« | صفحه اصلی | وقتی آدم کسی را دوست دارد »

تولد تو

بچه که بودم هرکسی را توی قاب تلوزیون می دیدم می پرسیدم این کیه؟آدم خوبیه یا آدم بدیه؟ و تو برایم می گفتی خوبه چون اینطوریه، یا بده چون این کارها را می کنه. از یک وقتی به بعد دیگر جواب خوبها بدهایم را ندادی، گفتی خودت باید بفهمی. یکی از همان روزها بود که وقتی آمدم و مثل همیشه از تو معنی کلمه های سخت کتابم را پرسیدم، فرهنگ لغت را نشانم دادی، گفتی باید خودم معنی شان را پیدا کنم.گفتی بزرگ شده ای دیگر، خودت برو دنبالش.
سخت بود برایم. پیدا کردن معنی کلمات راحت بود، نپرسیدن از تو سخت بود. برای من فقط معنی کلمه ها نبود یک نشانه بود. کوچکتر که بودم، وقتی تازه با سواد شده بودم و کتاب خواندن را شروع کرده بودم به من گفته بودی که زیر کلمه های سخت را خط بکشم تا معنی شان را به من بگویی و من از هیچ کس دیگر کمک نمی گرفتم. با لجاجت صبر می کردم تا تو بیایی. فکر می کردم برای گفتن معنی آن کلمه ها هم که شده حتما حتما می آیی.
بچه که بودم تمام مدت ترس از دست دادنت را داشتم. تمام مدت.همیشه از همان لحظه ای که چکمه هایت را پا می کردی و استوار و محکم می رفتی تا وقتی که برگردی دلم مثل گنجشک می لرزید که نکند نیایی.تو وسط خطر بودی و من با همه بچگی ام می فهمیدم که هر لحظه ممکن است یکی از آن گلوله ها بخورد به تو.برای همین است که بچگی هایم را دوست ندارم. دوران خوش عمر من از آن شبی شروع شد که آمدی و گفتی جنگ تمام شده. لحظه لحظه آن شب هنوز یادم است.پررنگ پررنگ.ما داشتیم می خوابیدیم که تو آمدی. هنوز لباس خاکی تنت بود. لباس هایت را درآوردی و گفتی دیگر تمام شد و من با خیال راحت خوابیدم. دیگر نباید روزهای کم بودن با تو را می شمردم و پشت سرت آب می ریختم که زود برگردی.
جنگ تمام شده بود و تو هنوز خسته آن همه سال بودی و منفعت طلبی ها و تلخی ها کامت را تلخ می کرد. اما همین که بودی خوب بود و دنیا به کامم.
از همان وقتها بود که من شروع کردم به جان گرفتن و یاد گرفتن.از همان موقع بود که کتابهایت را چیدی توی قفسه و من وقت و بی وقت می رفتم سراغشان.صادق هدایت. بزرگ علوی.عزیز نسین. احمد محمود.ماکسیم گورکی.جلال.ویکتورهوگو. اوریانا فالاچی.سارتر.صمد بهرنگی... آن وقتها خیلی هاشان را نمی فهمیدم. تازه 10 سالم شده بود. . اما مست مست می شدم و عاشق.
معنی کلمه ها را هم از لغت نامه پیدا می کردم. تو بودی و دیگر نباید برای بودنت و داشتنت دنبال بهانه می گشتم.
اوایل همیشه چشمم به تو بود. به اینکه چه می خوانی. از چه کسی خوشت می آید . چه روزنامه ای را ترجیح می دهی و من هم همان ها را دوست داشتم و قبول داشتم و می خواندم. کم کم اما راهمان عوض شد.
حرفت را گوش کردم و رفتم که خودم همه چیز را پیدا کنم. هم معنی کلمه ها را و هم معنی زندگی را.
خیلی شبیه آن چیزی که تو می خواستی نشدم.می دانم که دلت می خواست آرام تر بودم و بی دردسرتر. می دانم که دلت می خواست اینقدر نگران من نباشی همیشه.
اما خب تقصیر خودت بود. خودت بودی که به من راه را نشان دادی و گفتی برو.خودت بودی که گفتی باید راهت را پیدا کنی.گفتی آدم باید شجاع باشد و برای چیزهایی که می خواهد بجنگد.حتی اگر خیلی خیلی سخت باشد.
می دانی هر وقت خیلی خسته می شوم و ناامید به چه نگاه می کنم؟به کارت شناسایی مرد جوان زیبایی که 25 سال بیشتر ندارد و عکس دخترک 3 ساله اش را چسبانده پشت کارتش. می دانم که همه آن سالهایی که در خط مقدم نبرد بودی و جانت را کف دستت داشتی آن عکس روی قلبت بود. عکس دخترکت با ژاکت و کلاه قرمز و چشمان درشتی که پر از شیطنت بود.
می دانم که دوری از او چقدر برایت سخت بود.نامه هایی که برایم می نوشتی را خوانده ام.نامه ای که روز تولدم برایم نوشته بودی و همه نامه های سالهای بعد. یواشکی خواندمشان. ببخش من را. اما خب برای من نوشته بودیشان دیگر. اینقدر تلخ بود دلتنگی تو برای دخترکت و مصمم بودنت برای آرمانت که هیچ وقت نتوانستم دوباره سراغشان بروم. آن یکبار هم با هق هق خواندنمشان.
خواندنم و مطمئن شدم که باید برای راهی که می دانم درست است بروم و از هیچ سختی نترسم.هیچ چیز سخت تر از دلتنگی تو برای من و بی تابی من برای تو نبود. اما تو انتخاب کردی برای هر دوی ما انتخاب کردی و من همیشه به این انتخاب تو احترام گذاشتم.همیشه. حتی در تمام روزهای بعد از جنگ که با کابوس از دست دادنت از خواب پریدم و با شنیدن صدای نفست آرام گرفتم.
زندگی گاهی این شکلی می شود. گاهی آدم ها باید برای رفتن راهی که می دانند درست است از خیلی چیزها بگذرند. حتی از عزیزترین عزیزانشان.حتی بدون اینکه این انتخاب آنها باشد.چاره ای نیست.راه رفتنی را باید رفت.
همه این ها را من از تو یاد گرفتم.همه چیز که مثل یاد گرفتن ساعت خواندن در آن تابستان 8 سالگی من نیست که ساعتها کنار هم بنشنیم و چرخش عقربه ها را نشانم بدهی. خیلی چیزهای دیگر است که یاد گرفتم از تو بدون آنکه بخواهی یادم بدهی.
گیرم راهمان خیلی شبیه هم نشد. چه فرقی می کند، اصل کار مرام "رفتن" و "مومن بودن" و "نترسیدن" بود که یاد گرفتم. اصل کار این بود که به من گفتی خودم باید معنی کلمه ها را پیدا کنم و دلیل خوبی و بدی آدمها را بفهمم. اگر خوبها و بدها مان خیلی شبیه هم نیستند، مهم نیست. مهم این است که اصل کار را یادم دادی. و حالا اگر همه دنیا بگویند که باید یک جور دیگر زندگی کنی من قبول نمی کنم. تو به من گفته ای که بزرگ شده ام و باید راهم را خودم پیدا کنم. و می دانی که برای دخترکوچولوها، هیچ چیز درست تر از حرف پدر نیست.
همه اینها را نوشتم که بگویم تولدت مبارک.