحشت و غبار.
دارم تلاش می کنم دوباره بشناسمت که آنقدر با تو مهربان شوم که دوباره بشوی همان دخترک شیطانی که عاشقش بودم.که دوباره خودم شوی. خودم شوم. که دوباره بنشینی و برایم از زنهای درونم بگویی و آرزوها و هوس های تمام نشدنی شان.
همین چند روزه که صبح ها با صدای مرغان دریایی بیدار می شوم و عصر ها غرق تماشای رفت و امد موج های سرکش می شوم، می بینم که داری آرام آرام سرک می کشی تا دوباره زنده شوی و جان بگیری و بخندی.
می خواهم تیمارت کنم.می خواهم دوباره از نو بشناسمت.می خواهم سر صبر و آرام آرام ببینم از چه موسیقی لذت می بری. چه هوایی را دوست داری. چه کلماتی را می خواهی سر بکشی. می خواهم اجازه ندهم که رویاهایت را دفن کنی.که نگذارم گم شوی در هزارتوی آن راهروهای لعنتی تمام نشدنی.