« از سر نو | صفحه اصلی | تولد تو »

دلم گرفته بود عصری.از آن دلتنگی هایی که انتخاب خودت بوده است.
نخواستم دلتنگی تسخیرم کند، شال و کلاه کردم و زدم بیرون.کریسمس است و ساعت ۶ عصر نشده همه جا تعطیل بود و سوت و کور.ته کوچه یک کافه کوچک پیدا کردم ،با چند مشتری قدیمی که جلوی پیشخوان نشسته بودند و یک میز بیلیارد و منی که انگار تنها غریبه آنجا بودم.مهم نبود. همین که آنجا ادم بود،صدای ملایم موسیقی بود و زندگی... خوب بود. هنوز به تنهایی و سکوت عادت نکرده ام. هنوز گاهی می ترسم از جایی که هیچ کس نباشد.
نشستم به تماشای گوی های سفید و قرمز و زرد بیلیارد که مدام دور خودشان می چرخیدند و تا می آمدند آرام بگیرند ضربه ای دیگر تکانشان می داد. درست مثل زندگی ما.
قهوه اش سرد بود و کوچک. اما مهم نیست کمی زندگی می خواستم و قهوه را بهانه کرده بودم.
هنوز دلم زندگی می خواست.راه افتادم توی خیابان.سکوت بود و سکوت. فکر کردم شاید وسط شهر خبری از هیاهوی عید باشد، نبود. همه مغازه ها بسته بودند و تک و توک کسی را می دیدی که در خیابان باشد. آن چند نفری هم که در یک دو تا رستوران باز نشسته بودند بیشترشان مهاجر بودند. لهجه و رنگ پوستشان غریبه بودنشان را لو می داد. حتما دل آنها هم مثل من گرفته بود از این همه سکوت.
غذا که خوردم و راه رفتم ، دلم باز شده بود.هوای تازه امیدهای تازه آورد و برای امیدهای تازه ام باز نقشه کشیدم.
باید گوشه گوشه اینجا را بشناسم. باید هر جا که می روم آنجا را از آن خودم کنم و زندگی کنم.باید دوباره تمرین نوشتن کنم. باید بخوانم. ببنیم. بشنوم. باید سبک زندگی ام را از نو پیدا کنم. گمش کرده بودم. دیروز رفتم سراغ آلبوم های حسین علیزاده. علیزاده و پیمان یزدانیان که گوش می کنم انگار در خانه خودم هستم. انگار شنیدن نواهای اشنایی که در دیوارهای خانه ام طنین می انداخت مرا می برد به آنجا. یا شاید هم اینجا را از آن من می کند.